تبليغاتX
گامی به جلو...گامی بسوی تفاهم

     حضرت بهاءاللّه پيامبر تمدّن و تحوّل عموم نوع بشر است. 

     آئين بهائی کشيش و طبقه روحانی حرفه ای ندارد .

    • هر کس خود بايد به جستجوى حقيقت پردازد و از تقليد(كور كورانه) دست بردارد.

    آئين بهائی تعدّد زوجات را جايز نمی شمارد .

   آئين بهائی بردگی را ممنوع و رياضت و دريوزگی و رهبانيّت را مردود می شمرد .

    •تساوى جميع حقوق و امکانات براى زن و مرد.

    •اعتقاد به وحدت اديان و اينکه فروعات دينى نسبى هستند نه مطلق.

حال زمان ما زمانی است که انسان بمرحله بلوغ وارد گشته و وحدت خاندان بشری و بنای جامعه‌ای جهانی و صلح عمومی امکان پذير شده است. برای وصول به هدف وحدت عالم انسانی از جمله تعاليمی که امر بهائی ترويج ميکند عبارت است از:

•ترک جميع تعصّبات

•تعديل معيشت و از ميان بردن افراط و تفريط در فقر و ثروت.

•تعليم و تربيت عمومى واجباري.

•ايجاد جامعه متّحدالمنافع جهانى.

•دين بايد با علم و عقل مطابق باشد.

آئين بهائی طلاق را مذ موم می داند . (البته مذ موم است ممنوع نيست )

رسالت حضرت بهاءاللّه اعلان اين مطلب است که زمان شيرخوارگی و صباوت بشری سپری گشته و التهابات و هيجاناتی که حال مشهود است مربوط به مرحله بلوغ اوست که بتدريج و همراه با درد و ملال او را آماده وصول به مرحله رشد و کمال می سازد و طلوع عصری را بشارت می دهد که سرآمد اعصار است عصری که در آن تيغ و شمشير به گاو آهن و خيش تبديل شود و ملکوت آسمانی طبق وعده صريح حضرت مسيح بيآيد و صلح جهانی قطعيّاً تا ابدالآباد در کره زمين استقرار يابد . و نيز حضرت بهاءاللّه ظهور خويش را خاتمه ظهورات الهيّه نمی داند بلکه پيش بينی می فرمايد که در آينده طيّ مراحل تکامل مستمرّ و نامحدود بشری ، حقائق بيشتری از آنچه حضرتش امروز بامر خداوند متعال در اين دوره خطير بعالم انسانی ابلاغ فرموده از طرف پروردگار ظاهر خواهد شد .

 محور تعاليم پيام بـهائی وحدت عالم انسانی است يعنی وقت آن آمده است که بشر از هر قوم و نژادی به يگانگی رسند و همه در ظلّ يک جامعه جهانی درآيند. حضرت بـهاءالله فرموده است که خداوند بي مانند نيروهائی را در جهان بکار گماشته است تا آنچه را که بر حسب سنّتهای پيشين سبب جدائی و اختلاف ميان اقوام و طبقات و اديان و ملل عالم گشته است از ميان بردارد و مهمترين کاری که امروز بشر بايد بآن پردازد وحدت عالم انسانی و تلاش و کوشش در راه اتّحاد و اتّفاق اهل عالم است. 

  آئين بهائی پيروان خويش را به تحرّی و جستجوی حقيقت مکلّف می دارد . هر نوع تعصّبات و خرافات را مذموم و مردود می شمارد . مقصد از دين را ترويج محبّت و وداد می داند . دين و علم را اصولاً موافق و مطابق يکديگر می بيند .

 دين را سبب اعظم جهت صلح عالم و ترقّی منظّم جامعه بنی آدم می شمارد .

 آئين بهائی به يگانگی خدا و يگانگی انبياء معترف است و به وحدت و جامعيّت نوع بشر معتقد و باين ندا منادی است که اتّحاد عالم انسانی واجب بل اجتناب ناپذير است و بتدريج تحقّق می يابد .

آئين بهائی مدّعی است که جز روح خلّاق الهی که در کلام فرستاده يزدانی در اين عصر جهان افروز سريان دارد هيچ امر ديگری اتّحاد نوع انسان را تضمين نتواند و تحقّق بخشد .

   آئين بهائی واضحاً به تساوی مجال و مزايا و  حقوق زن و مرد معتقد است . بر تعليم اجباری تاکيد می نهد ، افراط و تفريط در فقر و ثروت را از ميان بر می دارد .

   شغل و کار را که با روح خدمت همراه باشد عين عبادت می شمرد ،

 انتخاب يا اختراع يک زبان عمومی بين المللی را سفارش می کند

کيفيّات کلّی مؤسّساتی را که بايد ضامن تحقّق و استمرار صلح عمومی باشند معيّن می سازد .

  اين نظم اداری بهائی بر خلاف تشکيلات ديگری که پس از رحلت صاحبان اديان گذشته بوجود آمد ، اساسش الهی است و مبتنی بر حدود و احکام و تعاليم و مؤسّساتی است که حضرت بهاءاللّه خود صريحاً در آثار مبارکش نازل فرموده و وظايفش نيز کاملاً طبق تبيينات حضرت عبدالبهاء مبيّن منصوص کتب مقدّسه بهائی بمرحله اجراء در می آيد. نظم اداری بهائی هر چند از بدو تأسيس بهجوم شديد مخالفان دچار شد امّا بنا بر کيفيّت ذاتيش که در تاريخ اديان جهان بی نظير است توانست وحدت جامعه گسترده پيروانش را که هر يک از کشوری و دين و مذهب و نژادی هستند حفظ نمايد و آنان را قادر سازد که متّحداً منظّماً در شرق و غرب عالم به اجراء نقشه هائی جهت بسط و ترويج آئين بهائی و تحکيم اساس تشکيلاتش مبادرت ورزند .

بايد دانست که آئين بهائی آئينی است آسمانی و جهانی و غير سياسی و غير حزبی

 کاملاً مخالف با هر سياست و مرامی است که نژادی را يا طبقه و کشوری را بالاتر از ديگری شمارد ،

آئين بهائی کشيش و آخوند و طبقه روحانی حرفه ای و يا مراسم و شعائر تقليدی اضافی ندارد

حوائج مادّيش فقط و فقط از طريق تبرّعات پيروان معتقدش مرتفع می شود .

آنان که بآئين بهائی گرويده اند دوستدار قلبی وطن و همواره در انديشه ترويج مصالح کشور خويشند ولی در عين حال عالم انسانی را جامعه ای واحد می بينند و بترويج مصالح عموميش تعلّق کامل مبذول می دارند

هر مصلحت خصوصی را چه شخصی يا منطقه ای يا ملّی باشد بيدرنگ مادون و تابع مصالح کلّی عالم انسانی می شمارند و می دانند که در چنين جهانی که مردم و ملّتهايش شديداً بيکديگر وابسته و محتاجند مصالح جزء در حفظ و رعايت مصالح کلّ حاصل می شود و اگر منفعت عمومی هيأت عالم انسانی زير پا نهاده شود هيچ يک از اجزاء مرکّبه آن نيز خير نخواهد ديد

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 12:31 |

د: الهیّـــات بهائــــــی

الهیّات، هستی‌ شناسی، کیهان‌شناسی، انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی بهائی همگی مبتنی بر تعبیری روحانی از عالم هستی است. محور همهٴ هستی در اندیشهٴ بهائی تجلّی اسماء و صفات خدا بر اشیاء مخلوق است. بدین ترتیب از نظر حضرت بهاءاللّه تمامی هستی مظاهر و مطالع جلوهٴ تجلّی الهی می‌باشند. این اصل تحت عنوان مفهوم مظهریّت نیز در آئین بهائی مکرّراً تصریح می‌گردد یعنی آنکه هر شئی مظهر و محلّ ظهور و تجلّی خداست. در نیتجه از نظر آئین بهائی هر شئی را باید به دو لحاظ ملاحظه کرد اوّل جنبهٴ ظاهری اشیاء و ماهیّت خاصّ هر شئی است که آنرا از دیگر اشیاء متمایز و متفاوت می‌سازد. این جنبهٴ پدیدارهاست که کثرت اشیاء را باعث می‌گردد. امّا جنبهٴ دوّم هر شئی حقیقت راستین آن است و آن چیزی نیست جز وجود آن شئی که این وجود هم تجلّی الهی است که در آن شئی به ودیعه گذارده شده است. بنابراین هر شئی از جهتی به خود و از جهتی به تجلّی الهی دﻻلت می‌نماید. بعنوان مثال آینه را میتوان از دو جهت ملاحظه کرد یک جهت خود آینه است که از شیشه خاصّی ساخته شده است و جهت دیگر عبارت از تصویری است که در آن نقش می بندد. جهت تجلّی الهی جهت وحدت اشیاء و حقیقت راستین هستی است. از اینجاست که امر بهائی می‌کوشد تا به همهٴ بشر تعلیم دهد که به حقائق اشیاء ناظر باشند و این حقیقت چیزی جز جهت تجلّی الهی و ظهور اسماء و صفات الهی مودوع در اشیاء نیست.

امّا آنچه که حقیقت اشیاء یعنی وجود راستین آنها را تشکیل می‌دهد تجلّی اسماء و صفات الهی است و نه حلول ذات الهی در اشیاء. بنابراین الهیّات بهائی در عین تأکید بر اصل تقدّس و مظهریّت دنیای مخلوق در عین حال معتقد به تنزیه و یگانگی ذات غیب منیع ﻻیدرک خداوند است و هر گونه اعتقاد به همه خدائی و یا وحدت‌ وجودی را که به تقلیل و تأویل حقّ به خلق قائل شود مطلقاً و قاطعاً مطرود می‌سازد. آئین بهائی در آنِ واحد دو اصل بظاهر متفاوت را با یکدیگر پیوند داده است. اوّلا‌ً بخاطر آنکه همهٴ هستی را مجالی و مطالع تجلّی الهی می‌داند به همه چیز به نظر عرفان و تقدّس می‌نگرد و در همه چیز به جهت وحدت آن معطوف است. امّا این عرفان با هر گونه عرفانی که استعلاء و تنزیه و تقدیس مطلق حقّ را انکار نماید معارض و منافی است. یعنی هم اصل عرفان و هم اصل تنزیه و تقدیس و استعلاء و استرفاع مطلق ذات الهی هر دو در الهیّات بهائی تأکید شده‌اند. نتیجهٴ این پیوند این است که امر بهائی معتقد بر آن است که وجود دارای مراتب سه گانه است عالم حقّ عالم امر و عالم خلقّ .

 پیامبر الهی از نظر آئین بهائی آینهٴ پاک و مقدّس از هر زنگاری است که مظهر تجلّی خورشید الهی است. در نتیجه حقیقت این آینه چیزی جز تجلّی خورشید نیست و در آینه جز خورشید را نباید دید. امّا این خورشید با خورشید آسمان یکی نیست بلکه تجلّی و جلوهٴ آن خورشید متعالی است. همهٴ انبیاء بدون استثناء مظهر اسماء و صفات الهی و محلّ تجلّی خورشید حقّ هستند. در واقع ذات خداوند که مستعلی و متعالی از هر وصف و ذکری است آن چنان منزّه و مقدّس و مسترفع است که هیچ چیز از جمله پیامبران در رتبهٴ او وجود و ذکری ندارند چه رسد آنکه با آن یکی باشند. در نتیجه هر اسم و صفتی که به خداوند نسبت می‌دهیم در واقع اسم و صفت راستین ذات الهی نیست بلکه اسم و صفتی است که در دنیای مخلوق تحقّق دارد و لذا قابل شناسائی انسان مخلوق است. در نتیجه اسماء و صفاتی که از طریق آن خداوند را توصیف می‌نمائیم در واقع همگی اسماء و صفات پیامبر الهی است که واسطهٴ میان خداوند و عالم خلق است. اگر پیامبری صفت یا فعل خود را بعنوان صفت و فعل حقّ توصیف نماید این صرفاً بدین معنی است که این پیامبران آینهٴ بی‌شائبهٴ تجلّی ارادهٴ الهی هستند و لذا علم ایشان از علم خداوند حکایت می‌کند و قدرت ایشان نشانه‌ای از قدرت خداوند است و کلام ایشان انعکاسی از کلام حقّ است واﻻ‌‌ّ ذات خداوند فراتر از مقوﻻتی است که در ذهن انسان بعنوان علم و قدرت و کلام نقش می‌بندد . این صفات همه بیانگر اوج کماﻻت موجود در عالم خلق است و خداوند از هر آنچه که مخلوق است منزّه و متعالی است. زبان انسان امری است مخلوق و در نتیجه واژه‌های زبان هیچیک قادر به توصیف راستین خالق مطلق نیست.  

تصویر امر بهائی از دین و حقیقت آن روش نوینی در بررسی ادیان بوجود می‌آورد که اشتباهات گروه‌های متعارض در ارتباط با دیانت را از میان می‌برد. اشتباه بنیادگرائی و ظاهرگرائی مذهبی آن است که دین را صرفاً بعنوان ارادهٴ الهی تصویر کرده و لذا از جنبهٴ تاریخی آن که منطبق با شرائط زمان و مکان و نیازهای متکامل تاریخی است غفلت می‌کند و در نتیجه احکام و شرائع دین خود را احکام و قوانین مطلق ابدی دانسته و لذا نه تنها از عرفان پیامبران جدید محروم می‌‌شود بلکه عاملی برای سنّت‌پرستی اجتماعی و منع تکامل فرهنگی و خلا‌ّقیّت مدنی نیز می‌گردد. امّا عکس این اشتباه را اندیشمندان مادّی و دین‌ستیزی که به جامعه‌شناسی دین می‌پردازند مرتکب میشوند بدین ترتیب که ایشان دین را صرفاً امری اجتماعی و انعکاسی از شکل خاصّ یک فرهنگ قلمداده کرده و در نتیجه عامل وحی الهی و ارادهٴ ازلی ربّانی را در تقویم دیانت انکار می‌کنند که نتیجهٴ آن هم نفی حقیقت راستین دیانت و تقلیل دین به سنّت‌های راکد وایستای فرهنگی است. امّا دیانت بهائی دیانت را حاصل یک تعامل و تفاعل می‌داند این تعامل و تفاعل عبارت از ارتباطی میان امر ازلی الهی و مقتضیات تحولّ و نیازهای خاص و متغیّر جامعهٴ بشری می‌باشد. در نتیجه در بررسی هر دین بخصوصی باید هم به حقیقت دین یعنی امر الهی توجّه نمود و هم آنکه آن حقیقت را با شکل خاصّ جلوهٴ آن امر الهی یعنی با شکل خاصّ احکام و مدنیّت بخصوص آن عصر اشتباه ننمود. نتیجهٴ چنین تعبیر بدیعی آن است که برای فرد بهائی تضاد و ستیز میان ادیان جای خود را به اصل وحدت ادیان و کتب مقدّسه می‌سپارد و مسابقهٴ بی‌حاصل برتری و بهتری میان پیامبران به اصل وحدت انبیای الهی تبدیل می‌گردد. می‌بینیم که الهیّات بهائی بجای تشویق بیگانگی و ستیز و خصومت ریشهٴ کینه و ضغینهٴ مذهبی را از میان بر می‌کند و از لزوم صلح و معاشرت و دوستی و آشتی میان همهٴ ادیان سخن می‌گوید. علّت این امر آنست که بهائی در نگاه به دین به حقیقت دین ناظر است و بخوبی می‌داند که آن حقیقت را نباید با جلوهٴ خاصّ و تاریخی آن حقیقت اشتباه و مغلوط نماید. 

ه: هشیــــاری تاریخی و تجــــدّد راستین   

اصل دوّم جهان‌ بینی بهائی یعنی اصل هشیاری تاریخ، انقلابی بنیادین در صحنهٴ دین و فرهنگ و نظام اجتماعی به ارمغان آورد. یکی از نتائج این اصل آن است که آثار بهائی از ابتداء فرهنگ ارتقاء و تکامل یعنی فرهنگ تجدّد راستین را به بشریّت ارائه نمود. اگر چه مفهوم تجدّد مفهومی عام و کلّی است و به هیچ جامعه و فرهنگ بخصوصی محدود و منحصر نمی‌شود امّا آثار بهائی در عین بحث کلّی درخصوص تجدّد راستین توجّه ویژه‌ای به مسئلهٴ تجدّد در ایران نمود. حضرت بهاءاللّه در لوح سلطان خطاب به زمامدار وقت ایران ناصرالدّین شاه و نیز در الواح گوناگون دیگر نظیر لوح دنیا درخصوص ترقّی و تکامل اجتماعی، فرهنگی و روحانی ایران به بحث پرداختند. علاقهٴ خاصّ حضرت بهاءاللّه به پیشرفت ایران بحدّی بود که به فرزند ارشد خود یعنی حضرت عبدالبهاء مخصوصاً امر فرمودند که کتابی دربارهٴ مسئلهٴ عمران ایران بنگارند. این اثر عظیم یعنی رسالهٴ مدنیّه که در سال ١٢٥٤ شمسی برابر با ١٨٧٥ میلادی نگاشته گشت یکی از مظاهر عشق شارع دیانت بهائی و فرزند ایشان به ایران بود. بخاطر عشق نامشروط به توسعه و تکامل ایران بود که حضرت عبدالبهاء این رساله را بصورت گمنام و بدون ذکر نام خود و بدون کوچکترین اشارهٴ صریحی به دیانت بهائی نگاشتند.  هدف این رساله این بود که مردم ایران حتّی اگر بهائی نیز نشوند به اصلاح فرهنگی و مذهبی قیام کرده، شکوه و عظمت دیرینهٴ ایران کهنسال را اعاده نموده و بجای فرهنگ تکفیر و تفسیق، فرهنگی مشوّق صنعت و علم و آزادی و برابری را به مردم جهان ارائه نمایند.

مسئلهٴ تجدّد راستین از اصول اساس امر بهائی است چرا که زمینهٴ اصلی فرهنگ تجدّد راستین همان اصل هشیاری تاریخی است. از اوّلین و مهمترین آثار حضرت بهاءاللّه که به بررسی تفصیلی درخصوص هشیاری تاریخی می‌پردازد کتاب ایقان است. این اثر عظیم و بی‌سابقه در تاریخ ادیان از دو بخش تشکیل شده است. بخش اوّل به اصل تحرّی حقیقت توجّه می‌کند در حالیکه در بخش دوّم مفروضات فرهنگ ایستا و سنّت‌پرست که بنام مذهب مانع تجدّد و تکامل جامعه بوده و می‌باشد مورد نفی و ابطال قرار می‌گیرد. رابطهٴ این دو بخش با مسئلهٴ تجدّد راستین بسیار ژرف و گسترده است. تجدّد (modernity) در مقابل سنّت‌پرستی و سنّت‌گرائی(traditionalism)  است. فرهنگ تجدّد بر آن است که انسان در جهت ترقّی و تکامل قدم زند و از بررسیو استفاده از آنچه که نوین و جدید ولی مثبت و مطلوب است نهراسد. بنابراین فرهنگ تجدّد فرهنگ تحوّل و پیشرفت است و نهادهای اجتماعی و فرهنگی را بر اساس اقتضاء سیر تکامل تاریخ دستخوش تطوّر و تکامل می‌سازد. امّا اگر چه فرهنگ تجدّد نفی فرهنگ سنّت‌پرستی است در عین حال فرهنگی خردگرا و عقلانی(rational)  نیز می‌باشد یعنی فرهنگ تجدّد ملاک انتخاب را نه تقدّس سنّت‌های تغییرناپذیر بلکه استفادهٴ منظّم از خرد و دانش و تدبّر می‌داند. بدین ترتیب فرهنگ تجدّد در واقع در آنِ واحد مبتنی بر دو جنبهٴ متلازم است یکی نفی فرهنگ سنّت‌پرستی ایستاگراست و دیگر اثبات فرهنگ خردگرائی و پژوهش ذهنی. اینجاست که اهمیّت بنیاد ی تاریخ‌ساز کتاب ایقان و هشیاری تاریخی مشروح در آن اثر را می‌توان تا حدّی متوجّه گردید. کتاب ایقان هم به مسئلهٴ تحرّی حقیقت، روش منظّم پژوهش و فرهنگ خردگرا می‌پردازد و هم آنکه اصل سنّت‌گرائی را مورد انتقاد قرار داده و اصل هشیاری تاریخی را مؤکّد می سا ز د.

یکی از علل اصلی عقب‌افتادگی ایران و دیگر کشورهای خاور میانه در دنیای جدید، فرهنگ طرد و تکفیر مذهبی بود که توسّط علماء و زمامداران مذهبی بر عامّهٴ مردم تحمیل می‌گردید. بر اساس این فرهنگ معاشرت با اروپائیان و دیگر اقوام و ادیان مطرود گشته و نجاست و گمراهی و ضلالت آنها مورد تأکید قرار می‌گرفت. فرهنگ تکفیر بر آن بود که مسیحیان و یهودیان حتّی کتاب خود را عمداً تحریف کرده‌اند و لذا فرهنگ آنان همگی فرهنگ ممسوخ و گمراه است در نتیجه مردم خاور میانه علاقه‌ای به مطالعهٴ فرهنگ اروپائی نداشتند و از اتّفاقات اروپا اساساً بی‌خبر بودند. بالعکس سران مذهبی این جوامع خود را دارای فرهنگ برتر دانسته و با تأکید بر ایستاگرائی مذهبی، سنّت‌گرائی فرهنگی و تقلید از علماء روحیّهٴ تحقیق علمی و تکامل فرهنگی و خلا‌ّقیّت فردی و توسعهٴ اقتصادی را سرکوب نمودند. اگر چه در قرن‌های شکوفائی اسلام کشورهای اسلامی نیروی چیره بر نیروهای اروپائی بوده و بسیاری از مناطق اروپا تحت کنترل و تسخیر نظامی ارتش‌های اسلامی قرار داشت امّا اروپائیان با رویکرد به فرهنگ تحقیق علمی و آزادی مذهبی بتدریج در جهت علمی، اقتصادی، اجتماعی و در نتیجه نظامی و سیاسی نیز پیشرفت حیرت‌انگیزی نموده و بزودی حکومت‌های اسلامی فائق بر قسمت‌های گوناگون اروپا را شکست داده و بتدریج بسیاری از مناطق اسلامی را تحت تصرّف و نفوذ خود قرار دادند.[32]

اگر چه عقب‌افتادگی کشورهای خاورمیانه توسّط سیاست‌های استعماری اروپائی تشدید و تحکیم گردید امّا عوامل درونی فرهنگی این ممالک هم از علل عمدهٴ این عقب‌افتادگی بوده و می‌باشد. در واقع اینکه اروپائیان بتوانند که ممالک اسلامی را تحت تسخیر و تصرّف و استعمار قرار دهند و نه بالعکس، خود مستلزم این است که مستقّل از استعمار، تفاوت‌های فرهنگی این جوامع نیز در امکان رشد و توسعهٴ علمی، اقتصادی و نظامی آنان تأثیر اساسی داشته باشد. تأکید بر لزوم اتّخاذ فرهنگ تحرّی حقیقت در سرتاسر آثار بهائی تأکید بر علویّت و شرافت و برابری همهٴ افراد انسانی است. آثار بهائی با تأکید بر لزوم تحرّی حقیقت بعنوان فریضه ای روحانی و وجدانی برای تک تک انسانها، وابستگی و اطاعت کورکورانه از علماء مذهبی یعنی تقلید از مراجع دینی را مطرود ساخته و اصل استقلال فکری افراد و آزادی وجدان و عقیده را مؤکّد می‌سازد. تیزهوشان و باریک‌بینان اجتماعی بخوبی بر این نکته واقفند که اعتماد و اطاعت و سرسپردگی عامّهٴ مردم به رؤسای مذهبی از بزرگترین عوامل رکود اقتصادی و فرهنگی و از سرسخت‌ترین موانع خلا‌ّقیّت اقتصادی و علمی می‌باشد. بهمین جهت آئین بهائی بساط مرجعیّت روحانی را درهم درید، تقلید از هیچ انسانی را جائز نشمرد، و بالعکس در نظام اداری خویش اصل دمکراسی روحانی را جایگزین پیشواپرستی سنّتی نمود. از این روست که در آئین بهائی دیگر کشیش و آخوندی در کار نیست و بالعکس ادارهٴ جامعهٴ بهائی بر اساس مشورت افراد بهائی و انتخاب دمکراتیک نهادهای محلّی و ملّی و بین‌المللی صورت می‌گیرد. جای تعجّب نیست که کتاب ایقان که اصل وحدت و اتّحاد ادیان و اقوام را جایگزین فرهنگ تکفیر و تفسیق نمود و اصل تحرّی حقیقت را در مقابل فرهنگ سنّت‌گرائی مؤکّد ساخت به صریح‌ترین و قاطع‌ترین شکل از تقلید رؤسای مذهبی توسّط عامّهٴ مردم بشدّت انتقاد کرد.

اصل وحدت ادیان و انبیاء که بازتاب هشیاری تاریخی بهائی است از همان ابتداء یکی دیگر از علل عمدهٴ فرهنگی رکود و عقب‌ماندگی اجتماعی، اقتصادی و نظامی ایران و دیگر ممالک خاورمیانه را مشخّص و مطرود ساخت. بدین ترتیب که فقدان آزادی دین و وجدان، تعرّض به عقائد و آزار مردم، نابرابری و تبعیض حقوقی افراد و گروه‌ها بر اساس اعتقادات ایشان یکی از مهمترین موانع رشد علم و صنعت و از اساسی‌ترین هادمان روحیّهٴ تحقیق و تتبّع و خلا‌ّقیّت اقتصادی و فرهنگی است. هم فقدان آزادی وجدان و هم فقدان برابری حقوق در جوامع خاورمیانه از مهمترین علل رکود اقتصادی و فرهنگی و انحطاط اقتصادی و سیاسی ایران و دیگر ممالک خاورمیانه بوده است در حالی که عکس این امر در مورد اروپا مصداق داشته است. بهمین علّت است که حضرت بهاءاللّه در الواح گوناگون خود از جمله لوح سلطان خطاب به ناصرالدّین شاه بر ضرورت آزادی عقیده و دین در ایران تأکید می‌فرمایند و حضرت عبدالبهاء نیز در آثار گوناگون خود از جمله مقالهٴ شخصی سیّاح تحقّق حریّت وجدان را شرطی اساسی برای عدالت اجتماعی و تکامل و تجدّد و توسعهٴ اقتصادی و فرهنگی معیّن می‌فرمایند.[33] جای تأسّف است که این آرمان آزادی و برابری و دمکراسی از ابتدا خود مهمترین آماج تعرّض فکری و ناشکیبائی مذهبی و تبعیض و ظلم حقوقی و توهین و افتراء و خشونت فرهنگی قرار گرفت. بی جهت نیست که هر جامعه‌شناس تیزهوش و منصفی بخوبی از این نکته آگاه است که شاخص راستین گسترش و رسوخ اندیشهٴ دمکراسی و شکیبائی دینی و فرهنگی در ایران درجهٴ کوشش ایرانیان در جهت حمایت از آزادی مذهبی و حقوقی هموطنان بهائی خویش است.

تضاد میان فرهنگ تجدّد با فرهنگ سنّت‌پرستی توسّط جامعه‌شناسان برجسته ای مورد بحث قرار گرفته است. از این میان جامعه‌شناس بسیار خلا‌ّق آلمانی ماکس وبر (Max Weber) را می‌توان نام برد که به تعارض میان فعل عقلانی و فعل سنّتی تأکید نمود. امّا مفهوم فعل سنّتی آن چنانکه ماکس وبر آنرا تعریف کرده ‌است کاملا‌ً گویای سنّت‌پرستی جوامع اسلامی نمی‌باشد. مشکل این است که از نظر ماکس وبر فعل سنّتی آنگونه فعلی است که اساساً رسوم گذشته را بخاطر عادت تکرار میکند بعبارت دیگر رسوم گذشته بدون آنکه مشمول بررسی و تدبّر عقلانی گشته و درستی و نادرستی آنان مورد کنکاش و تأمّل قرار گیرد صرفاً بنا به عادت تکرار و بازسازی شده و موجّه و مطلوب تلقّی می‌گردند.[34] آشکارست که چنین فرهنگی مانع رشد فرهنگ عقلانیّت و خرد (rationalization) است یعنی فرهنگی است که شقوق گوناگون را مورد تأمّل و تدبّر منظّم قرار نداده و بر اساس دانش و عقل دست بانتخاب کارآمدترین و معقول‌ترین شقّ نمی‌زند. امّا سنّت‌گرائی حاکم بر کشورهای اسلامی به مراتب دشوارتر و ویران‌سازتر از سنّت‌گرائی تعریف شده توسّط وبر می‌باشد.   مسئله این است که سنّت‌گرائی مبتنی بر نیروی عادت در مقابل نفوذ فرهنگ خرد بآسانی درهم می‌ریزد و شکست می‌خورد امّا در خاورمیانه نوع فائق سنّت‌پرستی چنین نبوده و نیست. بالعکس اعتقاد به اینکه اسلام آخرین شریعت الهی است و در نتیجه احکام و شعائر و رسوم آن تنها حکم و رسم معتبر و مشروع است نوع خاصّی از سنّت‌پرستی را بوجود آورده است که در بطن آن سنّت‌ها نه یک عادت فرهنگی بلکه تبلور مطلق اراده و کلام الهی قلمداد گردیدند. آشکارست که مشروعیّت چنین برداشتی از سنّت‌گرائی بسیار توانمندتر از سنّت‌گرائی مبتنی بر عادت است در نتیجه تفکّر ایستای مذهبی و انحراف از روح خلا‌ّق امر الهی و لذا اعتقاد به ابدی‌بودن یک شکل خاصّ ظهور امر الهی یعنی شریعت اسلامی از بزرگترین موانع رشد و تکامل اقتصادی و اجتماعی درآمده است. اینجاست که می‌بینیم کتاب ایقان و اندیشهٴ هشیاری تاریخی آن، چه انقلاب اساسی و شگرفی در فرهنگ ایران و خاورمیانه را نمایان می‌سازد. اصل تحرّی حقیقت و اصل هشیاری تاریخی هر دو از ریشه موانع بنیادین فرهنگ تجدّد و خردگرائی راستین را درهم می‌شکنند.

امّا اندیشهٴ تجدّد در آئین بهائی نه تنها سنّت‌گرائی جاهلانه را نفی می‌کند بلکه بسیاری از خصال اساسی مفهوم تجدّد غربی را نیز مورد سئوال قرار می‌دهد. هشیاری تاریخی بهائی مفهوم بدیعی از تجدّد بدست داده است که اگر چه با عناصری از مفهوم متداول تجدّد موافق است ولی بهیچوجه تجدّد راستین را با تجدّد غربی یکسان نمی‌داند. بحث تفصیلی در این خصوص نیازمند توجّه به مباحث گوناگونی است که در این جزوهٴ کوتاه امکان‌پذیر نیست. امّا بطور کلّی باید گفت که مفهوم تجدّد در فلسفه و جامعه‌شناسی غرب دستخوش تعارضات و تناقضاتی غیرقابل حلّ بود و بهمین جهت این نارسائی‌ها بالمآل فلسفهٴ تجدّد گرائی را شکست داده و تاحدود زیادی فلسفهٴ پسامدرن (Postmodernism) یا مابعد تجدّد در میان اندیشمندان غربی حاکم شد. مفهوم تجدّد راستین بهائی نه سنّت‌پرستی مذهبی، نه تجدّد دین‌ستیز غربی و نه مابعد تجدّد پوچ‌گرا می باشد. سنّت‌پرستی مذهبی از لزوم توجّه به ارزش‌های روحانی صحبت می‌کند ولی این ارزش‌ها را ایستا و غیرتاریخی (غیرقابل تحوّل) دانسته و لذا انسان و خلا‌ّقیّت او را سرکوب و طرد می‌نماید. دراین اندیشه تحمیل قوانین و احکام ابدی بر جوامع انسانی مستلزم تعرّض بر خردگرائی و آزادی و خلا‌ّقیّت انسان‌هاست. امّا فرهنگ تجدّد غربی نیز بخاطر آنکه مفهوم دیانت را با سنّت‌پرستی مذهبی یکی تلقّی کرد به تضاد و تعارض میان ازرش‌های روحانی و تجدّد قائل گشت و در نتیجه بر آن شد که ارزش‌ها را از خرد انسانی و بدون توجّه به خدا و ارزش‌های روحانی استنتاج نماید. بهمین جهت بود که در فلسفهٴ چیرهٴ تجدّد غربی خدا و الهام ربّانی از صحنهٴ تاریخ و جامعه طرد شده و انسان بجای خدا ‌نشست. امّا این انسان و خردگرائی او اساساً بر اساس جنبهٴ مادّی بشر تعریف شده و تمامیّت وجود وی مغفول ‌گردید. نتیجهٴ این امر آن شد که باز همانند فرهنگ سنّت‌پرستی و جزم‌گرائی مذهبی بجای توافق و همآهنگی دین و عقل، فرهنگ تجدّد غربی نیز از تعارض و تناقض خرد و مذهب سخن ‌گفت. امّا اگر در سنّت‌پرستی مذهبی خرد مطرود می‌گشت حال در این فرهنگ جدید جوانب روحانی انسان اسطوره‌ای خرافی تصویر ‌گردید.

امّا فرهنگ تجدّد غربی از ابتدا محکوم به شکست بود. از طرفی خردگرائی تجدّد غربی آدمی را جانشین خدا ساخت و اصول اخلاقی را صرفاً بر اساس این خرد‌گرائی ابزاری  (instrumental reason) قابل توجیه دانست. امّا از طرف دیگر نیز شدیداً از اصولی اخلاقی مانند اصل حقوق طبیعی انسا‌نها و یا حقوق ﻻینفک همهٴ آدمیان دفاع نمود. در واقع اندیشهٴ تجدّد غربی با دفاع از حقوق طبیعی همهٴ آدمیان از ضرورت آزادی و خودمختاری انسان‌ها در چارچوب برابری حقوق ایشان حمایت کرد و در نتیجه از لزوم آزادی فعل اقتصادی مبتنی بر اصل قرارداد داوطلبانه، دمکراسی سیاسی و آزادی وجدان سخن گفت
+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 12:29 |

مقدمه ای بر تاریخ آئین بهائی

آئین بهائی نه تنها از ایران برخاسته است بلکه با روح فرهنگ شامخ و شکوهمند ایران پیوندی یگانه و استوار دارد

امّا در نیمۀ قرن نوزدهم با ظهور آئین بهائی روحیۀ بردباری و تسامح فرهنگی ایرانی جلوۀ تابناک بدیعی یافت.  همانند آئین مقدس زرتشت که از ایران بپا خاسته بود آئین بهائی نیز از ایران ظهور کرد و بوحی الهی و الهام ربانی تقدیر یزدان برآن قرار گرفت که ایران بار دگر محل ظهور فرهنگ شکیبائی و برابری و تعاون و تکامل گردد. روحیّۀ تسامح و بردباری در آئین بهائی شکلی جهان‌شمول بخود می‌گیرد و درنتیجه آئین بهائی پلی برای ارتباط وآشتی خلاّق میان ایران و جهان می‌گردد و بدین ترتیب فرهنگی جهان‌شمول و خلاّق و مترقّی که نیاز و مقتضای زمان است از ایران بپاخاست که آرمانش تکامل و اتحاد عالم انسانی است. 

دیانت جهانی بهائی آغازش از شهر شیراز در ٣ خرداد ماه سال ١٢٢٣ شمسی (٥ جمادی الاولی از سال ١٢٦٠ هجری قمری) برابر با ٢٣ می ١٨٤٤ میلادی بود. در این سال (١٢٦٠ هجری قمری) که هزار سال کامل از وفات امام حسن عسکری گذشته بود جوانی ٢٥ ساله بنام سیّد علی‌محمد شیرازی باب علم الهی را بروی جهانیان گشود، خودرا باب‌ نامید و پیروانش به بابی معروف شدند. حضرت باب زلزله بر ارکان اوهام و تقالید انداخت و بتهای سنّت‌پرستی و ارتجاع فرهنگی را درهم شکست. بخلاف علمای رسوم که مبنای علم و اقتدار خودرا مشروعیّت سنّت‌پرستی قلمداد می‌کردند حضرت باب که تاجری جوان بود اعلان فرمود که به وحی و الهام الهی آئین بدیعی را برای بشریت به ارمغان آورده است که سنت‌های کهنسال را درهم فروریخته و از لزوم تجدّدی راستین که مبتنی بر هماهنگی علم و دین است سخن می‌گفت. برای اعلان این نوزائی روحانی و فرهنگی حضرت باب کتابی بنام قیّوم الأسماء در شرح سورۀ یوسف نازل فرمود و در این تفسیر شگرف از وحدت همۀ انبیاء الهی سخن گفت و داستان یوسف را سمبلی از این وحدت راستین پیامبران تلقّی فرمود. آن حضرت اعلان فرمود که اکنون زمان ظهور حقائق نهفتۀ در کتب مقدّسه فرا رسیده است و آدمیان را به توجّه به حقیقت مشترک ادیان و پیامبران دعوت نمود. از نقطه نظر حضرت باب حقیقت همۀ انبیاء یکی‌است و آن امر و مشیّت الهی است که در هر زمان بنابه اقتضاء زمان بصورت جدیدی خودرا ظاهر می‌سازد. بفرمودۀ آن حضرت تمامی یک مدنیّت روحانی همانند آینه‌ای است که تصویرگر آن حقیقت واحد یعنی پیامبر الهی‌است. بدین جهت بود که با تعبیر بدیع خویش از آیۀ قرآنی که خداوندرا اوّل و آخر و ظاهر و باطن تعریف میفرماید آن حضرت اوّل و آخر یعنی تمامی مدنیت روحانی را انعکاسی از تجلّی پیامبر الهی دانست.[1] برای توصیف همین اصل ژرف عرفانی بود که حضرت باب از وحدت همۀ مراتب گوناگون مقامات روحانی سخن گفت و لذا خویشتن را هم به‌عنوان باب امام، هم به‌عنوان خود امام و هم به‌عنوان پیامبر معرّفی فرمود تا مردم را بصورتی تربیت فرماید که در آئینه موجودات چیزی جز تجلّی امر و مشیت الهی نبینند و از ظواهر اشیاء فراتر رفته و به حقائق اشیاء یعنی تجلّی الهی ناظر شوند. مخالفان آئین بهائی از ابتدا نظر به تقالید مرسوم میان ایشان از درک این اصل لطیف روحانی قاصر شدند و در نتیجه حضرت باب را به تناقض‌گوئی و تغییر ادّعای خویش متّهم ساختند.

. ولی هرچند که بیداد و ستمگری فرمانروایان و تکفیرهای بعضی از علماء بیشتر شد برعکس تعداد مؤمنان به حضرت باب در اطراف و اکناف ایران و حتی در پایتخت افزوده شد. از جمله اولین مؤمنان به حضرت باب بسیاری از علمای مکتب شیخیّه بودند که از نظر فلسفی و عرفانی در میان مسلمانان آن زمان تشخّص خاصی داشتند که از آن جمله ملا حسین بشرویه‌ای، ملا محمد‌علی بارفروشی و نیز بانوی حماسی و نابغۀ قهرمان تاریخ ایران طاهره قرّة‌العین را می‌توان نام برد که از ١٨ نفر اولین مؤمنان به حضرت باب، موسوم به حروف حیّ، به‌حساب می‌آیند.

در سه سال اول پس از اظهار امرشان حضرت باب در شهرهای گوناگون از جمله شیراز و مکّه و اصفهان اقامت داشتند که اکثر این اوقات در حبس خانه بسر میبردند. امّا سه‌سال آخر زندگانی عنصری حضرت باب در زندانهای ماکو و چهریق گذشت چرا که علماء و صدر اعظم ایران در آن ‌زمان یعنی میرزا آغاسی را امید براین بود که شاید به این ترتیب ارتباط مردم با آن حضرت قطع شود و امرش فراموش گردد. امّا تعداد پیروان حضرتش روز بروز بیشتر شد. در قسمتهای گوناگون ایران از جمله مازندران و نیریز و زنجان علماء و حکّام محلّی دست بدست هم‌داده و جامعۀ نوظهور ولی سریعاً در حال رشد بابی‌را مورد آزار و اذّیت قرار دادند و کمر بر کشتار ایشان بستند. بابیان در این مناطق مجبور به دفاع از خود گشته و آنچنان شجاعت و شهامتی از خود نشان دادند که دولت و ملّت ایران را به‌حیرت انداختند. در این زمان بود که صدر اعظم جدید یعنی میرزاتقی خان امیر کبیر به تأیید و فتوای علماء تبریز فرمان قتل آن حضرت‌را صادر کرد و این فاجعه در ١٧ تیر ١٢٢٩ )١٨٥٠ میلادی( در شهر تبریز صورت گرفت.

در طول ٦ سال رسالت حضرت باب کتابهای متعدد و الواح گوناگونی از قلم ایشان نازل گردید که در این الواح علاوه بر تشریح حقائق نهفتۀ کتب مقدّسه از ظهور قریب‌الوقوع موعودی عظیم‌تر به‌عنوان "من یظهره الله" که موعود جمیع ادیان عالم است مکرّراً و مؤکّداً سخن فرمودند.

. در طهران عدّۀ زیادی از سران بابی‌ از جمله میرزا حسین‌علی نوری ملّقب به‌ بهاءالله را که از مؤمنان اولیّۀ حضرت باب بود در زندان سیاه‌چال محبوس کردند. در همین زندان سیاه‌چال در سال ١٢٣١ شمسی )١٨٥٢ (بود که حضرت بهاءالله به‌وحی الهی حامل رسالت گشتند و وعدۀ همۀ ادیان الهی از جمله آئین بابی به‌حقیقت پیوست. با اثبات بیگناهی حضرت بهاءالله دولت ایران با تبعید ایشان به‌بغداد که جزئی از مملکت عثمانی بود موافقت نمود. از این زمان به‌بعد بمدّت ٤٠ سال زندگانی حضرت بهاءالله در داخل مملکت عثمانی در تبعید و زندان سپری گردید که از این مدت ١١ سال در بغداد، ٤ ماه در استانبول، پنج سال در ادرنه و ٢٤ سال در زندان شهر عکّا اقامت داشتند. وفات ایشان در بهار سال ١٢٧١ شمسی )١٨٩٢  (د ر خارج شهر عکّا در تبعید صورت گرفت و مزار ایشان، مقدّسترین مقامات بهائی است.

در این دوران ٤٠ ساله کتابها و الواح بسیار زیادی از قلم حضرت بهاءالله نازل گردید که شالودۀ مدنیّتی بدیع و جهان‌شمول را در عالم انسانی بیان گزارد. در آثار اولیه ایشان که در دوران بغداد نازل شد حضرت بهاءالله تعبیر انقلابی و نوینی از مفاهیم موعود و میعاد که در ظهور خودشان محقّق گردید به ارمغان آوردند. بر خلاف انتظار سنتی از موعود که ظهور موعود را با خونریزی و خونخواری و قتل و کشتار فراوان تصویر می‌نمود حضرت بهاءالله از ابتدا در آثارشان ظهور خودرا با نفی هرگونه خشونت و قهر، نسخ حکم جهاد و قتال، تأکید مؤکّد بر آزادی عقیده و وجدان، و ضرورت الفت و اتّحاد با همۀ اقوام و ادیان تعریف نمود و نجات عالم انسانی و تحقّق ارادۀ الهی را در وحدت و اتحّاد ادیان و وداد و صلح در میان همۀ فرهنگها، قومها و کشورها تصویر فرمود. به همین جهت حضرت بهاءالله از پیروان خود دعوت نمود که بجای کاربرد قهر و تسخیر ممالک خاکی به مدائن دلهای مردمان توجّه کنند و با حکمت و اخلاق و بردباری به فتح قلوب پردازند. حضرت بهاءالله از ابتدا تأکید فرمودند که ظهور ایشان متوجّه و معطوف به قلوب است و حکومت ارض‌را به مردم و نمایندگان آنها محوّل فرموده است.

در اواخر دوران اقامت حضرت بهاءالله در ادرنه و اوائل اقامت ایشان در زندان عکّا یعنی در سالهای١٢٤٦و ١٢٤٧ شمسی یا ١٨٦٧ و ١٨٦٨ میلادی بود که حضرت بهاءالله با نزول سورۀ هیکل زمامداران عالم از جمله پاپ، امپراطور روسیه، ناصرالدّین شاه، ملکۀ انگلیس، صدر اعظم عثمانی و سلطان عبدالعزیز خلیفۀ عثمانی را مخاطب فرموده و همۀ ایشان‌را به نفی فرهنگ خشونت، محو بیدادگری اقتصادی و اجتماعی و ایجاد صلح عمومی دعوت فرمودند. آثار حضرت بهاءالله در دوران ٢٤ سالۀ اقامت ایشان در عکا از جمله کتاب اقدس و لوح شیخ همگی بر لزوم تأسیس نظمی بدیع و جهان‌شمول و استقرار صلح و وداد در عالم انسانی تأکید فرمودند. این آثار از ظهور مرحلۀ جدیدی از تحوّل و تکامل جهان سخن گفته و لزوم ایجاد نهادهای جهان‌شمول و فرهنگی مبنی بر اصل وحدت عالم انسانی را برای آیندۀ جهان مؤکد ساختند.

در عین حال حضرت بهاءالله نظر به عشق مخصوص به وطن خود ایران، به مسئلۀ توسعه و تجدّد و تمدّن در ایران نیز توجّه مخصوصی فرمودند. ایشان از لزوم تحقّق دمکراسی سیاسی، تساوی حقوق زنان و مردان، آزادی مذهب و حرّیت وجدان، وحدت عالم انسانی، نفی انواع خشونتها در روابط اجتماعی و فرهنگی گروه‌های گوناگون، ضرورت ارتقاء و تکامل علمی و صنعتی، لزوم معاشرت با همۀ ادیان و اقوام، و هماهنگی دین و علم یا بعبارت دیگر مدنیّت مادّی و روحانی برای رشد و تکامل ایران سخن گفتند و مردم ایران‌را به نظم بدیع و جهان‌شمولی که در آثار آن حضرت ارائه شده است دعوت فرمودند. بدین‌ترتیب اصل تقدّس آدمیان، که در آثار حضرت باب نیز مورد تأیید قرار گرفته بود، هم‌اکنون در آثار حضرت بهاءالله برای اولین بار در طول تاریخ ادیان بشکل مجموعه‌ای از تعالیم اجتماعی و فرهنگی متبلور و متظاهر گردید که محور آن اصل وحدت عالم انسانی و صلح عمومی بوده، از آزادی و حقوق طبیعی همۀ آدمیان صرفنظر از رنگ و جنس و مذهب و قومیّت آنان دفاع کرده و همۀ انسانهارا از بیگانگی و فرهنگ بیگانگی بر حذر داشته و در عین وطن دوستی از لزوم خدمت به همۀ عالم انسانی سخن گفته است. همین اصل در اظهار امر عمومی حضرت بهاءاللّه که در سال ١٢٤٢ شمسی برابر با ١٨٦٣ میلادی در خارج از شهر بغداد در باغ رضوان رخ داد اظهار می‌گردد. بشهادت خود حضرت بهاءاللّه در روز اوّل از این ایّام دوازده روز اظهار امر عمومی بود که ایشان سه اصل را اعلان فرمودند. اصل اوّل اصل رفع شمشیر است که در واقع همان اصل وحدت عالم انسانی می باشد. اصل دوّم اصل هشیاری تاریخی و استمرار فیض الهی در آینده است. اصل سوّم اصل تطهیر و تقدّس همهٴ عالم هستی بر اساس تجلّی همهٴ اسماء و صفات خدا بر همهٴ اشیاء است که حقیقت هستی را امری روحانی می شمارد. به بیان حضرت بهاءاللّه: در یوم اوّل که جمالقدم بر عرش اعظم در بستانی که به رضوان نامیده شد مستوی لسان عظمت به سه آیهٴ مبارکه نطق فرمود: یکی آنکه سیف در این ظهور مرتفع است و آخر قبل از الف سنه هر نفسی ادّعا نماید باطل است...و ثالث حقّ جلّ جلاله در آن حین بر کلّ اشیاء بکلّ اسماء تجلّی فرموده. [43]

سوّمین اظهار امر حضرت بهاءاللهّ با نزول سورهٴ هیکل و الواح گوناگون حضرت بهاءاللّه خطاب به زمامداران عالم صورت می‌پذیرد. جالب است که هستهٴ اصلی این الواح دعوت پیامبر خداوند از زمامداران عالم، سران مذهبی و جمهور مردم جهان به صلح جهانی و اتّحاد و اتّفاق و یگانگی است. می‌بینیم که ماهیّت آئین بهائی با ابعاد گوناگون مفهوم صلح و اصلاح، نفی فرهنگ خشونت، و اثبات فرهنگ الفت و یگانگی و محبّت جهانی ممزوج و پیوسته است.

از آنجا که هدف حضرت بهاءالله تحقّق وحدت عالم انسانی بود آن حضرت هرآنچه را که به عداوت و بیگانگی میان انسانهامی‌انجامید نسخ فرمود و آنچه‌را که به یگانگی و پیوند دلها منجر می‌شد اثبات نمود. بدین جهت است که حکم نجاست‌را بالکلّ از میان برد و معاشرت با پیروان همۀ ادیان و مذاهب‌ را فریضه‌ای روحانی و اخلاقی معرّفی فرمود. هرگونه اختلاف حقوق را میان زن و مرد محو نمود و تبعیض میان مؤمن و غیر مؤمن‌را بالمرّه طرد فرمود. مبادلۀ علمی و هنری میان گروه‌ها و فرهنگ‌ها و کشورهای گوناگون‌را بستود و انواع تعصّبات جاهلیّه، اعم از دینی یا نژادی یا جنسی یا وطنی را نفی فرمود. حکم قتال و جهادرا نسخ نمود و از لزوم الفت و محبّت با همگان، آزادی دین و مذهب، و نفی هرگونه تعرّض به عقائد و وجدان افراد سخن گفت.

امّا علاوه بر این تعالیم آن حضرت عهد محکمی با پیروان خویش ببست که بدین طریق بهائی شدن و بهائی ماندن امری اعتقادی و اختیاری در چارچوب عهد و پیمانی متقابل ‌گردید. به‌عبارت دیگر اساسی گذاشت که بر طبق آن دیانت دیگر امری نژادی، خونی، تقلیدی و یا اجباری نخواهد بود. پس تولّد در یک خانوادۀ بهائی هیچکس را بهائی نمی‌کند. برای آنکه فردی بهائی باشد باید خود مستقلاّنه تحرّی حقیقت کند و در صورت قبول داوطلبانۀ حقّانیت دیانت بهائی در جرگۀ بهائیان در خواهد آمد. امّا به‌همین علّت اگر فردی به اصول بهائی اعتقاد نداشته و از عهد و پیمان حضرت بهاءالله سرپیچی نماید نیز بر طبق تعریف نمی‌تواند بهائی باشد. در نتیجه آزادی وجدان و عقیده مستلزم مفهوم عهد و پیمان است که در امر بهائی نه تنها وسیله‌ای برای آزادی و اندیشه و اعتقاد می‌گردد بلکه بعلاوه وحدت جامعۀ بهائی‌‌را نیز حفظ می‌کند و آنرا از فرقه فرقه شدن و اختلاف درونی محافظه می‌نماید.

امّا اگرچه حضرت بهاءاللّه اوّلین ایرانی هستند که از دمکراسی دفاع فرمودند و اگرچه این دمکراسی را نه تنها برای ایران بلکه برای سرتاسر جهان امری مطلوب و سودمند برای تحقّق صلح جهانی دانستند امّا در عین حال از ضرورت عدالت اجتماعی و تعدیل در معیشت نیز برای تحقّق صلح سخن گفتند. در واقع از اصول اساسی تعالیم حضرت بهاءاللّه تعدیل معیشت و یا عدالت اجتماعی است. امّا واژهٴ تعدیل معیشت، بعنوان معادل عدالت اقتصادی، تفاوت بنیادی آئین بهائی را هم با سرمایه‌داری افراطی و هم با نظام اشتراکی صریحاً مشخّص می‌کند. در امر بهائی عدالت اجتماعی و اقتصادی به معنای تعدیل معیشت تعریف شده است و تعدیل، نفی دو قطب متضاد تساوی اقتصادی و تفاوت فاحش می‌باشد. از نظر امر بهائی تساوی اقتصادی همگان صرفنظر از کار و خلا‌ّقیّت و تولید ایشان نه تنها عدل نیست بلکه استثمار و ظلم است امّا ظلمی که به تشویق تنبلی و کاهلی و عقب‌افتادگی اقتصادی و اجتماعی می‌انجامد. در عین حال اختلاف افراطی طبقات اجتماعی نیز بصورتی که باعث فقر و فاقهٴ طبقه‌ای از مردم گشته و فرصت‌های نسبتاً مساوی را از فرزندان فقراء سلب نماید بعنوان استثمار و ظلم تصویر می‌گردد. نتیجه آن است که عدالت اقتصادی مستلزم تعدیل در معیشت است که از اصول تعالیم دیانت بهائی است بهمین علّت است که حضرت بهاءاللّه در سورهٴ هیکل و در پیام خویش خطاب به زمامداران عالم مکرّراً از لزوم عدالت اقتصادی و ریشه‌کن ساختن فقر و فاقهٴ مردم سخن فرموده‌اند:

 

در عهد و پیمان حضرت بهاءالله مسئلۀ جانشینی و رهبری مذهبی بصورتی صریح و دقیق مشخّص و حل می‌شود. حضرت بهاءالله وظیفۀ تبیین و تفسیر آثار خودرا به پسر ارشد خویش عباس یعنی حضرت عبدالبهاء سپردند در حالیکه وظیفۀ وضع قوانین غیر منصوص‌را به مؤسّسه‌ای انتخابی که توسّط همۀ بهائیان بنحوی دمکراتیک انتخاب میگردد محّول نمودند. این مؤسّسه بیت عدل اعظم نامیده می‌شود. حضرت بهاءالله پیش‌بینی نمودند که جانشینی ایشان برای مدتی کوتاه از اخلاف ایشان بوده و به تبیین آثارشان معطوف خواهد بود و آنگاه این جانشینی بدست بیت عدل اعظم سپرده خواهد شد. بدین ترتیب برای اولّین بار در تاریخ ادیان رهبری مذهبی بشکلی دمکراتیک ظاهر می‌گردد. برطبق وصیّت‌نامۀ کتبی حضرت بهاءالله پسر ارشدشان عباس، حضرت عبدالبهاء، جانشین و مبیّن آیات الهی گردید. بهمین‌سان بر طبق وصیّت‌نامۀ کتبی حضرت عبدالبهاء نوه‌شان حضرت شوقی ربّانی عهده‌دار همان وظیفه گردید. امّا پس از وفات حضرت ولی‌امرالله در سال ١٣٣٦ شمسی برابر با ١٩٥٧ میلادی دوران تبیین به سرآمد و با تشکیل بیت عدل اعظم در سال ١٣٤٢ شمسی برابر با ١٩٦٣ میلادی رهبری جامعۀ بهائی بشکل نهادی دموکراتیک و در عین حال روحانی متشکّل گردید. این عهد و پیمان حضرت بهاءالله بود که دیانت بهائی‌را از خطر مهلک انشقاق و افتراق مذهبی حفظ کرد و علیرغم کوشش افرادی که به نقض آن عهد قیام کردند وحدت جامعۀ بهائی محافظه گردید. در تاریخ ادیان این امر بی‌سابقه بوده است. در هیچ دیانتی وحدت جامعۀ روحانی پس از وفات پیامبر و شارع حفظ نگردید. امر بهائی ورقی نو در دفتر اتّحاد و اتّفاق دینی باز گشوده است.

حضرت عبدالبهاء که در سن ٩ سالگی بهمراه پدر بزرگوارشان در بحبوحۀ سرمای زمستان در سال ١٢٣١ یا ژانويه ١٨٥٣ از ایران به بغداد سرگون شدند پس از وفات حضرت بهاءالله قیادت آئین بهائی‌را بعهده گرفتند. اگرچه آن حضرت در ٩ سالگی از ایران تبعید گردیدند ولی عشق به‌ایران و زبان شیرین فارسی در سرتاسر زندگی و آثار ایشان بنحو شگرفی هویداست. در سال ١٢٥٤ شمسی برابر با ١٨٧٥ میلادی بامر پدر بزرگوار خویش رساله‌ای تحت عنوان رسالۀ مدنیّه بنگاشته و مسئلۀ توسعۀ اقتصادی و اجتماعی ایران‌را مورد بررسی دقیق قرار دادند. در این اثر نظریّات مخالفان تجدّد یعنی مدافعان سنّت‌پرستی‌را با قدرت و قاطعیّت تمام مطرود کرده و در عین حال از دو جنبۀ قهرآمیز و دین‌ستیز تجدّد غرب نیز شدیداً انتقاد فرموده و از لزوم هماهنگی مدنیّت مادی وصنعتی با مدنیّت اخلاقی روحانی سخن گفتند. این اثر شاهکاری تاریخی در فرهنگ ایران است که متأسّفانه بخاطر تعصّب و غرض تاکنون مورد غفلت قرار گرفته‌است. مسجونیت حضرت عبدالبهاء در حیفا و عکّا مانع از آن شد که حضرت ایشان به نقاط گوناگون دنیا سفر کنند. امّا با انقلاب جوانان ترک و سقوط دولت عثمانی حضرت عبدالبهاء از زندان آزاد گردیده و توانستند عازم سفر به افریقا (مصر)، اروپا(انگلستان، فرانسه، اطریش، آلمان...) و امریکا (امریکا و کانادا) گردند. در طول این سفر سه‌ساله ( ١٢٨٩ تا ١٢٩١شمسی و یا ١٩١٠تا ١٩١٣ میلادی) حضرت عبدالبهاء در مجامع عمومی، کلیساها، دانشگاه‌ها، کنیسه‌های یهود و اجتماعات گوناگون خطابه‌های مهمّی در مورد اصول آئین بهائی ایراد فرمودند. در زمانی‌که اروپا و امریکا از مسابقۀ تسلیحاتی و تب مهلک نژادپرستی و مردسالاری در تشّنج و تخاصم بود و غرب آمادۀ انفجار جنگ جهانی اوّل می‌گشت حضرت عبدالبهاء مردم آن سرزمین را دعوت به‌صلح عمومی فرمودند و بدیشان هشدار دادند که در صورت غفلت از پیام حضرت بهاءالله جنگ مهیب و مهلکی بزودی اروپارا به خاک و خون خواهد کشید. در این خطابات حضرت عبدالبهاء از لزوم حرکت در جهت تساوی حقوق زن و مرد سخن گفتند و فرهنگ بدیعی معطوف به اتحّاد اقوام، نژادها و ادیان گوناگون را بمردم غرب ارائه فرمودند. بفرمودۀ حضرت عبدالبهاء سیاه و سفید و سرخ و زرد همانند گلهای زیبای گوناگونی هستند که با رنگها و عطرهای متفاوت باغی معطّر و زیبا را بوجود می‌آورند. در همین خطابات حضرت عبدالبهاء بر لزوم هماهنگی مدنیّت مادی و مدنیّت روحانی تأکید فرمودند و اصول این بینش بدیع را تشریح کردند. در تاریخ ایران سابقه نداشته است که یک ایرانی در اوائل قرن نوزدهم به اروپا وامریکا سفر نماید و در بزرگترین مجامع و معاهد علمی و دینی و اجتماعی آن ممالک از لزوم وحدت ادیان، صلح عمومی، تساوی حقوق زن و مرد، رفع تعصبات گوناگون، لزوم هماهنگی دین و علم و عقل، تعدیل معیشت و جدائی دین از سیاست سخنرانیهای مؤثر و خلاّق و جاذبی بعمل آورد. در زمانی که ایرانیان نظر به تلقینات رؤسای مذهبی خود با دشنام و توهین از حضرت عبدالبهاء سخن می‌گفتند، فلاسفه و هنرمندان و صلح‌دوستان و سران فرهنگی اروپا و امریکا تازگی، خلاّقیت و جذّابیّت پیام این حکیم روحانی ایرانی را مورد ستایش و قدردانی قرار می‌دادند.

امّا همگام با این مجهودات حضرت عبدالبهاء توجّه مخصوص به ایران و ایرانیان داشتند. سخنرانیهای حضرت عبدالبهاء حتّی در اروپا و امریکا در مورد مسائلی مثل نوروز و تقدّس ایران بخوبی نمایانگر عشق و تعلّق خاص آن حضرت به وطن خویش است، وطنی که در ٩ سالگی از آن سرگون شدند. امّا این سرگونی بجای ایجاد احساس بیگانگی یا خصومت و خشم، به عشق و عطوفت ایشان به وطن خود و فرهنگ ایران بیفزود. بسرپرستی و هدایت حضرت عبدالبهاء بود که جامعۀ بهائی ایران به ایجاد محافل روحانی در شهرهای مختلف اقدام کردند. این محافل که توسّط انتخابات افراد بهائی تشکیل می‌گردند اوّلین مؤسّسات دموکراتیک در تاریخ ایران ‌را بوجود آوردند. بعلاوه بهائیان ایران به قیادت حضرت عبدالبهاء بتدریج به اجرای تعالیم بهائی در جهت توسعه و تکامل اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایران پرداختند. اقدامات وسیع برای ترقی زنان و تساوی حقوقشان با مردان، رفع بیسوادی و همچنین تشکیل مدارس گوناگون از جمله اوّلین مدرسۀ دخترانه در ایران و بیمارستان‌های مدرن علمی از جمله مؤسّساتی بود که بهائیان ایران‌را پیشقدمان تجدّد و ارتقاء نمود. اشاعۀ پیام حضرت بهاءالله که پیام تجدّد راستین، رفع اوهام و سنتهای پوسیده، نفی خشونت و قهر مذهبی، آزادی عقیده و وجدان، عدم دخالت علماء مذهبی در سیاست، هماهنگی علم و دین و عقل و بسیاری اصول دیگر را مؤکّد می‌سازد بتدریج در جهت بیداری فرهنگی ایرانیان و رشد فرهنگ تسامح و برابری و عدالت اجتماعی کمک بزرگی به ایران و ایرانیان نمود.

پس از وفات حضرت عبدالبهاء در سال ١٣٠٠ شمسی برابر با ١٩٢١ میلادی بنا بر وصیّت‌نامۀ کتبی حضرت عبدالبهاء نوۀ ارشدشان حضرت شوقی ربّانی بعنوان ولی‌امر بهائی رهبری جامعۀ بهائی را بدست گرفتند. اشاعه و نفوذ امر بهائی در شرق و غرب در تحت هدایت حضرت ولی امرالله دامنه و گسترش خاصی یافت بطوریکه تقریباً در همۀ کشورهای عالم مؤسّسات بهائی بوجود آمد. برای تکمیل و تقویت این فرایند روحانی بود که حضرت ولی‌امرالله به ترجمۀ بسیاری از آثار حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء بزبان انگلیسی اقدام کردند و به‌هدایت ایشان بسیاری آثار بهائی به‌زبانهای متعدد دیگری نیز ترجمه گردید. بعلاوه آن حضرت به تبیین و تشریح جزئیّات سازمانی و اداری تشکیلات بهائی پرداختند و در سرتاسر جهان سازمانها و تشکیلات اداری منظّمی که مجرای صاف و لطیفی برای جریان اصول روحانی بهائی می‌باشد بوجود آمد. بدین‌ترتیب حضرت بهاءالله اصول فرهنگی روحانی و جهان‌شمول‌را به جهان ارائه کردند و حضرت عبدالبهاء با تشریح این اصول امر بهائی‌را به شرق و غرب عالم گسترش دادند وحضرت ولی‌امرالله این جامعۀ متّحد و جهان‌شمول‌را با سازمانهای اداری بهائی بنحوی منظّم متشکّل ساختند و آماده انتخاب و استقرار بیت عدل اعظم کردند. در تاریخ بشر جامعه‌ای روحانی که به این سرعت در سرتاسر عالم نفوذ یافته، از وحدت و اتّحاد کامل برخوردار بوده، تشکّل و تشکیلاتی منظّم و مجهّز داشته و هدفش ایجاد وحدت عالم انسانی و صلح عمومی باشد سابقه نداشته است. اعضای این جامعۀ بین‌المللی در هرجا که هستند عاشق ایرانند و ایران‌را بعنوان مهد آئین بهائی و وطن حضرت بهاءالله از جان و دل میپرستند.

بخاطر آنکه علما و دولت ایران حضرت بهاءالله را از ایران تبعید کردند و ایشان را به مملکت عثمانی سرگون نمودند مزار حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء در داخل کشور عثمانی یعنی در عکّا و حیفا قرار گرفت و عکّا و حیفا مرکز روحانی و اداری جامعۀ جهانی بهائی گردید.   ٢٧ سال پس از وفات حضرت عبدالبهاء بود که با تشکیل دولت اسرائیل عکّا و حیفا جزئی از خاک این کشور گشت. مخالفان امر بهائی که از انصاف و خرد بوئی نبرده‌اند بهائیان ایران ‌را بعنوان جاسوسان صهیونیزم مورد زجر و آزار قرار داده‌اند و حقوق اوّلیّۀ ایشان‌ را مسلوب کرده‌اند. دلیل اصلی این افراد برای توجیه افعال ضد انسانی و ضد خدائیشان این است که مرکز اداری و روحانی بهائیان در اسرائیل قرار دارد و بهائیان برای مخارج این مراکز، تبرّعاتی به مرکز اداری بهائی در حیفا میفرستند. آیا بی‌انصافی و بیرحمی و خشونت بیش از این هم می‌شود؟ نابردباری همین افراد بود که به سرگونی و تبعید حضرت بهاءالله از وطن خود به کشور عثمانی منجر گردید. این دولت ناشکیبا و علماء تنگ‌نظر و نابردبار بودند که به آزار و اذیت بهائیان پرداختند، حقوق اوّلیّۀ ایشان‌را مسلوب نمودند، به قتل و غارت و کشتار ایشان پرداخته و شارع بهائی را از ایران اخراج کرده و بالاخره به زندان عکّا تبعید نمودند. آنگاه بهائیان ایران‌را متّهم به جاسوسی اسرائیل می‌سازند چرا که پیامبر بهائی در عکّا وفات می‌کند و لذا مرکز اداری و روحانی بهائی در فلسطین قرار می‌گیرد، جائی که بیش از نیم قرن بعد مبدّل به دولت اسرائیل میشود. بجای پرداختن این اوهام و افترائات بهتر بود که سران مذهبی ایران از تنگ‌نظری و نابردباری خود خجل شده و بجای تعرّض به عقائد و دفاع از تجاوز به حقوق بشر در جهت روح و حقیقت اسلام حرکت کرده و از آزادی و حقوق بهائیان در ایران دفاع نمایند.

یکی از اساسی‌ترین و مهمترین نتائج گسترش تشکیلات و سازمانهای اداری بهائیان در سرتاسر دنیا آن بود که با قیادت حضرت ولی‌امرالله پایه‌های تشکیل بیت العدل اعظم بعنوان رهبر روحانی و اداری جامعۀ بهائی در عالم تأسیس گردید. به‌همین جهت ٦ سال پس از صعود حضرت ولی‌امرالله توسّط انتخابات بهائی در سراسر عالم مؤسّسۀ بیت عدل اعظم در سال ١٣٤٢ شمسی برابر با ١٩٦٣ تشکیل گردید. این مؤسّسه که هر پنج سال تجدید انتخاب می‌گردد رهبری جامعۀ بهائی‌را بدست خواهد داشت. در ظل هدایت بیت عدل اعظم جامعۀ جهانی بهائی به رشد و گسترش خود ادامه داده، در فعالیتهای عمرانی گوناگون در سرتاسر جهان قدمهای عمده ای برداشته، در سازمانهای غیر سیاسی بین المللی نظیر سازمان ملل پرچمدار فرهنگ وحدت و الفت و عدالت اجتماعی بوده، و در اشاعۀ فرهنگی جهان‌شمول و مترّقی معطوف به وحدت عالم انسانی می‌کوشد. 

بدین‌ترتیب تاریخ دیانت بهائی آینه‌ای از هویّت بدیع این آئین است. این تاریخ بیانگر حرکت فزاینده ای در جهت ایجاد جامعه‌ای است که در سرتاسر عالم نفوذ یافته، اقوام و مذاهب و اجناس گوناگون را متّحد و متّفق کرده، همۀ ایشان‌را در ظل اصول واحد روحانی و تشکیلات منسجم اداری مجهّز و متشکّل کرده، وحدت در کثرت را اساس این فرهنگ پنداشته و رهبری اداری و روحانی جامعۀ بهائی را از طریق انتخابات آزاد و اصول دمکراتیک مقرّر داشته است. سرچشمه این فرهنگ بدیع، صلح جو، جهان‌شمول، دمکراتیک و روحانی از سیاه‌چال طهران به‌وحی الهی از قلب حضرت بهاءالله انبعاث یافت. در این مقالۀ کوتاه نگاهی کلّی و کوتاه به تعالیم حضرت بهاءالله و جهان‌بینی آن حضرت می‌افکنیم. 

ب: ایران و امر جهانی بهائی

دیانت بهائی از ایران آغاز شده است و عشق به ایران اصلی بنیادی و ناگسستنی از فرهنگ بهائی است. بهائیان صرفنظر از نژاد و ملیّت خویش همگی ایران را می‌ستایند و به ایران مهر می‌ورزند. امّا این ستایش و مهر صرفاً امری عرضی و تصادفی نیست بلکه برای بهائیان سرتاسر عالم دوست‌‌داشتن ایران مسئله و مفروضی روحانی و الهی است یعنی بر اساس اعتقاد و الهیّات بهائی، ایران بعنوان گهوارهٴ ظهور مدنیّت روحانی نوین و محلّ تجلّی وحی الهی سرزمینی مقدّس و ممتاز است و در نتیجه خدمت به ایران فریضه و وظیفهٴ هر فرد بهائی است.

این پیوند و ارتباط خاص میان ایران‌دوستی و جهان‌دوستی که بنیان هویّت و اعتقادات هر فرد بهائی است بیانگر آغاز مرحلهٴ جدیدی از تکامل اجتماعی و روحانی نوع بشر است. همانگونه که حضرت بهاءاللّه بارها مؤکّد فرموده‌اند فریضهٴ وطن‌پرستی محور بسیاری از فرهنگهای گذشته بوده است ولی با تأکید صریح و منظّم بر لزوم جهان‌دوستی همراه نبوده است[4]. بالعکس بنا باقتضاء زمان و بخاطر محدودیّت درجهٴ تکامل اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و روحانی نوع بشر احکام و شرایع گذشته معمولا‌ً بصورت صریح و منظّم اختلافات و نابرابریهای گوناگون را لغو ننمودند. بدین جهت است که بعنوان مثال برده‌داری و برده‌فروشی در هیچ آئینی قبل از دیانت بهائی حرام نشده است. امّا حضرت بهاءاللّه برای اوّلین بار در تاریخ ادیان صرفاً به تشویق آزاد ساختن برده‌گان نپرداختند بلکه خرید و فروش انسان و نظام برده‌داری را امری ضدّ انسانی و ضدّ روحانی تعریف فرموده و آنرا قطعیّاً و مطلقاً و در هر صورت و شکل و موقعیّتی تحریم فرمودند.[5] بهمین لحاظ است که احکام هیچیک از ادیان گذشته برتری حقوق مرد نسبت به زن را قاطعاً تحریم ننمود و نظام مردساﻻری را انکار نکرد. امّا آئین بهائی است که برای اوّلین بار در تاریخ ادیان اصل تساوی حقوق زن و مرد را از اصول بنیادی تعالیم خویش شمرده و احکامی نظیر چند همسری یا جواز خشونت به زنان و یا تبعیض حقوق اجتماعی نسبت به ایشان و یا محدود ساختن زنان به چهار دیواری خانه را همگی قاطعانه مردود کرده است.[6] باز بهمین جهت است که امر بهائی برخلاف ادیان گذشته جدائی میان مؤمن و غیرمؤمن را برداشته، زبان نفرت و کینه و بیگانگی مذهبی را از میان برده، واژه کافر را برانداخته و بجای آن زبان وحدت و محبّت و الفت و معاشرت و صلح با همهٴ اقوام و ادیان را جایگزین ساخته است. اختلافات و تبعیض حقوقی و یا اخلاقی را نسبت به گروه غیر‌مؤمن از ریشه برکنده است و با تأکید بر ضرورت و حقّ آزادی عقیده و وجدان، همهٴ افراد بشر، صرفنظر از اعتقاد مذهبی را دارای تقدّس و حقوق واحد معرّفی نموده است. و نیز بهمین جهت است که در جهانی که اعتقادات مذهبی از مهمترین عوامل و انگیزه‌های فرهنگ خشونت و جنگ و نفرت شده است دیانت بهائی هر نوع فرهنگ خشونت و نفرت را نفی کرده و بجای آن از لزوم الفت و اتّحاد و وداد و صلح جهانی سخن می‌گوید. بفرمودهٴ حضرت بهاءاللّه "ای دوستان سراپردهٴ یگانگی بلند شد به چشم بیگانگان یکدیگر را مبینید همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار".[7]    

چنانکه خواهیم دید این اصول جدید آئین بهائی صرفاً امری انتزاعی و شعاری کلّی نیست.   بلکه این اصول شالودهٴ احکام و قوانین اجتماعی و اصول اخلاقی آئین بدیع شده است و دیگر شعاری پوچ در میان مجموعه ای از احکام و قوانین مبتنی بر اختلاف و تبعیض نیست. از آن مهمتر اینکه همانطور که خواهیم دید این اصول زمینهٴ طرحی جدید از مدنیّت و تشکیل مؤسّسات و نهادهای ملّی و بین‌المللی در این آئین نوین شده است که تحقّق آن اصول را در عمل امکان‌پذیر می‌نماید.

ج: اصـول سـه‌گانهٴ پیام بهائی 

آثار حضرت بهاءاللّه بر خلاف سنّت چیره در تاریخ ادیان گذشته، منحصر به چند موعظه و یا یک کتاب نیست. بالعکس تجلّی وحی الهی در این آئین بدیع بشکل کتابها و نامه‌های متعدّدی ظاهر شده است که از نظر تعداد به حدود صد جلد بالغ می‌گردد. این آثار در طول ٤٠ سال دوران رسالت حضرت بهاءاللّه که تمامی این دوران در تبعید و اسارت ایشان در مملکت عثمانی سپری گردید نازل شده است. درک پیام حضرت بهاءاللّه یعنی شناسائی محتوای آن آثار مستلزم آشنائی و توجّه به غایت و هدف نگارش آن آثار می‌باشد. در وصیّتنامهٴ خویش که موسوم به کتاب عهد می‌باشد حضرت بهاءاللّه بشکل‌های گوناگون هدف غائی آثار خود را تصریح و تأکید می‌نمایند که از آن جمله چنین است:

مقصود این مظلوم از حمل شدائد و بلایا و انزال آیات و اظهار بیّنات اخماد نار ضغینه و بغضاء بوده که شاید آفاق افئده اهل عالم بنور اتّفاق منوّر گردد و به آسایش حقیقی فائز. [11]

بعبارت دیگر تمامی آثار حضرت بهاءاللّه بشکل‌های متفاوت معطوف به اصل واحدی است و آن اصل یگانگی عالم انسانی و تحقّق فرهنگ صلح و وداد در سرتاسر جهان است. این امر ماهیّت و هویّت آئین بهائی و فرهنگ روحانی آن را به نحو جامع و کامل تعریف و تصویر می‌کند. از نظر دیانت بهائی هر چه که با این اصل بنیادی سازگار باشد صحیح و مطلوبست و باید تشویق و حمایت گردد و هر آنچه که با آن منافات و تعارض داشته باشد نامطلوب و منفی است. البتّه دشمنان آئین بهائی همانند دشمنان همهٴ ادیان گذشته به ماهیّت و هویّت راستین دیانت جدید کاری نداشته و همهٴ نیروی خود را مصروف مسخ و دروغ و افتراء می‌نمایند تا اینکه مانع تکامل و تحوّل و تجدّد جامعه شوند و تودهٴ ناآگاه را در اسارت سنّت‌های پوسیده و مردهٴ گذشتگان باقی نگهدارند. هدف این دشمنان تحوّل و ترقّی و تجدّد آن است که با تکرار تهمت‌های ناروا و بازی با احساسات و تعصّبات مذهبی مردم تصویری هولناک از آئین بهائی در ذهن عامّه ترسیم نمایند تا آنکه مردم هرگز بخود اجازهٴ پژوهش و تحرّی مستقلا‌ّنه در مورد حقیقت دیانت جدید را نداده و در نتیجه از موهبت عقل و ایمان هر دو محروم گردند. همانگونه که در قرآن کریم و همهٴ کتاب‌های آسمانی تأکید شده است مخالفت و انکار پیامبر جدید یک اصل تغییرناپذیر تاریخ ادیان است.[12] سران مذهبی و سیاسی برای حفظ جاه و مقام و منافع خویش از قبول مدنیّت روحانی بدیع و وحی الهی سرباز زده و وابستگی عامّهٴ مردم به تقلید از خود را وسیله‌ای برای نفی پیامبر جدید و فرهنگ بدیعش قرار می‌دهند. از همین روست که هنوز اکثر مسیحیان به حقّانیّت اسلام ایمان نیاورده‌اند و از این جهت است که همهٴ پیامبران مورد ظلم و آزار مردم اطراف و خصوصاً اصحاب زور و زر قرار گرفته‌اند.

امّا خصوصیّت مسخ و افتراء این است که دروغ‌پردازان کاری به حقیقت دیانت بدیع نداشته و هرگز به مطالعهٴ جدّی و منصفانه در مورد آن نپرداخته و نمی‌پردازند. بالعکس ایشان دیانت جدید را همواره بشکل بازتابی از ترس‌ها و تابوهای فرهنگی محیط خود قلمداد می‌نمایند. در طول تاریخ ادیان همواره حقیقت پیام پیامبر الهی مورد غفلت عمدی قرار گرفته و بالعکس سران مذهبی و سیاسی در تعریف دیانت جدید از روش واحدی استفاده کرده‌اند. ایشان به جامعهٴ خود نگاه می‌کنند و می‌بینند که چه عوامل و سمبل‌هائی مورد نفرت و انزجار و ترس عامّهٴ مردم است آنگاه آن اصول را فرافکنی کرده و به دیانت جدید و پیام بدیع نسبت می‌دهند. در نتیجهٴ تعریف ایشان از دیانت بدیع چیزی جز پرتاب جاهلانه و ظالمانهٴ عقده‌ها و تابوهای فرهنگی به پیکر آئین بدیع نمی‌باشد. 

همان نظام مسخ و افتراء که به حضرت موسی بعنوان آدمکش و دروغگو می‌نگریست و مسیح را بی‌ پدر خوانده و مریم مقدّس را زنی ناپاک و فاقد عفّت اخلاقی معرّفی میکرد و به حضرت محمّد بعنوان تکرار کنندهٴ اساطیر اوّلین، شاعری مجنون و  قدرت‌طلب  و ... نظر می‌کرد، اکنون نیز از حضرت باب و حضرت بهاءاللّه بعنوان مجنون و سیاستمداری وطن‌فروش سخن می‌گوید. دشمنان این آئین بدیع با توجّه به ترس‌ها و تابوهای فرهنگ ایرانی و اسلامی آئین بهائی را از ابتداء با ٣ فرافکنی(projection) ممسوخ پیش‌داوریهای خویش مورد تعریف قرار دادند. اوّل آنکه آئین بهائی را مخالف ادیان گذشته و بی‌اعتقاد به خدای واحد دانسته و چنین قلمداد کردند که بهائیان حضرت بهاءاللّه را خدا می‌دانند. دوّم آنکه دیانت بهائی را مخالف عفّت و عصمت اخلاقی دانسته و بهائیان را به آزادی‌گرائی جنسی، ازدواج با محارم و خلاصه هر آنچه که وسواس ذهن ناپاکشان است متّهم‌ساختند. سوّم آنکه آئین بدیع را از ابتداء بعنوان فتنه‌ای سیاسی قلمداد نموده و بتدریج آنرا ساخته و پرداختهٴ سیاست‌های خارجی و استعمار بین‌المللی معرّفی ‌نمودند.

امّا کسانی که از اسارات تقلید و پیش‌داوریها نرهند هرگز به فضای معطّر حقیقت و آزادی و عرفان دسترسی نمی‌یابند. برای درک حقیقت آئین بهائی باید با انصاف و بدون پیش‌داوری به مطالعهٴ آثار حضرت بهاءاللّه پرداخت و با استقلال فکری و تحرّی حقیقت، ماهیّت و هویّت راستین آئین بهائی یعنی فرهنگ صلح و وداد جهانی را مورد پژوهش و مطالعه قرار داد. در چنین تحقیقی است که سخافت همهٴ این اتّهامات ناجوانمردانه همانند سخافت همهٴ اتّهاماتی که بر پیامبران گذشته وارد شده است آشکار می‌گردد.

امّا تحقّق غایت نهائی نزول آثار حضرت بهاءاللّه یعنی ایجاد یگانگی و وحدت نوع بشر و ازالهٴ فرهنگ نابرابری و خشونت و ستم در سطوح اخلاق فردی، خانواده، روابط اجتماعی و اقتصادی ،نهادهای سیاسی و فرهنگی و نظام روابط بین‌المللی مستلزم ظهور جهان‌بینی و فرهنگ نوینی است که بصورتی جامع و همه جانبه راه رسیدن به صلح و آشتی و دوستی را ارائه بدهد. آثار حضرت بهاءاللّه همگی بشکلی جدید و منظّم بشرح بیان چنین فرهنگی معطوف است. این جهان‌بینی مبتنی بر وحدت ناگسستنی سه اصل کلیّ اندیشهٴ بهائی است که با یکدیگر شالودهٴ مدنیّت آیندهٴ بشر را پی می‌ریزد.    

بررسی سه اصل کلّی و بنیادی پیام حضرت بهاءاللّه در عین حال وحدت و هم‌آهنگی همهٴ آثار حضرت بهاءاللّه را در طول ٤٠ سال رسالت ایشان بخوبی آشکار می‌سازد. بدین ترتیب که این سه اصل با سه مرحلهٴ نزول آیات از قلم حضرت بهاءاللّه انطباق کامل داشته و در نتیجه می‌توان ارتباط منظّم و ناگسستنی آثار گوناگون حضرت بهاءاللّه با یکدیگر را تا حدّی متوجّه گشت. سه اصل بنیادی آثار حضرت بهاءاللّه دارای ترتیبی منطقی بوده و اصل دوّم مبتنی بر اصل اوّل، و اصل سوّم مبتنی بر دو اصل اوّل و دوّم می‌باشد. بدین صورت تمامی آثار حضرت بهاءاللّه بشکل مجموعه‌ای واحد و پیوسته بیانگر جهان‌بینی نوینی می‌گردد. در یکی از آثارشان خود حضرت بهاءاللّه باین سه مرحلهٴ نزول آیات اشاره نموده و از ارتفاع قلم اعلی خطاب به عرفاء و آنگاه به علماء و بعد به ملوک و سلاطین سخن فرموده‌اند.[13] آثار اوّلیّهٴ حضرت بهاءاللّه که در دوران اوّلیّهٴ تبعید ایشان در بغداد نازل گردید از زبان عرفان برای بیان حقائق الهی استفاده می‌نماید. این آثار در فاصلهٴ سال‌های ١٢٣١ تا ١٢٣٩ شمسی برابر با ١٨٥٢ تا ١٨٦٠ میلادی نازل گردیده است. کلمات مکنونه، چهاروادی، هفت وادی، و قصیهٴ عزّ ورقائیّه از مشهورترین نمونه‌های آثار این دوران می‌باشد. مرحلهٴ دوّم آثار حضرت بهاءاللّه بیشتر به حلّ مسائل و مشکلات ‌ مربوط به حقائق ادیان گوناگون و تفسیر معانی راستین کتب مقدّسهٴ گذشته و پاسخ به اعتراضات علماء یعنی رؤسای مذهبی در رویکرد ایشان به حقیقت امر بدیع معطوف می‌باشد. از مهمترین نمونه‌های این آثار کتاب ایقان و کتاب بدیع است که اوّلی در اوائل و دوّمی در اواخر مرحلهٴ دوّم (١٢٣٩ تا ١٢٤٦ شمسی یا ١٨٦٠ تا ١٨٦٧میلادی) نازل شده است. سوّمین مرحلهٴ نزول آیات توسّط حضرت بهاءاللّه از سال١٢٤٦ شمسی برابر با ١٨٦٧ میلادی آغاز گردیده و تا پایان حیات عنصری ایشان یعنی سال ١٢٧١ شمسی برابر با ١٨٩٢ میلادی ادامه می‌یابد. سرآغاز این مرحله نزول الواح ملوک و سورهٴ هیکل است که از طریق آن، حضرت بهاءاللّه زمامداران سیاسی عالم را به ایجاد مدنیّت بدیع دعوت می‌فرمایند.

 این ترتیب نزول آیات از قلم حضرت بهاءاللّه امری تصادفی نبود. بالعکس هر یک از این مراحل بیانگر یکی از سه اصول پیوستهٴ جهان‌بینی حضرت بهاءاللّه بود که باید باین ترتیب منطقی و منظّم ارائه می‌گردید. 

اوّلین اصل بنیادی آئین بهائی تعریف روحانی عالم هستی است. امر بهائی هستی را در وراء ظواهر و ابعاد مادّی آن اساساً امری روحانی و الهی دانسته و در نتیجه می‌کوشد تا در هشیاری افراد نوع انسان توجّه به حقائق اشیاء یعنی توجّه به جنبهٴ روحانی هستی را بیدار نماید. از نقطه نظر آثار حضرت بهاءاللّه حقیقت اشیاء چیزی جز تجلّی الهی بر آن اشیاء نیست. بدین ترتیب باید از ظواهر و کثرات اشیاء فراتر رفته و به جنبهٴ وحدت هستی یعنی تجلّی اسماء و صفات الهی که حقیقت همهٴ هستی است توجّه نمود. چنین نظری عصاره و حقیقت عرفان است که در همهٴ ادیان و مکاتب روحانی بشکلی مورد تأکید قرار گرفته است. امّا بخلاف ادیان و مکاتب گذشته این اصل روحانی برای اوّلین بار در آثار حضرت بهاءاللّه زمینهٴ مدنیّت اجتماعی نوینی می‌گردد که اقتضاء منطقی تعبیر روحانی عالم هستی است. بعبارت دیگر اگر همه چیز و همه کس مظاهر تجلّی اسماء و صفات الهی هستند در آن صورت هم طبیعت و هم انسان باید مقدّس و متعالی و زیبا تلقّی شده و در نتیجه نظام اجتماعی و حقوقی و فرهنگی جامعه باید بر برابری حقوق همهٴ افراد بشر صرفنظر از جنسیّت، آئین و مذهب، طبقهٴ اقتصادی، رنگ پوست و نظائر آن تأکید نماید و این برابری و وحدت را تنفیذ و اجراء نماید. یعنی بر خلاف بسیاری از عرفای گذشته، آثار حضرت بهاءاللّه صرفاً شعار عرفان نمی‌دهد در عین حال که از چیرگی مرد بر زن دفاع ‌کند یا نظام بردگی را مورد تحریم قاطعانه قرار ندهد و یا میان حقوق مؤمن و غیرمؤمن تفکیک قائل ‌شود و فرهنگ انزجار و نفرت و نجاست و خشونت را در مورد گروه‌های دیگر در هم نکوبد. اوّلین اصل آثار بهائی یعنی تعبیر روحانی از عالم هستی، امر بهائی را از هر نوع مکتب مادّی و دین‌ستیز جدا می‌سازد.   بخلاف مکاتبی نظیر لیبرالیزم (Liberalism)  و مارکسیزم (Marxism) امر بهائی حقیقت هستی را بالمآل امری روحانی و استعلائی می‌شمارد و انسان را بعنوان عرش تجلّی اسماء و صفات الهی تعریف می‌نماید. هرگونه مدنیّت پیشرو و آفریننده باید به جنبهٴ روحانی انسان و هستی توجّه نماید و در واقع مدنیّت مادّی باید با مدنیّت روحانی هم‌آهنگ و منطبق باشد. از اینجاست که اصل اوّل آثار حضرت بهاءاللّه از لزوم توجّه به ارزش‌های روحانی و اخلاقی در ترسیم نظام مطلوب اجتماعی و فرهنگی سخن می‌گوید. برای نمونه به چند بیان از آثار حضرت بهاءاللّه که بیانگر اصل تعبیر روحانی از هستی است توجّه می‌کنیم:

ای بلبل معنوی

جز در گلبن معانی جای مگزین و ای هدهد سلیمان عشق جز در سبای جانان وطن مگیر و ای عنقای بقا جز در قاف وفا محل مپذیر. اینست مکان تو اگر بلامکان به پر جان برپری و آهنگ مقام خود رایگان نمائی. [14]

ای برادران

با یکدیگر مدارا نمائید و از دنیا دل بردارید. به عزّت افتخار منمائید و از ذلّت ننگ مدارید. قسم بجمالم که کل را از تراب خلق نمودم و البتّه به خاک راجع فرمایم.[15] 

ای ابناء غرور

به سلطنت فانیه ایّامی از جبروت باقی من گذشته و خود را باسباب زرد و سرخ می‌آرائید و بدین سبب افتخار می‌نمائید. قسم بجمالم که جمیع را در خیمهٴ یکرنگ تراب درآورم و همهٴ این رنگهای مختلفه را از میان بردارم مگر کسانی که به رنگ من درآیند و آن تقدّس از همهٴ رنگهاست. [16]

و سالک بعد از سیر وادی معرفت که آخر مقام تحدید است باوّل مقام توحید داخل شود و از کأس تجرید بنوشد و در مظاهر تفرید سیر نماید. در این مقام حجاب کثرت بردرد و از عوالم شهوت برپرد و در سماء وحدت عروج نماید. بگوش الهی بشنود و بچشم ربّانی اسرار صنع صمدانی بیند. بخلوتخانهٴ دوست قدم گذارد و محرم سرادق محبوب شود...در اشیاء بنظر توحید مشاهده کند و اشراق تجلّی شمس الهی را از مشرق هویّت بر همهٴ ممکنات یکسان بیند و انوار توحید را بر جمیع موجودات موجود و ظاهر مشاهده کند. [17]

اصل دوّم جهان‌بینی حضرت بهاءاللّه اصل هشیاری تاریخی است. اگر اصل اوّل یعنی اصل تعبیر روحانی عالم هستی، امر بهائی را به اصحاب ادیان گذشته مرتبط ساخته و آنرا با هر نوع مکتب مادّی متفاوت می‌سازد، اصل دوّم جهان‌بینی حضرت بهاءاللّه خطّ فاصل قاطعی میان امر بهائی و برداشت متداول اصحاب ادیان گذشته از دین و جامعه ترسیم می‌نماید. بدین ترتیب که اصحاب ادیان گذشته تحت نفوذ رؤسای دینی با نفی هشیاری تاریخی و اتّخاذ رویکردی ایستا و راکد به عالم هستی و ارزش‌های روحانی همگی دین خود را آخرین دین دانسته و قوانین و احکام مدّون در کتاب مقدّس خود را قوانین غیرقابل تغییر و ابدی می‌شمارند. بدین ترتیب نه تنها از شناسائی پیامبر جدید الهی محروم می‌مانند بلکه با اتّخاذ این رویکرد ایستا و ضدّ تاریخی بزرگترین عامل سنّت‌پرستی و رکود فرهنگی و دشوارترین مانع ترقّی و تکامل جامعه نیز می‌گردند.

از نقطه نظر آئین بهائی دیانت و وحی الهی بزرگترین موهبت خداوند برای نوع بشر است و هدف آن ارتقاء و تکامل وقفه‌ناپذیر عالم انسانی است. وحی الهی و تجلّی ربّانی همواره بصورت احکام و شعائری ظاهر می‌گردد که با مقتضیات زمان و مکان یعنی درجهٴ تکامل تاریخی جامعه انطباق داشته و لذا چارهٴ نیازها و شفای بیماری‌های فردی و اجتماعی مردم عصر خود می‌باشد. امّا همین دیانت به این ارتقاء و تکامل کمک کرده و لذا جامعه بشری وارد مرحلهٴ جدیدی از تحوّل فرهنگی و اجتماعی می‌گردد که نیازها و دشواری‌ها و مقتضیات جدیدی را بوجود می‌آورد. در چنین وقتی است که کاربرد جزمی و اصرار بر تحمیل قوانین و شعائر مذهب قبل نه تنها باعث ترقّی و تکامل و آزادی نمی‌شود بلکه بزرگترین مانع تکامل و پیشرفت نیز خواهد شد. در اینجاست که فضل و عدل خدا مستلزم تکرار تجلّی ربّانی و وحی الهی بصورت پیامبر و مدنیّتی بدیع است که با نیاز عصر انطباق داشته و بتواند به ارتقاء مقام انسان کمک نماید.

آثار حضرت بهاءاللّه همگی بشکل‌های گوناگون اصل هشیاری تاریخی را به صراحت و تأکید مورد بحث قرار می‌دهند. هشیاری تاریخی بدین معنی است که همهٴ هستی را باید بعنوان حقیقتی پویا و متحوّل درنظر گرفت. بدین ترتیب حرکت و تکامل خصلت اساسی همهٴ مخلوقات است و در این میان انسان و جامعه نیز پدیدارهائی متحوّل و مشمول اصل تاریخ یعنی اصل تحوّل و تطوّر می‌باشند. در میان فلاسفهٴ ایرانی صدرالدّین شیرازی بشکلی انتزاعی و خاصّ از اصل حرکت جوهریّه سخن گفت و بدین ترتیب حرکت و تحوّل را اقتضاء ذاتی اشیاء دانست. امّا صدرالدّین شیرازی این اصل متافیزیکی را به اصلی اجتماعی و فرهنگی و سیاسی مبدّل نساخت و در نتیجه در صحنهٴ جامعه و فرهنگ و اقتصاد همان اندیشهٴ سنّت‌گرایانهٴ ایستای گذشته را دنبال نمود. در قرن ١٩ میلادی فلاسفه و جامعه‌شناسان شهیر غرب نظیر هِگِل (Hegel)، مارکس (Marx) و کُنت  (conte)همگی اصل هشیاری تاریخی را در صحنهٴ جامعه و تاریخ مؤکّد ساختند. با این وصف نظریّهٴ ایشان نیز در غالب موارد بالمآل به نظریّه‌ای ایستا مبدّل گردید چرا که غالب ایشان سیر تحوّل تاریخی را سیری محدود و وقفه‌پذیر دانسته و از نیل تاریخ به هدف و غایت نهائی خویش یعنی پایان تاریخ سخن گفتند. هِگِل از پایان خود بیگانگی(self-alienation)  خدا در جامعهٴ مدرن سخن گفت و مارکس به پایان‌پذیری عصر جبر و ضرورت )عصرجامعه طبقاتی( و سرآغاز عصر آزادی و برابری در جامعهٴ اشتراکی توسّط انقلاب کمونیستی قائل شد در حالی که کُنت از تحقّق عصر ثبوتی(positive) و علمی و پایان تاریخ خبر می‌داد.

اینکه از نامه‌های آسمانی پرسش رفته بود: رگ جهان در دست پزشک داناست درد را می‌بیند و بدانائی درمان می‌کند. هر روز را رازی است و هر سر را آوازی. درد امروز را درمانی و فردا را درمان دیگر. امروز را نگران باشید و سخن از امروز رانید.[18] 

و دماغ جان چون از زکام کون و امکان پاک شد البتّه رائحهٴ جانان را از منازل بعیده بیابد و از اثر آن رائحه به مصر ایقان حضرت منّان وارد شود و بدایع حکمت حضرت سبحانی را در آن شهر روحانی مشاهده کند و جمیع علوم مکنونه را از اطوار ورقهٴ شجرهٴ آن مدینه استماع نماید و از تراب آن مدینه تسبیح و تقدیس ربّ‌اﻻرباب به گوش ظاهر و باطن شنود و اسرار رجوع و ایاب را به چشم سر ملاحظه فرماید... و این مدینه در رأس هزار سنه، او ازید او اقل، تجدید شود و تزئین یابد ...و آن مدینه کتب الهیّه است در هر عهدی مثلا‌ً در عهد موسی تورات بود و در زمان عیسی انجیل و در عهد محمّد رسول‌اللّه فرقان و در این عصر بیان و در عهد من یبعثه‌اللّه کتاب او. [19]

سوّمین اصل جهان‌بینی حضرت بهاءاللّه اصل رویکرد جهان‌شمول یا اصل وحدت عالم انسانی و صلح عمومی است. رابطهٴ مستقیم و ناگسستنی این اصل با دو اصل دیگر قابل توجّه است. اصل اوّل که در آثار اوّلیهٴ حضرت بهاءاللّه بیشتر تأکید می‌شود از حقیقت روحانی هستی و لزوم توجّه به ارزش‌های روحانی در تقویم مدنیّت اجتماعی سخن می‌گوید. اصل دوّم یعنی اصل هشیاری تاریخی که بیشتر در آثار مرحلهٴ دوّم حضرت بهاءاللّه مورد بحث قرار گرفته بیان‌کنندهٴ این حقیقت است که باید ارزش‌های روحانی و قوانین حقوقی و اجتماعی به ازاء تکامل و تحوّل جامعه و مقتضیات نیازهای جدید انسانی تحوّل و تطوّر یابند. از اینجاست که می‌بینیم که در واقع اصل سوّم جهان‌بینی حضرت بهاءاللّه را می‌توان بطور غیرمستقیم از دو اصل دیگر استنتاج نمود یعنی آنکه با توجّه به مرحلهٴ تکامل اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعهٴ بشری و نیازهای بخصوص این مرحله از تکامل تاریخی بشریّت می‌توان دریافت که فرهنگ بدیع روحانی باید بر اصل وحدت عالم انسانی و صلح عمومی تکیه نماید و یگانگی عالم انسانی هسته و روح آن قرار گیرد. بعبارت دیگر از نظر حضرت بهاءاللّه جهان وارد مرحلهٴ خطیر نوینی شده است بصورتی که تمام عالم انسانی حکم یک هیکل پیوستهٴ زندهٴ واحد را یافته که صرفاً از طریق ایجاد فرهنگ وحدت عالم انسانی و بازسازی نهادهای اجتماعی بر اساس محور برابری و وداد و اتّحاد است که می‌توان به بحران‌ها و دشواری‌های ساختاری جامعهٴ نوین پاسخی مؤثّر و خلا‌ّق داد. در نتیجه از نظر جهان‌بینی بهائی حلّ هر یک از مشاکل و دشواری‌های جهان فعلی مستلزم رویکردی جهان‌شمول و عمومی می‌باشد بصورتی که راه حلّ‌های محدود به چارچوب و منطق خصوصی که ملّتی را در مقابل ملل دیگر و دینی را در مقابل ادیان دیگر و نژادی را در مقابل نژادهای دیگر و جنسی را در مقابل جنس دیگر می‌گذارد توان و خلا‌ّقیّت نداشته و عقیم و بی‌ثمر و حتّی ویران‌ساز خواهد بود.

از اینجاست که سه اصل جهان‌بینی حضرت بهاءاللّه حقیقت پیوستهٴ واحدی را تشکیل می‌دهد که هیچیک از آنها از یکدیگر قابل تفکیک نیست. بدین ترتیب عرفان و روحانیّت در امر بهائی نمی‌تواند وسیله‌ای برای توجیه فرار از جامعه یا نجاست ملل دیگر یا برتری مرد بر زن یا ریاست روحانی رؤسای عرفان و مذهب در جامعه قرار گیرد. از نظر امر بهائی عارفی که در همهٴ اشیاء ندای انالحقّ می‌شنود ولی از نظام مردساﻻری دفاع میکند، نظام ضدّ انسانی برده‌داری را مورد سئوال قرار نمی‌دهد و تبعیض حقوقی میان مؤمن و غیرمؤمن و یا تفاوت افراطی طبقات اجتماعی را مورد انکار منظّم و صریح و قاطع قرار نمی‌دهد در واقع وی از حقیقت عرفان غفلت کرده است. بهمین سان است که اصل وحدت عالم انسانی و صلح عمومی در امر بهائی اصلی ثانوی یا مقتضای مصلحت‌گرائی و انتفاع‌طلبی فرهنگی مادّی نبوده بلکه بالعکس اتّحاد و برابری و وداد عالمیان را فریضه‌ای روحانی، حقیقتی ربّانی و اعتقادی وجدانی می‌شمارد.

اگر چه همهٴ آثار حضرت بهاءاللّه بشکل‌های گوناگون بر اصل رویکرد جهان‌شمول تأکید می‌نماید امّا آثار مرحلهٴ سوّم ایشان است که بنحوی خاصّ و منظّم این اصل را تشریح می‌نماید. این آثار با نزول الواح ملوک و سورهٴ هیکل خطاب به زمامداران و سلاطین عالم آغاز شده و طرحی جدید از مدنیّت آیندهٴ بشری را ترسیم می‌نماید. این آثار همهٴ رهبران عالم را به حرکت در جهت صلح عمومی و اتّحاد عالم انسانی تشویق و دعوت می‌کند و از ضرورت تحقّق فرهنگی جهان‌شمول بعنوان مقتضای تکامل تاریخ در این دوره از تحوّل انسان و جامعه دفاع می‌نماید. آثار دیگر حضرت بهاءاللّه در مرحلهٴ سوّم بشکل‌های گوناگون مختصّات این مدنیّت جهان‌شمول را مورد تشریح و تصریح فزاینده قرار می‌دهد. برای درک بهتر این اصل به دو نمونه از بیانات حضرت بهاءاللّه اشاره می‌گردد:

امروز انسان کسی است که بر خدمت جمیع من علی‌اﻻرض قیام نماید. حضرت موجود می‌فرماید طوبی لمن اصبح قائماً علی خدمة الامم. و در مقام دیگر می‌فرماید لیس الفخر لمن یحبّ ‌الوطن بل لمن یحبّ‌ العالم . فی‌الحقیقه عالم یک وطن محسوب و من علی‌اﻻرض اهل آن.[20] 

طراز دوّم معاشرت با ادیان است به روح و ریحان و اظهار ما اتی به مکلّم ‌الطّور و انصاف در امور. اصحاب صفا و وفا باید با جمیع اهل عالم به روح و ریحان معاشرت نمایند چه که معاشرت سبب اتّحاد و اتّفاق بوده و هست و اتّحاد و اتّفاق سبب نظام عالم و حیات امم است. طوبی از برای نفوسی که بحبل شفقت و رأفت متمسّکنند و از ضغینه و بعضا فارغ و آزاد. این مظلوم اهل عالم را وصیّت می‌نماید به بردباری و نیکوکاری. این دو دو سراجند از برای ظلمت عالم و دو معلّمند از برای دانائی امم.[21] 

حال که به سه اصل بنیاد ی جهان‌بینی بهائی اشاره گشت می‌توانیم بدین نکته توجّه نمائیم که دریای معارف و حقائق این امر نوین بشکل‌های گوناگون از این سه سرچشمهٴ اصولی فوران و جریان یافته است. در این جزوه مقدّماتی، فرصتی برای بحث تفصیلی درخصوص امر بهائی نیست. امّا اختصاراً در باقی این بحث به موقف بهائی در مورد سه موضوع اساسی و خطیر توجّه می‌نمائیم. باید دید که در واقع این سه موضوع بازتاب سه اصل بنیادین آئین بهائی است. در قسمت اوّل اصول اعتقادات و الهیّات بهائی درخصوص وجود را مطرح می‌کنیم. این بحث اساساً تفصیلی از تعبیر روحانی عالم هستی در امر بهائی است. در قسمت دوّم مسئلهٴ تجدّد و مفهوم تجدّد راستین را از نقطه نظر آثار بهائی مورد پژوهش قرار می‌دهیم. خواهیم دید که در بطن خود این اندیشهٴ بدیع تجدّد از هشیاری تاریخی بهائی سرچشمه می‌گیرد و باﻻخره در پایان این بحث به مسئلهٴ صلح جهانی خواهیم پرداخت که مستقیماً یکی از ابعاد اصلی رویکرد جهان‌شمول بهائی است.

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 12:22 |
 

 

طاهره (قرةالعین)

" در هر دوره ای از تاریخ و در هر کشوری از کشورهای جهان، ظهور زنی چون طاهره

می تواند به عنوان حادثه ای استثنائی محسوب گردد. ولی بروز چنین پدیده ای از کشوری

مانند ایران را باید جزو عجایب روزگار و حتی معجزات بشمار آورد".

( پرفسور ادوارد براون، شرق شناس معروف انگلیسی)

طاهره، این نادره زمانه، بانویی ادیب، در غایت فضل، کمال و جمال، متبحر در معارف و علوم اسلامی، مسلط به لغت و فنون ادب بوده، و به فرموده حضرت ولی امرالله، مبین آثار دیانت بهائی، طاهره، شاعره ای جوان، از خاندانی برجسته صاحب جمال و بلاغتی مسحور کننده، روحی شکست ناپذیر، نظریاتی متهورانه و رفتاری بینهایت شجاعانه بود[1].

نام اصلیش فاطمه بود، ولی به احترام اینکه همنام مادر بزرگش بود، او را ام سلمه میخواندند و در میان بستگان به " زرین تاج و ذکیه" اشتهار داشت -- از طرف سید کاظم رشتی، از علما مکتب شیخی، لقب قرةالعین را گرفته و حضرت باب ایشان را طاهره نامیدند. در سال 1233 هجری قمری در قزوین، یکی از مراکز مهم اسلامی آنزمان، در خانواده ای روحانی متولد شد. پدر و عموهای طاهره از علما و مجتهدین بزرگ ایران بودند و کتابهای بسیاری تألیف نموده اند. ملا محمد صالح برغانی، پدر طاهره، دارای آثاری چون " مفتاح الجنان فی حل رموز قرآن" در 8 جلد و " بحر العرفان و معدن الایمان" در 17 جلد میباشد ( مأخذ: الذریعه، جلد 21، ص 105). عموی طاهره، ملا محمد تقی برغانی معروف به شهید ثالث، نیز به استناد مأخذ فوق، کتاب فقهی " منهج الاجتهاد" را در 24 جلد تألیف نموده است.

طاهره با توجه به هوش و استعداد بینظیرش از همان اوان کودکی در کسب کمالات و علوم متداول آن زمان کوشید. ابوالفضل گلپایگانی در صفحه 92 کتاب کشف الغطاء در این خصوص مینویسد: " این دختر (طاهره) در سن شباب مبادی عربیت و منطق و کلام و فقه و اصول و حدیث را نزد والد خود و سائر اقارب خود تحصیل نمود و در این معارف براعت یافت". طاهره پس از چند سال تحصیل و تلمذ نزد پدر و عموی خویش در معارف دینی و ادبی بحدی از مهارت رسید که پدرش با افسوس میگفت " اگر این دختر پسر بود خاندان مرا روشن مینمود و جانشین من میگشت"[2]. باری، " قرةالعین با بهره گرفتن از هوش و استعداد سرشار خویش ... توانست در اندک زمانی کوتاه، ادبیات عرب، فقه، اصول و کلام را فراگرفته و حافظ قرآن و عالم به تعبیر و تأویل آن گردد. و نیز به تبیین آثار معارف پیشوایان اسلام بپردازد و در سخنوری و نظم و نثر چهره بر افروزد. در این میان آوازه دانش و اطلاعات گسترده قرةالعین، و احاطه وی بر علومی که تا بدان زمان فقط مردان زیبنده آن شناخته شده بودند، در تمامی شهر سریان و جریان یافته و او را زبانزد خاص و عام نموده بود. عبدالوهاب، برادر طاهره، که خود از عالمان بزرگ شهر بوده، ( اعتماد السلطنه در کتاب المأثر و الآثار از کمالات عبدالوهاب بسیار تقدیر کرده) از قرةالعین چنین یاد کرده است: " ما تمام برادرها و پسر عموها، در حضور قرةالعین جرئت تکلم نداشتیم. به اندازه ای معلومات او ما را مرعوب ساخته بود، که اگر احیانا در مسائلی متنازع فیه بحث میکردیم، چنان مسئله را پاک و روشن و معلوم و مربوط برای ما مدلل میکرد که فورا تمام سر افکنده و خجالت زده بیرون میرفتیم"[3]. در هر صورت، " طاهره از همان آغاز نوجوانی در محافل نسوان بر صدر می نشست و به پیچیده ترین پرسش های آنان پاسخ کوبنده میداد و در جمع رجال خاندان خویش نیز حل مشکلات دینیه مینمود. این بود که به پیشنهاد برخی از اعضاء خاندان برغانی و تقاضای گروهی از نسوان آگاه شهر قزوین در بخش زنانه دانشگاه اسلامی شهر، مدرسه صالحیه، بتدریس معارف دینی و ادبی پرداخت. بدین سبب و بعلت اخلاق ملکوتی که داشت طاهره بی نهایت مورد احترام پدر، بستگان و مردم شهر بود[4].

فضل و کمال و دانش بی حد طاهره و تسلط او به معارف دینی متفق القول همگان، هم موافقین و هم مخالفین میباشد. دکتر محمد اقبال لاهوری، شاعر و فیلسوف شهیر شبه قاره هند، طاهره را " خاتون عجم" مینامد، و مینویسد که روح طاهره به جاودانه ها پیوست[5]. به شهادت ناصرالدین شاه " تاریخ بانوئی چون طاهره در خاطره نداشته و ندارد"[6]. احمد کسروی نیز به این مطلب اذعان نموده که " قرةالعین یکی از زنان کم مانند جهان بوده است"[7]. میرزا محمد تقی خان سپهر در جلد سوم ناسخ التواریخ مینویسد: " این دختر (طاهره) با اینکه روئی چون قمر و زلفی چون مشک اذفر داشت در علوم عربییه و حفظ احادیث و تأویل آیات فرقانی با حظی وافر بود"[8]. رضاقلی خان هدایت، مورخ شهیر عصر قاجار در خصوص طاهره مینویسد: " زنی در کمال جمال بود و ملحده ای شیرین مقال"[9]. و میرزا محمد جعفر خان، حقایق نگار مورخ مخصوص دربار قاجار در مجلد نخست از تاریخ حقایق الاخبار ناصری در خصوص طاهره مینویسد: " با وجود حسن و جمال و غنج و دلال در علوم معقول و منقول بحد کمال بود"[10]. محمد علی مدرس در ص 440 جلد چهارم کتاب ریحانة الادب از طاهره چنین مینویسد: " زنی بوده عالمه و فاضله که طبعی وقاد هم داشته و به " طاهره" تخلص میکرد"[11]. و میر ابوالقاسم جعفر موسوی خوانساری نیز در صفحه 720 کتاب مناهج المعارف یا فرهنگ عقاید شیعه، وخود از فقهای معاصر است در مورد طاهره مینویسد: " چون استعداد ذاتی داشت به طلب علم راغب شد و در خدمت پدر و اعمام خود به درجات فضل رسید"[12]. و یکی از شعرای مشهور ترک به نام سلیمان ناظم بیگ در کتابی به نام " ناصرالدین شاه و بابی ها" در آخر فصل مربوط به طاهره می نویسد: " ای طاهره، تو بیش از هزار ناصرالدین شاه ارزش داری".

پولاک (Polack) پزشک آلمانی به سالهای 1844 الی 1865 در طهران اقامت داشته و جهت تدریس در دارالفنون طهران استخدام شده بود، این دانشمند در کتابی بنام (ایرانیان) در دو جلد که در لیپزیک در سال 1865 به چاپ رسیده در جلد اول صفحات 294 و 295 مینویسد: " از بین پیروان باب زنی بنام طاهره وجود داشت که شاعره و دانشمند بود و در شهری مانند قزوین وجود چنین زنی که به تعلیم و تدریس طلاب میپرداخته خود دلیل بر بزرگی باب میباشد. این خانم پس از ظهور باب پیرو عقاید او گردید و مخصوصا در مورد دستور دینی او که تساوی حقوق زن و مرد میباشد خیلی اصرار داشت ... حتی برای اثبات عملی بودن این دستور خود طاهره در کنفرانس بدشت چادر از سر برداشت و بدون هیچ پرده در برابر کلیه پیروان باب ظاهر گردید ..."[13].

باری، طاهره با توجه به خصوصیات کنجکاوانه اش و تسلط در علوم دینی، پس از مطالعه و تحقیق در عقاید و معارف مکتب شیخی، با خواندن آثار شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی، شیفته مکتب شیخیه میشود. شیخ احمد احسائی، موسس مکتب شیخیه میباشد که کتابهای زیادی تألیف نموده و باب تازه ای در معارف اسلامی گشوده است – " این نجم بازغ الهی و مصباح هدایت ربانی ... قلب پاک و ضمیر منیرش بانوار تقدیس و تنزیه محل تجلی اسرار پروردگار شد و با اتصاف بکمالات روحانی و زهد و تقوای ربانی نفوس مستعده را بقرب طلوح صبح حقیقت بشارت داد"[14]. پس از او جانشینش، سید کاظم رشتی راه استاد خویش را ادامه داده است. شیخ احمد احسائی و جانشینش سید کاظم رشتی اعتقاد سنتی تفسیر و تعبیر لفظی را ترک کردند و اعتقاد به مفاهیمی چون رجعت امام دوازدهم را تمثیلی و نمادین دانستند[15]. این دو عالم جلیل القدر، مبشرین ظهور قائم موعود بودند، که پیروانشان را با حقایق دینی آشنا میفرمودند، قلوب آنها را پاک و منزه نموده تا مستعد برای درک یوم ظهور شوند و همواره پیروان خود را از نزدیک شدن ایام ظهور موعود آگاه میفرمودند. معروف است که شیخ احمد احسائی همواره در بالای منبر این شعر را می خوانده است[16]:

من آن ستاره صبحم که در زمان ظهور       همیشه پیشرو آفتاب می آید

همچنین، مذکور است که طاهره مدتها با پدرش در باب مسائلی چون " قیامت و حشر ونشر و بعث و معراج و وعید و وعود و ظهور حضرت موعود"[17] مباحثه میکرده و جواب قانع کننده ای در این خصوص دریافت نکرده بود. بهمین دلیل پس از آشنائی با مکتب شیخی خود را "طالب معانی" و "بیانات" آثار شیخی و " تشنه این جام" می یابد و پس از مطالعه آثار شیخی، در اندک زمانی بر معارف این مکتب تسلط می یابد. باری، طاهره به دلیل گرایشش به مکتب شیخی قصد کربلا را میکند تا از محضر سید کاظم رشتی استفاضه کند، اما زمانی به کربلا میرسد که سید کاظم از جهان رخت بر بسته بود. بنابراین، طاهره در کربلا بساط درس و تعلیم را می گسترد و از پس پرده به تدریس پرداخته و بدین ترتیب در عتبات عالیات نیز صیت فضل و دانشش می پیچد چنانچه، بسیاری از عالمان دینی از او استفاضه می نمایند. حوزه درس قرةالعین بوجود کبار علماء آراسته میگردد، از قبیل مرحوم شیخ محمد شبل العراقی و شیخ صالح کریمی و آقا سید احمد یزدی والد آقا سید حسین کاتب و آقا سید محمد بایگانی و شیخ سلطان کربلائی و ملا ابراهیم محلاتی و جمعی از اهل علم و فضل که همه به علم و تقوی و تقدم در سن معروف بودند[18]. باری، " صدها تن از عالمان دین طوق ارادتش برگردن افکنده و هزاران تن از مردم عراق و ایران از دریای فضل و کمالش بهره گرفته اند"[19].

درهر صورت، طاهره پس از شنیدن ندای ظهور حضرت باب، به عنوان موعود اسلام، انقلاب روحانی بس عظیم در وی پدید آمد و سراسر زندگی کوتاه او را دستخوش تحولاتی عظیم کرد. منبعد سراسر زندگی طاهره وقف در نشر پیام و تعالیم جدید شد و به بسیاری از شهرها سفر کرده و با توجه به تسلطش در معارف دینی و بیان قرا و نفوذ کلام و قوه استدلالیه اش به انتشار امر جدید پرداخت و بسیاری توسط او به آئین جدید مومن شدند. حتی در اشعار شور انگیز طاهره، شور و شوق وافرش به این ظهور جدید نمودار است که از رستاخیز جدیدی خبر میدهد:

ایعاشقان ایعاشقان شد آشکارا وجه حق

         رفع  حجب  گردید هان از  قدرت  رب الفلق

خیزید کایندم بابها ظاهر شده وجه خدا

         بنگر بصد لطف و صفا آنروی روشن چون شفق

و یا در جایی دیگر میسراید:

طلعات قدس بشارتیکه جمال حق شده برملا

                        بزن ای صبا تو بساحتش بگروه غم زدگان صلا

هله  ای طوائف  منتظر  ز  عنایت شه

                مقتدر مه مستترشده مشتهرمتبهیا متجلجلا

 

طاهره آنچنان مفتون و واله و شیفته آئین جدید ربانی و حضرت اعلی شد که وجود خود را فراموش کرده و در نهایت محویت و فنا، آرزوی فدای جان در راه معبودش را میکند. او غرق در انوار شمس ظهور جدید گردید و زندگی روحانی جدیدی یافت و خلق بدیع شد. دل طاهره از انوار عشق به تجلی آمده و سراپای وجودش مملو از عشق به معبود شد و طلوع شمس حقیقت را به چشم سر و سّر مشاهده نمود. چنانچه، پروفسور یوسف سلیم چشتی می نویسد:"طاهره با انسان فانی عشق نداشت او عاشق آئین خویش بود وتا دم آخرین مسلک خود را تبلیغ میکرد.هیچ قوه ای اورا از مقصد حیات باز نداشت."

ای  بسر زلف  تو  سودای  من           وز غم هجران  تو غوغای  من

لعل  لبت   شهد   مصفای  من            عشق  تو بگرفت  سراپای  من

                         من شده تو آمده بر جای من

گنج  منم  بانی  مخزن   توئی             سیم  منم  صاحب  معدن  توئی

دانه منم  صاحب خرمن توئی             هیکل  من چیست اگر من توئی

                         گر تو منی چیست هیولای من

آتش عشقت چو بر افروخت دود                   سوخت مرا مایه هر هست و بود

کفر  و  مسلمانیم  از  من زدود            تا   بخم   ابرویت   آرم   سجود

                         فرق نه از کعبه کلیسای من

شیفته    حضرت    اعلا ستم[20]           عاشق       دیدار      دلاراستم

راهروی   وادی   سودا ستم               از  همه  بگذشته  ترا   خواستم

                      پر شده از عشق تو اعضای من

عشق علم  کوفت  بویرانه ام              داد   صلا   بر  در   جانانه ام

باده  حق ریخت  به پیمانه ام              از  خود  و  عالم همه بیگانه ام

                           حق طلبد  همت  والای من

ساقی   میخانه    بزم    الست             ریخت بهر جام چو صهبا زدست

ذره صفت شد همه ذرات پست            باده زما مست شد و گشت هست

                            از اثر نشئه  صهبای من

عشق بهر لحظه  ندا  می کند              بر  همه  موجود  صدا  می کند

هر که  هوای  ره ما می کند               گر  حذر  از  موج  بلا می کند

                           پا ننهد بر لب  دریای من

در هر صورت، طاهره پس از شنیدن ندای ظهور حضرت باب، به کلمه مبارکه " رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیاً ینَادِی لِلإِیمَانِ أَنْ آمِنُواْ بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا "، ناطق شده و به شرف ایمان نائل آمد.

قرةالعین، توسط شوهر خواهرش مکتوبی سر به مهر برای قائم موعود ارسال کرده و در آن به حقانیت آنحضرت اقرار میکند و همچنین از شوهر خواهرش خواهش میکند که یک بیت شعر هم از قبل او بحضور مبارک آنحضرت عرض نماید:

لمعات وجهک اشرقت و شعاع طلعتک اعتلی

                     زچه رو الست بربکم نزنی بزن که بلی بلی

سپس، طاهره از طرف حضرت باب جزو حروف حی، مومنین اولیه به آنحضرت که 18 نفر بودند، محسوب می شود.

در اثبات حقانیت ادعای حضرت باب آثاری از طاهره به یادگار مانده است: " زیرا که سبک شمرده اند امر عظیمی را که رب عظیم، عظیم شمرده و خیال نمودند که حق و سنت متبدله او همان است که در نزد ایشان مشهود و هویدا است ... دست پروردگار بسته نیست ..." همچنین مینویسد: " شناختن حجت الله بدیده سر نیست و شتافتن بسوی او بپا و دست ظاهریه نیست و حجیت آیات حجت الله درکش بمدارک شهودیه که حاضر در نزد انسان باشد نیست". طاهره به شهادت کلام الله مجید که آیات الهی نازله بر پیامبران را دلیل حقانیتشان قرار داده اند: " أَوَلَمْ یكْفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَیكَ الْكِتَابَ " (عنکبوت، 51)، یعنی آیا کافی نیست که ما بر تو کتاب (آیات الله) نازل فرموده ایم، آیات وحیانی حضرت باب را حجت قرار داده و میگوید: " و حجت و بینه ایشان ... علی الانام تفسیر مبارک و صحیفه مکنونه می باشد ... و ما کان لرسول ان یأتی بآیة الا باذن الله"[21].

همچنین، طاهره به مقام حضرت بهاءالله پی برده بود و به گفته نبیل زرندی: " حضرت طاهره بیقین مبین بعظمت مقام حضرت بهاءالله مطلع و معترف بود ..."، که این بیت از یکی از قصائد طاهره، خود شاهد این مدعاست:

شمس ابهی جلوه گر گردید و جان عاشقان

                     درهوای طلعتش چون ذره رقصان آمده

طاهره در اجتماع بدشت، در تاریکترین عصر تاریخ ایران کشف حجاب نمود، که این خود پیامی در راستای پایان دوره قدیم و شروع عصر جدید بوده، و اعلان استقلال شریعت حضرت باب از شریعت اسلام، بر پایه احکام و تعالیم جدید این آئین آسمانی می باشد. ماجرای حاضر شدن او بدون حجاب در جمع پیروان برگزیده حضرت باب معروف است؛ این اقدام باعث شد كه عده‌ای او را یكی از اولین قهرمانان ایرانی جنبش زنان معرفی كنند. در نزد بابیان و بهائیان حجاب، به شكلی كه در اسلام رایج است، مطرح نیست و افراد در انتخاب نوع پوشش خود آزادند، زیرا در اعتقاد بابی و بهائی رعایت اصول اخلاقی مانند عفت و پاكدامنی ارتباطی با نوع پوشش اشخاص ندارد. به هر حال این كار غیر متعارف طاهره در ایران آن زمان اقدام متهورانه‌ای بود كه از اعتقادش نشأت می‌گرفت و نشانه شور و جنبش و حرارت وی در اعتقادش بود[22].

خانم ماریانا هاینیش (Marianna Hainisch) که مادر یکی از رؤسای جمهور اطریش است در سال 1925 گفت: " قرةالعین قزوینی بزرگترین زن نمونه در زندگی من بشمار می رود. در هفده سالگی برای اولین بار نام و شرح شهادت او را شنیدم و با خود اندیشیدم آنچه که طاهره به قیمت جان خود برای زنان ایرانی انجام داد من هم باید برای زنهای اطریشی انجام بدهم". در اطریش هیچ زنی به اندازه خانم ماریانا هاینیش برای پیشبرد سطح معلومات و آزادی زنان زحمت نکشیده است.

باری، طاهره در سن 36 سالگی در شهر طهران به خاطر گرویدن به آئین بابی به دستور حكومت به قتل رسید. حتی، " ناصرالدین شاه که  شدیدا تحت تأثیر جمال و جذبه طاهره قرار گرفته بود در نامه ای خطاب به طاهره ابراز میکند، اگر طاهره از پیروی دیانت حضرت باب سر باز زند و به جامعه اسلامی باز گردد او را بانوی نخست (سرپرست بانوان حرم) دربار خویش میسازد. طاهره در رد این تقاضا یک بیت از اشعارش را پشت نامه شاه نوشته و برای او ارسال میکند:

تو و ملک و جاه سکندری من و رسم و راه قلندری      

                   اگر آن خوش است تو در خوری وگر این بد است مرا سزا

شاه پس از خواندن بیت مذکور که بحقیقت پاسخ منفی طاهره بود از تهور وی در شگفت گشت و گفت که تاریخ بانوئی چون طاهره را در خاطر نداشته و ندارد[23] ... در باغی در خارج دروازه شهر طهران دستمال ابریشمین در حلقش فرو نمودند و شاید هنوز آثار حیات در او باقی بود که جسدش را به چاهی در افکندند و با خاک و سنگ انباشتند"[24]. پرفسور ادوارد براون، شرق شناس معروف انگلیسی و استاد دانشگاه کمبریج مینویسد: " ... اگر آئین بابی فاقد دلیل دیگری بر اثبات عظمت خود بود همین کافی بود که قهرمانی چون قرةالعین  آفریده بود"[25].

ابیاتی چند، از شعر مذکور خطاب به ناصرالدین شاه، در اینجا ذکر میشود، و لیکن " آنچه مسلم است قرةالعین گذشته از مقامات علمی و فضائل و کمالات ادبی و اخلاقی و تحصیلات عالیه فلسفی فطرتاً و موهوباً دارای قریحه ای سرشار و روان و ذوقی لطیف و سلیم و طبعی وقاد و توانا در سرودن اشعار بوده است و در زبانهای عربی و فارسی در بحور و الحان مختلفه بکمال راحتی و آسانی شعر می گفته است"[26].

 

جذبات شوقك الجمت بسلاسل الغم والبلاءهمه

                   عاشقان  شكسته دل كه دهند جان به ره ولا

 اگر آن صنم ز ره ستم پی كشتنم بنهد قدم

                    لقد استقام بسیفه و لقد رضیت بما رضی

 سحرآن نگارستمگرم قدمی نهاد به بسترم

                    واذا رأیت جماله طلع الصباح کانما     

نه چوذلف غالیه باراونه چوچشم فتنه شعاراو

                  شده نافه ای بهمه ختن شده کافری به همه ختا

تو که غافل ازمی وشاهدی پی مردعابد وزاهدی

                 چکنم که کافروجاحدی زخلوص نیت اصفیا

بمراد زلف معلقی پی اسب و زین مغرقی

                 همه عم منکرمطلقی زفقیرفارغ و بینوا

تووملک وجاه سکندری من و رسم و راه قلندری

               اگرآن خوش است تودرخوری وگراین بد است مرا سزا

بگذرزمنزل  ما ومن بگزین بملک فنا وطن

               فاذا فعلت بمثل  ذا  لقد بلغت بما تشاء

باری، طاهره با توجه به تبعیض علیه زنان در آن دوران و محرومیت از حضور زنان در عرصه اجتماعی، در علم و دانش گوی سبقت را ربود تا بدانجا که کسانی چون کنت دو گوبینو (Comte De Gobineau)، فیلسوف و نویسنده شهیر فرانسوی طاهره را " سرآمد علمای زمان" و "اعجوبه عصر" میشمرد و  دکتر الوردی، استاد جامعه شناسی دانشگاه بغداد معتقد است که: " طاهره متعلق به زمان خود نبود و حداقل صد سال زود آمده بود. شاید اگر در عصر ما ظاهر گشته بود بزرگترین بانوی سده بیستم مسیحی بود"[27]. شاید توصیف زیر وصف الحال موقعیت زنان آن دوران باشد: شاهزاده خانم تاج السلطنه، دختر ناصرالدین شاه در خاطرات خویش مینویسد: زنان ایرانی از حشر با انسانها محرومند و با جانوران محشورند. آزادی آنان تنها در گریه کردن در لباس سیاه عزاست و یا آنگاه که کفن سفید بر تنشان میکنند[28].

از سوی دیگر، اجحاف حقوق زنان از وجوه تاریک و شرم آور تاریخ جامعه بشری، من جمله ایران، بوده و قیام طاهره تاکیدی بر نقش غیر قابل انکار زنان و برسمیت شناساندن هویت آنان در اجتماع میباشد-- پیامش مبارزه علیه تحقیر و تبعیض جنسی و همچنین سنن و قیود موجود آنزمان علیه زنان، و تاکیدش بر بهبود وضع زنان و تحقق برابری حقوق زنان و مردان میباشد و در واقع قیام طاهره را میتوان نقطه عطفی در تاریخ مبارزه زنان ایرانی محسوب کرد.

محکوم شودظلم به بازوی مساوات       معدوم شودجهل زنیروی تفرس

گسترده شود درهمه جا فرش عدالت      افشانده شود درهمه جا تخم تونس

اما نیرویی که محرک قیام طاهره در این راه بود از ایمان او به ظهور جدید نشأت گرفت. بیت العدل اعظم در پیام 20 جون 2008 مینویسد: " طاهره آن شیرزن بی مثیل تاریخ ایران، در سال 1227 شمسی، زمانی که فعالیت های مربوط به بهبود اوضاع اجتماعی زنان در بعضی از نقاط عالم تازه در حال نضج گرفتن بود، شجاعانه به دفاع از آزادی زنان قیام نمود." در همان پیام تصریح شده است که طاهره از تعالیم ظهور جدید جهت برقراری تساوی حقوق زن و مرد الهام گرفته و ماهیت قیام طاهره بر اساس " حقیقتی روحانی و همگانی و جنبه ای از ماهیت نوع انسان است".

در خاتمه، با بخشی از پیشگفتار کتاب حضرت طاهره، تألیف جناب نصرت الله محمد حسینی، این مطلب را به پایان می رسانیم: " نماد ماهیت و قدرت روح تحول و تغییر در نهاد بانوی هشیار و آگاهی میباشد که در بطن یک جامعه متحجر و کوتاه بین رشد می نماید و مانند ستونی از نور از چاه قیودات کهنه به آسمان وسیع رفیع پرتو می افکند و در بحبوحه مذلت و خواری همجنسان خود شمای حقیقی استعدادهای نهفته یک زن پرده نشین را در محافل و مجالس مردان فاضل و دانشمند زمان بمنصه ظهور میرساند"[29].

 

اگر به باد دهم زلف عنبر آسا را         

              اسیر خویش کنم آهوان صحرا را

وگربه نرگس شهلای خویش سرمه کشم

             برو تیره نشانم تمام دنیا را

برای دیدن رویم سپهرهر دم صبح

             برون برآورد  آئینه مطلا را

گزارمن به کلیسا اگر فتد روزی

             بدین خویش برم دختران ترسا را

منابع و مأخذ


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 12:47 |
لطفا براي مطالعه روي ادامه مطلب كليك بفر مائيد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 19:53 |
نگاهی به دو خبر

فاران دوستی

۲۱سپتامبر۲۰۰۸

در یكی دو هفته اخیر ، خبرهای زیادی در رسانه ها و سایتهای خبری وابسته به حكومت ایران خواندم كه در بین آنها دو خبر جلب توجه ام را كرد كه با مرور آنها می توان به نكات جالبی پی برد.

خبر اول

" پخش گسترده CD معرفی بهائیت در تهران و جلب عوامل ساخت این فیلم "

شهاب‌نیوز ـ اخیرا سی‌دی حاوی تبلیغاتی از معرفی فرقه بهائیت به عنوان دیانتی سعادت بخش، که توسط یک مرکز فناوری‌ آن هم با بودجه بیت المال(!) ساخته شده‌ است، در برخی مراکز و شهرک‌های تهران توزیع می‌شود. به گزارش شهاب‌نیوز، خبرگزاری دولتی برنا در گزارشی اعلام کرده است که این CD توسط یک مرکز فناوری،‌ آن هم با بودجه بیت المال! ساخته شده‌ است که پیش از این قرار بوده این مرکز به معرفی بهائیت پرداخته و آن را نفی نماید،‌ ولی این مستند به گونه‌ای تهیه شده است که بینندگان را به این فرقه فرا می‌خواند و نوعی تبلیغ رایگان و گسترده برای پیروان آن محسوب می شود.بنا بر این گزارش؛ تعدادی از عوامل تهیه این فیلم بازداشت شده‌اند اما توزیع سی دی آن توسط این فرقه در تهران و سایر نقاط همچنان ادامه دارد." 

http://www.shahabnews.com/vdcj.ieifuqeavsfzu.html

با خواندن خبر فوق نكات ذیل به ذهن می رسد :

 ۱ ــ  آماده كردن این CD برای نفی دیانت بهائی ، سفارشی بوده است و چون عوامل تهیه آن از یك مركز فنآوری بوده كه با بودجه بیت المال كار می كرده اند و بلافاصله پس از پخش CD دستگیر می شوند پس  می توان اینطور برداشت  كرد كه سفارش دهندگان CD مزبور از وابستگان حكومت بوده اند.

 ۲ ــ با لو رفتن مطلب فوق می توان به این نتیجه رسید كه تهیه ویژه نامه ها یا كتبی علیه دیانت بهائی از جمله كتابهای خانم مهناز رئوفی یا پاورقی های روزنامه كیهان ، همه سفارشی یا بهتر بگویم فرمایشی هستند و افرادی نظیر خانم رئوفی بخاطر منافعی خاص ( مادی یا هر چیز دیگری ) مامور به نوشتن آنها شده اند یعنی به اختیار نویسندگان نوشته نمی شود بلكه اجبارهایی نظیر پول یا زندان آنها را وادار به نگارش این مطالب غیرواقع ، می كند.

 ۳ ــ  آنچه مشخص است عوامل تهیه "سی دی" مذكور متوجه نبوده اند كه باید با دروغ و وارونه جلوه دادن واقعیت ، دیانت بهائی را در انظار عمومی بد و ناحق نشان دهند لذا با معرفی واقعی این دیانت ، بزعم خود فكر می كرده اند می توانند موجب تنفر مردم را از این آئین فراهم كنند غافل از آنكه با معرفی درست دیانت بهائی ، مردم حقیقت جو جذب این دیانت می شوند نه دور و منزجر از آن .

 ۴ ــ نكته فوق مؤید این مطلب هم می باشد كه سایر كتابها یا مقالات سفارشی - فرمایشی از جمله كتب مهناز رئوفی همگی دروغ و بهتانند چه كه اگر غیر از این بود این نویسندگان از جمله خانم رئوفی نیز مانند عوامل تهیه CD مذكور مورد غضب قرار می گرفتند و به زندان می افتاد ند پس می توان چنین برداشت كرد كه این نویسندگان مطابق با سلیقه سفارش دهندگان خود مطالبشان را نوشته اند كه اینچنین مورد ستایش و توجه روزنامه كیهان و وابستگانشان گردیده اند.(بدون آنكه راست و واقعیت بودن مطلب برایشان اهمیتی داشته باشد فقط رضای سفارش دهنده برای این اشخاص مهم بوده است چرا كه توانسته اند خواسته سفارش دهندگان را به خوبی اجرا كنند.)

 ۵ ــ  ظاهراً ترس و واهمه ای در بین گروهی از مسئولین نظام وجود دارد كه اگر دیانت بهائی بطور درست و واقعی معرفی شود بسیاری از مردم بدان می گروند پس شروع به چاپ كتب و سی دی هایی مملو از دروغ و غیرواقع علیه این دیانت كرده اند تا مبادا كسی از حقایق این دیانت آگاه شود چرا كه آگاهی موجب توجه و گرویدن افراد خواهد شد ( سفارش به یك مركز فناوری و پخش گسترده این سی دی بر پایه همین نقشه استوار بوده است تا مردم را نسبت به دیانت بهائی و پیروانش بشورانند ولی غافل از آنكه ید قدرت الهی بالای همه دستهاست و خود حامی و پیش برنده امرش می باشد پس نقشه این اشخاص، نقش برآب و به شكست منتهی شد)

 ۶ ــ  یكی از ناراحتیهای سفارش دهندگان این سی دی این بوده است كه مركز فناوری با بودجه بیت المال  مستندی را كه باید بر نفی دیانت بهائی آماده  می شد را طوری تهیه كرده كه موجب تبلیغ این دیانت شده است در اینجا دو پرسش پیش می آید اول آنكه آیا بهائیان كه مالیات ، عوارض و قبض های مختلف را می پردازند و به خدمت سربازی نیز می روند حقی در این بیت المال ندارند و باید بودجه بیت المال صرف دشمنی با ایشان شود؟ دوم آنكه اگر بودجه بیت المال طوری صرف می شد كه سی دی ای سراسر دروغ   بر نفی دیانت بهائی تهیه می شد آیا آنوقت بیت المال در راه درستی صرف شده بود؟ آیا واقعاً سزاوار است كه با این همه فقیر و بیمار درمانده ای كه در مملكتمان وجود دارد بودجه بیت المال بجای كمك به ایشان به تهیه مطالب دروغ علیه آئین بهائی صرف شود؟

خبر دوم

خبر گزاریهای مختلف اعلام كرده اند كه بزرگترین سرور جهان تشیع به نام "آْل بیت" توسط گروهی وهابی عرب زبان اماراتی هك شد با این عمل بیش از 300 بلاگ و سایتهای شیعی كه بیشتر آنها مركزشان در قم  بوده نیز هك شدند البته هك  یا فیلترشدن هر سایت یا وبلاگی اصولاً كاردرستی نیست ومطابق با هیچ معیار آزادی یا دموكراسی خواهی نمی باشد اما آنچه پیرامون این مطلب آمده بود اظهار نظر آیت الله مكارم شیرازی می باشد كه ظاهرا" وبلاگ ایشان نیز در این حمله اینترنتی هك شده است مطلب ایشان را عینا" از سایت رادیو زمانه ذكر می كنم :

"به گزارش خبرگزاری رسا، آیت‌الله مکارم شیرازی در واکنش به این حمله اینترنتی گفته که (هک سایت‌های شیعه از سوی وهابی‌ها حکایت از عجز و ناتوانی آن‌ها در برابر شیعیان دارد.)

به گفته آقای مکارم شیرازی (وهابیت با این کار ثابت کرد که شیعه بر حق است و نمی‌توانند در برابر آن‌ها ایستادگی کنند(."

http://radiozamaaneh.com/news/2008/09/post_6373.html

حال با توجه به این سخن به این پرسشها پاسخ دهید : هك و فیلتر شدن  كلیه سایتها و وبلاگهای بهائی توسط حكومت ایران، نشانه ی چه می باشد؟  وآیا فیلتر شدن سایتهای بهائی و عدم اجازه دسترسی مردم به آنها را نمی توان نشانه برحق بودن این دیانت دانست ؟ و...

                                                                                    انتهی

برگرفته از : 

http://www.negah28.info/index.php?option=com_content&task=view&id=895&Itemid=21

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 12:27 |
حضرت عبدالبھاء در اين باره می فرمايد :" اساس اديان الھيّه يکی است و مقصد امم و مذاھب عالم مقصد واحد . زيرا جميع معتقد به وحدانيّت الھی ھستند و واسطه ھا را بين خلق و خالق لازم می د انند . نھايت اينست که اسرائيليان آخر واسطه را حضرت موسی می گويند ومسيحيان حضرت عيسی و مسلمانان حضرت محمّد رسول للهّ و فارسيان حضرت زردشت . ولی اختلافشان بر سر اسم است .اگر اسم را از ميان برداری جميع می بينند که مقصدشان مقصد واحد بوده و ھر شريعتی در عصر و زمان خود کامل و تجدّد آئين يزدان و ظھور مظھر فيوضات رحمان در ھر کوری لازم وواجب . اين است که اھل حقيقت و معنی پی به اسرار الھی بردند و از رموز کتاب واقف شدند و حقّ را مختار و فيوضات او را غير محدود و ابواب رحمتش را غير مسدود دانستند .به جميع انبياء مؤمن شدند و " لانفرّق بين احد من رسله" گفتند . اما اھل صورت و مجاز به تقاليد تمسّک جستند و به اوھام افتادند . متشابھات آيات را وسيله انکار امر ربّ الب يّنات نمودند . "
 
خاتميت در آئين يهود
يھوديان آيات زير از کتاب مقدّس خويش را دليل ھميشگی بودن شريعت حضرت موسی و احکام او دانسته و نسخ آنرا ناممکن    می پندارند :
" پس بنی اسرائيل سبت را نگاه بدارند نسلاً بعد نسل. سبت را بعھد ابدی مرعی دارند. اين در ميان من و بنی اسرائيل آيتی ابدی است ." نيز :
" کارھای دستھايش راستی و انصاف است و جميع فرايض وی امين . آنھا پايدار است تا ابد الآباد
ھمچنين :
شريعت ترا دائماً نگاه خواھم داشت تا ابد الآباد .
 
خاتميت در آئين مسيح
عيسويان آيات زير از کتاب " عھد جديد " را برای اثبات ابدی بودن ديانت حضرت عيسی و نسخ نشدن احکام انجيل و نيامدن پيامبری جديد شاھد و گواه می آورند :
" آسمان و زمين زايل خواھد شد ليکن سخنان من ھرگز زايل نخواھد شد . " نيز :
" تعجب ميکنم که بدين زودی از آن کس که شما را به فيض مسيح خوانده است بر می گرديد بسوی انجيلی ديگر که انجيل ديگر نيست . لکن بعضی ھستند که شما را مضطرب می سازند و ميخو اھند انجيل را تبديل نمايند . بلکه ھرگاه ما ھم يا فرشته ای از آسمان انجيلی غير از آنکه ما بآن بشارت داديم به شما رساند اناتيما باد ( ملعون باد)
چنانکه پيش گفتيم الآن ھم باز می گويم اگر کسی انجيلی غير از آنکه پذيرفتيد بياورد اناتيما باد .
ھمچنين :
" و اما شما آنچه از ابتدا شنيديد در شما ثابت بماند .زيرا اگر آنچه از اوّل شنيديد در شما ثابت بماند شما نيزدر پسر و در پدر ثابت خواھيد ماند و اين است آن وعده ای که او بما داده است يعنی حيات جاودانی . و اين را به شما نوشتم در باره آنانيکه شما را گمراه میکنند . و اما در شما آن مسح که از او يافته ايد ثابت است و حاجت نداريد که کسی شما را تعليم دھد . بلکه چنانکه خودآن مسح شما را از ھمه چيز تعليم ميدھد و حقّ است و دروغ نيست . پس بطوری که شما را تعليم داد در او ثابت می مانيد .
 
خاتميت در آئين اسلام - قيامت
مسلمانان بر پايه آياتی از قرآن و رواياتی چند از رسول اکرم آئين اسلام را آخرين آئين و پيامبر اسلام را آخرين پيامبر الھی بر می شمرند . و آن عبارت است از :
" ما کان محمّد ابا احدٍ من رجالکم و لکن رسول للهّ و خاتم النّبيّين . و کان للهّ بکلّ شیءٍ عليما . " - يعنی : محمّد پدر ھيچيک از مردان شما نبوده بلکه فرستاده خدا و خاتم انبيا است و خداوند از ھمه چيز آگاه است . "
نيز :
" يا علی ! انت منّی بمنزلة ھرون من موسی الّا انّه لانبيّ بعدی . " - يعنی : ای علی تو و من مانند ھارون (  برادر موسی ) و موسی ھستيم ، جز اينکه پس از من نبيّ نخواھد بود .
ھمچنين :" لا کتاب بعد کتابی و لا شريعة بعد شريعتی الی يوم القيامة ." - يعنی: کتابی پس از کتاب من و آئينی بعد از آئين من تا روز رستاخيز نخواھد بود .
نيز :" اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتی و رضيت لکم الاسلام دينا." - يعنی: امروز دين را برايتان کامل گردانيدم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را دينی برای شما برگزيدم . "
ھمچنين:" و من يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و ھو فی الاخرة من الخاسرين." - يعنی: و کسی که جز اسلام دينی را خواھد ، ھرگز از وی پذيرفته نشود و در روز پسين از زيانکاران شمرده گردد."
اثبات خاتميت در آيين يھود:
ارميای نبيّ در کتاب خود می گويد : " خداوند می گويد اينک من فرستاده تمامی قبايل شمال را با بنده خود نبوکد رصَّر " پادشاه بابل گرفته ايشان را بر اين زمين و برساکنانش و برھمهء امتھائی که به اطراف آن می باشند خواھم آورد و آنھا را بالکلّ ھلاک کرده دھشت و مسخره و خرابی ابدی خواھم ساخت و از ميان ايشان آواز شادمانی و آواز خوشی و صدای داماد و صدای عروس و صدای آسيا و روشنايی چراغ را نابود خواھم گردانيد و تمامی اين زمين خراب و ويران خواھد شد و اين قومھا ھفتاد سال پادشاه بابل را بندگی خواھند نمود . و خداوند می گويدکه بعد از انقضای ھفتاد سال من بر پادشاه بابل و برآن امّت و بر زمين کلدانيان عقوبت گناه ايشان را خواھم رسانيد و آنرا به خرابی ابدی مبدل خواھم ساخت . "
در سال ٥٨٧ پيش از ميلاد بختنصّر پادشاه بابل بيت المقدّس را ويران و گروه بيشماری از يھوديان را اسير وبه بابل گسيل داد . و کورش بزرگ شاھنشاه ايران در سال ٥٣٩ ق . م . نبونيد پادشاه بابل را شکست دادو بابل را تسخير نمود و اسيران يھودی را آزاد ساخت و در سال ٥٣٦ ق . م . نخستين فرمان تعمير و ساختمان بيت المقدّس را صادر کرد .از آنچه گذشت روشن گرديد که اين " دھشت و خرابی ابدی " از ھنگام حمله بختنصّر در سال ٥٨٧ ق . م .تا شکست نبونيد و نجات اسرائيليان بدست کورش بزرگ در سال ٥٣٩ ق . م . و سرانجام جشن اتمام ساختمان معبد در اورشليم در زمان داريوش اوّل بسال ٥١٧ ق . م .بطول انجاميده است . پس اين ابديت زمانی محدود و نسبی بوده آنچنانکه خود ارميای نبيّ نيز در گفتارخويش مدت آنرا ھفتاد سال پيش بينی نموده است.
ھمچنين اشعيای نبيّ در کتاب خود می گويد :
" من او ( کورش بزرگ ) را بعدالت برانگيختم و تمامی راھھايش را راست خواھم ساخت . شھر مرا بنا کرده اسيران مرا آزاد خواھد نمود ... جميع ايشان ( مقصود دشمنان اسرائيل است ) خجل و رسوا خواھند شد و آنانيکه بتھا می سازند با ھم به رسوايی خواھند رفت . اما اسرائيل به نجات جاودانی از خداوند ناجی خواھند شد و تا ابد الآباد خجل و رسوا نخواھند گرديد . "
چنانکه می د انيم تيطوس فرزند امپراتور روم و سردار سپاه او در سال ٧٠ م . اورشليم را ويران و ھيکل مقدّس يھود را سوزاند و قوم اسرائيل را آواره و پراکنده ساخت و گروه بيشماری از آنان را نيز سربازان رومی اسير نموده و به بندگی فروختند . از اينرو مدت اين " نجات جاودانی " و " تا ابد الآباد خجل و رسوا نخواھند شد " ، از ھنگام آزادی اسرائيليان بدست کورش بزرگ در سال ٥٣٩ ق . م . تا حمله تيطوس و خرابی بيت المقدّس و پريشانی قوم يھود بسال ٧٠ م . بوده که بيش از ٦٠٩ سال بطول نيانجاميده است .با شرح بالا معلوم شد که مقصود از " ابدی نگاھداشتن سبت " و " پايدار بودن فرايض تا ابد الآباد " و " نگاھداری شريعت تا ابد الآباد " اين نيست که فيوضات الھی و بخششھای يزدانی برای ھميشه از ريزش و فيضان باز مانده و شريعتی جديد با قوانينی نوين از سوی خداوند به افراد انسانی داده نخواھد شد، بلکه منظور اينست که شريعت موسوی برای مدت زمانی طولانی دوام خواھد داشت . چنانکه در تورات نيز ظھور آئينی نوين و آمدن پيامبری جديد به خاندان اسرائيل وعده داده شده است آنجا که می فرمايد : " خداوند می گويد اينک ا يّامی می آيد که با خاندان اسرائيل و خاندان يھوداعھد تازه ای خواھم بست . نه مثل آن عھدی که با پدران ايشان بستم در روزی که ايشان را دستگيری نمودم تا اززمين مصر بيرون آورم . زيرا که ايشان عھد مرا شکستند با آنکه خداوند می گويد من شوھر ايشان بودم . اماخداوند می گويد اينست عھدی که بعد از اين ايّام باخاندان اسرائيل خواھم بست . شريعت خود را در باطن ايشان خواھم نھاد و آنرا بر دل ايشان خواھم نوشت و من خدای ايشان خواھم بود و ايشان قوم من خواھند بود ."
نيز می فرمايد : " يھوه خدايت نبيّی را از ميان تواز برادرانت مثل من برای تو مبعوث خواھد گردانيد . او رابشنويد ... و خداوند به من گفت : آنچه گفتند نيکوگفتند . نبيّی را برای ايشان از ميان برادران ايشان مثل تومبعوث خواھم کرد و کلام خود را به دھانش خواھم گذاشت و ھرآنچه باو امر فرمايم به ايشان خواھد گفت و ھرکسی کھ سخنان مرا که او باسم من گويد نشنود من از او مطالبه خواھم کرد . " اگر چنين پنداشته شود که مقصد از اين نبيّ ،يکی از انبيای بنی اسرائيل است ، آشکار است که تاچه اندازه مرغ پندار خويش را در ھوای خطا بپرواز آورده ايم .
زيرا آنان در عالم رؤيا به حقايق و اسرار پی میبرده ولی حضرت موسی که نبيّ آينده نيز می بايستی ھمانند او باشد ، درعالم کشف و شھود از حقايق و امور الھی آگاھی می يافتھ است و اين آيات از تورات نيز شاھدی صادق و گواھی قاطع برای راستی اين گفتار است : " و او گفت : الآن سخنان مرابشنويد . اگر در ميان شما نبيّی باشد من که يھوه ھستم خود را در رؤيا براو ظاھر می کنم و در خواب باو سخن می گويم . اما بنده من موسی چنين نيست . او در تمامی خانه من امين است.با وی روبرو و آشکارا و نه در رمزھا سخن می گويم و شبيه خداوند را معاينه می بيند . پس چرا نترسيديد که بر بندهء من موسی شکايت آورده ايد ." از ھمه بالاتر حضرت موسی بنيانگذار آئينی نوين و واضع احکامی جديد بود، در حاليکه انبيای بنی اسرائيل تنھا مروّج و راھنمای آئين يھود و يھوديان بوده اند .
اثبات خاتميت در مسيحيت:
اکنون برای روشن شدن مطلب و بيان مقصد چنين می گوئيم : ھمانطوری که " ابدی نگاه داشتن سبت " و" پايدار بودن فرايض تا ابد الآباد " و "نگاه داری شريعت تا ابد الآباد " در تورات بنا بر اعتقاد مسيحيان ، فقط تا ظھور عيسی بطول انجاميده و شريعت موسوی تنھا برای زمان محدود و معيّنی بوده است، ھمينطور نيز " زايل نشدن کلام پسر انسان " و " نپذيرفتن مژده ای جز انجيل عيسی " و " ثابت ماندن تعاليم مسيح در ميان مسيحيان " و " نيازمند نبودن به تعاليم ديگران "، اموری نسبی و اعتباری بوده و دليلی برای نيامدن پيامبری جديد و مژده ای نوين و احکام و دستورھايی تازه وسرانجام آئينی جز آئين پيشين ، نبوده و نخواھد بود .از اين گذشته اگر ما آيات پيشين آيه " آسمان و زمين زايل خواھد شد ... " را بخوانيم ، در می يابيم که مقصود از زايل نشدن کلام پسر انسان زايل نشدن پيش گويي ھايی است که حضرت مسيح در باره آينده و دوباره آمدن خود از آسمان با شکوه و جلال بی پايان نموده است و ھيچ ارتباطی با احکام و دستورھای انجيل ندارد . و اين بيان مسيح که می فرمايد : " گمان مبريد که آمده ام تا تورات يا صحف انبياء را باطل سازم نيامده ام تا باطل نمايم بلکه تا تمام کنم . زيرا ھر آينه بشما می گويم تا آسمان و زمين زايل نشود ھمزه يا نقطه ای از تورات ھرگز زايل نخواھد شد تا ھمه واقع شود . "، نيز گواه راستی اين گفتار است . زيرا اگرحضرت مسيح ھمزه و يا نقطه ای از تورات را زايل ننمود وحتّی آنرا منوط به نابود شدن زمين و آسمان گردانيد پس چرا احکام " سبت " و " طلاق " و " انتقام " و مانند آنرا منسوخ کرد ؟
از اين رو ھمانطوری که زايل نشدن ھمزه و يا نقطه ای ازتورات دليل نيامدن پيامبری جديد با احکامی نوين نگرديد ھمينطور ھم زايل نشدن کلام پسر انسان برھان عدم تجدّد دين و آئين نخواھد بود .اما آيات پيشين و پسين آيه " آسمان و زمين زايل خواھد شد ... " چنين است که ميفرمايد : " و فور اً بعد از مصيبت آن ا يّام آفتاب تاريک گردد و ماه نور خود را ندھد و ستارگان از آسمان فرو ريزند و قوّتھای افلاک متزلزل گردد . آنگاه علامت پسر انسان در آسمان پديد گردد و در آن وقت جميع طوائف زمين سينه زنی کنند و پسر انسان را بينند که بر ابرھای آسمان با قوّت و جلال عظيم می آيد ... ھمچنين شما نيز چون اين ھمه را بينيد بفھميد که نزديک بلکه بر در است . ھر آينه بشما م یگويم تا اين ھمه واقع نشود ، اين طايفه نخواھد گذشت .آسمان و زمين زايل خواھد شد ليکن سخنان من ھرگز زايل نخواھد شد . اما از آن روز و ساعت ھيچکس اطلاع ندارد حتّی ملائکه آسمان جز پدر من و بس .
اينک اگر در آيات رساله پولس رسول دقيق شويم در می يابيم که پولس رسول پس از آنکه يک چندی به مردم غلاطيه انجيل مسيح را آموخت و در آن سامان بسر برد به دياری ديگر رھسپار گرديد .در آنجا شنيد که شخصی اھل غلاطيه را به امر ديگری خوانده و آنان نيز بدان سو گرائيده اند . از اين رو نامه ای نگاشت و ايشانرا اندرز داد و از تمايلشان بسوی ديگر خرده گرفت و گفت : " بدين زودی از آن کس ( منظور شخص خودش ) که شما را به فيض مسيح خوانده است بر مي گرديد بسوی انجيلی ديگر ! "
بنابراين مقصود اينست که در دور مسيح جز کتاب انجيل کتاب ديگريارزنده و غير از احکام آن احکام ديگری شايسته نبوده است. چنانکه در دور موسی نيز چنين بوده است .
دربارهء آيات رسالهء يوحنای رسول : اگر ما آيه ديگری پس از آن آيات را بخوانيم آشکار می گردد که " ثابت ماندن تعاليم مسيح در ميان مسيحيان " و نيازمند نبودن به تعاليم ديگران"، فقط تا ظھورآينده وی خواھد بود . و اين ظھور آينده او نيز ظھور پيامبری است که دارای صفات و کمالاتی روحانی ھمانند وی می باشد زيرا از يک منبع ناشی می شود و از يک چشمه سرچشمه می گيرد . و آن اينست : " الآن ای فرزندان در او ثابت بمانيد تا چون ظاھر شود اعتماد داشته باشيم و در ھنگام ظھورش از وی خجل نشويم.
 
اثبات خاتميت در اسلام:
اکنون برای پاسخ به برداشت و استنتاجی که اھل اسلام از آيات و روايات بالا نموده وبر اين پايه سلسله اديان را پايان يافته و نزول وحی الھی را انقطاع پذيرفته می د انند، بشرح زير می پردازيم :
ابوالفضائل در اين باره می گويد : " عجب نيست اگرفقھای ملّت اسلام نيز به کلمه مبارکه خاتم النّبيّين و حديث لا نبيّ بعدی که ابد اً دلالت بر عدم تجديد ديانت ندارد ممتحن گردند و به امم ماضيه ملحق شوند . و حال آنکه مقصود آن حضرت از اين کلمه اين بود که ترقّی امّت اسلاميّه را مکشوف دارد و افضليّت ائمّه ھدی را از انبيای بنی اسرائيل معلوم و واضح فرمايد . زيرا که بر مطلعين بر کتب مقدّسه و حالات امم ماضيه واضح است که انبيای بنی اسرائيل از قبيل اشعيا و يرميا و دانيال و حزقيل و زکريا و امثالھم کلّ بتوسّط رؤيا ازامور آتيه اخبار می فرمودند و رؤيای صادقه خود را الھام تعبير می نمودند .
چندانکه لفظ نبيّ بر بيننده رؤيا در ميان قوم داير و مصطلح گشت و درلغت عبر يّه حقيقت ثانو يّه يافت و در کتب عھد عتيق و عھد جديد در مواضع کثيره مذکور و شايع گشت . پس چون فجرسعادت از افق بطحا طالع شد ... ظلمت ليل زايل شد و ھنگام رؤيا انقضاء يافت و ميعاد رؤيت و مشاھدت فرارسيد . لذا بوجود اقدس خاتم الانبياء باب نبوّت يعنی نزول الھام به رؤيا مختوم و مسدود گشت و روح فؤاد در صدور ارباب سداد سمت احاطه و کلّيّت گرفت و حقايق روحانيّه که بر انبيای بنی اسرائيل به رؤيا افاضه ميشد بر ائمّه اسلام عليھم السّلام به رؤيت و مشاھدت مبذول گشت و معنی حديث " لانبيّ بعدی " و حديث صحيح " علماء امّتی افضل من انبياء بنی اسرائيل " واضح و مکشوف شد و بجای" کذا رأيت فی الرّ ؤيا " که در کلمات اوّلين مذکور بود " کأنّيأری و کأنّی أشاھد " در بيانات آخرين ثابت و مسطور گشت . " " رسول " و " نبيّ "بطور اخصّ و در عالم ظاھر و کثرت دارای يک معنی نيستند . زيرا رسول فرستاده خدا و دارنده آئين و کتاب است در حاليکه نبيّ برگزيده يزدان و ترويج دھنده آئين و تعاليم ايزد مھربان و گوينده رويدادھای آينده بوسيلهء الھام خدا در عالم رؤيا است . از اين رو است که در قرآن برخی از برگزيدگان خدا رسول و برخی ديگر نبيّ ناميده شده اند .و اين نيز ناگفته نماند که ھر رسولی می تواند نبيّ باشد وليکن ھرنبيّ دارای مقام رسالت نيست و آيات زير از قرآن مجيد گواه راستی اين گفتار است : "
فلمّا اعتزلھم و مايعبدون من دون للهّ وھبنا له اسحق و يعقوب و کلّا جعلنا نبيّا ... و اذکر فی الکتاب موسی انّه کان مخلصا و کان رسولا نبيّا .. و وھبنا له من رحمتنا اخاه ھرون نبيّا . و اذکر فی الکتاب اسمعيل . انّه کان صادق الوعد و کان رسولا نبيّا...  و اذکر فی الکتاب ادريس ، انّه کان صدّ يقا نبيّا . "  يعنی : پس از آنکه از ايشان و آنچه پرستش می کردند غير از يزدان ، دوری گرفت      ( مقصود ابراھيم خليل است ) اسحاق ويعقوب را باو عنايت کرديم و آنان را از انبيا گردانيديم... و ياد کن موسی را در کتاب ، او پاک نھاد و رسول نبيّی بود ... و از بخشش خويش برادرش ھارون نبيّ را بھ وی داديم . و ياد کن اسماعيل را در کتاب ، او راست وعده دھنده و رسول نبيّی بود ... و ياد کن ادريس را در کتاب . او نبيّ راستگويی بود
ھمچنين :
" و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبيّ الّا اذا تمنّی القی الشّيطان فی امن يّته . فينسخ للهّ ما يلقی الشّيطانثمّ يحکم للهّ اياته و للهّ عليم حکيم . "  يعنی :و ھيچ رسول و نبيّی پيش از تو نفرستاديم مگر اينکه ھر ھنگام آرزويی کرد ، شيطان در آرزويش القای شبھه نمود. خداوند نابود می سازد آنچه را شيطان القا می کند و پس از آن آياتش را استوار می گرداند و اوست دانا و آگاه . "
اما "رسول" و "نبيّ " بطور اعمّ و در عالم باطن و وحدت از يک معنی و مفھوم برخوردارند و از آنجائيکه خداوند به صريح آيهء سوم از سورهء حديد در قرآن مجيد "ھو الاوّل و الآخر و الظّاھر و الباطن" است ، فرستادگان او نيز به ھر اسم و رسم مظاھر و مرايای صفات و کمالات و مصاديق اوّليّت و آخريّت و ظاھريّت و باطنيّت اويند. از اينرو ھر يک از پيامبران از جمله پيامبر اسلام ، در دور و زمان رسالت ويژهء خود، اول رسولان و آخر رسولان و اول انبيا و آخر انبيا به شمار آمده است.بر اين پايه است که حضرت بھاءلله نه تنھا رسول اکرم را خاتم انبيا ناميده ، بلکه آن حضرت را خاتم رسولان نيز بر شمرده است آنجا که می فرمايد: "الصّلوة و السّلام علی سيّد العالم و مربّی الامم الّذی به انتھت الرّسالة والنّبوّة..."
بنا بر اين کلمه " خاتم النّبيّين " نبايد بھيچوجه سبب پيدايش اين فکر و انديشه گردد که ھدايت و راھنمايی حضرت يزدان و تحوّل و تجدّد اديان با ظھور حضرت محمّد پيامبر اسلام، به انجام گرائيده است.امّا در باره روايت  " کتابی پس از کتاب من و ... " :
از اين حديث چنين بر می آيد که حضرت محمّد برای کتاب و شريعت خويش زمانی تعيين نموده که انجام آن روز رستاخيز است . اکنون بايد دانيم رستاخيز يا قيامت چيست و ھنگام آن کی می باشد ؟قيامت در لغت بمعنای " الانبعاث من الموت " ( برانگيخته شدن پس از مرگ ) و روز قيامت بمعنای " يوم البعث من الأرماس" ( روز برانگيختن مردگان از گورھا ) آمده است .حال بايد ديد که مقصود از اين " مرگ " چيست و اين" مردگان " کيانند و اين " گورھا " چه می باشد ؟ و زندگی چيست و زندگان کيانند ؟ در کتابھای آسمانی ھمه جا مقصود از " مرگ " مرگ روحانی و " زندگانی " زندگانی ايمانی است. نه اين مرگ جسمانی و زندگی ظاھری. در تورات می فرمايد :
"اما از درخت معرفت نيک و بد زنھارنخوری . زيرا روزی که از آن خوردی ھرآينه خواھی مرد . " ھمچنين : " پس فرايض و احکام مرا نگاه داريد که ھر آدمی که آنھا را بجا آورد در آنھا زيست خواھد کرد . من يھوه ھستم . "
نيز در کتاب حزقيال نبيّ آمده است  : "ھر کسی که گناه ورزد او خواھد مرد و اگر کسی عادل باشد و انصاف و عدالت را بعمل آورد...  و به فرايض من سلوک نمودھ و احکام مرا نگاه داشته به راستی عمل نمايد ، خداوند يھوه می فرمايد که آن شخص عادل است و البتّه زنده خواھدماند ...  پس توبه کنيد و از ھمه تقصيرھای خود بازگشت نمائيد تا گناه موجب ھلاکت شما نشود .... زيراخداوند يھوه می گويد : من از مرگ آن کس که می ميرد مسرور نمی باشم . پس بازگشت نموده زنده مانيد"
در انجيل آمده است  :
" و ديگری از شاگردانش بدو گفت : خداوندا اوّل مرا رخصت ده تا رفته پدر خود را دفن کنم . عيسی وی را گفت  : مرامتابعت کن و بگذار که مردگان مردگان خود را دفن کنند . "
ھمچنين : " آمين آمين به شما می گويم ، ھر که کلام مرا بشنود و بھ فرستنده من ايمان آورد حيات جاودانی دارد و در داوری نمی آيد ، بلکه از موت تا به حيات منتقل گشته است . "
نيز: " و چون می رويد موعظه کرده گوئيد که ملکوت آسمان نزديک است ، بيماران را شفا دھيد ابرصان را طاھرسازيد مردگان را زنده کنيد ديوھا را بيرون نمائيد، مفت يافته ايد مفت بدھيد . " ھمچنين  :
" ليکن شما ايمان نمی آوريد ، زيرا از گوسفندان من نيستيد . چنانکه به شما گفتم گوسفندان من آواز مرامی شنوند و من آنھا را می شناسم و مرا متابعت می کنند و من به آنھا حيات جاودانی می د ھم و تا به ابد ھلاک نخواھندشد و ھيچ کس آنھا را از دست من نخواھد گرفت .
نيز پولس رسول می گويد :
" و شما را که در خطايا و گناھان مرده بوديد زنده گردانيد... ما را نيز که در خطايا مرده بوديم با مسيح زنده گردانيد . زيرا که محض فيض نجات يافته ايد . "
ھمچنين يوحنای رسول می گويد :
" ما می د انيم که از موت گذشته داخل حيات گشت هايم از اينکه برادران را محبّت می نمائيم. ھرکه برادر خودرا محبّت نمی نمايد در موت ساکن است . "
در قرآن می فرمايد :" و ما يستوی الأعمی و البصير و لا الظّلمات و لا النّور و لاالظِّلّ و لا الحَرور و ما يستوی الأحياء و لا الأموات . انّ للهّ يُسْمع من يشاء و ما أنت بِمُسْمعٍ من فی القبور . إِنْ أنتالّا نذير . "  يعنی :
و کور و بينا و تاريکی و روشنايی و سايه و گرمی با يکديگر برابر نمی باشند و زندگان و مردگان نيز با ھم يکسان نيستند . خداوند کسی را که بخواھد می شنواند و تو توانايی شنوانيدن در گورخوابيدگان را دارا نيستی و تو بيم دھنده ای بيش نمی باشی . "
نيز :" أَو من کان ميتاً فأحييناه و جعلنا له نور اً يمشی به فی النّاس کمن مثله فی الظّلمات ليس بخارج منھا ؟ کذلک زُ يِّنَ للکافرين ماکانوا يعملون ".  يعنی : " آيا کسیکه مرده بود و او را زنده کرديم و نوری را که بدان در ميان آدميان راه می ر فت فرا راھش قرار داديم ، مانند کسی است که در تاريکي ھا ( ی جھل و نادانی و گمراھی ) بوده و به بيرون از آن دسترسی نداشته است ؟ اين چنين اعمال کافران ايشان را فريفته است . "
ھمچنين :" و لا تحس بَنَّ الّذين قتلوا فی سبيل للهّ امواتاً بل احياءٌ عند ربّھم يُرزقون . "  يعنی : " و گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شد ه اند مرده اند ، بلکه زنده اند و در نزد پروردگار از مواھبش برخوردار . "
نيز :" و لا تقولوا لمن يقتل فی سبيل للهّ امواتٌ بل احياءٌ و لکن لا تشعرون . "  يعنی:  و مگوئيد کسانی که در راه خدا کشته می شوند از مردگان شمرده می گردند ، بلکه از زندگانند و شما آگاه نيستيد . "حضرت بھاءللهّ در اين باره می فرمايد :
ھمچنين ھر کس از جام حبّ نصيب برداشت از بحر فيوضات سرمد يّه و غمام رحمت ابد يّه، حيات باقيه ابد يّه ايمانيّه يافت و ھر نفسی که قبول ننمود به موت دائمی مبتلا شد. و مقصود از موت و حيات که در کتب مذکور است موتو حيات ايمانی است.  و از عدم ادراک اين معنی است کھ عامّه ناس در ھر ظھور اعتراض نمودند و به شمس ھدايت مھتدی نشدند و جمال ازلی را مقتدی نگشتند ... خلاصه معنی آنکه ھر عبادی که از روح و نفخه مظاھر قدسيّه در ھر ظھور متولّد و زنده شدند بر آنھا حکم حيات و بعث و ورود در جنّت محبّت الھيّه می شود ...خلاصه اگر قدری از زلال معرفت الھی مرزوق شويد مي د انيد که حيات حقيقی حيات قلب است نه حيات جسد ، زيرا که در حيات جسد ھمه ناس و حيوانات شريکند وليکن اين حيات مخصوص است به صاحبان افئده منيره که از بحر ايمان شاربند واز ثمره ايقان مرزوق و اين حيات را موت از عقب نباشد و اين بقا را فنا از پی نيايد . "
اکنون با شرح بالا معلوم شد که اين " مرگ " مرگ روحانی و " زندگانی " زندگانی ايمانی و اين " مردگان "مردگان روحانی و "زندگان " زندگان ايمانی و اين " گورھا "گورھای غفلت و نادانی و گمراھی و بی ايمانی است .از اين رو ھرھنگام که خداوند مھربان در صور ھيکل پيامبران می زند و بدان روح ايمان در کالبد آدميان می دمد ، نفوس آماده و پذيرنده از آن روح جانی تازه گرفته و حياتی بی اندازه يافته و از گورھای نادانی و گمراھی بپاخاسته و به جھان ايمان درآمده و در حلقه زندگان دل و جان قدم گذارند . اين ھنگام ، ھنگام قيامت است و اين زمان ، زمان رستاخيز بنی آدم .حضرت بھاءللهّ می فرمايد :
"حين ظھور و بروز انوار خورشيد معانی کلّ در يک مقام واقف و حقّ نطق می فرمايد بآنچه اراده می فرمايد.ھريک از مردمان که بشنيدن آن فائز شد و قبول نمود او از اھل جنّت مذکور . و ھمچنين از صراط و ميزان و آنچھ در روز رستخيز ذکر نموده اند ، گذشته و رسيده و يوم ظھور يوم رستخيز اکبر است ."
ھمچنين حضرت مسيح مي فرمايد  :
" آمين آمين به شما می گويم که ساعتی می آيد بلکه اکنون است که مردگان آواز پسر خدا را می شنوند و ھر که بشنود زنده گردد ... و از اين تعجّب مکنيد . زيرا ساعتی می آيد که در آن جميع کسانی که در قبور مي باشند آواز او را خواھند شنيد و بيرون خواھند آمد . ھرکه اعمال نيکو کرد برای قيامت حيات و ھر که اعمال بد کرد بجھت قيامت داوری . من از خود ھيچ نمی توانم کرد بلکه چنانکه شنيده ام داوری می کنم و داوری من عادل است . زيرا که اراده خود را طالب نيستم بلکه اراده پدری را که مرا فرستاده است . "نيز در انجيل يوحنا آمده است  :
" پس مرتا به عيسی گفت : ای آقا اگر در اينجا می بودی برادر من نمی مرد وليکن الآن نيز می دانم که ھرچه ازخدا طلب کنی خدا آنرا به تو خواھد داد . عيسی بدوگفت : برادر تو خواھد برخاست . مرتا به وی گفت : ميدانم که در قيامت روز بازپسين خواھد برخاست . عيسی بدوگفت : من قيامت و حيات ھستم . ھرکه به من ايمان آورد اگر مرده باشد زنده گردد و ھرکه زنده بود و به من ايمان آورد تا به ابد نخواھد مرد . آيا اين را باور می کنی . "ھمچنين خداوند در کتاب قرآن فرارسيدن ھنگام عذاب يعنی روز قيامت را به برانگيختن پيامبران خويش در ھر زمان وابسته نموده و می فرمايد :
"ما کنّا معذّبين حتّی نبعث رسولا "  يعنی: عذاب نداده ايم مگر آنکه پيامبری را برانگيخته باشيم ".
حضرت باب در اين باره می فرمايد  :
" مراد از يوم قيامت يوم ظھور شجره حقيقت است و مشاھده نمی شود که احدی از شيعه يوم قيامت را فھميده باشد . بلکه ھمه موھوماً امری را توھّم نموده که عند للهّ حقيقت ندارد . و آنچه عند للهّ و عند عرف اھل حقيقت مقصود از يوم قيامت است اينست که از وقت ظھور شجره حقيقت در ھر زمان بھر اسم الی حين غروب آن يوم قيامت است . مثلا از يوم بعثت عيسی تا يوم عروج آن ، قيامت موسی بود که ظھور للهّ در آن زمان ظاھر بود به ظھور آن حقيقت که جزا داد ھرکس مؤمن به موسی بود بقول خود وھرکس مؤمن نبود جزا داد بقول خود . زيرا که ماشھد للهّ در آن زمان ما شھد للهّ فی الانجيل بود .
وبعد از يوم بعثت رسول للهّ تا يوم عروج آن ، قيامت عيسی بود که شجره حقيقت ظاھر شده در ھيکل محمّد يّه و جزاداد ھر کس که مؤمن به عيسی بود و عذاب فرمود بقول خود ھرکس که مؤمن به آن نبود . و از حين ظھور شجره بيان الی ما يغرب قيامت رسول للهّ ھست که در قرآن خداوند وعده فرموده . "
مولوی نيز اين حقيقت را در قالب شعر آورده و می گويد :
"ھين که اسرافيل وقتند اوليا مرده را زيشان حيات است و نما "
"جانھای مرده اندر گور تن برجھد زآوازشان اندر کفن "
"گويد اين آواز ز آواھا جداست زنده کردن کار آواز خداست "
"ما بمرديم و بکلّی کاستيم بانگ حقّ آمد ھمه برخاستيم " ....
"مطلق آن آواز خود از شه بود گرچه از حلقوم عبد للهّ بود " ....
"گفت پيغمبر که نفحت ھای حق اندرين ايّام می آرد سبق "
"گوش و ھش داريد اين اوقات را در ربائيد اين چنين نفحات را "
"نفحه آمد مر شما را ديد و رفت ھرکه را ميخواست جان بخشيد و رفت" ...
از آنچه گذشت دانسته گشت که روز قيامت ھنگام ظھور پيامبری جديد و پيدايش آئينی نوين است و روايت " کتابی پس از کتاب من و آئينی بعد از آئين من تا روز رستاخيز نخواھد بود " ، دليلی برای تجديدنشدن اديان الھی و نيامدن کيش آوران يزدانی و تازه نگرديدن کتابھای آسمانی بشمار نمی رود. در اينجا شايسته است آيات زير از قرآن مجيد را نيز براي اثبات مقال شاھد آوريم :
" و قالت اليھود : يد للهّ مغلولة . غلّت ايديھم و لعنوا بما قالوا . بل يداه مبسوطتان ينفق کيف يشاء ." -يعنی : و يھوديان گفتند : دست خدا بسته است ( يعنی ديگر پس از موسی پيامبری نخواھد فرستاد . البتّه بادلايلی که از پيش گذشت ) . بسته باد دستھايشان و لعنت باد بر آنان برای آنچه که گفته اند . بلکه دستھای او گشاده است و می دھد آنچه را که می خواھد . "
ھمچنين :" يا بنی آدم امّا يأتي نّکم رسل منکم يقصّون عليکم اياتی .فمن اتّقی وأصلح فلاخوف عليھم ولاھم يحزنون ." يعنی :
"ای فرزندان آدم ، البتّه پيامبرانی از ميان شما بسويتان خواھند آمد تا آيات مرا بر شما بخوانند پس آنانکه پرھيزکار و نيک کردارند بيم و اندوھی برايشان نمی باشد . "
در مقام پاسخ به استنتاجی که اھل اسلام از دو آيه : اليوم اکملت لکم دينکم ... " و " من يبتغ غير الاسلام ديناً..." می کنند و از اين رو آئين اسلام را کامل و آمدن آئين ديگری را لازم نمی دانند و آنرا تا روز پسين تنھا دين برترين برای مردم روی زمين می پندارند ، از آنان پرسش می کنيم که آيا آئين مسيح آئينی کامل و جامع بوده است يا نه و آيا شريعت موسی شريعتی کامل و تمام بوده است يا نه ؟ اگر بگويند که آئين مسيح و شريعت موسی کامل و تمام بوده اند ، خواھيم پرسيد : پس چرا خداوند دانا ديانت اسلام را برای بندگان خويش برگزيده در حاليکه بدان نيازی نبوده است ؟ اما اگر گويند : آن اديان کامل و جامع نبوده اند، خواھيم گفت که اين امر از عدل و داد خداوند بدور است که پيامبری را برانگيزد و او آئينی را بنياد نھد که ناقص و غير کامل باشد . آيا اين امری خردمندانه است ؟ آيا مقصود از فرستادن پيامبران و بنياد نھادن شرايع و اديان چيست؟ آيا خداوند جزراھنمايی انسانھا ھدف ديگری دارد ؟ مگر می توان باآئينی ناکامل و قوانينی ناقص قومی را راھنمايی و ملتی را ھدايت کرد ؟ چاره ای نيست جز آنکه اذعان کنيم که اين امر غيرممکن و بيرون از دانش و بينش آفريننده آفرينش است .در کتاب مقدّس يھود آمده است : " شريعت خداوندکامل است و جان را برّ می گرداند ... فرائض خداوندراست است و دل را شاد می سازد . "
ھمچنين در کتاب عھد جديد ( چنانکه از پيش گذشت) آمده است : " و اما در شما آن مسح که از او يافته ايدثابت است و حاجت نداريد که  کسی شما را تعليم دھد .بلکه چنانچه خود آن مسح شما را از ھمه چيز تعليم ميدھدو حقّ است و دروغ نيست. پس بطوری که شما را تعليم داد در او ثابت می مانيد . "قرآن مجيد به کمال و تماميّت و رحمت و ھدايت تورات مقدّس چنين گواھی و شھادت می دھد : " ثمّ آتينا موسی الکتاب تماماً علی الّذی احسن وتفصيلا لکلّ شیءٍ و ھدی ورحمة لعلّھم بلقاء ربّھم يؤمنون .(٥٩)" يعنی :
 سپس به موسي کتابی داديم که برای نيکوکاران کامل و تمام و برای ھرچيزی روشن گر و گويا و برای مردمان مايه ھدايت و رحمت بودکه شايد آنان به ديدار پروردگارشان ايمان آورند ."ھمچنين در باره انجيل جليل می فرمايد : " و قفينا علی آثارھم بعيسی ابن مريم مصدّقاً لما بين يديه من التّورية و آتيناه الانجيل فيه ھدً ی و نورٌ و مصدّقا لما بين يديھمن التّورية و ھدً ی و موعظة للمتّقين . ( ٦٠)"  يعنی :
"و پساز آنان ( انبيای بنی اسرائيل ) عيسی پسر مريم را فرستاديم کھ تصديق کننده تورات بود و باو انجيل را داديم که راھنمايی و روشنايی و گواه راستی تورات و ھدايت و نصيحت برای پرھيزکاران بود . "اکنون بايد بگوئيم که کامل بودن آئين و تمام بودن شريعت امری مطلق نبوده و دليل ھميشگی بودن آن بشمار نمی رود و در ھر عھد و عصر دين حقّ ھمان دينی است که خداوند برای آن ھنگام خواسته است.  پس دين اسلام در زمان خود دين حقّ و آئين مسيح در دوره خويش آئين راستی و شريعت موسی در عھد خود شريعت کامل و جامع بوده است . از اين رو است که خداوند در قرآن می فرمايد : " لکلّ امّة اجل ... " ( 61 )   يعنی :
" برای ھر امّتی زمانی است ... "
نيز :
 " لکلّ امّة رسول ..." ( 62 )  يعنی : " برای ھر امّتی پيامبری است ... "
ھمچنين :
"... لکلّ اجل کتاب ، يمحوا للهّ مايشاء و يثبت و عنده امّ الکتاب . " (٦٣ ) يعنی : " ... برای ھر زمانی کتابی است . خدا آنچه را که بخواھد نسخ و نابود می گرداند و آنچه را که بخواھد استوار می سازد و امّ الکتاب در نزد اوست . "
نيز :
" ما نَنسَخْ من آيةٍ أَو نُنسِھا نَأْتِ بِخَيرٍ منھا أَوْ مِثلَھا. أَ لَم تَعْلَمْ أَنَّ للهّ علی کلّ شیءٍ قدير ؟ " ( ٦٤ ) يعنی :
 " ھنگاميکه آيه ای را منسوخ گردانيم و يا آنرا ترک نمائيم بھتر از آن يا مانندش را می آوريم . آيا نمی دانی که خدا بر ھمه چيز توانا است؟"
اکنون از آنچه در اين بخش گذشت ، روشن گشت کھ بفرموده حضرت بھاءللهّ : " لم يزل جود سلطان وجود برھمه ممکنات به ظھور مظاھر نفس خود احاطه فرموده وآنی نيست که فيض او منقطع شود و يا آنکه امطار رحمت از غمام عنايت او ممنوع گردد."
+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 1:27 |

خاتم النبیین و حدیث لا نبی بعدی
بنا بر شواهد تاریخی، اعتقاد به این موضوع که، حضرت رسول اکرم (ص) آخرین پیغمبری بود که برای هدایت بشر مبعوث گردید، به مرور زمان در میان مسلمین بوجود آمده و با گذشت زمان پر رنگ تر شده است، و از جمله دلایلی که مسلمین برای مسدود شدن باب فیض الهی استناد می کنند عبارت خاتم النبیین و همچنین حدیث مشهور لا نبی بعدی می باشد. و لیکن در صدر اسلام، مفسرین و علمای اسلامی تفاسیر متفاوتی در این خصوص نموده اند، چرا که خاتمیت حضرت محمد (ص) با استمرار ظهورات الهیه که در قرآن شریف و احادیث مرویه مذکور است، منافات دارد.
یکی از دلایلی که مسلمین، حضرت رسول (ص) را آخرین فرستاده خداوند در سلسله ظهورات الهی می خوانند، استناد به حدیث مشهوری است که حضرت رسول (ص) خطاب به حضرت علی (ع) فرموده اند: یا علی انت منی بمنزلة هرون من موسی الا انه لا نبی بعدی ( ای علی تو از من بمنزله هارون از موسی هستی مگر اینکه بعد از من نبی نیست). در قرآن مجید، رسول و نبی، دو واژه برای واسطه های فیض الهی بکار رفته شده است که در یک مقام و رتبه نیستند، چنانچه، ملا عبدالله معروف در مقدمه حاشیه خود بر منطق تفتازانی به این قضیه تصریح کرده می گوید " ان الرسول من ارسل الیه دین و کتاب، یعنی رسول کسی است که دارای شریعت مستقله و کتاب تازه باشد بخلاف نبی که مقام ترویج و تبیین دارد"، که " کلمه نبی در 75 موضع و کلمه رسول 331 مرتبه در قرآن مجید بکار رفته است " . شیخ صدوق ره، از اعظم علمای شیعه، در کتاب کمال الدین از کتب معتبره شیعه (چاپ اسلامیه طهران، صفحه 105 جلد اول) می فرمایند: " رسولان الهی که قبل از حضرت رسول (ص) برسالت مبعوث شدند به اوصیاء و جانشینان آنها نبی گفته میشد مثلا حضرت آدم که رسول الهی بود وصی و جانشین او هبة الله شیث بود که نبی بود و باو می گوییم شیث نبی و همچنین حضرت نوح رسول الهی بود و جانشین او سام بود که نبی بود. و بر همین قیاس اوصیاء حضرت ابراهیم و حضرت موسی و حضرت عیسی و حضرت داود (ع) که بترتیب عبارتند از اسحق و یوشع و شمعون صفا و حضرت سلیمان علیهم السلام، همه این اوصیاء نبی بودند و به آنها می گوئیم اسحق نبی، سلیمان نبی و ... و لکن اوصیاء حضرت رسول پیغمبر بزرگوار ما نبی نیستند و به آنها نمی گوئیم علی بن ابیطالب نبی و حسن نبی و حسین نبی و ...چونکه پس از ظهور حضرت رسول استعمال کلمه نبی درباره اوصیاء آنحضرت از بین رفت زیرا حضرت رسول خاتم انبیاء بود و بر همه رسولان قبل از خود افضلیت داشت و لهذا اوصیاء او هم نسبت به گذشتگان افضلیت داشتند و از این جهت به اوصیای رسول الله نبی اطلاق نمی شود بلکه وصی و امام گفته می شود...انتهی". حاجی کریم خان کرمانی در صفحه 117رساله سلطانیه به معنی حدیث لا بنی بعدی اشاره کرده و چنین می گوید قوله: " می بینم که عامه و خاصه روایت کرده اند که حضرت پیغمبر به حضرت امیر المومنین فرمود" انت منی بمنزلة هرون من موسی الا انه لا نبی بعدی" یعنی تو از من بمنزله هرونی از موسی و فرق همین است که تو نبی نیستی پس از من و هرون در غیبت حضرت موسی نبی بود پس حضرت امیر خلیفه پیغمبر باشد، انتهی. یعنی درجه حضرت امیر از درجه حضرت هرون که نبوت بود بالاتر و برتر است که از آن به مقام ولایت و کشف و شهود تعبیر می شود". یکی از فضلای بزرگ بهائی، دکتر ریاض قدیمی در کتاب سید رسل حضرت محمد، در خصوص این حدیث میفرمایند: " متاسفانه بعضی از شیعیان جمله مزبور را به معنای قطع موهبت رسالت و ختم فیض هدایت الهیه دانسته و بیان مبارک را اینطور تعبیر میکنند که دیگر پیغمبری از طرف خدا برای هدایت خلق مبعوث نخواهد شد و حال آنکه رسول الله بعد از تشبیه نسبت حضرت علی بخودشان به هارون و حضرت موسی که برادر بودند، در بیان رفعت مقام اوصیای خویش این عبارت را فرمودند که بعد از حضرتشان، " نبی" مانند آنها که بعد از حضرت موسی ظاهر شدند ظاهر نخواهد گشت" .

همچنین، در قرآن کریم، ذکر خاتم النبیین، فقط و فقط در آیه 40 سوره احزاب می باشد، که عموم مسلمین در این مقطع زمانی بر آنند که، عبارت خاتم النبیین به معنای آخرین فرستاده خداست، و رابطه خدا با بشر منقطع و باب وحی الهی مسدود میباشد ( خیلی عجیب به نظر می رسد که یک چنین مسئله مهمی، مربوط به تغییر سنت الهی و قطع سلسله رسالت و وحی الهی، بعد از ارسال 124000 پیغمبر توسط خداوند رحمن و رحیم، برای هدایت و تربیت بشر همیشه محتاج، فقط و فقط با ذکر یک عبارت (خاتم النبیین) در کل قرآن شریف که حجت باقیه و ام الکتاب شریعت مقدس حضرت رسول (ص) می باشد، در سوره و آیه ای که شأن نزولشان هیچ ربطی به مسئله مسدود شدن فیض الهی ندارد و کاملا متفاوت است، به این طریق اعلام شود. اگر چنین بود می بایست چنین مسئله مهمی با تصریح مکرر در کلام الله مجید و به تفسیر در بحثی کاملا مستقل بیان می شد


 آیه 40 سوره احزاب چنین می باشد: ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین و کان الله بکل شئی علیما، یعنی محمد (ص) پدر هیچیک از مردان شما نیست ( پس زن زید زن فرزندش نبود و پس از طلاق میتوانست او را بگیرد) لیکن او رسول خدا و خاتم انبیاءست و خدا همیشه بر امور عالم آگاهس همانطور که خوانندگان گرامی مستحضرند، سوره احزاب هنگامی نازل شد که حضرت رسول (ص) با زینب همسر پیشین زید (پسر خوانده حضرت محمد (ص)) ازدواج کرد، چنانچه آیات 20 – 40 این سوره عبارت از شرح و وصف زندگی زید و ازدواج او با زینب می باشد. شأن نزول این سوره، به دلیل کنایه و گفتار های زشت و ناپسند دشمنان و کفار بود، که چگونه پیامبر خدا با زن پسر خود ازدواج کرده است (زیرا که طبق عادات و رسوم اعراب در آن زمان، پسر خوانده مثل پسر اصلی بود) و علت نزول آیه فوق، اعلام نسخ یک سنت کهن می باشد که من بعد پسر خوانده مثل پسر خونی نیست و زید بجای آنکه زید بن محمد خوانده شود، زید بن حارثه خوانده شد. باری، شواهد مستدل و قاطعی وجود دارد که کلمه خاتم برای مسلمین اولیه به معنای آخرین و نهایی نبوده است و خاتمیت رسالت حضرت محمد (ص) در ایام اولیه اسلام پذیرفته نشده بود، و از جمله معانی که مسلمین صدر اسلام برای خاتم النبیین ذکر کرده اند می توان به بهترین انبیاء، زینت یا انگشتر انبیاء، و موید یا مصدق انبیاء اشاره کردسه تن از بزرگان اسلام به نامهای، علامه شوکانی، از جمله محدثین و حافظین قرآن مجید در تفسیر خود به نام فتح القدیر و همچنین عالم نحوی مشهور کوفی، الثعلب (ابو العباس احمد بن یحیی شیبانی، کتاب فصیح اللغة)، و ابوریاش القیسی در تفسیر خود در خصوص هاشمیه الکمیت، در تفاسیر خود بیان کرده اند که خاتم الانبیاء (به کسر تاء) به معنای کسی است که انبیاء را ختم نموده و خاتم الانبیاء (به فتح تاء) به معنای "جمال انبیاء" یا "بهترین آنها" و یا به معنای زینت و یا انگشتری می باشد که سلسله نبوت بوجود آن حضرت زینت یافته است. از سوی دیگر، در مواهب علیه کمال الدین حسین کاشفی در تفسیر خاتم النبیین از کتاب عیون الاجوبه نقل می نماید که امام سطوعی در کتاب مزبور نوشت که صحت هر کتابی به مهر اوست، حق سبحانه پیغمبر را مهر گفت تا دانند که تصحیح دعوی محبت الهی جز به متابعت حضرت رسالت پناهی نتوان کرد. همچنین، " عبارت خاتم النبیین در موارد متعدد از اشعار کلاسیک عرب مشاهده می شود. شعری از دیوان امیّه بن أبی السالت از حضرت محمد به عنوان نفسی " الذی به ختم الله النبیین من قبله و من بعده" یاد می کند. این بیت تلویحا به ظهور انبیاء بعد از حضرت محمد اشاره دارد، به نحوی که از فعل ختم در اینجا معنای پایان یافتن چیزی مستفاد نمی شود. فریدمان (Friedmann) این احتمال را مطرح می سازد که این کلمه به معنای " او مهر (تأیید) خود را بر آنها کوبید" باشد. این نظریه که حضرت محمد برای تأیید انبیاء سلف ظهور فرمود موید به آیه 37 از سوره صافات است که می فرماید، بل جاء بالحق و صدق المرسلین" . در شرحی مذکور در صفحه 439 نقائد، که به توصیف عبارت خیر الخواتیم (بهترین مهرها) می پردازد، ابو عبیده مفسر، متوفی به سال 209 هجری، می گوید، " مقصود او (شاعر) این است که نبی اکرم... خاتم انبیاء، یعنی او بهترین انبیاء می باشد". علامه سیوطی در تفسیر خود، در المنثور، در این باب می نویسد: ابن انباری در مصاحف از ابن عبد الرحمن السلمی حکایت کرده که گفت من به حضرت حسین (ع) و حضرت حسن (ع) قرآن را می آموختم و آیه رسول الله و خاتم النبیین را به کسر تاء تلفظ و قرائت می کردم در آن میان حضرت علی بن ابیطالب (ع) بر من گذر فرمود و قرائت مرا شنیده به من فرمود خاتم النبیین به فتح تاء قرائت کن (خاتم به فتح تاء به معنای زینت انبیاء) و به آنها بیاموز که خاتم به فتح تاء تلاوت کنند و بدیهی است که فرمایش حضرت علی (ع) حجت است زیرا آنحضرت را در قرائت و تفسیر قرآن مجید معرفتی کامل حاصل است. و نیز جلال الدین سیوطی در همان ماخذ از ابن ابی شبیه روایت کرده که گفت عایشه رضی الله عنها زوجه حضرت رسول فرمود " قولوا خاتم النبیین و لا تقولوا لانبی بعده، یعنی بگویید خاتم النبیین و نگویید که نبی دیگری بعد از آن حضرت نمی باشد ( بنابراین باید حضرت رسول (ص) را خاتم النبیین به فتح تاء ( زینت انبیاء) بنامیم نه به کسر تاء که به معنی آخر باشد تا بر این معنا باشد که نبی دیگری بعد از حضرتش نمی آید). همچنین، علامه مجلسی در جلد نهم بحارالانوار حدیثی را که "ابن شهر آشوب" در کتاب "مناقب" خود نقل کرده از حضرت امیرالمومنین علیه السلام نقل میکند که خلاصه مضمون آن چنین است : هیچ نبی به مقام نبوت نرسید مگر آنکه از حضرت رسول ص خاتم (به فتح تاء) نبوت را دریافت کرد و خاتم (به فتح تاء) به معنی انگشتری است و پس از دریافت خاتم نبوت به مقام نبوت رسید و از این جهت است که حضرت رسول (ص) را خداوند در قران کریم خاتم النبیین (به فتح تاء) نامیده یعنی کسی که به انبیای قبل از خود خاتم و انگشتری نبوت را بخشید تا توانستند پس از دریافت خاتم نبوت ازآنحضرت به مقام نبوت برسنداز سوی دیگر، در احادیث شیعه اثنی عشریه از حضرت علی علیه السلام روایت شده که آنحضرت خود را خاتم الوصیین می خوانند که معنای خاتم را کاملا روشن می سازد و بنابراین کلمه خاتم به معنای آخرین نمی تواند تلقی شود. از جمله، مجلسی در صفحه 323 جلد سیزدهم بحارالانوار نقل فرموده که حضرت امیرالمومنین علیه السلام در آن خطبه می فرمایند:" انا امیرالمومنین و یعسوب المتقین و آیة السابقین و لسان الناطقین و خاتم الوصیین و وارث النبیین وخلیفة رب العالمین"، یعنی منم امیرالمومنین و منم سلطان متقیان و رجعت گذشتگان و زبان ناطقین و منم خاتم وصیین و وارث نبیین و نماینده پروردگار عالمیان. در جای دیگر، مرحوم فیض کاشانی در کتاب تفسیر صافی از کتاب مناقب از حضرت  رسول (ص) اینطور نقل میفرمایند: عن النبی صلی الله علیه و آله انا خاتم الانبیاء و انت یا علی خاتم الاوصیاء ( من خاتم انبیاء هستم و تو ای علی خاتم اوصیاء هستی). همچنین، در ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمة الله علیه، در صفحه 752 آمده است: برادرم رسول خدا (ص) به من خبر داد که من خاتم هزار پیغمبرم و تو خاتم هزار وصی ( قال اخی رسول الله یا علی انا خاتم الف نبی و انت خاتم الف وصی). و ایضا از همان مأخذ در صفحه 726، در خطبه ای از قول حضرت علی (ع) آمده است: ... منم زبان متقیان و خاتم اوصیا و وارث انبیا و خلیفه پروردگار عالمیان                       ...
در هر صورت، " اگر لفظ خاتم به معنی آخر باشد که پس از حضرت رسول (ص) دیگر پیغمبری نباید بیاید، این معنی منجر به انکار وصایت حضرات ائمه اطهار پس از حضرت امیر المومنین می گردد. نعوذ بالله من هذا القول، در این مقام هر معنائی که برای خاتم الوصیین خطبه مزبوره قائل شویم همان معنی نیز برای خاتم النبیین مجری خواهد بود" .
با این تفاسیر، عبارت خاتم النبیین به هیچ وجه من الوجوه دال بر خاتمیت سلسله رسالت نمی تواند باشد و چنانچه در مبحث بعد ذکر خواهد شد ظهور پیامبری جدید و آمدن دیانتی بدیع در سلسله ادیان الهی حتمی الوقوع و از واجبات است . بنابراین، جز این نمی تواند باشد که، عبارت خاتم النبیین به معنای کسی که موید انبیاء سابق بوده و به نحوی احترام آمیز به معنای بهترین انبیاء، یا زینت و انگشتر انبیاء می باشد.

 منابع:

 نگرش بهائی نسبت به ادعای خاتمیت، سینا فاضل و خاضع فنا ناپذیر، صفحه 5
 کتاب سید رسل حضرت محمد، دکتر ریاض قدیمی، صفحه 87
 نگرش بهائی نسبت به ادعای خاتمیت، سینا فاضل و خاضع فنا ناپذیر، صفحه 12
  خاتمیت، روحی روشنی

خاتمیت ؟
 
1- تجدید ادیان یک ضرورت
2- همه دین خود را آخرین دین  می دانند
3- خاتم النبیین
4- تأکید قرآن بر ظهور پیامبران در آینده

 
1- تجدید ادیان یک ضرورت است
فیض یزدان همچون ذات او جاودان است و نمودن راه برطالبان بمقتضای درک و توانشان سنتی تغییرناپذیر1 و بی پایان تعالیم آسمانی همچون داروئی شفابخش برای آلام و امراض جوامع انسانیند ولی دردها و درمانهای هر دوران متفاوتند و غیر همسان و نمی توان داروی درد قدیم را برای درمان امراض جدید بکار برد. همچنین واضح است که پیامبران مربیان روحانی بشریتند پس درسهای ایشان بتناسب رشد عقل و آگاهی و شیوه زندگی مخاطبین متحول می گردد.
چنانچه پیامبر اسلام فرموده اند :
أمرنا ان نکلم الناس علی قدر عقولهم  یعنی ما پیامبران مامور شده ایم تا با مردم به فراخور عقلشان سخن گوئیم. پس نمیتوان به آموزشهای دورانهای پیشین بسنده نمود و از رشد ظرفیتها ی عقلی و آگاهیها و قابلیتهای امروز چشم پوشی کرد. از این گذشته بمرور زمان تعالیم پیامبران دستخوش تغییرات و انحرافاتی می گردند که دیگر خلوص و شفافیت و کارائی خود را از دست می دهند3 و تجدید آنها در فواصل زمانی مناسب امری اجتناب ناپذیر خواهد بود. لزوم نسخ و کنار گذاشتن بسیاری از احکام قرآن و شرع امریست که روحانیون اهل انصاف و تحقیق نیز بدان اذعان نموده اند4 و قوانین گذشته را غیر قابل پذیرش و اجرا خوانده اند. قرآن نیز خود بر این مسئله تأکید دارد :
... ما کان لرسول ان یاتی بآیة الا باذنه لکل أجل کتاب * یمحوالله ما یشاء و یثبت و عنده أم الکتاب 5
یعنی هیچ پیامبری بدون اجازه او آیه ای نمی آورد ( تا زمان آن فرا نرسیده باشد) برای هر زمانی کتابی است و خداوند آنچه را بخواهد (از کتاب قبل) محو می نماید و آنچه را بخواهد تثبیت میکند و مادر کتاب نزد اوست.
اعتقاد به قطع هدایت الهی و ختم ظهور فرستادگان او بمنزله محدود دانستن دریای بیکران علم و حکمت یزدانی است   و بدان معناست که خداوند هرآنچه در خزانه6 علم و فضل خویش داشته ظاهر نموده و دیگر چیزی برای آموختن به انسانها ندارد وکلمات الهی که اگر دریاها مرکب شوند7 قادر بر نگاشتن آن نیستند تماما نوشته شده و یا اینکه به تعبیر قرآن8 دست خداوند برای هدایت بیشتر انسان بسته است که این کفری آشکار است.
2- همه دین خود را آخرین دین می دانند
قرنهاست که کثیری از پیروان ادیان مختلف به سبب دلبستگی شان به کتب آسمانی که در دست دارند و به استناد برداشتهای نا صوابی که از متون مقدس خویش نموده اند9 راه دریافت هدایات جدید را بر دلهای خود بسته اند و در طی اعصار از شناسائی پیام آوران زمانشان محروم مانده اند و دین خود را آخرین دین شمرده اند10 . مسلمانان نیزعلی رغم هشدارهای قرآن11 ، از این قبیل استنباطات مستثنی نبوده اند و در نهایت همانگونه که پیامبر اسلام پیش بینی نموده بود12 مسیر مشابهی را طی نمودند  و موعود را با تکذیب و تمسخر و قتل استقبال کرده اند. یکی از سخت ترین موانع ذهنی که پیروان دیانت اسلام در برابر خود ساخته اند اعتقاد به قطع ارتباط خداوند با انسان از طریق پیامبران است  که به استناد مطالبی از قرآن و احادیث به آن معتقد گشته اند و با وجودی که طی 23 سال نزول قرآن بارها آیات آن توسط پیامبر نسخ گردیده13 گمان نموده اند که این کتاب الی الابد نسخ نخواهد شد.
اصلی ترین چیزی که موجب چنین سوء برداشتی گردیده آیه 40 از سوره احزاب است :
ما کان محمدا أبا أحد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین
یعنی محمد پدر هیچیک از مردان شما نیست ولکن رسول خداست و خاتم انبیاء .
 
3-  خاتم النبیین
درنگاه نخست به آیه مزبور این سوال درذهن مطرح می گردد که اگر برداشت رایج ازخاتم النبیین (پایان دهنده پیامبری) صحیح باشد ، ربط عبارت با قسمت اول جمله که مربوط به زندگی خصوصی14 پیامبر است در چیست و چرا نکته ای به این اهمییت که سرنوشت آتی یک امت را رقم می زند در قرآن تنها یکبار و آنهم در عبارتی چنین بی ربط و چند پهلو گنجانده شده. این واقعیت که محمد هیچ فرزند پسری نداشته چه ربطی به اینکه دیگر پیامبری نخواهد آمد دارد و چرا این دو قسمت با "ولکن" به یکدیگر ربط داده شده اند؟  بنا براین لازم است که در معنای عبارت تعمق بیشتری بنمائیم.
در بین اعراب لقب خاتم جهت تکریم و شاخص نمودن بکار میرود و مثلا اصطلاح "خاتم الشعرا" لقب رایجی است که به شعرای توانا داده می شده و کسی هم گمان نمی کرده که او آخرین شاعر است.
در احادیث زیادی نیز عبارت "خاتم الوصیین15" از زبان حضرت محمد ، حضرت علی  و یا دیگران در توصیف امیرالمومنین  آمده که اگر به معنای آخرین وصی باشد اعتقاد به وصایت فرزندان علی و امامت آنها باطل است. از طرف دیگر این برداشت در تعارض کامل با آیاتی از قرآن قرار دارد که به صراحت ظهور پیامبران و یا امتهای صاحب کتاب دیگر را در آینده خبر می دهند.
 
4- تأکید قرآن بر ظهور پیامبران در آینده
در سوره آعراف آیه 34 آمده :  ولکل امة أجل و إذا جاء أجلهم لا یستأخرون ساعة و لا یستقدمون
یعنی برای هر امتی (پیروان هر دیانتی) پایانی است و وقتی که زمانش فرا رسد ساعتی پس و پیش نخواهد شد.
بلافاصله درآیه بعد می فرمایند: یا بنی آدم إما یأتینکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتی فمن اتقی و اصلح فلا خوف علیهم یعنی ای آدمی زادگان، چون که پیامبرانی از شما بیایند و آیات خداوند را بر شما بخوانند  پس هرکه تقوی پیشه کرد ترسی نخواهد داشت. شاید از این صریح تر نتوان بر ظهور پیامبران در آینده تأکید ورزید.
و نیز در سورۀ حجر آیۀ 5 می فرمایند : ما تسبق امة أجلها و ما یستأخرون  یعنی هیچ امتی اجلش پس و پیش نخواهد شد.  در سورۀ یونس آیۀ 49  هم مفهوم مشابهی بیان میگردد: ... لکل امة أجل إذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعة
" أمة" به معنای جماعت پیرو یک آئین و یا خودِ آئین است و در هیچ جای قرآن أمة اسلام ابدی خوانده نشده اند و از فرا رسیدن أجل مستثنی نگشته اند. برای مشخص نمودن جایگاه أمت اسلام در بین سایر أمتها می فرمایند :
 کذلک ارسلناک فی أمة قد خلت من قبلها أمم (رعد30) یعنی اینچنین تورا درأمتی فرستادیم که قبل ازآن هم أمتهائی بوده اند و نیز می فرمایند :
 و کذلک جعلناکم أمة وسطا لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهید(بقره 143)
 اینچنین شما را امتی در وسط قرار دادیم تا گواه بر مردمان باشید و رسول هم گواه بر اعمال شما
در سورۀ یونس آیۀ 47 میفرمایند: و لکل أمة رسول فإذا جاء رسولهم قضی بینهم بالقسط و هم لا یظلمون
یعنی برای هر امتی پیامبری است و آنگاه که رسولشان بیاید در میان ایشان به عدالت قضاوت خواهد نمود و ایشان گمراه نخواهند شد.
 مفهومی مشابه در سورۀ نحل آیۀ 36 آمده :
ولقد بعثنا فی کل أمة رسول أن أعبدوالله       یعنی در هر امتی  پیامبری برانگیختیم تا خدا را عبادت کنید.
بنا براین اگر اهل انصاف باشیم براحتی میتوانیم نتیجه بگیریم که برای هردیانتی از جمله اسلام دورۀ زمانی معینی وجود دارد و ادیان و امتهای دیگر خواهند آمد که کتاب و پیامبر خویش را دارند. متأسفانه اکثر آنان که عنان تأویل و تفسیر قرآن را به دست دارند به هوای نفس خود و یا  طمع متاع دنیا 16  کلام الهی را از آنچه مفهوم حقیقی آن بوده منحرف می سازند ومعنای اصلی آنرا فراموش می کنند17 در صورتی که خداوند تبیین آنرا به خود اختصاص داده 18 ودانش تأویل آنرا محدود به خود وراسخان در علم دانسته19. فی المثل درمیان دهها تفسیر منتشره از قرآن تنها تعداد اندکی اشاره به تاکید حضرت علی به قرائت خاتم به فتح (تاء) نموده اند و از بین آنها تنها یکی و آنهم فقط در نسخه عربی بیان نموده که خاتم النبیین بنا بر تعبیر حضرت علی به معنای زینت پیامبران است و برای اینکه مورد اعتراض همقطارانش قرار نگیرد بلافاصله اظهار نموده که البته این مطلب بسیار بعید و دور از ذهن است. 20
نکته دیگری که شایان توجه است تفاوت میان نبی و رسول است . رسول دارای مقامی بالاتر از نبی است . حتی در قرآن ذکر گردیده که خداوند از نبیین پیمان گرفته که  وقتی رسولان ظاهر شدند به ایشان ایمان آورند21  بنا براین حتی اگر خاتم النبیین را به معنای پایان دهنده نبوت هم بدانیم بدان معناست که مانند انبیای بنی اسرائیل نبی جانشین رسول نخواهد شد بلکه امام خواهد بود که مقامی بالاتر از نبی دارد زیرا که خود فرموده اند علماء امت من همچون انبیاء بنی اسرائیلند22 پس خاتمیت به معنای قطع سلسلۀ رسالت و یا مافوق آن نیست. اما اکثر مفسرین با استدلالی عجیب که رسول نبی هم هست این مفهوم را شامل هردو می دانند23. با مثالی ساده میتوان مغالطۀ ایشان را آشکار کرد. مثلا کسی که دارای تحصیلات لیسانس است قطعا مدرک دیپلم هم دارد اگر بگوئیم دیگر هیچ دیپلمه ای به اینجا نخواهد آمد آیا بدان معناست که من بعد هیچ لیسانسه و یا بالاتری هم نخواهد آمد؟
 
6- خاتمیت در روایات
گرچه در مقابل قرآن هیچ حدیث و روایتی دارای اعتبار نیست ولی چون برخی به استناد روایاتی چند امکان ظهور پیامبران بعد از حضرت محمد را نفی مینمایند، مرور بر بعضی از این روایات و مفاهیم حقیقی آنها مفید بنظر می رسد.

 

 نخستین روایت مربوط به زمانی است که حضرت محمد به غزوۀ تبوک می رفتند و علی را جانشین خود در مدینه قرار دادند و موقع رفتن به او گفتند : انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی 24  یعنی تو نسبت به من مانند هارون هستی به موسی با این تفاوت که تو نبی بعد از من نیستی ( چنانچه هارون بود25 ) این تعبیری است که شیخ صدوق در قرون اولیه اسلام از معنای این روایت نموده ولی متأخرین قسمت آخر آن را " ولکن نبیی بعد از من نیست" ترجمه کرده اند  که البته آن برداشتی صحیح است که با قرآن در تعارض نباشد.

روایت دیگر مربوط به بیانی از حضرت محمد است که فرموده اند: یا ایها الناس حلالی حلال الی یوم القیامة و حرامی حرام الی یوم القیامة 26  یعنی ای مردم حلال من تا روز قیامت حلال است و حرام من تا روز قیامت حرام است.   برای درک این حدیث شایسته است مفهوم قیامت را دقیق تر مورد بررسی قرار دهیم .
 حقیقت اینست که در قرآن و دیگر کتب مقدسه قیامتِ هر دیانتی ظهور پیامبر بعد است . کما اینکه حضرت مسیح فرموده اند: من قیامت و حیات هستم هرکه به من ایمان آورد اگر مرده باشد زنده گردد 27.  ونیز میفرمایند: آمین آمین به شما میگویم که ساعتی میآید بلکه اکنون آمده است که مردگان آواز پسر خدا را میشنوند و هرکه بشنود زنده گردد28 . در قرآن میفرمایند :

"امروز روز رستاخیز است ولکن شما نمی دانید" 29 .  ونیز میفرمایند: "ما شاهدیم که در روز قیامت خواهید گفت ما از وقوع آن بی خبریم30" و همچنین فرموده اند : "آیا غیر از این انتظار دارند که قیامت ناگهان واقع شود، هم اکنون نشانه های آن آمده است.31" در احادیث نیز بطور اخص یوم قیامت را  یوم ظهور قائم دانسته اند32 پس منظور از قیامت و رستاخیز مردگان ، ظهور پیامبر جدید و زنده شدن مردگان روحانی به روح ایمان است و هلاک گردیدن معنوی آنانی که از هدایت الهی محروم مانده اند و نه پایان جهان. چنانچه در قرآن نیز ایمان حمزه عموی پیغمبر را  به  "کسیکه مرده بود و او را زنده گردانیدیم33"  توصیف نموده اند و یا اینکه هلاکت اقوام گذشته را  مقارن ظهور پیامبران و ظلم و عدم ایمان مردم به ایشان34 بیان داشته اند و فرمودند" سپس شما را جانشین آنها نمودیم تا ببینیم شما چه میکنید." جای تعجب است که با وجود اینهمه انذار باز هم کثیری از این امت به راه پیشینیان رفتند و به هلاکت روحانی دچار گشتند.

 روایت دیگری که از آن تعبیر خاتمه نبوت گردیده بیانی از حضرت محمد است که خود را به آخرین سنگ  در بنای یک ساختمان تشبیه نموده اند35 . به فرض صحت این روایت آیا پایان بنای یک ساختمان به معنای اینست که بنای دیگری هم ساخته نخواهد شد .
 حضرت امیر در مفاتیح الجنان فرموده اند :

قل السلام علی محمد رسول الله خاتم النبیین و سید المرسلین و صفوة رب العالمین امین الله علی وحیه و عزائم امره والخاتم لما سبق والفاتح لما استقبل36     یعنی بگو سلام برمحمد فرستادۀ خدا، خاتم انبیا و سرور رسولان و امین خداوند در وحی و ارادۀ او و خاتم برگذشته گان و راهگشای آیندگان.
بنابر این ختم  دوران گذشته  به خاتم، مقدمه آغاز دورانی جدید است که ظهور پیامبران جدید را در دل خود خواهد داشت وإن شاءالله نور این ظهورات تیرگیهای جهل و ظلم را از عالم برخواهد کند.

ماخذ
1- سورۀ اسراء (بنی اسرائیل) آیۀ 77  سنة من قد ارسلنا من قبلک من رسلنا ولا تجد لسنتنا تحویلا   شیوۀ ماست  اینکه از قبل از تو پیامبرانمان را فرستادیم و هرگز در این شیوۀ ما تحولی رخ نخواهد داد ( یعنی در آینده نیز خواهیم فرستاد)
2- بحار الانوار جلد 74 صفحه 142
3- اصول کافی جلد 8 ص 308  قال رسول الله ص  سیأتی علی الناس زمان لا یبقی من القرآن الا رسمه و من الاسلام الا اسمه یسمون به و هم ابعد الناس منه  مساجدهم عامرة و هی خراب من الهدی فقهاء ذلک زمان شر فقهاء تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنة و الیهم تعود.  یعنی رسول خدا فرمود بر مردم زمانی خواهد امد که از قرآن جز رسم آن و از اسلام جز اسم آن که به آن نامیده میشوند نخواهد ماند. وایشان از همه کس نسبت به آن دورترند، مساجدشان آباد است ولی از هدایت خالیست فقها آن زمان بد ترین فقها زیر آسمان هستند. از ایشان فتنه خارج میگردد و به خودشان برمیگردد.
4-  مقاله تحقیقی از محسن کدیور تحت عنوان "حقوق بشر و روشن فکری دینی" مجله آفتاب شماره 28 سال 82 ص 110
" بنابراین در شش محور یعنی تساوی حقوقی انسانها و نفی تبعیضهای چهارگانۀ دینی، جنسی ، بردگی و فقهی و آزادی عقیده و مذهب و نفی مجازاتهای خودسرانه ، خشن و شکنجه ، موضع اسناد حقوق بشر در مقایسه با احکام اسلام تاریخی ، قابل دفاع تر، عقلائی تر، عادلانه تر و ارجح است و احکام اسلام تاریخی در این زمان و در این مواضع قابل پذیرش نیست.
نیز محمد مجتهد شبستری، در مطلبی تحت عنوان " قرائت رسمی از دیانت، بحرانها، چالشها، راه حلها " مندرج در مجلۀ  راه نو شماره 19 شهریور 77 :   دین اسلام آن طور که در بسط تاریخی خودش را نشان داده است ، نظامهائی که در همه عصرها بتوان با آن زندگی کرد نداشته است و هیچ دینی نمیتواند چنان نظامهائی داشته باشد و اصلا چنین دعویی معقول نیست.
 5- سوره رعد آیات 38 و 39
6-  سوره حجر آیۀ 21 : و ان من شی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم
یعنی چیزی وجود ندارد مگر آنکه خزائن آن نزد ما موجود باشد و ما تنها به اندازه ای مشخص آنرا نازل می کنیم
7- سورۀ کهف آیۀ 109  قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی و لو جئنا بمثله مددا
یعنی بگو اگر دریا مرکب گردد برای نگاشتن کلمات پروردگارم البته دریا تمام میشود پیش از آنکه کلمات پروردگارم پایان پذیرد حتی اگر از دریای دیگری مشابه آن هم کمک گرفته شود.  
8- سوره مائده آیه 64 : قالت الیهود یدالله مغلولة غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان  یهود گفتند دستان خدا بسته است  دستهای خودشان بسته است ، و ملعون گشتند به خاطر آنچه گفتند ، بل دستان او باز است 
9- مزامیر داوود مزمور 119 آیه 44 : شریعت تو را دائما نگاه خواهم داشت تا ابدالاباد
انجیل متی باب 24 آیه 35 :  آسمان و زمین زائل خواهد شد لیکن سخنان من هرگز زائل نخواهد شد.
10- سوره غافر آیه 34 : لقد جائکم یوسف من قبل بالبینات فمازلتم فی شک مما جائکم به حتی اذا هلک قلتم لن یبعث الله من بعده رسولا کذلک یظل الله من هو مسرف مرتاب   یعنی قبل از این یوسف با بینات آمد پس به آنچه برای شما آمد در شک بودید تا اینکه وقتی مرد گفتید هرگز خداوند بعد از او پیامبری بر نخواهد انگیخت. اینچنین خداوند افراط گرایان شکاک را گمراه می سازد. 
11- سوره بقره آیه 87   ... أفکلما جائکم رسول بما لا تهوی انفسکم استکبرتم ففریقا کذبتم ففریقا تقتلون
هرگاه که پیامبری برخلاف هوای نفس شما آمد استکبار ورزیدید بعضی را تکذیب کردید و برخی را کشتید.
سورۀ حجر آیات 11 و 12 و  13 و ما یأتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن * کذلک نسلکه فی قلوب المجرمین * لا یؤمنون به و قد خلت سنة الاولین   پیامبری بر ایشان نیامد مگر اینکه اورا استهزاء نمودند . اینچنین این رویه را در قلبهای گناه کاران برقرار میداریم تا به او(رسولشان) ایمان نیاورند  و این سنتی است که از قدیم وضع شده     
 سوره یس آیه 30  یا حسرة علی العباد ما یاتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن
حسرتا بر این بندگان هیچ پیامبری بر ایشان نیامد مگر انکه او را مورد آزار و سرزنش قرار دادند.
سوره مومنون آیه 44  ثم أرسلنا رسلنا تترا کل ما جاء امة رسولها کذبوه
سپس پیامبرانمان را فرستادیم هرگاه که برای امتی پیامبر فرستادیم او را تکذیب نمودند.
12- سورۀ انشقاق آیۀ 19 : لترکبن طبقا عن طبق  مرحله به مرحله همان اعمال را مرتکب خواهید شد.   در تفسیر این آیه از پیامبر نقل گردیده که فرموده اند ( بحار الانوار جلد9 ص 249) : لترکبن سنة من کان قبلکم حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة و... البته شما هم شیوۀ پیشینیان را نعل به نعل و جزء به جزء درپیش خواهید گرفت.
13- سوره بقره آیه 106  ما ننسخ من آیة او ننسها نات بخیر منها اومثلها
هر آیه ای را نسخ یا فراموش کنیم  مثل آن یا بهتر از آن را می آوریم
14- شان نزول این آیه را مفسرین به این شرح آورده اند که پیامبر از زیبایی زینب بنت جحش همسر زید ابن حارثه که  پسر خوانده او بود در شگفت آمد و هنگامی که نظرش بر پیکر برهنه او افتاد "سبحان الله خالق النور تبارک الله احسن الخالقین"  گفت این سخن وقتی به گوش زید رسید همسر خویش را طلاق داد و او را به عقد پیامبر در آورد . چون ازدواج با همسر پسر در بین اعراب کار ناپسندی بود پیامبر را مورد سرزنش قرار دادند  که چرا زن پسر خود را گرفتی ؟  این آیه در پاسخ آنان میگوید محمد پدر هیچیک از مردان شما نیست ولکن رسول الله است و خاتم پیامبران.  (بنقل از تفسیر مقتنیات الدرر  جلد 8 صفحۀ 308)
15- بحار الانوار جلد 29  صفحه 17  و انی و انت سواء الا النبوة فانی خاتم النبیین و أنت خاتم الوصیین
من و تو تنها در نبوت با هم فرق داریم پس من خاتم نبیین هستم و تو خاتم وصیین .  بحارالانوار ج34 ص258 
انا یعسوب الدین و اول السابقین و امام المتقین و خاتم الوصیین و وارث النبیین
من مثل زنبور عسل برای دین و اولین از سابقین و امام متقین و خاتم وصیین و وارث نبیین هستم
16- سورۀ بقره آیۀ 79  فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عند الله لیشتروا به ثمن قلیلا.
وای بر کسانی که بدست خود (به میل خود) کتاب می نویسند و میگویند خدا چنین گفنه تا مبلغ ناچیزی بابت آن بگیرند
17- سورۀ مائده آیۀ 13  ... یحرفون الکلام عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به...
کلام الهی را از موضع های آن منحرف می سازند و فایدۀ آن پندی را که در کلام الهی بر ایشان داده شده  فراموش می کنند
18- سورۀ قیامة آیۀ 18  فاذا قرأناه فاتبع قرآنه * ثم إن علینا بیانه  
چوآنرا خواندیم از قرائت آن تبعیت کن پس برماست  تبیین آن
19- سورۀ آل عمران آیۀ 7 ... وما یعلم تأویله الا الله والرسخون فی العلم ...
تأ ویل آنرا غیراز خدا و راسخان درعلم نمی دانند
20- تفسیر من وحی القرآن نوشـته محمد حسین فضل الله  ذیل تفسیر آیه 40 از سورۀ احزاب: ... عن عبدالرحمن السلمی قال: کنت اقری الحسن والحسین فمر بی علی بن ابی طالب و انا اقرئهما  فقال اقرئهما و خاتم النبیین به فتح تاء و الروایة الاولی اقرب و اشهر لان التعبیر عن النبی بانه خاتمهم یعنی زینتهم کما هو خاتم من مظاهر الزینة غیر مألوف علی الظاهر و الله اعلم.
21- سورۀ آل عمران آیۀ 81  واذ اخذالله میثاق النبیین لما اتیتکم من کتاب و حکمة ثم جاءکم رسول مصدق لما معکم لتؤمنن به و لتنصرنه ... یعنی و آنگاه خداوند از انبیاء پیمان گرفت، چون کتاب و حکمت به شما داده شده، پس وقتی که رسولی برای شما آمد که تصدیق کننده آنچه نزد شماست بود به او ایمان آورید و یاریش نمائید.
22- بحار الانوار ج2 ص22  علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل
23- تفسیراحسن الحدیث نوشته سید علی اکبر قرشی  جلد 8  صفحه 367 ذیل تفسیر آیۀ 40 از سورۀ احزاب : در باره فرق میان رسول و نبی گفته شد که رسول آنست که به او به سه طریق وحی شود  خواب ، شنیدن صدا و آمدن فرشتۀ وحی . نبی آن است که فقط به وسیله خواب و شنیدن صدا وحی شود ... در هر حال کلمه خاتم النبیین ، خاتم رسولان را لازم گرفته چون هر رسول نبی است ولی بعضی از نبی رسول نیست.
24- اصول کافی جلد 8 صفحۀ 106 
25- سورۀ مریم آیۀ 53 و وهبنا من رحمتنا اخاه هارون نبیا  و از رحمتمان به او برادرش، هارون نبی را بخشیدیم
26- بحار الانوارج2 ص 260 
27- انجیل یوحنا باب 11 آیه 25
28- انجیل یوحنا  باب 5 آیه 24
29- سورۀ روم آیۀ 56  قال الذین اوتوالعلم والایمان لقد لبثتم فی کتب الله الی یوم البعث  فهذا یوم البعث ولکنکم لا تعلمون
30- سورۀ اعراف آیۀ 172 شهدنا ان تقولوا یوم القیامة انا کنا عن هذا غافلین
31- سورۀ محمد آیۀ 18 فهل ینظرون الا الساعة ان تأتیهم بغتة فقد جاء اشراطها 
32- بحار الانوار ج 24  ص 398  واللیل اذا یغشی ... قال دولة الابلیس الی یوم القیامة  و هو یوم قیام القائم والنهار اذا تجلی و هو القائم اذا قام
33- سورۀ انعام آیۀ 122  او من کان میتا فأحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس ...
34- سورۀ یونس آیۀ 13 و 14  و لقد اهلکنا القرون من قبلکم لما ظلموا و جائتهم رسلهم بالبینات و ما کانوا لیؤمنوا کذلک نجزی القوم المجرمین * ثم جعلناکم خلائف فی الارض من بعدهم لننظر کیف تعملون   به یقین نسلهای پیشین را چون مرتکب ظلم شدند و چون پیامبرشان آمد به او ایمان نیاوردند هلاک ساختیم  اینچنین قوم گناهکار را مجازات میکنیم * سپس شما را در زمین جانشین آنها نمودیم تا ببینیم شما چه میکنید.  و نیز در آیه ای دیگر کفر و مقابه با حق را به منزلۀ هلاکت دانسته اند. سورۀ انعام آیات 24 و 25: ... إذ  جائوک یجادلونک  یقول الذین کفروا إن هذا الا اساطیر الاولین * و هم ینهون عنه و ینئون عنه و إن یهلکون الا انفسهم و ما یشعرون یعنی آنگاه که نزد تو می آیند با تو جدل می کنند و کافران می گویند این ( قرآن) چیزی غیر از داستانهای اساطیری پیشینیان نیست * و ایشان (مردم را) از آن منع میکنند و خود نیز از آن دوری می کنند . آنان کسی را بجز نفسهای خود هلاک نمی کنند  و آگاه نیستند.    
35- تفسیر مختصر مجمع البیان از شیخ محمد باقر ناصری ج3 ص 57   نقل حدیث از جابر ابن عبدالله  بنقل از پیامبر:
قال انما مثلی فی الانبیا کمثل رجل بنی دارا فاکملها و حسنها الا موضع لبنة فکان من دخل فیها فنظر الیها قال ما احسنها الا موضع هذه البنة قال فانا موضع البنة ختم بی الانبیاء
36- بحار الانوار ج 97 ص 360

 خاتميت، وبای عامّ دينی
يکی از مسايل مھمی که ھميشه در ميان پيروان اديان گذشته مورد بحث و گفتگو و علّت عدم پذيرش و قبول پيامبران در ھنگام ظھور ھر يک از آنان بوده است ، موضوع خاتميّت است .
بدين معنی که پيروان ھر دينی دين خود را آخرين دين و پيامبرخويش را آخرين پيامبر و قوانينش را پسنديده ترين قوانين و سرانجام کتابش را آخرين کتاب و نزول وحی الھی می پندارند .
با آنکه باران بخشش پروردگار ھيچگاه از ريزش باز نماند و نسيم عنايت کردگار ھيچ ھنگام از وزش باز نايستد و آفتاب رحمت آفريدگار ھرگز از تابش باز نيفتد . ايزد مھربان بندگان خويش را بخود رھا نکند و يزدان پاک از بيان پند و اندرز به آدميان عھد و پيمان نشکند . زيرا اين دوراز داد و دھش آفريننده آفرينش است. از اين رو راھنمايی او ھميشگی و راھبريش سرمدی و لطف و عنايتش ابدی است .
حضرت بھاءللهّ ميفرمايد : " در عالم ملک و ملکوت بايد کينونت وحقيقتی ظاھر گردد که واسطهء فيض کلّيّه مظھر اسم الوھيّت و ربوبيّت باشد تا جميع ناس در ظلّ تربيت آن آفتاب حقيقت تربيت گردند ... اينست که در جميع اعھاد و ازمان انبياء و اولياء با قوّت  ربّانی و قدرت صمدانی در ميان ناس ظاھر گشته و عقل سليم ھرگز راضی نشودکه نظر به بعضی کلمات که معانی آن را ادراک ننموده ، اين باب ھدايت را مسدود انگارد و از برای اين شموس و انوار ابتدا و انتھائي تعقّل نمايد . زيرا فيضی اعظم از اين فيض کلّيّه نبوده و رحمتی اکبر از اين رحمت منبسطه الھيّه نخواھد بود . "
در قرآن می فرمايد :
" و لقد جائکم يوسف من قبل بالبيّنات . فما زلتم فی شکّ ممّا جاءکم به ، حتّی اذا ھلک قلتم : لن يبعث للهّ من بعده رسولا .
کذلک يضلّ للهّ من ھو مسرف مرتاب . " يعنی : و در گذشته يوسف با دلايل بسوی شما آمد و شماپيوسته از آنچه که برايتان آورده بود در شکّ بوديد .ھنگامي که درگذشت ، گفتيد : خداوند پس از او پيامبری را برنخواھد انگيخت . خداوند کسی را که نادان و شکّاک است اينچنين گمراه می نمايد . "
ابوالفضائل در کتاب فرائد می گويد :" آيا يھود در زمان ظھور حضرت عيسی بھمين اجماع در ردّ آن حضرت متمسّک نشدند ؟ و آيا مجوس در ردّ سه شارع اعظم موسی و عيسی و رسول للهّ عليھم السّلام بھمين اجماع تمسّک نجستند ؟ و آيا نصاری دين خودرا آخرين اديان و شريعت خود را آخرين ورق کتاب تشريع ندانستند ؟ ..." بلی شک نيست که اين وبای عام دينی ) که دين ما ھرگزتغيير نخواھد کرد و شريعت ما ھرگز نسخ نخواھد شد ( اھالی جميع مذاھب را احاطه نموده و اين سُبات عميق و کابوس ثقيل کافّه امم و قبائل را فرو گرفته است . "

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 1:26 |