تبليغاتX
گامی به جلو...گامی بسوی تفاهم
 

خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی

 

    کسانی که خواستند حضرت باب و بهاءالله را مأمور دولت روسیه عنوان کنند نوشته ای را بنام خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی در ایران منتشر ساختند. کینیاز دالغورکی در فاصله سالهای 1845 تا 1854 سفیر روسیه در ایران بود. بر طبق این یادداشتها که خاطرات کنیاز دالغورکی قلمداد شده است سفیر مزبور به تفصیل توضیح میدهد که چگونه برای ایجاد تفرقه میان مسلمانان و کاربرد سیاستهای روسیه در ایران به تهران وکربلا می رود. پس از ورود به تهران پیش یکی از شاگردان حکيم احمد گيلاني عربي آموخت، عبا و عمامه در بر گرفت، و در مهمانی های برپا شده توسط حکیم احمد گیلانی و در خانه وی با بهاءالله آشنا شد و اورا بفریفت. آنگاه به کربلا رفت و در مجلس درس سيد کاظم رشتي با سيدعلي محمد آشنایی برقرار کرد. پس از ذکر داستانهای گوناگون که بر طبق ان در همه تصمیمات مربوط به آئین بهائی دالغورکی دست داشته و همه  نوشته های بهاءالله را وی نوشته است، خاطرات مزبور گزارش می دهد که بهاءالله را از بغداد به عکا روانه نمودند و دولت روسيه هم به تقويت آنها پرداخت و خانه و مکان براي آنها ساخت. چاپ این یادداشتها موجی از اعتراض و خصومت و نفرت را در جامعهء ایران نسبت به بهائیان بلند نمود و هنوز هم در بسیاری از نوشته های بهائی ستیز، مورد استدلال و استناد قرار میگیرد. امّا جعل این یادداشتها آنقدر بصورتی ابلهانه و جاهلانه صورت گرفت که بخاطر اغلاط مسخرهء تاریخی آن، لحن و طرز فکر نویسندهء آن که واضحاً یک ایرانی بیسواد و ناشکیبای مذهبی بوده است، و فقدان نسخهء اصلی (روسی) یادداشتهای مزبور بسیاری از ایرانیان محقق و دانشمند را وادار نمود که در اثبات جعلی بودن یادداشتهای مزبور مقالاتی بنگارند.  بعنوان مثال عباس اقبال آشتیانی استاد تاریخ دانشکدهء ادبیات دانشگاه طهران در مجلّهء یادگار سال پنجم شمارهء ۸ و ۹ (فروردین و اردیبهشت ۱۳۲۸ شمسی) در صفحهء ۱۴۸ چنین نوشت: "در باب داستان کینیاز دالغورکی، حقیقت مطلب این است که آن بکلّی ساختگی و کار بعضی از شیادان است. علاوه بر اینکه وجود چنین سندی را تا این اواخر احدی متعرض نشده بوده، آن حاوی اغلاط تاریخی مضحکی است که همانها صحت آن را بکلی مورد تردید قرار میدهد."  همچنین آقای مجتبی مینوی استاد دانشکدهء الهیات و معارف اسلامی دانشگاه طهران در مجلّهء راهنمای کتاب، سال ششم شمارهء ۱و ۲ (فروردین و اردیبهشت ۱۳۴۲) صفحهء ۲۲ نوشته است که "یقین کردم که این یادداشتهای منسوب به دالغورکی مجعول است" و آنگاه پس از برشماری اغلاط تاریخی و تناقضات درونی و امتناع منطقی صحت آن چنین مینویسد: "از روی همین مطالب خلاف واقع و اغلاط تاریخی که در این یادداشتهای منسوب به دالغورکی موجود است می توان حکم کرد که تمام آنها مجعول است و این جعل هم باید در ایران شده باشد." برخی از دشمنان آئین بهائی مانند آدمیت و کسروی  که بر این آئین رد نوشته اند نیز در مورد جعلی بودن این خاطرات مطالبی نگاشته اند. مثلا سیداحمد کسروی که علیه دیانت بهائی کتاب نوشته و هیچگونه نظر موافقی در مورد آن ندارد نیز در مقالات متعددی مجعول بودن و مفتضح بودن یادداشتهای مزبور را مدلل داشته و حتّی در کتاب بهائی گری صفحهء ۷۰ چاپ طهران سال ۱۳۲۲ چنین نوشته است: "از سه چهارسال پیش نوشته ای بنام یادداشتهای کینیاز دالغورکی بمیان آمده که زنجیر خوشبختی گردانیده شده و کسانی نسخه هائی برداشته به این و آن میفرستند... بی گمان این چیز ساخته ایست و چنانکه بتازگی دانسته شد یک مرد بی مایهء بلند پروازی که در طهران است و سالها به شناخته گردانیدن خود میکوشد این را ساخته و از یک راه دزدانه میان مردم پراکنده." البتّه از آنجا که شیادان بهائی- ستیز، مردم ایران را مشتی نادان گمان کرده که هرگز شهامت تحقیق مستقل در مورد آئین بهائی را نداشته و به هر ادعای ضد بهائی اعتماد می کنند به همین جهت بسیاری ازآنان هنوز هم صحبت از خاطرات کینیاز دالغورکی کرده و آنرا بعنوان دلیلی قاطع در اثبات بیگانه پرستی حضرت باب و بهاءالله  بکار می برند. اما این خاطرات دارای صدها غلط فاحش تاریخی و منطقی است. از این نکته بگذریم که جعل کننده، همه علمای ایران و کربلا را مشتی ابله گرفته که حتی یکی از انها هم از قیافه یا لهجه یا حالات این شخص روسی نتوانست در مورد ایرانی بودن او شک کند و بعدا هم که تقریبا ده سال سفیر ایران در روسیه بود حتی یکی از این علمای هوشمند هم اورا به خاطر نیاورد! اما سرتاسر این خاطرات، خود جعلی بودنش را  قاطعانه ثابت می کند. مثلا خاطرات مزبور گزارش می دهد که بهاءالله را به عکا فرستادند و دولت روس برای ایشان در آنجا خانه ساخت. اشکال این دروغ این است که دالغورکی در سال 1867 وفات نمود درحالیکه تبعید حضرت بهاءالله به عکا در سال بعد صورت می گیرد چه رسد به ساختن خانه در عکا در دوران اقامت ایشان در عکا. به همین خاطر در چاپ دوم مطلب عوض می گردد. اما از این نوع غلطها که بگذریم مسئله این است که تاریخ زندگی دالغورکی در دائره المعارف های روسی و فرانسوی و غیره به تفصیل نوشته شده است. در نتیجه از نظر تاریخی مسجل است که همه این خاطرات جعلی است چراکه آن زمانی که بر طبق خاطرات مزبور، دالغورکی در تهران و کربلا زندگی می کرده است وی در پستهای دولتی خاص در هلند و ایتالیا و استانبول بسر می برده است! اکنون باید این سوال را کرد که چرا فرهنگ دینی و سیاسی ایران نیازمند چنین نوع جعلیاتی است و چرا دستگاههای تبلیغاتی سنت پرستان هنوز هم بر اساس این "مدرک تاریخی" بهائیان را دروغگو و خائن اعلان می کند؟ آیا هر ایرانی ایران دوستی نباید از این انحطاط گفتمان مذهبی و تاریخی در کشورش به ناله و فغان آید؟

 

جوابیه کانون رهپویان وصال شیراز

 

    دو سال پیش، پس از ارسال و توزيع نامه سرگشاده جامعه بهائی ايران که در کمال احترام و محبّت در رفع سوء تفاهمات مذهبي کوشيد و به ملّت ايران و سران سياسي اين مملکت تظلّم کرد و ايشان را به بردباري مذهبي و مراعات اصول حقوق بشر دعوت نمود، کانون فرهنگي رهپويان وصال دست به قلم برد و جامعه بهائی را که جرأت بر نگارش تظلم‌نامه کرده است محکوم ساخت و تهديد کرد که "ديگر تاب تحمّل اين کارشکني‌ها و زبان درازيها را ندارند و در صورت تجاوز مجدد و هرگونه تعدي به حريم منافع اسلامي و ملّي خود مشت محکمي بر دهان متجاوزان خواهند زد و در اين راه از هيچ اقدامي فروگذاری نخواهند نمود".  از دهها اغلاط  عجیب و غریب و دروغهای شاخدار در جوابیه نوشته شده توسط این نویسندگان بردبار و انسان دوست که بگذریم آنان در رد ائین بهائی مورخ هم می گردند. این جوابیه از نهضت بيداری اسلامي در ٢٠٠ سال قبل صحبت مي‌کند ولي اوّلين ظهور اين نهضت را با "فتواي تاريخي ميرزاي شيرازي مبني بر تحريم توتون و تنباکو" مشخص مي‌نمايد و اين راهم بدين ترتيب تبيين مي‌کند که "وقتي اوج فضاحت قراردادهای ترکمانچاي و گلستان و قراردادهاي مشابه بر علما و جميع ملّت واضح گرديد" چنين فتوائی صادر شد. آنگاه واقعه رژی و تحريم تنباکو را بزرگترين و تاريخی ‌ترين ضربه بر استعمار شمرده و دو سه صفحه جوابيه را به توضيح اين مطلب اختصاص می‌دهد که انگلستان پس از واقعه رژی با کمک ديگر استعمار گران جلسه‌ای تشکيل داد و در آخرين اجلاس آن جلسه به اين نتايج رسيد که تنها عامل مانع استعمار انگليسی نهضت شيعه اسلامی بر اساس حکم جهاد و تحکّم علماء است. بر اين اساس بود که استعمار تصميم گرفت آئين بهائی را بوجود آورد تا ديانتی جديد مبتنی بر تسامح ساخته شود و بدين ترتيب در ميان مسلمانان اختلاف بياندازد. امّا اين تاريخ بيشتر خواب و خيال يک انديشه گزافه‌گو و پارانويد است تا يک تاريخ علمی و واقعی. اولاً نويسندگان نمی دانند که حکم جهاد عليه روسيه توسّط علماء بود که فضاحت قرار دادهاي ننگين گلستان و ترکمانچای را برای ايران به بار آورد، و البتّه فتوای سيد محمّد اصفهانی و دعوت او به جهاد عليه روسيه (که انگلستان هم از چنين جهادی بخاطر رقابتش با روسيه بسيار خشنود بود) مهمترين عامل در فضاحت قرار داد ترکمانچای بود. دوم آنکه معلوم نيست که چرا بايد متجاوز از نيم قرن از اين قراردادها بگذرد تا آنکه فضاحت قرار‌دادها بر علماء مکشوف شده و واکنشی بشکل تحريم تنباکو محقّق گردد. سؤال اين است که چه واقعه‌ای در ميان قرار‌ادهای ننگين گلستان و ترکمانچاي و واقعه رژی در ايران رخ داد که اين فضاحت را بر ملا کرد و بيدار نيمه خواب را بيدار کرد؟ محقّقان بی ‌غرض بخوبی ميدانند که عامل بيدار کننده ايران ظهور حضرت باب و حضرت بهآءالله بود که با نفي سنتهاي پوسيده عتيقه و سلب مشروعيت از زمامداران فاسد و جاهل ايران و دعوت به دمکراسی و تحری حقيقت، ملّت ايران را تا حدّی دستخوش تحوّلی فرهنگی و سياسی نمود. حال از این واقعیت که میرزای شیرازی که تحریم تنباکو را فتوا داد از منسوبان نزدیک باب بود هم می گذریم.

 

    امّا مهمترین اشتباه و گزافه‌گوئی اين تاريخ خيالی در آنست که ايجاد آئينی مبتنی بر تسامح و تساهل يعنی آئين بهائی را حاصل تصميم‌گيری آن جلسه خيالی (که حتی تعداد جلسات آن را هم می داند!) می ‌شمارد و با اين تبيين افشاگرايانه، برچسب بيگانه‌پرستی و وطن فروشی به جامعه بهائی را می زند. امّا بايد خاطر نشان ساخت که واقعه تحريم تنباکو درست مقارن وفات حضرت بهآءالله صورت مي‌پذيرد، و لذا جلسه خيالي استعمار پس از وفات حضرت بهآءالله تشکيل شده است، و چگونه است که استعمار انگلستان دسترسي به ماشين زمان داشته و در زمان به عقب رفته و باب و بهاءالله را بوجود آورده و تعاليم تسامح و تساهل و نفی جهاد را که ٤٠ سال قبل از اين جلسه توسّط حضرت بهآءالله اعلان شده بود طرح ريزی کرده و آنگاه به آينده باز گشته است؟ به راستی بايد گفت که از مورّخ چماق بدست غير از اينگونه تاريخ و تحليل هم نميتوان انتظار داشت.

در پایان باید به این نکته اشاره کنم که شواهد تاریخی نشان می دهد که بر خلاف آئین بهائی، در قرن نوزدهم این دشمنان آئین نوین بودند که همگی ارتباطات نزدیکی با سیاستهای استعماری داشتند. به عنوان مثال بخشی از کتاب "قبله عالم" را که در باره روابط ناصرالدین شاه و امیر کبیر با انگلیسی هاست در پائین نقل می کنم.

 

نقل از کتاب قبلهء عالم: ناصرالدین شاه قاجار و پادشاهی قاجار. تالیف دکتر عباس امانت. ترجمهء حسن کامشان، تهران: نشر کارنامه، مهرگان 1383

علاوه بر [میرزا تقی خان] امیرنظام (امیر کبیر) که روابط حسنه با بریتانیا داشت، وجود پاره‌ای اشخاص دیگر در اردوی شاهی نیز استیونس کنسول انگلیس را متقاعد کرد که ناصرالدین «قطعا هواخواه انگلیس و انگلیس‌هاست [و] از روسها و هر چیز مربوط به آن‌ها تنفر دارد... به علاوه سپاسگزاری شاه از کنسول انگلیس برای معاضدت به او  و نیز توصیهء برگماری عموی بزرگش، ملک قاسم میرزا فرزند فتحعلی شاه که هوادار انگلیس شناخته می‌شود، به حکومت آذربایجان، استیونس را در عقیده‌اش مبنی بر هواخواهی شاه از انگلیس استوارتر ساخت. ناصرالدین حتی از طریق امیر نظام از استیونس خواست که مراقب رفتار حکمران ایالت آذربایجان باشد تا مبادا وی به سوی روس‌ها بگراید... (به انتخاب نقل از  صص 145-150).

 

  امیر کبیر پروردهء حکومت تبریز بود و در آنجا آموخته بود که برای مهارزدن به بلندپروازی‌های خطرناک همسایهء شمالی می‌باید خواست‌های همسایهء جنوبی را گردن نهاد. بنابرین جای تعجب نیست که وزیرمختار بریتانیا که با امیر کبیر «سالیان دراز دوستی خصوصی داشته است» مشعوف شود که صدر اعظم جدید اهمیت دوستی با بریتانیا را کاملا باز شناخته و قول داده است که ارزش این دوستی را «پیوسته یادآور شاه شود.» ص 165-166

شایعات مربوط به در خطر بودن جان امیر کبیر در محافل درباری وی را بدان حد نگران ساخت که از فرط استیصال در حدود بیست و سوم محرم (هجدهم نوامبر) پیامی برای شیل فرستاد و ابراز «امیدواری صمیمانه» کرد که وزیر مختار بریتانیا اختلافات گذشته‌شان را از یاد برده «به او اجازه دهد چنانچه احساس خطر از ناحیهء شاه کند در سفارت پناه جوید». پاسخ شیل، طبق گزارش او به لندن، «حاوی این اشاره تلویحی بود که درهای سفارت هر وقت که امیر کبیر مناسب بداند به رویش گشوده است.» ص 220-221

...تضمین ایمنی نخست وزیران معزول – معمولا با مساعی مشترک سفرای دول اروپایی – پدیدهء تازه‌ای در عصر قاجار نبود. در سال 1250 ھ.ق. میرزا عبدالله امین‌الدوله، آخرین صدر اعظم فتحعلی شاه، و در سال 1264 ھ.ق. حاجی میرزا آقاسی هر دو متوسل به دولت‌های اروپایی شدند و بی خطر به تبعید در عراق عرب رفتند... بامداد روز بیست و پنجم محرم، جوزف دیکسون، طبیب سفارت انگلیس، نزدامیر کبیر فرستاده شد «تا ترتیبات توافق شده را به اطلاعش برساند» بدین معنی که در مقابل پذیرفتن حکومت کاشان، بریتانیا امنیت او و خانواده‌اش را تضمین کند. بنا به گزارش شیل «وی این خبر را با خشنودی دریافت کرد و قضیه از نظر من [یعنی شیل] مختومه است». برای احتیاط بیشتر ، امیر کبیر پسر بزرگ و برادر خود را نیز فرستاد که در سفارت انگلیس بمانند.

   

براستي چراشما مسئولين كشور به جاي اينكه جامعه بهائي را مقابل خود ببينيد وهمت ووقت خودرا براي محكوميت واتهام بستن به اهل بهاازدست بدهيد ، سعي نميكنيد از نيرو وپتانسيل موجود در جامعه بهائي براي رفع بعضي از مشكلات ايران عزيز(از جمله بيسوادي بزهكاري واعتياد) كمك بگيريد؟

 بانگاهي گذرا به گذشته ، از ابتداي انقلاب تا به حال هيچ حركت ويا سياستي از جامعه بهايي مشاهده كرده ايد كه به ضرر منافع كشور وملت شريف ايران باشد؟ايادرزمان جنگ بهائيان مانند ديگر هموطنان شاهد شهادت عزيزان خود در جبهه ويا پشت جبهه نبوده اند ودر طول زمان جنگ همراه با ديگر هموطنان عزيزشان در مشكلات اقتصادي ومسائل مربوط به جنگ سختيهارا تحمل ننمودند؟

جالب اينجاست كه بهائيان هميشه به هموطنان و كشور مقدس ايران نگاهي عاشقانه داشته اند ولي مسئولين هميشه نگاهي باسياست وشك به جامعه بهائي  داشته اند اگر پس از گذشت نزديك به سي سال از انقلاب وتحقيقات گسترده وزارت اطلاعات كشور و زير نظر گرفتن تك تك بهائيان مدركي را نتوانسته ايد بدست بياوريد كه دليلي بر خيانت وسياسي بودن جامعه بهائي باشد پس چرا بهائيان دوباره بايد شاهد بي عدالتي وبي توجهي مسئولين باشند؟

 ايا جز اين بوده كه جامعه بهايي در تمام فشارها وتضييقات در ابتدا به مسئولين مراجعه وبعد از اينكه با بي توجهي مسئولين روبرو شدند به مجامع بين المللي مراجعه واسناد تظلم خويش را ارائه داده اند ؟ايا جز اين است كه بهائيان شاهد اعدام ،مصادره اموال وتخريب اماكن متبركه ومحروميت جوانان از تحصيلات عاليه واخراج ومحروميت ازكار بوده اندولي اياشما شاهدهيچ برخورد فيزيكي ويا حتي تظاهراتي از سوي اين جامعه بوده ايد؟

چرا درعوض تمام اين استقامت وصبر بهائيان ، سيل اتهامات بي پايه ومدرك هميشه ادامه داشته وحتي بعضي از مسئولين نيز بدون تحقيق مطالب رديه ها را پذيرفته وبا توجه به اتهامات زشت رديه ها كه خالي از هر نوع واقعيت وصداقتي است اقداماتي را عليه جامعه بهائي به عمل آورده اند وايا حال بعد از گذشت نزديك به سه دهه وقت تفكر وتعمق ونيز رفتار صحيح در مقابل جامعه بهائي فرا نرسيده؟

براستي چرا در راه رفع سوءتفاهمات با جامعه بهائي كه در سراسر عالم به خير خواهي وحسن نيت به كشور وملت متبوعشان به نيكي ياد ميشوندگامي بر داشته نميشود؟

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 11:19 |

جهان بعد   از ديدگاه   آئين بهايي

 

                      براستي در آثار بهايي اين دنيا چقدر ارزش دارد و ان جهان چه قدر و منزلتي؟

    ازجمله اعتقادات ديانت بهايي اين حقيقت است كه انسان داراي دو جنبه است يكي جنبه جسماني و ديگري جنبه روحاني. اولي يعني جسم انسان، فاني است و با مرگ نابود مي گردد و دومي يعني روح، باقي است و پس از مرگ به حيات خود ادامه مي دهد. در كجا؟ در جهان روحاني . درعالمي كه ابدي است. در كلمات مباركه حضرت بهاءالله ، موسس ديانت بهايي مي خوانيم كه انسان مانند پرنده اي است كه چند روزي در قفس اين دنياي فاني به نغمه سرايي مشغول است(4)؛  اما او سرانجام قفس مي شكند و به آشيان باقي خود پر مي كشد(5).  بدين ترتيب تعاليم بهايي به ما مي گويد كه « انسان به جهت زندگاني اين حيات دنيا خلق نشده است»(6)

    اگربخواهيم بر طبق آثار بهايي اين دنيا و آن عالم روحاني را با يكديگر مقايسه نماييم، بايد عالم رحم و اين دنيا را با يكديگر قياس كنيم(7).  وقتي جنين انسان در عالم تنگ و تاريك رحم قرار دارد از دنياي بيرون بي خبر است. دست دارد پا دارد چشم دارد گوش داردو... اما در رحم از دست و پا و چشم و گوش خود نمي تواند چندان استفاده كند. اما وقتي جنين متولد مي گردد به دنيايي مي آيد كه به مراتب بزرگتر است ، روشن تر است و تمام اعضاء و دست و پايي كه در رحم اندوخته حالا به كارش مي آيند تا بگيرد ، بدود ، ببيند و بشنود. به همين ترتيب دنيا در قياس با عالم بعد مثل جنين است. انسان در رحم دنيا مدتي موقت را طي مي كند و در عالم بعد به حيات حقيقي و ابدي خود ادامه مي دهد و از كمالاتي چون علم، عشق ، راستي و وفا كه در اين دنيا اندوخته ، نهايت استفاده را مي برد(8). در واقع آن عالم هم بهشتي دارد كه ثمره و ميوه اعمال ما درهمين دنياست(9). و نيز دوزخي دارد كه محروميت ازهمان كمالات روحاني است(10) . كمالاتي كه مي تواند ما را به خداوند نزديك نمايد.

    ايام عمردراين دنيا هر قدر هم كه طولاني باشد در قياس با حيات ابدي روح پس از مرگ كمتر از لحظه اي است(11) . اين است كه بهاييان مرگ را مژده و بشارت مي دانند(12)؛ بشارت  ورود به عالمي ابدي و از همين روست كه پيروان آئين بهايي به جاي كلمات «مردن» و يا « فوت شدن» ، عبارت« صعود كردن» را به كار مي برند. يعني به جاي آنكه بگويند مرد و يا فوت كرد مي گويند صعود كرد و اين خود گواه اين حقيقت است كه كسي كه از دنيا مي رود به عالمي بالاتر و شريف تر صعود مي كندو ترقي مي نمايد.

    در آثار مكتوب بهايي هر چه قدر اين دنيا تنگ و تاريك، فاني و بي بنياد تلقي مي شود،  عالم بعد يعني جهان روحاني وسيع و بي پايان، باقي و حقيقي جلوه مي نمايد. دنيا نمايشي است بي حقيقت(13)؛ سرابست نه آب و « هر كه را آب ناب سيراب نمايد از نمايش سراب در كنار»(14) است.

در اين دنيا انسان رهگذراست؛ عابري است كه مي آيد و مي رود؛ اما فقط رهگذري نيست كه برود و بي تفاوت بگذرد. مي آيد كه بسازد و آباد نمايد و آنگاه بي آنكه دل بندد، بگذرد و برود. البته براي ساختن، براي آباداني ، نقشه اي لازم است. اين نقشه را فرستادگان خداوند ازعالم بالا با خود   مي آورند و ازما مي خواهند و ياري مي طلبند كه بياييم و با يكديگر دنيا را بسازيم؛ دنيا را آنگونه بسازيم كه قطعه اي از بهشت جهان بالا گردد.

    پس ديانت بهايي همان قدر كه به فنا و ناپايداري دنيا خبر مي دهد؛  همان قدر بر اصلاح و سازندگي دنيا ارج  مي نهد. اهتمام اديان الهي در دوران گذشته و پيروان ديانت بهايي در اين دوران، دگرگوني دنياست؛  به طوري كه جهان مادي يعني دنيا به جهان روحاني يعني ملكوت نزديك و نزديك تر گردد. چنين دگرگوني بزرگي از ظلم به عدل ، از آشوب به آرامش، از خيانت به امانت و ... فداكاري مي طلبدف؛  تلاش مي خواهد و عشق مي جويد. بهاييان به عشق مولايشان ، حضرت بهاءالله حاضرند جهت اصلاح و آباداني دنيا انچه دارند در طبق اخلاص و بندگي گذارند تا در عالم ديگر در جهان بالا سرافراز و كامران گردند. اين است كه در مناجاتي از ادعيه بهايي رو به سوي محبوب خود نموده،  چنين مي خوانند:

                                                   هوالله

   اي پروردگار عالميان در اين جهان به آتش عشقت بسوز و در آن جهان به مشاهده روي مهرويت كامران فرما. در اين عالم چون شمع بگداز و در آن عالم چون پروانه گرد شعله جمالت پرواز ده . تويي خجسته دلبر من و تويي فرخنده يار جان پرور من . والبهاء عليك    ع ع

           

1- بيان فارسي باب هفتم از واحد دوم- كتاب ايقان ص 111        

2- همان،  همان باب

3- همان،  باب شانزدهم از واحد دوم 

4- مجموعه الواح مباركه ص 395

5- همان، ص 384- مكاتيب عبدالبهاءج1 ص 197               

6- منتخبات آثار مباركه ص 91

7- مكاتيب حضرت عبدالبهاء ج1 ص 131                           

8- همان، ص 251

9- آيات الهي ص 348                                                  

10- كتاب مفاوضات ص 170

11-ادعيه حضرت محبوب ص 343                                    

12-  مجموعه الواح مباركه ص 24

13- درياي دانش ص 128                                            

14- مجموعه مناجاتهاي حضرت عبدالبهاءص476

15- همان، ص 15.

 

 

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 22:48 |

 

 

 http://www.noghtenazar.org/index.php?option=com_content&task=view&id=179&Itemid=10

 

پاسخي به افترائات روزنامه كيهان                            

 

 

روزنامه كيهان

 

سردبير محترم جناب آقاي حسين شريعتمداري

 

با سلام و عرض ادب و احترام حضور شما و همكاران و زحمت كشان آن جريده محترم معروض مي گردد :

 

از تاريخ 24 تيرماه 1385 مجموعه مقالاتي تحت عنوان « سايه شوم » در آن روزنامه به چاپ مي رسد؛ همان طوركه مستحضريد فحواي اين مقالات با عنوان فرعي « خاطرات يك نجات يافته از بهائيت » زندگي نامه يك خانم بهائي را شرح مي دهد كه ظاهرا در سيري تدريجي ازجامعه بهائي بيزارگشته و پس از يك سري اتفاقات و تصادفات عاطفي و اجتماعي به مرور مسير كمال را با سختي بسيارطي مي نمايد و با اين كه فعلا پايان كار اين مجموعه معلوم نيست ولي كاملا مشخص است كه اين داستان به كجا خواهد انجاميد و به طور قطع پس از طي مسيرِ خاصِ مورد نظرِ اين قبيل حكايات و پيمودن راه هاي پر پيچ و خم تكراري اين قبيل داستان ها، به ناگاه به سر منزل مقصود واصل مي شود كه همانا نجات از فرقه اي به زعم شما پوشالي ، سياسي و فريبكار و رسيدن به سر چشمه كمال و معرفت انساني است !

 

 ولي آنچه كه در تمام اين داستان‏ها و حكايات هميشه پنهان مي ماند حقيقت است؛ حقيقتي كه ملموس آحاد جامعه بوده و همواره مورد تاييد افرادي قرار مي گيرد كه با بهائيان در تماس هستند و آنها را مي شناسند ، در معاملات خود با ايشان همواره بر حسن اخلاقشان گواهي داده اند و شاهد حركات و سكنات مناسب ، مقبول و مشروع آنها در تمام عرصه هاي اجتماعي بوده اند . نويسندگان و ناشران چنين مقالاتي كه براي انتشار اين نظريات چنين زحمت گراني را تحمل مي نمايند و مخارج گزافي را صرف مي كنند آگاه نيستند كه اين قبيل اعمال ، اتحادواعتمادافراد بهائي را در داخل جامعه بيشترمي نمايد و نظر عموم آحاد جامعه انساني را بيش از پيش به سمت ديانت بهائي جلب مي كند .

 

بهائيان انسان ‏هايي هستند كه در اين مرزوبوم زندگي مي كنند ، از هواي آن تنفس مي نمايند ، به مملكت خود عشق  مي ورزند و به آينده آن اميدها بسته اند و پيوند مقدسي ميان اعتقادات خود و جامعه اي كه در آن زيست مي نمايند مي بينند .

 

آن چه در اين مجموعه مقالات بيش از هر چيز خود نمايي مي كند اول رايحه مذموم تعصب ديني است؛ دوم انحصار طلبي اعتقادي و ضديت مفرط با دگرانديشي است؛ سوم سعي در وارونه جلوه دادن حقايق اجتماعي و واقعيت هاي تاريخي در جهت تغيير باور هاي فرهنگي جامعه ايراني است و چهارم ايجاد نوعي اختلاف و تفرقه در جهت سر در گم نمودن اقشار و گروه‏ ها وآحاد جامعه مي باشد.

 

قبل از هر چيز بهتر است درباره ماهيت واقعي شخصيت نويسنده مقالات، بيشتر بينديشيم.اگر چه نگارنده خود را بهائي معرفي مي نمايد ولي نحوه نگارش اين نوشتهها به طور كلي از ادبيات بهائي به دور بوده و حامل فرهنگ رايج بهائي در هيچ يك از عرصه‏ ها نيست . كلمات رايج و اصطلاحات به كار رفته در اين مجموعه متعلق به فردي كه خود را متولد شده و بزرگ شده دريك خانواده و جامعه بهائي معرفي مي كند نمي باشد. هرگز بهائيان تا به اين حد نفرت و انزجار از هيچ احدي و هيچ گروهي در هيچ زماني ابراز ننموده و نمي نمايند. از كلمات بسيار ساده روزمره مانند خير مقدم درهنگام ورود تا اصطلاحات رايج به كار رفته درمورد موضوعات اعتقادي و باورهاي دروني افراد بهائي با نوشته هاي اين نگارنده محترم هم خواني ندارد . البته بنده قصد جسارت به اين نوشته و نويسنده و يا نويسندگان آن و ناشران محترم اين سطور را ندارم ولي هر فرد مسلمان بي تعصبي كه با يك فرد بهائي در محيطي بي تكلف و به دور از تعصب ديني چند ساعت را به بحث و گفتگو بگذارند به يقين مبين بر جعلي بودن اين مقالات گواهي داده، جواب آنها را به راحتي و صراحت خواهد داد. در سطر سطر اين مقالات نفرت از اين و از آن موج   مي زند و از بي اعتمادي مطلق به همه چيز و همه كس حتي به خود، سرشار است . اگر بهائيان يك ساعت اين گونه زندگي مي كردند اساس دين و مذهب و آيينشان واژگون مي گرديد و در عرصه زندگي اجتماعي امكان قدم از قدم برداشتن را نمي داشتند و خيلي زود اسير افكار مشوش و آشوب هاي مختلف ذهني گشته و انسجام اجتماعي‏شان خيلي پيش از اينها نابود مي گرديد و حال آن كه يكصد و شصت سال تاريخ ديانت بهائي گواه صادقي است بر رد اين اتهامات . در سالهاي بعدازتحول ايران، فشارهاي مختلف از جريانات متفاوت سياسي ، فرهنگي ، اجتماعي و اقتصادي به صورت هاي گوناگون بر اين جامعه وارد شده؛ فشارهايي كه هر يك به تنهايي براي محو كلي اعتقادات افراد كافي بوده؛ فشارهائي از قتل ، ضرب و شتم ، زندان و تبعيدگرفته تا ضربات و صدمات اقتصادي واز محروميت هاي مختلف از قبيل ممنوعيت از تحصيل در مدارس و دانشگاه‏هاگرفته تا جلوگيري از ظهور و جلوه در عرصه هاي مختلف اجتماعي و فرهنگي كه البته اكثر هم وطنان عزيزبه اندازه كافي از آنهابا خبرند و به چشم خود ديده و با گوش خود شنيده اند . البته فضاي توهين و تحقير كه در كل اين مقالات نسبت به جامعه بهائي موج مي زند مخصوص امروز و اين زمان نمي باشد . سابقه ديرينه رديه و رديه نويسي قدمتي بيش از يك قرن داشته و هر از گاهي بعضي از ارباب قلم به صورت هاي مختلف به اين امر پرداخته اند . ولي بايد اذعان نمود كه شيوه اي كه در اين مجموعه به كار رفته اگر چه بسيار ضعيف بوده؛  اما در نوع خود تازه و بي مثيل مي باشد . ضعيف از اين نظر كه اين مجموعه از استدلال و منطق عاري است و دليل و برهاني ارائه نمي دهد با واقعيت هاي تاريخي به هيچ عنوان مطابقت ندارد و غير از اينها اسناد و مداركي در جهت اثبات ادعاها به دست نمي دهد . صرفا داستان عاطفيِ نه چندان جذابي در مقابل خواننده قرار دارد كه در لابلاي آن به ركيك‏ترين صورت ممكنه به اشخاصي داراي ايده و اعتقادي محترم، اهانت و هتاكي مي گردد . جامعه بهائي يك گروه زيرزميني ، نامرئي و مستور در پرده هاي ابهام نيست كه اين گونه بتوان در موردش قلم فرسايي نمود؛  بلكه جامعه اي است داراي پيشينه و تاريخي مشخص و شفاف با روابطي مستند و مشهود در تمام زمينه هاي اجتماعي و مذهبي و فرهنگي و اين شفافيت از اجتماعات كوچك روستايي تا روابط پيچيده بين المللي در همه عرصه‏ها به چشم مي خورد. افراد بهائي خود را در هر شرايطي معرفي مي كنند و از اين معروفيت ابايي نداشته و ندارند . بهائيان هرگز روابط اجتماعي دوگانه اي ندارند و اين خود سندي است كه افراد عامه هر اجتماعي كه با ايشان زندگي مي كنند پاي آن را مهر نموده اند. در قديم كه سطح سواد و آگاهي افراد جامعه در حد پايين تري بود ، در مورد ميهماني هاي شبانه بهائيان داستان‏هاي عجيب و نفرت انگيزي از زبان اصحاب جور و ظلم جاري مي گرديد ولي امروز با بالا رفتن سطح آگاهي جامعه و معاشرت زياد افراد غير بهائي با بهائيان اين قبيل حكايات كم اثر و حتي بي اثر گرديده.  بنابراين متد و نحوه ابراز ضديت و نگارش رديه ها لاجرم تغيير اساسي نموده و به اين صورت در آمده است كه از زبان فردي كه خود ظاهراً بهائي بوده مطالب مطرح گردد تا بلكه تاثير نمايد و ذهني را مشوش نموده، از طريق نوع‏دوستي منحرف كند و در مرداب نفرت از هم نوع و هم وطن خويش غوطه ورنمايد . امروز نيروي انتظامي و قوه قضائيه در اين مملكت همگام با بعضي ديگر از ارگان‏ها و سازمان‏ها با هوشياري و پشتكار عجيبي در صدد تعقيب و جلب و مجازات كليه افراد و گروه‏هاي خواهان عيش و طرب غير اخلاقي و بانيان مجالس فساد و محافل لهو و لعب اند و همه مي دانند كه مخالفتي فطري و شايد سوءظني ذاتي نسبت به جامعه بهائي در ارگان هاي ياد شده وجود دارد . آيا حتي يك نمونه از اين قبيل مجالس و محافل در رابطه با جامعه بهائي كشف و ضبط شده ؟ آيا در هيچ يك از شعبات دادسراها و مركز قضائي پرونده اي دال بر آلودگي فرد يا افرادي و يا اجتماعي منسوب به جامعه بهائي مشاهده گرديده ؟ كه نويسندگان اين مقالات با اين صراحت چنين ادعاهايي را بر زبان مي رانند و يا در جرايد كثيرالانتشار منتشر مي كنند ؟

 

جامعه بهائي با تكيه بر همان احكام و الواح و ادعيه و دستورات كه به اين جسارت و قساوت مورد اهانت شما و امثال شما قرار گرفته خود را در مسير صحيح و ثواب يك اجتماع سالم قرارداده با وجود ضربات مهلك اقتصادي از قبيل مصادره اموال و اخراج از مشاغل ، قطع حقوق ، آوارگي نفوس از منازل و شهرهاي خود و غيره و غيره ، فاقد فقر مطلق بوده و اگر چه ثروتمند به نام نداشته،  فقير صرف نيز ندارد و افراد آن قادر بر گذران امور معيشتي خود مي باشند؛  زيرا كمك‏هايي كه مدعيان اين قبيل مقالات به غلط آنها را پول ارسالي به اسرائيل مي نامند در راه حل مشاكل اقتصادي و تعديل معيشت به صورت سيستماتيك مصرف مي گردد . بياييد كمي واقع بينانه تر به مطالب بنگريم ؛ به شهادت متوليان امور مملكتي و مسئولين دولتي و انتظامي ، فساد اخلاقي و فحشا اعتياد و آلودگي كه از مصاديق هبوط اخلاقي در شرع ديانت بهائي مي باشد و به نص صريح حرام است؛ در جامعه بهائي در پايين‏ترين حد بوده و در بعضي مراكز به نظر مسئولين حكومتي در حد صفر مي باشد.  حال منصفانه نظر دهيد در جامعه ايران بعد از 27 سال كه قوانين شرعي ، رايج و آداب و رسوم و سنن آن متاثر از احكام ديني است بنا به آمار مسئولين محترم 10% افراد جامعه ايراني مصرف كننده (حدود 7 ميليون نفر) و حدود 5/3 ميليون نفر معتاد به مواد مخدر وجود دارد ، مصرف مشروبات الكلي بيداد مي كند و فحشا از قرار مسموع از كنترل مرزهاي مملكتي خارج گرديده كه‏ اين‏ها همگي فرايند فقر و بيكاري و مشاكل اقتصادي  مي باشد . اين نمونه كوچك از ارقام و آمار مقبول محافل داخلي و حكومتي است و اين مقايسه در زماني معنا پيدا مي كند كه جامعه بهائي را جامعه اي تحت فشار كامل ببينيم؛ فاقد قدرت اجرائي احكام ديني مربوط به خود و مطلقا فاقد هيچ گونه سيستم ارتباط جمعي منسجم ، كه صرفاً با تكيه بر باورهاي ديني و اعتقادي خود قادر بوده خود را بدين گونه حفظ نمايد و حريت خود را نگهدارد. حال اگر ذره اي انصاف داشته باشيم بايد به چنين جامعه اي آفرين بگوييم و از تجربه‏ها و آموزه هايش بياموزيم و استفاده كنيم تا شايد نقاط قوت ، تضعيف نگردند و نقاط ضعف مشخص شده تقويت شوند ، و بزرگترين خيانت به جامعه ايراني همين است كه قلم در دست عده اي قرار گيرد كه با تحقير آرمان‏ها و باورهاي اعتقادي و ديني، صفوف منسجم جامعه اي پويا را بشكنند و سبب تخريب حيثيت فردي و گروهي آن گشته،  راه را براي سقوط تعداد زيادي از افراد در منجلاب فساد و تباهي هموار سازند و به اين عمل دلخوش گردند و حال آن كه با اين كار نه تنها به حل مشكلي كمك نمي كنند؛  بلكه مشكلي بر مشكلات كشور و مسئولين و متوليان امور اضافه مي نمايند .

 

پس از اين مقدمه شايد به جا باشد به توضيح بعضي از مواضيع مطروحه در مجموعه مقالات مزبور بپردازيم .

 

طبيعي است بيش از همه،  تير اهانت نويسندگان اين مجموعه بر حيثيت افراد خادمين و خدمتگزاران جامعه بهائي نشسته باشد لذا توضيح نكاتي جهت تشريح بهتر موقعيت و نقش اين افراد در جامعه به روشن شدن موضوع و رفع ابهامات كمك خواهد نمود .

 

اين عده كه همواره در معرض انواع بلايا و شدايد قرار گرفته اند و اولين ضربات را از مخالفين تحمل نموده اند،  بيشترين آمار مقتولين و شهداء را به خود اختصاص داده اند و بالاترين تعداد زندانيان را در زندان ها داشته اند؛  عموماً بابت ارائه خدمات خود پولي دريافت نمي دارند، مگر در مواقعي كه بيش از ساعت فراغت خود صرف خدمات جامعه نمايند و نيازهاي مالي ، ايشان را وادار به دريافت وجهي جهت گذران زندگي روزمره نمايد . اين گروه كه با وقاحت و قساوت در اين مجموعه هدف تيرهاي اهانت و افترا قرار گرفته اند و با عنوان مبهم و وهم آميز « تشكيلات » ناميده شده اند وظايف شان تعريف شده و مورد تاييد مسئولين حكومت مي باشد . از آن جمله تشييع متوفيان و عقد و اداره جلسات تذكر، تشكيل و اداره كلاس‏ها و جمع‏هاي مختلف ديني ، عقد ازدواج ، جمع آوري وجوه كمك هاي نقدي و غير نقدي ،‌ ارتباطات جمعي درون جامعه و خلاصه ارائه خدمات ساده در حد احوال شخصيه مي باشدكه هر جامعه اي در ابتدائي‏ترين صورت ممكنه جهت بقا به آن نياز دارد و همان طور كه گفته شد مورد تاييد مراجع قانوني و كشوري بوده و هست . در مجموعه مقالات مزبور از اين عده با نام "تشكيلات" ياد شده و آنان را واسطه بين جامعه بهائي و كشور اسرائيل معرفي نموده اند . حال آن كه افراد آگاه و دست اندركاران حكومت به محض احساس چنين خطري البته دستور اكيد در جهت انحلال بلكه امحاء اين به اصطلاح تشكيلات صادر مي نمودند كه البته چنين وضعي در سايه قانون اساسي نظام و مقررات مدني به وقوع نپيوسته و آن چه تا به امروز اتفاق افتاده در لواي تعصبات شخصي عده اي از مسئولين و مامورين منسوب به حكومت بوده است.

 

طبيعي است كه قصد اين مقالات در گناهكار جلوه دادن به اصطلاح تشكيلات ، ايجاد شكاف بين افراد بهائي و خدمتگزاران آن مي باشد كه چنين چيزي به ذاته ممكن نيست . همانطور كه شهر از خانه‏ها و خيابان‏ها تشكيل شده و شهر با خانه‏ و بدون خيابان‏ هرگز متصور نمي گردد ؛ هيچ جامعه اي بدون تشكيلات دروني و موسسات خدماتي موجوديت نمي يابد و اين از اصول فكري و باورهاي اعتقادي اوليه هر فرد بهائي است .

 

مسئله بعدي كه به گمان نويسندگان اين مجموعه به اصطلاح پاشنه آشيل بهائيان است ، حكايت قديمي وابستگي جامعه بهائي به قدرتهاي خارجي و دشمنان و در راس همه كشور اسرائيل است كه البته از اصل غير قابل طرح بوده و هميشه با ايجاد همهمه و غوغا مطرح گرديده ؛ چون چيزي قابل طرح است كه اسناد و مدارك مدلل و مبرهن داشته باشد و تا به امروز هيچ سندي در جهت اثبات اين مدعا از هيچ مقامي ارائه نگرديده ، جز اين كه به دليل يك جبر تاريخي در صد و پنجاه سال پيش سران و بزرگان اين آئين به آن حدود كه در خاك عثماني قرار داشت تبعيد گرديدند ، و مسئول اين امر هم همان‏طور كه همه آگاهند شاهان ورهبران مذهبي كشورهاي ايران و عثماني بوده اند ، و امروز اين جريان تاريخي كه در شفافيت كامل و وضوح مطلق مي باشد به وسيله اي جهت مرتبط نمودن جامعه بهائي به كشور اسرائيل بدل گشته كه هنوز شصت سال از عمر تشكيل آن نمي گذرد . براي روشن‏تر نمودن اين ابهام طرح يك سؤال كافي است و آن اين كه آيا ممكن است يك دستگاه و نظام جاسوسي از يكصدوشصت سال پيش گاهي در دست كشور روسيه قرار گيرد و زماني آلت دست انگليس باشد و زماني وسيله مصرفي امريكا و اسرائيل گردد و امروز در يكصد و هشتاد كشور جهان داراي عضو فعال و مؤسسات گوناگون باشد و مراكز آن در كشورهاي مختلف و مخالف هم ، هم‏زمان وجود داشته باشند . در چين ، ژاپن ، تايوان ، روسيه ، كوبا ، ايالات‏متحده ، ونزوئلا ، سودان ، امارات‏متحده‏عربي ، مصر ، انگلستان ، الجزاير ، فرانسه ، ليبي ، ايتاليا ، آلمان و ... 186 كشور كه بعضي از آنها با هم بر سر كوچكترين مسائل اتحاد نظر ندارند ولي پذيراي جامعه بهائي در كشور خويش هستند . ضمناً تذكر دو نكته ضروري است :

   اولين شرط و مهمترين قانونِ جاسوسي ، اختفا است و بهائيان از معرفي خود نه تنها ابائي ندارند؛  بلكه از اين عمل خوشوقت و خوشحال هم مي شوند .

   ماموران در دستگاه‏هاي جاسوسي براي انجام عمل خود پول هنگفتي دريافت مي كنند در حالي كه افراد بهائي نه تنها سختي را به جان مي خرند؛  بلكه براي گذران امور متداول جامعه قسمتي از عايدات خود را پرداخت مي نمايند . لذا قضاوت درباره اين ادعا را به خوانندگان محترم مي سپاريم .

 

مطالبي در اين مقالات،  مدعي وجود نوعي عداوت در بين بهائيان نسبت به مسلمانان بود تا جائي كه عنوان سومين مقاله مستقيماً به آن اشاره داشت و در بعضي مقالات به شادي افراد بهائي در مرگ جوانان در جبهه جنگ اشاره شده بود ، گويي بهائيان در زمان جنگ معاف از خدمت سربازي بوده اند و در مكاني امن به دور از اين مرزوبوم در نهات آسودگي زندگي مي كردند و حال آن كه آمارهاي مستند نشاندهنده آوارگي بهائيان از خانه و كاشانه ، اسارت ، مجروح شدن ، شيميايي شدن و شهادت ايشان در راه وطن بوده است . البته بايد در نظر داشت كه مردم ايران براي دفاع از حقوق خود بايد مي جنگيدند و بهائيان براي دفاع از حقوقي كه در آن روزها نداشتند و از ايشان سلب شده بود به صرف انجام وظيفه ملي و ميهني خود به انجام خدمت سربازي مبادرت مي كردند . جوان ايراني در صورت نرفتن به خدمت‌ ، از رفتن به خارج از كشور و بعضي از حقوق از قبيل ثبت احوال محروم مي گرديد و جوان بهائي ايراني فقط به صرف داشتن عقيده خود از اين حقوق به كلي محروم بود ولي جهت خدمت سربازي نام‏نويسي مي نمود ، او اجازه ورود به دانشگاه را نداشت ( همان طور كه امروز هم ندارد ) ولي از دانشگاهها و دانشجويان دفاع مي نمود و با علم بر اين كه در هر حال حق ثبت ازدواج و استفاده از حقوق قانوني آن مانند بيمه همسر ، انحصار وراثت ، خروج از مملكت و اشتغال به بسياري از مشاغل و فعاليت‏هاي اجتماعي و استخدام در دوائر دولتي را نخواهد داشت از حقوقِ نداشته دفاع مي كرد !

 

در باب دشمني و عداوت بهائيان نسبت به مسلمانان كه در اين مجموعه به شدت بر وجود آن اصرار   مي رود بايد گفت مهرباني و محبت ، ادب و احترام آن چنان در رفتار و اخلاق بهائيان ريشه داشته و ظاهر گرديده كه بعضي از ائمه جمعه در نماز جماعت بر وجود آن صحه گذارده اند و البته آن را نوعي استراتژي و روش تاكتيكي دانسته اند . بنابراين محبت به ديگران و احترام به حقوق افراد و رعايت ادب ، اموري است كه بروز و ظهور آن از فرد بهائي تا جايي مشهود است كه همه كسان بر آن گواهي مي دهند؛ منتها مخالفين ، آن را نوعي ظاهرسازي و عوام‏فريبي مي دانند كه البته در عمل چنين چيزي غير ممكن است؛ زيرا چگونه مي شود چند صدهزار نفر در ميان ميليونها انسان در يك كشور زندگي كنند و روزانه در هزاران موقعيت و تعامل مختلف با هم شركت نمايند ولي هميشه ظاهر خويش را به بهترين صورت ممكنه حفظ نمايند و تازه دست آخر با تهمت ظاهرسازي و فريب‏كاري روبرو گردند ولي از روز بعد دوباره روز از نو ، به همان وضع و شرايط قبل به كار خود ادامه دهند . حتي بهترين هنر پيشه‏ها هم در اين حالت  قادر بر ايفاي نقش در تمام مدت شبانه‏روز نيستند ، حال چه رسد به مشتي انسان عادي در گروههاي سني مختلف و طبقات اجتماعي متفاوت با مشاغل گوناگون و ميزان تحصيلات و تجربيات غير يكسان . مدعيان چنين تئوريهايي اگر بر اين گفته ترديد دارند كافي است عينك بدبيني را از چشمان خود بردارند و به دست دراز شده اين جامعه دستي جانانه بدهند؛ آن‏گاه خود حقيقت را درخواهند يافت و آن حقيقت اين است : همه چيز را مي توان جعل نمود الا محبت و مهرباني را .

 

مطلب ديگر كه آن نيز موجد يك جريان قديمي و حتي تاريخي است مسئله نهي از تعصبات در آئين بهائي است . در طول دهه‏هاي گذشته استنتاج‏هاي متفاوت و بعضاًً نفرتانگيزي در مورد دوري جستن بهائيان از تعصبات شده كه نشانه عدم دريافت و درك صحيح از اين مطلب در اذهان است . در اعتقاد بهائي تعصب نشانه اعتقاد و باور كوركورانه است و موجد جهالت و كورذهني . هر اعتقادي بايد نتيجه تحقيق دقيق و فرآيند تحري حقيقت باشد؛ در غير اين صورت مي تواند سبب گمراهي گردد . اگر بپرسند علت حمله به برج‏هاي دوقلوي نيويورك و قتل عام هزاران انسان بي گناه چه بود فقط مي توان يك كلمه جواب داد و آن كلمه « تعصب » است ، عامل انفجار انتحاري متروي لندن تعصب بود . هزاران دختري كه در بعضي كشورهاي افريقايي و عربي بدون توجيه پزشكي ختنه مي شوند به دليل تعصب ، نقص عضو پيدا مي كنند . شوهري كه دو گوش و بيني و گونههاي همسر خود را مي برد فقط به صرف سوءظني اثبات نشده، اين كار را از روي تعصب انجام مي دهد . هر روز ده‏ها نفر در بغداد به دليل تعصبات فرقه اي و قومي به قتل مي رسند و خون‏ريزي‏هاي مرزي بين هند و پاكستان ريشه در تعصبات مذهبي دارد؛  شايد خون‏ريزترين كلمه تاريخ بشري تعصب باشد . تعصب يعني ديگران را وادار به اميال خود نمودن . تعصب يعني خود را بر بقيه تحميل كردن . تعصب يعني اثبات حقوق خود به قيمت نقض حقوق ديگران و اين منفورترين كلمه در نزد بهائيان است . اما عشق و علاقه و اعتقادات به حقيقت امري ديگر است و البته جانبازي مي طلبد و بهاي اين جانبازي را خودِ فرد پرداخت مي نمايد ، و اين فرقِ بين عشق و تعصب است . اگر عاشق عقيده اي هستيم بايد از خودمان خرج كنيم ، نه از ديگران . اگر اعتقادمان را از خودمان شروع كنيم، هرگز براي اثبات درستي نظريات خود مردم بيگناه را در مترو قتل عام نمي كنيم و انتقام دشمنان فرضي خود را از ساكنان بيپناه برجهاي دوقلو نمي گيريم ، به زندگي همسر خود علاقه‏مند خواهيم بود و براي يك سوءظن نادرست او را ناقص ننموده و زيبايي صورت او را زائل نخواهيم كرد . در تعامل و گفتگو خشمگين نخواهيم شد . هرگز ايمان و اعتقاد خود را زير پای ديگران نخواهيم ديد تا از لگدمال شدن آن به وسيله ديگران نگران و مضطرب باشيم . زندگی ما البته بدون تعصب، زيبا، دلپذير و آرام خواهد بود و حقوق ديگران پايمال اميال ما نخواهد گرديد و اين خود جوهر ايمان انسانهای خداجو و معتقد می باشد .

 

در اينجا شايد به‏جا باشد نکاتی درباره نوع و نحوه انديشه دينی بهائيان روشن گردد، بهائيان در مورد حضرت بهاءالله  همان‏گونه اعتقاد دارند که به ديگر مظاهر مقدسه و پيامبران معتقدند . اين حق طبيعی و قطعی هر انسانی است که در مورد مرجع دينی خود بينديشد و حتی او را به پرستد و ستايش نمايد . بشر امروز همان گونه که رسول اکرم را مشاهده ننموده،  قادر بر رويت حضرت بهاءالله هم نمی باشد ولی اگر از مسلمانی بپرسند بدون ديدن او چگونه مومن شدی و کتابش را قبول کردی؟ او جوابی مطابق ندای قلب خويش خواهدداد وآن جواب هرچه باشد پسنديده و مقبول است . بدون آن که نيازی به اثبات عقيده خود داشته باشد . اين حق ، به صرف قدمت تاريخی يا تعداد مومنين مسلمان و يا قدرت و ثروت او به وی داده نشده،  بلکه به دليل حق انسانی وی و شرافت انسان در يک جامعه مدنی به او عطا گرديده . يک بهائی هم به همان اندازه حق دارد که حضرت بهاءالله را مظهر وحی الهی بداند و کتاب او را قبول کند و اين حق مسلم اوست و تعرض به اين حق سرآغاز ظلم است و مذموم و مردود در پيشگاه انسانيت .

 

شما که اخيراً طعم تلخ اهانت به مقدسات را به گونه ‏های مختلف در کربلا ، نجف و سامرا چشيده ايد و تصاوير شرم آور روزنامه دانمارکی را رويت نموده ايد، به ياد داريد که انسانهای غير مسلمان نيز اين اعمال را تقبيح نمودند نه به دليل ترس از مسلمانان ( زيرا در مکان و موقعيت آنها اين ترس جايی ندارد) بلکه به خاطر احترام به انسانيت و شرافت حقه بشريت و اين که هر فردی حق داشتن اعتقاد مخصوص به خود را دارد . امروز شما در مقابل وجدان بيدار انسانهايی مسئوليد که به هر وسيله ممکن از اعتقاد مسلمانان دفاع نمودند و ادنی اهانت به مقدسات اسلامی را برنتافتند . با اين که هموطن شما نبودند و از اسلام زياد نمی دانستند و يا به کلی بيخبر بودند، از حق اعتقاد مسلمين جهان دفاع کردند . در قبال اين مسئوليت که بر شانه هاي  شما امروز سنگين‏تر خودنمايی می کند چه کرده ايد ؟ قلم به دست گرفتيد و به اعتقادات انسان‏های هموطن خود به بدترين وجه و رکيک‏ترين صورت اهانت کرديد؛  به تحقير نفوس معتقد پرداختيد و به شرافت و پاکی طينت ايشان توهين نموده،  سعی در تضعيف باورها و ارزش‏های آنها کرديد . واقعاً در قبال انسان‏هايی که به حکم وجدان بشری از مسلمانان دفاع نمودند، چگونه جواب‏گو هستيد ؟

 

البته انتشار چنين مقالاتی ابواب صحبت را بيش از پيش خواهد گشود . افراد زيادی کم و کيف آن را جويا شده ، بالطبع در مقابل هر سئوال جواب کافی دريافت خواهند نمود و اين خود از برکات انتشار چنين مقالات و نوشته‏ها است؛  ولی لکه قباحت اهانت به اعتقاد ديگری هرگز از پيشينه نويسندگان و ناشران اين مقالات شسته نخواهد شد.

 

در ادامه به جاست بعضی از حقايق و وقايع که به صراحت در اين مجموعه انکار شده و يا به نوعی مخدوش گرديده و يا دگرگون جلوه داده شده،  به اختصار مرقوم گردد :

   اصرار بر اين که بهائيان با غير بهائی ازدواج نمي‏نمايند ؛ به نص صريح ، بهائيان بر عکس ساير اديان بدون هيچ قيد و شرط و محدوديتی اجازه ازدواج با مؤمنين ديگر اديان را داشته و دارند و اين حکم در مورد دختر و پسر هر دو صادق است و اگر فردی امتناع نمايد سليقه شخصی بوده و نه حکم دينی .

   تشکيلات بهائی هيچ‏گونه عداوتی با افراد مسلمان و جامعه اسلامی نداشته و ندارد و به همکاری با ايشان خرسند است . در مواقع نياز به ياری هم وطنان شتافته و سرافرازی ملت ايران را مايه سرافرازی خود می داند . اسناد و مدارک موجود دولتی در سالهای اخير مثبت اين مدعاست . به همينصورت افراد بهائي به حسن هم‏كاري و هم‏زيستي در ميان افراد جامعه معمولاً مشهور و معروفند و اين مطلب به سهولت قابل تحقيق و اثبات مي باشد .

   قبله بهائيان در شهر باستاني عكا قرار دارد كه سالها قبل از تشكيل دولت اسرائيل وجود داشته و محل تبعيد و مرقد و آرامگاه شارع و مرجع ديني بهائيان است كه به دليل جبر مكاني امروز در خاك دولت اسرائيل واقع گشته.  البته بايد به ياد آوريم كه بيت المقدس ( مسجدالاقصي ) اولين قبله مسلمين جهان نيز در خاك همين دولت واقع شده !

 در مورد ادعيه بهائي در مقاله 6 مطالبِ به دور از شأني مرقوم گشته بود ؛ كتابهاي بسيار زيادي از انواع ادعيه و مناجاتهاي مختلف وجود دارد كه تعداد آنها به بيش از 50 مجلد بالغ مي گردد . البته مايه خرسندي است كه بعضي از اين ادعيه با ادعيه اسلامي لحن و حالتي مشابه دارد كه نشان دهنده نزديكي و يگانگي تمام اديان و مذاهب الهي است .

   سالانه چندين پيام از مركز جهاني بهائي خطاب به بهائيان ايران ارسال مي گردد كه تعداد آنها بعضي اوقات به بيش از ده عدد مي رسد و همگي مورد مطالعه دقيق مسئولين مملكت قرار مي گيرد . هرگز در هيچ پيامي نه از ارسال پولي تشكر شده و نه « وعده بهشت و تقرب به بهاء » (به اصطلاح نويسنده مقاله 6 ) داده شده.  مجموعه پيامها موجود و قابل دسترسي مي باشد .

   در مورد رديه‏ ها و نظر عموم بهائيان در مورد كتب رديه ، نوعي نگرش مثبت در مورد مطالعه آنها وجود دارد. جوانان و نوجوانان بهائي هميشه اهل مطالعه بوده اند و براي تكميل و تحكيم افكار و اعتقادات خود علاقه‏مند به مطالعه آثار مخالفين و معاندين مي باشند و در اين‏باره هيچ گونه مخالفت و ممنوعيتي وجود ندارد ( آن طور كه در مقاله 9 ادعا شده ) حتي اخيرا مجامعي جهت مطالعه رديه ‏هاي منتشره به وسيله بعضي مدارس و جوابگويي آزاد در جامعه بهائي تشكيل مي گردد .

   در بعضي از مقالات ، عشق به حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء را با ترفندهاي ادبي و نويسندگي به گونه اي بت‏پرستي تشبيه نموده اند و حال آن كه اين عشق و ايمان براي اهل توحيد و اصحاب اديان توحيدي نبايد چندان دور از ذهن و عجيب باشد . مولانا ، شمس را جان جهان مي نامد و جايگاه او را در حرم لطف خدا مي انگارد . در اشعار مختلف او را دست‏نيافتني و معبود مي خواند و امروز اشعار او مورد پسند همه كس واقع گرديده و احدي اجازه تعدي و تعرض به او و مقامش را به خود نمي دهد در حالي كه يك كلمه مستند از شمس باقي نمانده و حتي وجود او ، در مواقعي قابل انكار جلوه مي نمايد . حال انصاف دهيد قريب يكصد و شصت جلد آثار و الواح مختلف در مواضيع متفاوت داراي لحن زيبا و آهنگ ادبي جذاب كه انسان را به بزرگي و بزرگواري تشويق مي نمايد و مقام و جايگاه انساني را اعتلا مي دهد ، به تربيت روحاني بشر مي پردازد ، محبت را ترويج مي كند و ناداني و جهالت را مذموم و وباطل مي شمارد ؛ آيا اين مطالع انوار ، لايق تقديم احترام ، عشق و ايمان و حتي جان نثاري نيستند ؟

   در مورد احكام ديني در آئين بهائي نوشتن مثنوي هفتاد من كاغذ خواهد بود ولي كتب و آثار بهائي ، بسيار سهلالوصول و قابل دسترسي مي باشند و همه كس با كمي مطالعه با ادبيات آن آشنايي خواهد يافت ولي همين قدر مي توان گفت كه اگر نكته فاحشي در احكام و اوامر و نواهي در ديانت بهائي وجود داشت البته تا به امروز انگشتنما مي گشت و مورد توجه و تمركز عموم مردم و مسئولين قرار مي گرفت .

    مسئله اي كه در مقالات به گونه اي مخدوش مطرح گرديده،  مجازات مطروديت در آئين بهائي است . مطروديت مجازاتي است كه در آثار بهائي شامل كساني است كه به نوعي نقض احكام ديني را نموده اند . براي مثال : مجازات مصرف مكرر و مداوم مشروبات الكلي طرد اداري خواهد بود كه به موجب آن مطرود از شركت در جلسات و بعضي حقوق مدني محروم مي گردد و يا كسي كه به مظاهر مقدسه اهانت نمايد و مستند اهانت خود را تكرار كند مستوجب طرد روحاني مي‏باشد وفرد مطرود از سلام‏ وكلام با ديگر بهائيان محروم مي شود . البته درمقايسه با ديانت اسلام كه اولي را مستوجب شلاق و در صورت تكرار قتل مي داند و دومي را مهدورالدم و مستوجب اعدام مي شمارد، طرد اداري وروحاني فقط يك مجازات نمادين است براي هوشيار نمودن شخص خاطي ‏و ترغيب وي براي بازگشت بههنجارهاي جامعه .

   از ديگر مواضيع طرح شده در اين مجموعه عدم مداخله در امورسياسي است كه به صورت ناقص مطرح گرديده؛ لذا عدم مداخله افراد بهائي در سياست نوعي غفلت و خودفريبي قلمداد شده . جهت روشن شدن بيشتر ، توجه به چند نكته لازم است ؛ اول اين كه روابط بين‏المللي و درون دولتي و خلاصه آن‏چه با نام سياست ناميده مي شود در مقام نخست يك علم است و آگاهي از هر علمي در نزد بهائيان ممدوح و مقبول مي باشد و حقوق سياسي از علومي است كه بسياري از بهائيان آن را تحصيل نموده اند. بنابراين مطالعه و تفكر درباره روابطي كه خواسته يا ناخواسته قسمتي از زندگي ما را تحت‏الشعاع قرار مي دهد حتي ضروري و الزامي است و آن را نمي توان دخالت ناميد ولي ورود در احزاب مختلف سياسي ، حمايت از گروهي سياسي در مقابل گروهي ديگر ، جناح بندي سياسي ، شركت در تظاهرات خياباني به نفع گروهي و دادن شعارهاي سياسي به نفع يا به ضرر گروهي ديگر،  به دلايل اعتقادي ممنوع و حرام است و دلايل آن منبعث از تفكري جهان شمول است كه بهائيان را دوستدار جميع مردم و خيرخواه عموم مي خواهد و مخالفت با گروهي به دليل موافقت با گروهي ديگر را برازنده نه بهائيان بلكه همه انسان‏ها  نمي داند . از سويي ديگر به دليل اين كه جامعه بهائي در مورد روابط سياسي داراي ايده و نظريه اي مخصوص به خود و در حل مشاكل جهاني قائل بر ارائه راهكارهاي مختص به خود مي باشد؛  از اين جهت خود به منزله يك حزب بوده و همان‏طور كه عضويت هم‏زمان افراد در دو حزب ، غير مجاز و بي‏معني است ، ورود افراد بهائي به تشكيلات و احزاب سياسي هم‏زمان با عضويت در جامعه بهائي غير ممكن و محال مي باشد ؛ ولي با جامعه اي سياسي كه در آن زندگي مي كنيم و بالطبع با آن رابطه نزديك داريم چگونه مي توان مواجه شد و تعامل نمود ؟ پاسخ اين سؤال در بعضي از احكام ، مطرح گرديده و آن اجازه تام بيت‏العدل‏اعظم به عنوان عالي‏ترين مقام ِو مرجعِ جامعه بهائي در دخالت در امور سياسي است . بنابراين جامعه بهائي با امور سياسي جاري ارتباط دارد بدون اين كه افراد به طور مستقيم وارد جناح‏بندي‏هاي سياسي شوند .

 همان طور كه در اول اين جزوه مرقوم گرديد در سراسر اين مقالات اثري از استدلال و منطق نيست و از اسناد و مدارك قابل استناد تهي مي باشد ولي مملو از خاطراتي تلخ و تجربياتي نامربوط و ضدونقيض است كه اكثراً با مستندات تاريخي تطابق ندارد و به اين وسيله به گونه‏اي ساده و ضعيف قصد تخريب ذهن خواننده را مي نمايد . به نظر مي رسد نبردنِ اسامي كامل افراد دليل بر پرده پوشي نويسنده نيست،  زيرا نويسنده به حدي نفرت و انزجار از خود ظاهر مي كند كه بعيد است ارزشي براي شرافت انسانها خصوصاً بهائيان قائل باشد؛  بلكه محتملاً دليل بر خيالي بودن اين اسامي است ؛ ولي اگر حتي بپذيريم كه افرادي در جامعه بهائي دچار لغزش شده اند و گناهي مرتكب گشته اند ( كه طبيعي است چنين باشد ) به نظر مي رسد دين و آئين را مي توان به راهي تشبيه نمود كه هر انساني با حركت در آن به سمت حقيقت مطلق گام بر مي‏ دارد اگر چه هرگز به طور كامل به آن نمي رسد؛  ولي همواره به آن نزديك و نزديك‏تر مي شود . اگر فردي درجا ايستاد و به جلو نرفت و يا به عقب برگشت و يا از مسير منحرف شد اين عمل او مانند سقوط سيبي است از درختي عظيم ، فساد و تباهيِ سيب از درخت نيست بلكه به دليل سقوط است . در همه اديان همواره افرادي مثالهايي از تراژدي سقوط بوده اند مانند يهودااسخريوطي كه به مولاي خود خيانت كرد و شمركه مسلماني معتقد بود ولي مولاي مسلمين را به قتل رساند و عمرابن‏سعد با اطمينان كامل از عمل خويش ، رستگاري خود را در قيامت در گرو تيري مي دانست كه به خيمه امام حسين پرتاب نمود و مسلماناني كه براي حفظ اسلام ، مسلمانان ديگر را در عراق به قتل مي رسانند و يا در افغانستان سر مي برند . همه اين‏ها مصاديق بارزي از سقوط هستند ولي ذره اي از تقدس اديان الهي نمي كاهند ، و كسي براي شناختن اسلام در كوچههاي خون‏آلود بغداد تجسس نمي كند؛  بلكه در سور و آيات قرآن جستجو        مي نمايد .

 

                                                     ٭      ٭       ٭                

 

  سخن آخر،  دو نكته با سردبير:

 

٭ در طول تاريخ اديان ، مخالفت با مظاهر مقدسه و استكبار ورزيدن بر طلعات قدسيه و تكذيب راه و روش ايشان از عادات و حتي سنن اهل عدوان از فقير و غني بوده و در پيشينه جوامع بشري امري عادي به شمار مي رود،  به طوري كه بدون استثناء هيچ يك از پيامبران الهي از اين مصايب و بلايا در امان نبوده اند . امروز نيز چون گذشته اين روند پابرجا بوده و مخالفين و معاندين به صور مختلف و طرق متفاوت سعي در تخريب وجهه و تضعيف اركان دين الله مي نمايند؛  چنان چه در قرآن كريم به صراحت به آن اشاره گرديده است :

 

"أفَكُلَّما جاءكُم‏ْ رسولٌ بِما لاتَهوي أنفُسكُم‏‎ُ استَكب‍َرتُم فَفَرِيقاً كَذَّبتُم وُ فَرِيقاً تَقتُلُون" ( بقره 87 )

 

- هر گاه پيامبري مي آيد با آن چه كه مخالف هواي نفس شما است به او استكبار مي ورزيد با بعضي مثل يك دروغ‏گو رفتارمي كنيد و بعضي ديگر را به قتل مي رسانيد –

 

 زيرا كشف و درك حقيقت متجلي الهي با روشها و راهكارهاي مرسوم ناممكن و محال مي باشد؛  بنابر نص صريح قرآن تقليد از دين آباء و تعصب بر آن امري مردود بوده،  زيرا امكان انحراف از حقيقت در آن وجود دارد:

 

 "وكَذَلِك ماأرسلنَا مِن قَبلِك فِي قَريةٍ‏من نذيرٍ الّا قَالَ مترفُوها إنَّا وجدنَا آباءنَا علَي اٌمةٍ و إنَّا علَي آثارِهِم مقتَدون • قالَ أولَو جِئتُكُم بِاَهدي مِما وجدتُم علَيهِ آباءكُم قالوا اِنَّا بِِما اُرسِلتُم بِهِ كافِرون • فَانتَقَمنَا مِنهْم فَانظُر كَيف كان عاقِبه المْكَذِّبين" (زخرف 23 ، 24 ، 25 )

 

      - و هم چنين ما هيچ بيم دهنده اي پيش از تو در هيچ شهر و دياري نفرستاديم جز آن كه ثروتمندان آن ديار به آنها گفتند كه ما پدران خود را بر عقايدي يافتيم و از آنها پيروي خواهيم كرد . آن بيم دهنده به آنان گفت اگر من به آئيني بهتر از دين باطل پدرانتان شما را هدايت كنم باز هم پدران را تقليد مي كنيد؟ آنها پاسخ دادند ما به آن چه شما به رسالت آورده ايد باز كافريم . ما هم از آن مردم پر غرور و عناد انتقام كشيديم بنگر تا عاقبت حال كافران مكذب به كجا كشيد -       

 

متابعت از رؤسا و بزرگان قوم نيز جز ضلالت و گمراهي ثمري نخواهد بخشيد:

 

"ربنَا إنَّا أطَعنَا سادتَنَا و كُبراءنَا فَأضَلُّونَا السبِيلاً"( احزاب 67 )

 

- اي خداي ما ، در حقيقت ، ما رؤسا و بزرگانمان را اطاعت كرديم و آنها ما را از طريق الهي گمراه نمودند -    

 

ضمناً پيروي از راه و روش اكثر مردم در جامعه هم نادرست و حتي گمراه كننده خواهد بود:

 

"وإن تُطِع أكثَر من فِي الأرضِ يضِلُّوك عن سبِيلِ اللهِ" ( انعام 116 )

 

- اگر شما از اكثريت مردم روي زمين اطاعت كنيد آنها شما را از راه خدا منحرف مي كنند -

 

و حتي عدم درك صحيح از آيات كتاب الله نيز مي تواند باعث گمراهي و دوري از حقيقت شود :

 

"يضِلُّ بِهِ كَثِيراً و يهدِي بِهِ كَثِيراً " ( بقره 26 )

 

- به وسيله چنين مثل‏هايي خداوند بسياري را گمراه مي كند و بسياري را هدايت مي نمايد -

 

تنها راه درك و شناسائي آن گوهر رباني و حقيقت صمداني مجاهده خودِ فرد در راهِ يافتن و تحري آن حقيقت مي باشد و اين خداوند است كه فقط به واسطه مظاهر مقدسه و پيامبران ( و نه هيچ مقام و مرجع ديگر ) راه‏هاي رسيدن به خويش را در پيش پاي مجاهدين در راه خود قرار مي دهد:

 

"والَّذِين جاهِدوا فِينَا لَنَهدِينَّهم سبلَنَا " ( عنكبوت 69 )

 

- و كساني را كه به خاطر ما مجاهده مي كنند به راهمان هدايت خواهيم نمود –

 

 ٭ روزنامه كيهان جريده اي قديمي و با سابقه بوده،  بنابر اين وظيفه حفظ و حراست كيان روزنامه‏نگاري را در ايران بر عهده دارد . اصل اول روزنامه‏نگاري بازتاب حقايق بدون كم‏ و كاست مي‏باشد تا جايي كه آن را آينه تمام‏نماي حقيقت مي نامند .

 

اگر اين روزنامه با تكيه بر بي‏طرفي ، نظريات يك به اصطلاح « نجات يافته از بهائيت » را به چاپ مي رساند،  قاعدتاً با تكيه بر همين اصل مي‏بايد نظريات و منويات « نجات يافتگان به وسيله ديانت بهائي » را هم منتشر نمايد تا به اين وسيله دو سوي واقعيت در نظر خوانندگان روشن گشته و امكان كشف حقيقت براي ايشان ممكن گردد .

 

با آرزوي توفيق شما در همه عرصه‏هاي زندگي

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 22:46 |

آيا حضرت بهاالله ادعاي خدائي فر مودند ؟

در این باره حضرت بهاءالله می فرمایند :

" « حق بذاته و بنفسه غیب منیع لایدرک است " همچنین ميفرمايند:”انه لا اله الا هو العزيز الوهاب و نشهد انه كان واحدا في ذاته و واحدا في صفاته لم يكن له شبه في الابداع و لا شريك في الاختراع قد ارسل الرسل و انزل الكتب ليبشروا الخلق الي سواء الصراط ( لوح خطاب به شيخ محمد تقي اصفهاني معروف به آقا نجفی ص69 و 72 )

نقل به مضمون : يعني هما نا نيست خدايي مگر او كه عزيز و بخشنده است و شهادت مي دهم كه البته او در ذاتش واحد بوده است و واحد در صفاتش است ، هرگز نمي باشد براي او شبيهي در ابداع و نه شريكي در عالم اختراع .البته مي فرستد پيامبران را و نازل مي كند كتاب را تا انكه بشارت دهند خلق را به سوي راه واحد..

يعني ذات خداوند را نه مي توان ديد و نه مي توان درك كرد و شناخت زيرا ذات خداوند در مقامي دور از دسترس خلق قرار دارد . مردمان هرگز قادر نخواهند بود ذات خداوند را بشنا سند و تصور درستي از آن داشته باشند. و بار دیگر می فرماید:

قلب انسان جز به عبادت رحمن (خدا) مطمئن نگردد و روح انسان جز به ذکر یزدان مستبشر نشود. قوت عبادت به منزلۀ جناح (بال) است، روح انسان را از حضیض ادنی به ملکوت ابهی عروج دهد و کینونات بشریه را صفا و لطافت بخشد و مقصود جز به این وسیله حاصل نشود." ( رسالۀ گنجینۀ حدود و احکام، ص 13 ).

شناخت باریتعالی تنها از راه شناخت صفات میسر است وتنها معرفت باریتعالی, بواسطه صفاتي كه انسان به انواع به او نسبت داده می شود با آنچه در اين جهان موجود است می شناسیم.

 در واقع خلاقیت هائی را مي بيند فی المثل شگفتی هائی را در زمین و یا دریا و یا در پهنه بیکران آسمان شفافیت ستارکان را می بیند و برای خود دلیل می آورد پس خالق اینهمه انوار و کرات بی شمار آسمان ویا شگفتی های دریا و زمین بايد بسيار کبیر باشد كه چنين عظمتی را بوجود آورده .و در عقل محدود و محصور خود اینگونه استدلال می نماید ، اما ذات خداوند ما فوق تصورات بشري و بسيار برتر و غیر قابل دسترس از آن است كه تصورش در ذهن بشر بگنجد.

لذا حضرت بهاءالله فرموده اند: راه به سوي شناخت, كه همان شناخت ذات خدا است, مسدود است . اين ديدگاه ديانت بهايي در مورد برترين خالق جهان هستي يعني پروردگار است .

 به عقیده مخالفان و دشمنان اگر بهائیان پیوندی با پروردگار عالمیان ندارند چرا در نماز روزانه تکرار می نماید :” اشهد بوحدانيتك و فردانيتك و بانك انت اله لا اله الا انت ..."؟؟؟

شهادت مي دهم به واحد بودن تو و يكتايي تو و به اينكه نيست خدايي مگر تو "

 همچنین سرآغاز همه مناجات ها که از سوی حضرت بهاءالله نازل گردیده هم ، بلا استثناء با نام پروردگار آغاز می شود -

(پروردگارا قلبم را به نور معرفتت منیر فرما...) ( ای خداوند مهربان بصیرت ها را روشن نما... ) و( الها معبودا مسجودا ، شهادت می دهم بوحدانیت تو و فردانیت تو ... ) و یا ( الها معبودا ملکا ، شهادت می دهد عبد تو بوحدانیت تو و فردانیت تو ... ) و یا ( الها معبودا ملکا ، حمد و ثنا سزاوار تست چه که از مشتی تُراب خلق را خلق فرمودی و گوهر بینش و دانش عطا نمودی ... ) و بسیاری دیگر.

جناب دکتر کلهر آنچه را در ذهن خود پرورانیده اند بر زبان می آورند و می فرمایند: جناب بها فرموده من خودم خدا هستم بنابراین نتیجه می گیرند بهائیان خدا را کتمان می نمایند زیرا بهاءالله فرموده من خودم خدا هستم. خطاب بنده به آقای کلهُر است که مدعی تحصیلات عالیه علوم سیاسی از دانشگاه هستند.

دوست همزبان من ، شما هم که حرف های ملا ها را تکرار و بر آن صحه می گذارید و بعنوان توپ برنده در زمین ، حقایق را تحریف و تکرار می کنید. قدری بیشتر تعمق بفرمائید و بازی با کلمات را بر اساس شیوه تعصٌب کنار بگذارید . تا دیدگاه جنابعالی تنها یک منظر را نظاره می نماید همین است که بتوانید مکنونات فکری خودتان را از بلندگوئی بگسترانید . لطفاً یک بار دیگر شواهد موجود و تعریف شده را مرور فرمائید.

در کتاب مستطاب اقدس می فرمایند:

« یا ملأ الانشاء اسمعوا نداَء مالک الاَسماء انٌه یُنادیکم من شطر سِجنه الاعظم انه لا اله الاٌ انا المُقتدر المُتِکبٌر المُتِسَخُر المُتِعالی العَلیم الحَکیم. انه لا اله الا هوالمقتدر علی العامین . لو یشاء یأخذ العالم بِکلمة من عِنده ... » نقل به مضمون:

" ای مردم روی زمین بشنوید ندای خداوندی را که صاحب اختیار مردم است.اسماء جمع اسم است و هر فردی از افراد بشر به منزله اسمی از اسماء الله است. یعنی همانطور که اسم بر مسٌمی دلالت می کند ، وجود هر فردی از افراد دلالت می کند بر وجود و هستی خالق او که حق جلٌ جلاله باشد. لهذا مالک اسماء یعنی خداوند مردم « انه ینادیکم من شطر سجنه » ای مردم « خداوند ، شما را ندا می کند از زندان اعظم عکٌا باشد می فرماید: « لا اله الا انا المقتدر المتکبٌر المتسٌخر المتعالی العلیم الحکیم » من خداوندی هستم که مقتدرم ، توانا هستم ، متکبٌرم یعنی بر همه ممکنات غلبه دارم ، متسٌخرم یعنی زمام امور همه در دست من است و متعالی هستم به درجه ای که افکار و عقول بشر به ساحت قدس من راه ندارد. علیم هستم ، دانا هستم و حکیم . و باز می فرماید: « لا اله الا هو المقتدر علی العالمین » نیست خدائی مگر او که مقتدر است بر اهل عالم . در اینجا در یک آیه فرمودند ( انا المقتدر المتکبر) و در آیه دوٌم می فرمایند « هو المقتدر علی العالمین » تفاوت این دو لحن اشاره به آن است که مظهر امرالله جانشین ذات غیب است. چه به او ضمیر ( انا ) یعنی من ، گفته بشود چه ضمیر ( هُوَ ) یعنی او هر دو به حقیقت واحده راجع است. « لو یشاء یأخذ العالم بکلمتة من عنده » اگر خدا بخواهد ، جمیع عالم را به یک کلمه تسخیر می کند ... ( تقریرات در باره کتاب مستطاب اقدس )

ایضاً " مقصود از بحر اسماء و صفات ، مظهر مقدس امرالله ( پیام آو ) است که مظهر اسماء حسنی و صفات علیای الهی است. یعنی مظهر مقدس امرالله ( پیام آور ) محل تجلٌی و ظهور جمیع اسماء و صفات خداوند است که چون به نظر حقیقت بین در او بنگری اسماء و صفات حیٌ قیٌوم مانند امواج خروشان از بحر وجود مظهر امرالله پیاپی بنظر می رسد و آشکار می گردد که آن وجود مسعود جامع جمیع اسماء و صفات الهیه است و مصداق کامل « اَیٌامَاً تَدعو قَلًهُ الاسماء الحُسنی ... » است که روشن و نورانی است و از پرتو خود جهان را روشن و جهانیان را بهره مند می سازد و عارف کامل تجلٌی ذات ( توجه فرمائید: تجلی ذات ، نه عین ذات. معنی تجلٌی ذات در مفهوم لغوی به معنای = تابش انوار حقٌ تعالی ) و صفات و اسماء حضرت حق تعالی را واضح و آشکار به عین بصیرت، دو مظهر مقدس مشاهده می کند ، قلبش را محلِ تجلٌی ذات می بیند. ( قاموس ایقان )

نمی دانم جناب دکتر کلهٌر اصولاً حدیث نبوی را قبول دارند اگر پاسخ مثبت است چند تا حدیث را قبول دارند چون در همین عنوان می فرمایند هر چه در قرآن نباشد مقبول نیست. اما می گوئیم در حدیث آمده است که پیامبر عظیم الشأن اسلام فرمود: « لنا مع الله حالات. نحن فيها هو و هو نحن. و هو هو و نحن نحن » نقل به مضمون: براي ما ( ما جمع است خطاب همه پیام آوران ، پيامبران ) با خداوند حالاتي است . ما در او( او = خدا)هستيم و او( او = خدا ) در ما . در حالي كه او ، اوست و ما ، ما...

از انجیل شریف هم فوقاً موارد مشابهی بیان شد که تکرار جایز دیده نمی شود

و همچنین تکرار اینکه:

 در قران کریم سوره انفال آيه 17 مي فرمايند:« و ما رميت اذ رميت ولكن الله رمي » يعني: و چون تير انداختي ، تو نبودي كه تير انداختي بلكه خدا بود كه تير انداخت . و يا در سوره الفتح آيه 10 مي فرمايند“ ان اللذين يبايعونك انما يبايعون الله ، يد الله فوق ايديهم “ يعني بيگمان كساني كه با تو بيعت مي كنند در واقع با خدا بيعت مي كنند.دست خدا بالا تر از دست شما است.

 

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 22:45 |

ديانت بهائي ومسئله اسرائيل

 

 

 

 

 

اين نوشته پاسخي است به مقالاتي كه درسالهاي اخيردررسانه هاي صوتي، تصويري ونوشتاري ايران(نظيرسلسله گفتارهاي آقاي عبدلله شهبازي درروزنامه كيهان)، منتشرشده ومي شودودر آنها، ديانت بهائي همكاروهمراه صهيونيزم واسرائيل، معرفي مي گردد.

الف)ديانت بهائي ومسئله اسرائيل

دراواسط قرن نوزدهم ميلادي كه يكي ازتاريكترين دوران حيات كشورايران سپري مي شد؛ دونفس مقدس، به طورپياپي، براي نجات ايران بلكه تمامي جهان، قيام نمودندوبه فوريت هدف حملات بي امان علماي اسلام وبه تبع آن حاكمان وقت وعوام الناس قرارگرفتند. سيد علي محمدباب، مؤسس ديانت بابي، درتبريزهدف جوخه آتش قرارگرفت وبهاءالله مؤسس ديانت بهائي، پس ازاسارت و مسجونيت درسياهچال مخوف طهران، به فرمان ناصرالدين شاه ازايران اخراج وبه عراق عرب واردوازآنجاباتدبيرمشترك سلطان ايران وخليفه عثماني به استامبول وسپس به عكاتبعيدشدوتاآخرحيات، درآنجابسربردوازهمانجا به ملوك ارض وخليفه اسلام وملوك مسيحيه وناپلئون سوم وشاه ايران وصدراعظم عثماني ووكلاي سلطان ومشايخ ومشاهيرزمان، خطابات شديده صادروآنان رابه اجراي عدل ودادومراعات حال وحقوق مردم انذارنمود.اماافسوس وصدافسوس كه اين ظهورجديددرموطن اصلي خودمجهول ماندوبه تدريج انواع سوء تعبيرات درباره اعتقادات واهداف واعمال پيروان آن رواج يافت.

 

 

بهائيان به آفريدگاريكتا ايمان دارندودراثبات وجودخدااقامه ادله وبراهين مي كنند؛ به وجودروح وبقاي آن بعدازمرگ معتقدندوبانمازوروزه ونيايش دمسازندوتلاوت ادعيه ومناجات ورازونيازباغني متعال راازفرائض يوميه خودمي شمارند.

بهائيان عضوهيچ حزب وگروه سياسي نمي شوندوازترويج وتبليغ هرگونه خط مشي سياسي دورمي مانندوخودراازقبول وزارت وسفارت ونمایندگي مجالس قانونگذاري ونظايرآن، معذورمي دانند؛ تاانجاكه نيل به چنين مقاماتي مي تواندازعلائم عدم انتساب اشخاص به ديانت بهائي باشدوالبته اين، به آن معنا نيست كه بهائيان تارك دنيا بوده، به زندگي جسماني وانساني بي اعتناونسبت به مصالح مملكت خودبي تفاوت مي باشند. انان به فداكاري ماموربوده، خاك ايران راتقديس مي نمايندوزيارتگاه بهائيان عالم مي شمارند؛ كساني كه درصورت امكان ازاقصي نقاط دنيا به زيارت آن مي شتابندوآرزوي دل وجانشان اين است كه اين خاك مينونشان معمورترين ممالك وداراي محترم ترين حكومات گردد. به صريح بيان عبدالبهاء پسرارشدو جانشين بهاء الله، همه چيزرامي شودتحمل نمود؛ مگرخيانت به وطن را. حب وطن فريضه ووظيفه بهائيان است كه ازايمان آنان مايه مي گيرد؛ امادرعين حال افتخارخودراتنهادرحب وطن نمي دانند؛ بلكه نظربراوج داشته، حب عالم رابه دل دارند.

ديانت بهائي جزء اديان مستقله محسوب است؛ اما حقانيت جميع انبياء راتصديق وتمام كتب آسماني واديان الهي راتجليل وتكريم مي نمايد. رسول اكرم رادرمقام سيدالمرسلين مي شناسدوبه تقديس مي ستايدوازاين بابت دربين اديان جهان تنها ديانتي است كه مصدق ديانت اسلام بوده، قبول حقانيت آنرالازمه اعتقاد به ديانت بهائي مي داند وآشنائي باقرآن وتاريخ اسلام را، درمدارس بهائي در سراسرعالم، علي الخصوص دراروپا وآمريكا، ‌جزء مواداصلي دروس مقررمي دارد.

بهائيان ايران ازتهمت مخالفت بااسلام كه برخي ، مغرضانه به آنان مي بندند؛ سخت شاكيندوآنرامنصفانه نمي دانند. مضمون يكي ازدعاهاي آنها چنين است؛ پروردگاراشهادت مي دهم به آنچه كه انبياء واصفياء توشهادت دادندوازتو مي خواهم كه شفاعت سيدرسولان الهي( رسول اكرم) راشامل حال من قرارفرمائي....؛ كه نمونه بارزي ازاعتقادبهائيان نسبت به پيامبراسلام مي باشد. دربين آثاربهائي زيارتنامه اي مخصوص سيدالشهداء موجوداست(1)ونيزعبدالبهاء دراسفارخودبه اروپاوآمريكا، شجاعانه، اقدام به معرفي حقيقت اسلام دركنيسه هاي يهوديان وكليساهاي مسيحيان نمود(2). شگفت اينكه گروهي هم ديانت بهائي راموردسرزنش وعتاب قرارمي دهندكه چراازاسلام دفاع مي كندودرپاره اي مواقع آنراحتي تنهانقطه ضعف بهائيان مي دانند. آنچه مسلم است اين است كه بهائيان اسلام رابعنون يك ديانت الهي ( همانندديگراديان بزرگ) تاييدوتصديق مي نمايند؛ امامعتقدندكه درجهان امروزتغييراتي كلي حاصل شده كه بكارگيري آموزه هاي جديدومطابق زمانه راايجاب مي نمايد. ديانت بهائي مصدق ديانت اسلام است؛ امادرتمامي زمينه هاي اساسي زندگي تعاليم واحكام مختص خودراداردوبراي حل معضلات مختلف جهان امروز، راهكارهاي كاملاجديدوكارآمدي دراختيارداردكه درموردبسياري ازآنها، ديانت اسلام اصولانظريه اي مطرح نكرده است.

به تبع تهمت مخالفت وضديت بااسلام، درطي ساليان گذشته تلاش وسيعي صورت گرفته تابهائيان رابه نحوي ازانحاء، بادولت اسرائيل همكاروهمدست نشان دهندتابه لطف آن، بتوانندآنان راصهيونيست بخوانند. اتهامات وارده دراين زمينه بسياراست كه ذيلا به اختصارچندموردازآنهارابررسي مي كنيم :

1.    بهائيان بادولت اسرائيل ارتباطات سياسي دارند

ظاهرامبناي اين اتهام استقرارمركزاداري ديانت بهائي دركشوراسرائيل مي باشد. همانطوركه قبلاذكرشد، تبعيدبهاء الله به عكا نه به ميل ايشان، كه به حكم سلاطين جابرزمان صورت پذيرفت. عكاوحيفادومركزمهم بهائيان، درآن زمان درحوزه خلافت اسلامي عثماني قرارداشت و56 سال بعدازدرگذشت بهاء الله و27 سال پس ازوفات عبدالبهاء، درمحدوده كشوري تازه تاسيس به نام اسر ائيل، واقع گرديد. اين سرزمين ازقديم الايام موردتقديس پيروان اديان مختلف بوده است؛ محل معبدمقدس يهوديان ومكان تولدوبعثت وعروج عيسي مسيح ومقرقبله اول اسلام ومسيرمعراج رسول اكرم واقع شده؛ لهذاموردتوجه يهوديان، مسيحيان ومسلمانان مي باشد. علت توجه بهائيان به آن ديارنيزاين است كه مدفن باب وبهاء الله وعبدالبهاء درآنجا قرارداردواين نه به ميل خودايشان وبه زعم عده اي، طبق يك نقشه حساب شده بوده ؛ بلكه به حكم اجباروبه اراده دولت ايران وبه دستورخلافت عثماني، متجاوزاز80 سال قبل ازتشكيل دولت اسرائيل، صورت پذيرفته است.

اگراين امردليل برارتباط سياسي بهائيان بادولت اسرائيل مي باشد، چگونه ارتباط مسيحيان يامسلمانان رابادولت اسرائيل مي تون انكارنمود؟ نجف اشرف مدفن اميرالمؤمنين است وشيعيان جهان به آن توجه دارندوشهرمدينه محل دفن رسول اكرم است وبه اين واسطه درنزداهل اسلام ازجميع اقطارعالم، مقدس مي باشد؛ اما اين امر به معناي ارتباط شيعيان باحكومت عراق ياعربستان نيست. هم چنين ارسال خيرات ووجوه نقدي وغيرنقدي مسلمين براي مراقبت وتعميرات اين اماكن متبركه رانبايدبه عنوان كمك به حكومت عراق ياعربستان به حساب آورد. بهائيان نيزازاين قاعده مستثني نيستند. ازاين گذشته ممكن نيست مؤسسه اداري وروحاني يك جامعه دركشوري واقع شود؛ اما براي حفظ حقوق مادي ومعنوي خودبامقامات آن كشورمرتبط نشود. يك فردمسلمان شيعه ، ماداميكه دركشورخودساكن است ونيازي به ارتباط بامقامات عربستان ياعراق ياسوريه نداردمي تواندازآن هامتنفروبيزارباشد؛ اما چون قصدزيارت كربلايامكه رانمايد، خواه ناخواه، مستقيم ياباواسطه، بايدبامقامات رسمي آن دولتهاارتباط برقراركندوبديهي است اين ارتباط امري مرموزوغيرعادي تلقي نمي گردد. 

2. دولت اسرائيل ازاماكن مذهبي بهائيان ماليات نمي گيردوبراي ورودمصالح ساختماني آنان گمرك اخذنمي كند.

درتمام نقاط دنيااماكن رسمي مذهبي ازپرداخت رسومات دولتي معاف هستندواين لطفي نيست كه دولت اسرائيل بطوراخص، درباره بهائيان انجام داده باشد؛ كه عينادرباره اماكن مقدسه مسلمانان ومسيحيان نيزوضع برهمین منوال است.

3.    پيشگوئي عبدالبهاء درباره عزت يهود.

دركتب بهائيان ازعبدالبهاء نقل شده است كه: " اينجافلسطين است؛ اراضي مقدسه است؛ عن قريب قوم يهود به اين اراضي بازگشت خواهندنمود؛ تمام اين اراضي باير، آبادودايرخواهدشد...تمام پراكندگان يهودجمع مي شوندواين اراضي مركزصنايع وبدايع خواهدشد."

واضح است كه پيشگوئي ايشان درموردتجمع قوم يهوددراراضي مقدسه، به معني دخالت ايشان درتحقق آن نيست. همه مامي دانيم كه فرداخورشيدطلوع مي كند؛ آيااين بدان معني است كه درآن نقشي داريم؟ رسول اكرم به كرات پيشگوئي هائي فومودند؛ ازجمله شكست لشكرروم ازايرانيان وغلبه مجددآنها. آياارتباط سياسي خاصي بين ايشان وكشورروم برقراربوده است؟ بهاء الله هم به صراحت سقوط ناپلئون وخليفه عثماني ووزرايش وبسياري وقايع مهمه ديگرراازقبل پيش بيني فرمودكه اگرجاي تحسين وتمجيدنداشته باشد( كه البته دارد)، حداقل محلي براي بدگماني وسوء ظن نيزباقي نمي گذارد. ازاينهاگذشته، عبدالبهاء عين همين پيشگوئي رادرموردايران هم بيان كرده است؛ آنجاكه مي گويد: " مستقبل(آينده) ايران درنهايت شكوه وعظمت است... حكومت ايران محترم ترين حكومات عالم مي شود."

ب) اتهام شركت بهائيان درتحقق دولت يهوددرفلسطين 

به كيفيت استقرارديانت بهائي دراسرائيل قبلااشاره شد. درسال 1947 تشكيل دولت اسرائيل، زيرنظر سازمان ملل متحدوتوسط كميسيون مخصوصي آخرين مراحل خودرامي گذراند. شوقي رباني ، جانشين عبدالبهاء كه درآن زمان تنهامرجع رسمي امورديانت بهائي درعالم بود؛ ‌نامه اي رسمي خطاب به رئيس كميسيون مربوطه فرستادكه گوياي نظريات رسمي ديانت بهائي درباره تحولات فلسطين بود(3). دراين نامه آمده است كه موقعيت بهائيان درفلسطين منحصربفرداست؛ زيراگرچه اورشليم مركرروحاني عالم مسيحيت هم هست؛ اما مركزاداري كليساي روم ياديگرشعب ديانت عيسوي نيست ونيزاگرچه اين شهرمحل استقراريكي ازمقدسترين مقامات اسلامي مي باشد؛ امااعتاب متبركه ديانت اسلام ومحل انجام دادن فرائض مهم مذهبي آن، نه دراورشليم كه دركشورعربستان واقع است؛ نيزدرست است كه بقاياي معبدمقدس يهوديان دراورشليم قرارداردودرگذشته حول آن ، مؤسسات مذهبي واداري آنان قرارداشته وازاين جهت قابل قياس باديانت بهائي مي باشد؛ اما خاك فلسطين نه تنها مدفن سه شخصيت اصلي مذهبي ديانت بهائي ومحل توجه وزيارت بهائيان جهان است؛ بلكه مقردائمي نظم اداري اين ديانت نيزمي باشد؛ لذا تعلق خاطروحقوق بهائيان به اين منطقه ازجهان ، نسبت به ديگراديان، به مراتب بيشتراست.

ايشان درادامه اين سندمهم ذكرمي كنندكه مقصدومرام بهائيان، استقرارصلح عمومي درجهان وبسط عدالت درجميع شئون جامعه انساني ازجمله درامورسياسي است. بهائيان نسبت به هيچ يك ازدوگروه يهوديان ومسلمانان تعصبي ندارندوبسيارمايل بل مشتاقندكه درجهت منافع مشترك خودآنهاونيزصرفه وصلاح كشورهايشان، ميان آنها صلح وآشتي برقرارگردد. اما درتصميماتي كه نسبت به آينده فلسطين اتخاذ مي شود، مطلبي كه براي بهائيان اهميت دارد اين است كه هرشخصي حكومت حيفاوعكارادبدست مي گيرد؛ به اين نكته واقف باشدكه مركزاداري وروحاني ديانت جهاني بهائي دراين منطقه قرارداردولازم است استقلال آن واختياراداره اموربين المللي آن به وسيله اين مركزوهمچنين حق بهائيان عموم كشورها درمسافرت به اين منطقه براي زيارت اماكن متبركه خود، باهمان امتيازاتي كه دراين خصوص يهوديان ومسلمانان ومسيحيان براي زيارت بيت المقدس دارند؛ رسما شناخته وبراي هميشه محافظت ورعايت گردد.

   مندرجات نامه فوق كه بطوررسمي ازطرف مرجع قانوني ديانت بهائي به مرجع رسمي رسيدگي به امورفلسطين، درحساس ترين زمان براي تشكيل دولت اسرائيل، تحويل گرديد؛ بخوبي بيانگرموضع ديانت بهائي درموردفلسطين مي باشدوهيچ نوع جانب داري ازدولت اسرائيل ويهوديان ياضديت بامسلمانان ازآن استنتاج نمي شود. ازاين گذشته ، تعدادقليل بهائيان درآن زمان، فاقدهرنوع توانائي سياسي، اقتصادي، وتكنولوژيك بودندكه به پشتوانه آنها بتوانندبه اينگونه امورعظيمه؛ يعني دخالت درتشكيل يك دولت مبادرت ورزندوبديهي است جامعه اي فاقدچنين امكانات، چندان به كارقدرتهاي بزرگ نمي آيد؛ مضاف برآن، بهائيان ازلحاظ اعتقادي نيزازاقدام به اين امور، بلكه حتي تفكرراجع به آن، منع شده اندوانگيزه اي براي آن ندارند. اما كساني كه اين نوع اتهامات راعليه ديانت بهائي مطرح مي كنند؛ اغلب به ارائه اسنادوشواهدي ضعيف كه فاقدارزش علمي است، مبادرت مي ورزند؛ مانندموردزيركه شخصي دريكي ازروزنامه هاي رسمي ايران مطرح كرده است :

" بهائيان درتحقق استراتژي تاسيس دولت يهوددرفلسطين كه ازدهه هاي 1870و 1880ميلادي آغازشده، بطورجدي مشاركت كردندواين تعلق دراسنادايشان بازتاب يافت."(4)

اين نفوس، به عنوان سندي براي اثبات اين اتهام عظيم، اين امرراكافي مي دانندكه مسترروچلدتصويري ازعبدالبهاء كشيده وازايشان خواسته است كه چندكلمه درزيرآن نقاشي، به رسم يادبودبنويسند(5)؛ كاري كه درواقع به معناي امضاي زيرنقاشي مربوطه بوده است. حال چگونه مي توان امضاء ذيل يك نقاشي يادگاري رادليل كافي برمشاركت جدي درطرح استقراردولت يهوددرفلسطين دانست؟ آنهم درحاليكه عبدالبهاء ازلحاظ علم واخلاق واحاطه به متون مقدسه يهوديان ومسيحيان ومسلمانان زبانزدهمه بودند؛ ازجمله ادواردبراون مستشرق شهيرانگليسي باآنكه نسبت به ديانت بهائي نظرمساعدي نداشت؛ مع ذالك، ازروي انصاف، درموردعبدالبهاء مي گويد:" احدي ازنفوسي كه ايشان راديده اندنمي توانددرموردعظمت وقدرت اين شخص ادني ترديدي به خودراه دهد."

چنين ارزيابي ازشخصيت ايشان، موردنظربسياري ازمعاصران شرقي وغربي، ازقبيل محمدعبده، پروفسوروامبري وپروفسورفورل نيزمي باشدودرمراسم تشييع جنازه ايشان، شخصيتهاي مهم سه ديانت( اسلام، مسيحيت ويهود)، حاكم فلسطين، دولتمردان، سران جوامع اسلامي، روحانيون كليساهاي كاتوليك رومي، ارتدكس، يوناني وانگليسي، خاخامهاي جوامع يهودي، مشاهيرفلسطين وجمع زيادي ازمردم عادي وفقراي عكاوحيفا كه همواره ازمحبتهاي انسان دوستانه ايشان برخورداربودند، شركت داشتندوسخنان مفتي حيفا واسقف كليساي ارتدكس يوناني وعلماي اسلام وديگرنويسندگان، همراه باشرح مختصرحيات ايشان، درروزنامه هاي معتبرزمان چاپ شد. بنابراين، اينكه ازچنين شخصيت عظيم مذهبي وعلمي وفرهنگي تصويري فراهم آيدوازايشان خواسته شود به رسم يادگار، زيرآن چندكلمه بنويسند؛ امرغريب ودورازذهني نيست.

مآخذ :

1-     زيارتنامه سيدالشهداء، مجموعه الواح مباركه چاپ مصر، صفحات 202-211.

2-     خطابات عبدالبهاء.

3-     مجله بهائي نيوز، سپتامبر 1948 ميلادي.

4-     روزنامه جام جم، 16/5/1382 ، عبدالله شهبازي.

5-     مقدمه مقاله شخصي سياح، صص 30-40.

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 22:43 |

خاتميت، وبای عامّ دينی
يکی از مسايل مھمی که ھميشه در ميان پيروان اديان گذشته مورد بحث و گفتگو و علّت عدم پذيرش و قبول پيامبران در ھنگام ظھور ھر يک از آنان بوده است ، موضوع خاتميّت است .
بدين معنی که پيروان ھر دينی دين خود را آخرين دين و پيامبرخويش را آخرين پيامبر و قوانينش را پسنديده ترين قوانين و سرانجام کتابش را آخرين کتاب و نزول وحی الھی می پندارند .
با آنکه باران بخشش پروردگار ھيچگاه از ريزش باز نماند و نسيم عنايت کردگار ھيچ ھنگام از وزش باز نايستد و آفتاب رحمت آفريدگار ھرگز از تابش باز نيفتد . ايزد مھربان بندگان خويش را بخود رھا نکند و يزدان پاک از بيان پند و اندرز به آدميان عھد و پيمان نشکند . زيرا اين دوراز داد و دھش آفريننده آفرينش است. از اين رو راھنمايی او ھميشگی و راھبريش سرمدی و لطف و عنايتش ابدی است .
حضرت بھاءللهّ ميفرمايد : " در عالم ملک و ملکوت بايد کينونت وحقيقتی ظاھر گردد که واسطهء فيض کلّيّه مظھر اسم الوھيّت و ربوبيّت باشد تا جميع ناس در ظلّ تربيت آن آفتاب حقيقت تربيت گردند ... اينست که در جميع اعھاد و ازمان انبياء و اولياء با قوّت  ربّانی و قدرت صمدانی در ميان ناس ظاھر گشته و عقل سليم ھرگز راضی نشودکه نظر به بعضی کلمات که معانی آن را ادراک ننموده ، اين باب ھدايت را مسدود انگارد و از برای اين شموس و انوار ابتدا و انتھائي تعقّل نمايد . زيرا فيضی اعظم از اين فيض کلّيّه نبوده و رحمتی اکبر از اين رحمت منبسطه الھيّه نخواھد بود . "
در قرآن می فرمايد :
"
و لقد جائکم يوسف من قبل بالبيّنات . فما زلتم فی شکّ ممّا جاءکم به ، حتّی اذا ھلک قلتم : لن يبعث للهّ من بعده رسولا .
کذلک يضلّ للهّ من ھو مسرف مرتاب . " يعنی : و در گذشته يوسف با دلايل بسوی شما آمد و شماپيوسته از آنچه که برايتان آورده بود در شکّ بوديد .ھنگامي که درگذشت ، گفتيد : خداوند پس از او پيامبری را برنخواھد انگيخت . خداوند کسی را که نادان و شکّاک است اينچنين گمراه می نمايد . "
ابوالفضائل در کتاب فرائد می گويد :" آيا يھود در زمان ظھور حضرت عيسی بھمين اجماع در ردّ آن حضرت متمسّک نشدند ؟ و آيا مجوس در ردّ سه شارع اعظم موسی و عيسی و رسول للهّ عليھم السّلام بھمين اجماع تمسّک نجستند ؟ و آيا نصاری دين خودرا آخرين اديان و شريعت خود را آخرين ورق کتاب تشريع ندانستند ؟ ..." بلی شک نيست که اين وبای عام دينی ) که دين ما ھرگزتغيير نخواھد کرد و شريعت ما ھرگز نسخ نخواھد شد ( اھالی جميع مذاھب را احاطه نموده و اين سُبات عميق و کابوس ثقيل کافّه امم و قبائل را فرو گرفته است . "
حضرت عبدالبھاء در اين باره می فرمايد :" اساس اديان الھيّه يکی است و مقصد امم و مذاھب عالم مقصد واحد . زيرا جميع معتقد به وحدانيّت الھی ھستند و واسطه ھا را بين خلق و خالق لازم می د انند . نھايت اينست که اسرائيليان آخر واسطه را حضرت موسی می گويند ومسيحيان حضرت عيسی و مسلمانان حضرت محمّد رسول للهّ و فارسيان حضرت زردشت . ولی اختلافشان بر سر اسم است .اگر اسم را از ميان برداری جميع می بينند که مقصدشان مقصد واحد بوده و ھر شريعتی در عصر و زمان خود کامل و تجدّد آئين يزدان و ظھور مظھر فيوضات رحمان در ھر کوری لازم وواجب . اين است که اھل حقيقت و معنی پی به اسرار الھی بردند و از رموز کتاب واقف شدند و حقّ را مختار و فيوضات او را غير محدود و ابواب رحمتش را غير مسدود دانستند .به جميع انبياء مؤمن شدند و " لانفرّق بين احد من رسله" گفتند . اما اھل صورت و مجاز به تقاليد تمسّک جستند و به اوھام افتادند . متشابھات آيات را وسيله انکار امر ربّ الب يّنات نمودند . "
 
خاتميت در آئين يھود
يھوديان آيات زير از کتاب مقدّس خويش را دليل ھميشگی بودن شريعت حضرت موسی و احکام او دانسته و نسخ آنرا ناممکن    می پندارند :
"
پس بنی اسرائيل سبت را نگاه بدارند نسلاً بعد نسل. سبت را بعھد ابدی مرعی دارند. اين در ميان من و بنی اسرائيل آيتی ابدی است ." نيز :
"
کارھای دستھايش راستی و انصاف است و جميع فرايض وی امين . آنھا پايدار است تا ابد الآباد
ھمچنين :
شريعت ترا دائماً نگاه خواھم داشت تا ابد الآباد .
 
خاتميت در آئين مسيح
عيسويان آيات زير از کتاب " عھد جديد " را برای اثبات ابدی بودن ديانت حضرت عيسی و نسخ نشدن احکام انجيل و نيامدن پيامبری جديد شاھد و گواه می آورند :
"
آسمان و زمين زايل خواھد شد ليکن سخنان من ھرگز زايل نخواھد شد . " نيز :
"
تعجب ميکنم که بدين زودی از آن کس که شما را به فيض مسيح خوانده است بر می گرديد بسوی انجيلی ديگر که انجيل ديگر نيست . لکن بعضی ھستند که شما را مضطرب می سازند و ميخو اھند انجيل را تبديل نمايند . بلکه ھرگاه ما ھم يا فرشته ای از آسمان انجيلی غير از آنکه ما بآن بشارت داديم به شما رساند اناتيما باد ( ملعون باد)
چنانکه پيش گفتيم الآن ھم باز می گويم اگر کسی انجيلی غير از آنکه پذيرفتيد بياورد اناتيما باد .
ھمچنين :
"
و اما شما آنچه از ابتدا شنيديد در شما ثابت بماند .زيرا اگر آنچه از اوّل شنيديد در شما ثابت بماند شما نيزدر پسر و در پدر ثابت خواھيد ماند و اين است آن وعده ای که او بما داده است يعنی حيات جاودانی . و اين را به شما نوشتم در باره آنانيکه شما را گمراه میکنند . و اما در شما آن مسح که از او يافته ايد ثابت است و حاجت نداريد که کسی شما را تعليم دھد . بلکه چنانکه خودآن مسح شما را از ھمه چيز تعليم ميدھد و حقّ است و دروغ نيست . پس بطوری که شما را تعليم داد در او ثابت می مانيد .
 
خاتميت در آئين اسلام - قيامت
مسلمانان بر پايه آياتی از قرآن و رواياتی چند از رسول اکرم آئين اسلام را آخرين آئين و پيامبر اسلام را آخرين پيامبر الھی بر می شمرند . و آن عبارت است از :
"
ما کان محمّد ابا احدٍ من رجالکم و لکن رسول للهّ و خاتم النّبيّين . و کان للهّ بکلّ شیءٍ عليما . " - يعنی : محمّد پدر ھيچيک از مردان شما نبوده بلکه فرستاده خدا و خاتم انبيا است و خداوند از ھمه چيز آگاه است . "
نيز :
"
يا علی ! انت منّی بمنزلة ھرون من موسی الّا انّه لانبيّ بعدی . " - يعنی : ای علی تو و من مانند ھارون (  برادر موسی ) و موسی ھستيم ، جز اينکه پس از من نبيّ نخواھد بود .
ھمچنين :" لا کتاب بعد کتابی و لا شريعة بعد شريعتی الی يوم القيامة ." - يعنی: کتابی پس از کتاب من و آئينی بعد از آئين من تا روز رستاخيز نخواھد بود .
نيز :" اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتی و رضيت لکم الاسلام دينا." - يعنی: امروز دين را برايتان کامل گردانيدم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را دينی برای شما برگزيدم . "
ھمچنين:" و من يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و ھو فی الاخرة من الخاسرين." - يعنی: و کسی که جز اسلام دينی را خواھد ، ھرگز از وی پذيرفته نشود و در روز پسين از زيانکاران شمرده گردد."
اثبات خاتميت در آيين يھود:
ارميای نبيّ در کتاب خود می گويد : " خداوند می گويد اينک من فرستاده تمامی قبايل شمال را با بنده خود نبوکد رصَّر " پادشاه بابل گرفته ايشان را بر اين زمين و برساکنانش و برھمهء امتھائی که به اطراف آن می باشند خواھم آورد و آنھا را بالکلّ ھلاک کرده دھشت و مسخره و خرابی ابدی خواھم ساخت و از ميان ايشان آواز شادمانی و آواز خوشی و صدای داماد و صدای عروس و صدای آسيا و روشنايی چراغ را نابود خواھم گردانيد و تمامی اين زمين خراب و ويران خواھد شد و اين قومھا ھفتاد سال پادشاه بابل را بندگی خواھند نمود . و خداوند می گويدکه بعد از انقضای ھفتاد سال من بر پادشاه بابل و برآن امّت و بر زمين کلدانيان عقوبت گناه ايشان را خواھم رسانيد و آنرا به خرابی ابدی مبدل خواھم ساخت . "
در سال ٥٨٧ پيش از ميلاد بختنصّر پادشاه بابل بيت المقدّس را ويران و گروه بيشماری از يھوديان را اسير وبه بابل گسيل داد . و کورش بزرگ شاھنشاه ايران در سال ٥٣٩ ق . م . نبونيد پادشاه بابل را شکست دادو بابل را تسخير نمود و اسيران يھودی را آزاد ساخت و در سال ٥٣٦ ق . م . نخستين فرمان تعمير و ساختمان بيت المقدّس را صادر کرد .از آنچه گذشت روشن گرديد که اين " دھشت و خرابی ابدی " از ھنگام حمله بختنصّر در سال ٥٨٧ ق . م .تا شکست نبونيد و نجات اسرائيليان بدست کورش بزرگ در سال ٥٣٩ ق . م . و سرانجام جشن اتمام ساختمان معبد در اورشليم در زمان داريوش اوّل بسال ٥١٧ ق . م .بطول انجاميده است . پس اين ابديت زمانی محدود و نسبی بوده آنچنانکه خود ارميای نبيّ نيز در گفتارخويش مدت آنرا ھفتاد سال پيش بينی نموده است.
ھمچنين اشعيای نبيّ در کتاب خود می گويد :
"
من او ( کورش بزرگ ) را بعدالت برانگيختم و تمامی راھھايش را راست خواھم ساخت . شھر مرا بنا کرده اسيران مرا آزاد خواھد نمود ... جميع ايشان ( مقصود دشمنان اسرائيل است ) خجل و رسوا خواھند شد و آنانيکه بتھا می سازند با ھم به رسوايی خواھند رفت . اما اسرائيل به نجات جاودانی از خداوند ناجی خواھند شد و تا ابد الآباد خجل و رسوا نخواھند گرديد . "
چنانکه می د انيم تيطوس فرزند امپراتور روم و سردار سپاه او در سال ٧٠ م . اورشليم را ويران و ھيکل مقدّس يھود را سوزاند و قوم اسرائيل را آواره و پراکنده ساخت و گروه بيشماری از آنان را نيز سربازان رومی اسير نموده و به بندگی فروختند . از اينرو مدت اين " نجات جاودانی " و " تا ابد الآباد خجل و رسوا نخواھند شد " ، از ھنگام آزادی اسرائيليان بدست کورش بزرگ در سال ٥٣٩ ق . م . تا حمله تيطوس و خرابی بيت المقدّس و پريشانی قوم يھود بسال ٧٠ م . بوده که بيش از ٦٠٩ سال بطول نيانجاميده است .با شرح بالا معلوم شد که مقصود از " ابدی نگاھداشتن سبت " و " پايدار بودن فرايض تا ابد الآباد " و " نگاھداری شريعت تا ابد الآباد " اين نيست که فيوضات الھی و بخششھای يزدانی برای ھميشه از ريزش و فيضان باز مانده و شريعتی جديد با قوانينی نوين از سوی خداوند به افراد انسانی داده نخواھد شد، بلکه منظور اينست که شريعت موسوی برای مدت زمانی طولانی دوام خواھد داشت . چنانکه در تورات نيز ظھور آئينی نوين و آمدن پيامبری جديد به خاندان اسرائيل وعده داده شده است آنجا که می فرمايد : " خداوند می گويد اينک ا يّامی می آيد که با خاندان اسرائيل و خاندان يھوداعھد تازه ای خواھم بست . نه مثل آن عھدی که با پدران ايشان بستم در روزی که ايشان را دستگيری نمودم تا اززمين مصر بيرون آورم . زيرا که ايشان عھد مرا شکستند با آنکه خداوند می گويد من شوھر ايشان بودم . اماخداوند می گويد اينست عھدی که بعد از اين ايّام باخاندان اسرائيل خواھم بست . شريعت خود را در باطن ايشان خواھم نھاد و آنرا بر دل ايشان خواھم نوشت و من خدای ايشان خواھم بود و ايشان قوم من خواھند بود ."
نيز می فرمايد : " يھوه خدايت نبيّی را از ميان تواز برادرانت مثل من برای تو مبعوث خواھد گردانيد . او رابشنويد ... و خداوند به من گفت : آنچه گفتند نيکوگفتند . نبيّی را برای ايشان از ميان برادران ايشان مثل تومبعوث خواھم کرد و کلام خود را به دھانش خواھم گذاشت و ھرآنچه باو امر فرمايم به ايشان خواھد گفت و ھرکسی کھ سخنان مرا که او باسم من گويد نشنود من از او مطالبه خواھم کرد . " اگر چنين پنداشته شود که مقصد از اين نبيّ ،يکی از انبيای بنی اسرائيل است ، آشکار است که تاچه اندازه مرغ پندار خويش را در ھوای خطا بپرواز آورده ايم .
زيرا آنان در عالم رؤيا به حقايق و اسرار پی میبرده ولی حضرت موسی که نبيّ آينده نيز می بايستی ھمانند او باشد ، درعالم کشف و شھود از حقايق و امور الھی آگاھی می يافتھ است و اين آيات از تورات نيز شاھدی صادق و گواھی قاطع برای راستی اين گفتار است : " و او گفت : الآن سخنان مرابشنويد . اگر در ميان شما نبيّی باشد من که يھوه ھستم خود را در رؤيا براو ظاھر می کنم و در خواب باو سخن می گويم . اما بنده من موسی چنين نيست . او در تمامی خانه من امين است.با وی روبرو و آشکارا و نه در رمزھا سخن می گويم و شبيه خداوند را معاينه می بيند . پس چرا نترسيديد که بر بندهء من موسی شکايت آورده ايد ." از ھمه بالاتر حضرت موسی بنيانگذار آئينی نوين و واضع احکامی جديد بود، در حاليکه انبيای بنی اسرائيل تنھا مروّج و راھنمای آئين يھود و يھوديان بوده اند .
اثبات خاتميت در مسيحيت:
اکنون برای روشن شدن مطلب و بيان مقصد چنين می گوئيم : ھمانطوری که " ابدی نگاه داشتن سبت " و" پايدار بودن فرايض تا ابد الآباد " و "نگاه داری شريعت تا ابد الآباد " در تورات بنا بر اعتقاد مسيحيان ، فقط تا ظھور عيسی بطول انجاميده و شريعت موسوی تنھا برای زمان محدود و معيّنی بوده است، ھمينطور نيز " زايل نشدن کلام پسر انسان " و " نپذيرفتن مژده ای جز انجيل عيسی " و " ثابت ماندن تعاليم مسيح در ميان مسيحيان " و " نيازمند نبودن به تعاليم ديگران "، اموری نسبی و اعتباری بوده و دليلی برای نيامدن پيامبری جديد و مژده ای نوين و احکام و دستورھايی تازه وسرانجام آئينی جز آئين پيشين ، نبوده و نخواھد بود .از اين گذشته اگر ما آيات پيشين آيه " آسمان و زمين زايل خواھد شد ... " را بخوانيم ، در می يابيم که مقصود از زايل نشدن کلام پسر انسان زايل نشدن پيش گويي ھايی است که حضرت مسيح در باره آينده و دوباره آمدن خود از آسمان با شکوه و جلال بی پايان نموده است و ھيچ ارتباطی با احکام و دستورھای انجيل ندارد . و اين بيان مسيح که می فرمايد : " گمان مبريد که آمده ام تا تورات يا صحف انبياء را باطل سازم نيامده ام تا باطل نمايم بلکه تا تمام کنم . زيرا ھر آينه بشما می گويم تا آسمان و زمين زايل نشود ھمزه يا نقطه ای از تورات ھرگز زايل نخواھد شد تا ھمه واقع شود . "، نيز گواه راستی اين گفتار است . زيرا اگرحضرت مسيح ھمزه و يا نقطه ای از تورات را زايل ننمود وحتّی آنرا منوط به نابود شدن زمين و آسمان گردانيد پس چرا احکام " سبت " و " طلاق " و " انتقام " و مانند آنرا منسوخ کرد ؟
از اين رو ھمانطوری که زايل نشدن ھمزه و يا نقطه ای ازتورات دليل نيامدن پيامبری جديد با احکامی نوين نگرديد ھمينطور ھم زايل نشدن کلام پسر انسان برھان عدم تجدّد دين و آئين نخواھد بود .اما آيات پيشين و پسين آيه " آسمان و زمين زايل خواھد شد ... " چنين است که ميفرمايد : " و فور اً بعد از مصيبت آن ا يّام آفتاب تاريک گردد و ماه نور خود را ندھد و ستارگان از آسمان فرو ريزند و قوّتھای افلاک متزلزل گردد . آنگاه علامت پسر انسان در آسمان پديد گردد و در آن وقت جميع طوائف زمين سينه زنی کنند و پسر انسان را بينند که بر ابرھای آسمان با قوّت و جلال عظيم می آيد ... ھمچنين شما نيز چون اين ھمه را بينيد بفھميد که نزديک بلکه بر در است . ھر آينه بشما م یگويم تا اين ھمه واقع نشود ، اين طايفه نخواھد گذشت .آسمان و زمين زايل خواھد شد ليکن سخنان من ھرگز زايل نخواھد شد . اما از آن روز و ساعت ھيچکس اطلاع ندارد حتّی ملائکه آسمان جز پدر من و بس .
اينک اگر در آيات رساله پولس رسول دقيق شويم در می يابيم که پولس رسول پس از آنکه يک چندی به مردم غلاطيه انجيل مسيح را آموخت و در آن سامان بسر برد به دياری ديگر رھسپار گرديد .در آنجا شنيد که شخصی اھل غلاطيه را به امر ديگری خوانده و آنان نيز بدان سو گرائيده اند . از اين رو نامه ای نگاشت و ايشانرا اندرز داد و از تمايلشان بسوی ديگر خرده گرفت و گفت : " بدين زودی از آن کس ( منظور شخص خودش ) که شما را به فيض مسيح خوانده است بر مي گرديد بسوی انجيلی ديگر ! "
بنابراين مقصود اينست که در دور مسيح جز کتاب انجيل کتاب ديگريارزنده و غير از احکام آن احکام ديگری شايسته نبوده است. چنانکه در دور موسی نيز چنين بوده است .
دربارهء آيات رسالهء يوحنای رسول : اگر ما آيه ديگری پس از آن آيات را بخوانيم آشکار می گردد که " ثابت ماندن تعاليم مسيح در ميان مسيحيان " و نيازمند نبودن به تعاليم ديگران"، فقط تا ظھورآينده وی خواھد بود . و اين ظھور آينده او نيز ظھور پيامبری است که دارای صفات و کمالاتی روحانی ھمانند وی می باشد زيرا از يک منبع ناشی می شود و از يک چشمه سرچشمه می گيرد . و آن اينست : " الآن ای فرزندان در او ثابت بمانيد تا چون ظاھر شود اعتماد داشته باشيم و در ھنگام ظھورش از وی خجل نشويم.
 

اثبات خاتميت در اسلام:
اکنون برای پاسخ به برداشت و استنتاجی که اھل اسلام از آيات و روايات بالا نموده وبر اين پايه سلسله اديان را پايان يافته و نزول وحی الھی را انقطاع پذيرفته می د انند، بشرح زير می پردازيم :
ابوالفضائل در اين باره می گويد : " عجب نيست اگرفقھای ملّت اسلام نيز به کلمه مبارکه خاتم النّبيّين و حديث لا نبيّ بعدی که ابد اً دلالت بر عدم تجديد ديانت ندارد ممتحن گردند و به امم ماضيه ملحق شوند . و حال آنکه مقصود آن حضرت از اين کلمه اين بود که ترقّی امّت اسلاميّه را مکشوف دارد و افضليّت ائمّه ھدی را از انبيای بنی اسرائيل معلوم و واضح فرمايد . زيرا که بر مطلعين بر کتب مقدّسه و حالات امم ماضيه واضح است که انبيای بنی اسرائيل از قبيل اشعيا و يرميا و دانيال و حزقيل و زکريا و امثالھم کلّ بتوسّط رؤيا ازامور آتيه اخبار می فرمودند و رؤيای صادقه خود را الھام تعبير می نمودند .
چندانکه لفظ نبيّ بر بيننده رؤيا در ميان قوم داير و مصطلح گشت و درلغت عبر يّه حقيقت ثانو يّه يافت و در کتب عھد عتيق و عھد جديد در مواضع کثيره مذکور و شايع گشت . پس چون فجرسعادت از افق بطحا طالع شد ... ظلمت ليل زايل شد و ھنگام رؤيا انقضاء يافت و ميعاد رؤيت و مشاھدت فرارسيد . لذا بوجود اقدس خاتم الانبياء باب نبوّت يعنی نزول الھام به رؤيا مختوم و مسدود گشت و روح فؤاد در صدور ارباب سداد سمت احاطه و کلّيّت گرفت و حقايق روحانيّه که بر انبيای بنی اسرائيل به رؤيا افاضه ميشد بر ائمّه اسلام عليھم السّلام به رؤيت و مشاھدت مبذول گشت و معنی حديث " لانبيّ بعدی " و حديث صحيح " علماء امّتی افضل من انبياء بنی اسرائيل " واضح و مکشوف شد و بجای" کذا رأيت فی الرّ ؤيا " که در کلمات اوّلين مذکور بود " کأنّيأری و کأنّی أشاھد " در بيانات آخرين ثابت و مسطور گشت . " " رسول " و " نبيّ "بطور اخصّ و در عالم ظاھر و کثرت دارای يک معنی نيستند . زيرا رسول فرستاده خدا و دارنده آئين و کتاب است در حاليکه نبيّ برگزيده يزدان و ترويج دھنده آئين و تعاليم ايزد مھربان و گوينده رويدادھای آينده بوسيلهء الھام خدا در عالم رؤيا است . از اين رو است که در قرآن برخی از برگزيدگان خدا رسول و برخی ديگر نبيّ ناميده شده اند .و اين نيز ناگفته نماند که ھر رسولی می تواند نبيّ باشد وليکن ھرنبيّ دارای مقام رسالت نيست و آيات زير از قرآن مجيد گواه راستی اين گفتار است : "
فلمّا اعتزلھم و مايعبدون من دون للهّ وھبنا له اسحق و يعقوب و کلّا جعلنا نبيّا ... و اذکر فی الکتاب موسی انّه کان مخلصا و کان رسولا نبيّا .. و وھبنا له من رحمتنا اخاه ھرون نبيّا . و اذکر فی الکتاب اسمعيل . انّه کان صادق الوعد و کان رسولا نبيّا...  و اذکر فی الکتاب ادريس ، انّه کان صدّ يقا نبيّا . "  يعنی : پس از آنکه از ايشان و آنچه پرستش می کردند غير از يزدان ، دوری گرفت      ( مقصود ابراھيم خليل است ) اسحاق ويعقوب را باو عنايت کرديم و آنان را از انبيا گردانيديم... و ياد کن موسی را در کتاب ، او پاک نھاد و رسول نبيّی بود ... و از بخشش خويش برادرش ھارون نبيّ را بھ وی داديم . و ياد کن اسماعيل را در کتاب ، او راست وعده دھنده و رسول نبيّی بود ... و ياد کن ادريس را در کتاب . او نبيّ راستگويی بود
ھمچنين :
"
و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبيّ الّا اذا تمنّی القی الشّيطان فی امن يّته . فينسخ للهّ ما يلقی الشّيطانثمّ يحکم للهّ اياته و للهّ عليم حکيم . "  يعنی :و ھيچ رسول و نبيّی پيش از تو نفرستاديم مگر اينکه ھر ھنگام آرزويی کرد ، شيطان در آرزويش القای شبھه نمود. خداوند نابود می سازد آنچه را شيطان القا می کند و پس از آن آياتش را استوار می گرداند و اوست دانا و آگاه . "
اما "رسول" و "نبيّ " بطور اعمّ و در عالم باطن و وحدت از يک معنی و مفھوم برخوردارند و از آنجائيکه خداوند به صريح آيهء سوم از سورهء حديد در قرآن مجيد "ھو الاوّل و الآخر و الظّاھر و الباطن" است ، فرستادگان او نيز به ھر اسم و رسم مظاھر و مرايای صفات و کمالات و مصاديق اوّليّت و آخريّت و ظاھريّت و باطنيّت اويند. از اينرو ھر يک از پيامبران از جمله پيامبر اسلام ، در دور و زمان رسالت ويژهء خود، اول رسولان و آخر رسولان و اول انبيا و آخر انبيا به شمار آمده است.بر اين پايه است که حضرت بھاءلله نه تنھا رسول اکرم را خاتم انبيا ناميده ، بلکه آن حضرت را خاتم رسولان نيز بر شمرده است آنجا که می فرمايد: "الصّلوة و السّلام علی سيّد العالم و مربّی الامم الّذی به انتھت الرّسالة والنّبوّة..."
بنا بر اين کلمه " خاتم النّبيّين " نبايد بھيچوجه سبب پيدايش اين فکر و انديشه گردد که ھدايت و راھنمايی حضرت يزدان و تحوّل و تجدّد اديان با ظھور حضرت محمّد پيامبر اسلام، به انجام گرائيده است.امّا در باره روايت  " کتابی پس از کتاب من و ... " :
از اين حديث چنين بر می آيد که حضرت محمّد برای کتاب و شريعت خويش زمانی تعيين نموده که انجام آن روز رستاخيز است . اکنون بايد دانيم رستاخيز يا قيامت چيست و ھنگام آن کی می باشد ؟قيامت در لغت بمعنای " الانبعاث من الموت " ( برانگيخته شدن پس از مرگ ) و روز قيامت بمعنای " يوم البعث من الأرماس" ( روز برانگيختن مردگان از گورھا ) آمده است .حال بايد ديد که مقصود از اين " مرگ " چيست و اين" مردگان " کيانند و اين " گورھا " چه می باشد ؟ و زندگی چيست و زندگان کيانند ؟ در کتابھای آسمانی ھمه جا مقصود از " مرگ " مرگ روحانی و " زندگانی " زندگانی ايمانی است. نه اين مرگ جسمانی و زندگی ظاھری. در تورات می فرمايد :
"
اما از درخت معرفت نيک و بد زنھارنخوری . زيرا روزی که از آن خوردی ھرآينه خواھی مرد . " ھمچنين : " پس فرايض و احکام مرا نگاه داريد که ھر آدمی که آنھا را بجا آورد در آنھا زيست خواھد کرد . من يھوه ھستم . "
نيز در کتاب حزقيال نبيّ آمده است  : "ھر کسی که گناه ورزد او خواھد مرد و اگر کسی عادل باشد و انصاف و عدالت را بعمل آورد...  و به فرايض من سلوک نمودھ و احکام مرا نگاه داشته به راستی عمل نمايد ، خداوند يھوه می فرمايد که آن شخص عادل است و البتّه زنده خواھدماند ...  پس توبه کنيد و از ھمه تقصيرھای خود بازگشت نمائيد تا گناه موجب ھلاکت شما نشود .... زيراخداوند يھوه می گويد : من از مرگ آن کس که می ميرد مسرور نمی باشم . پس بازگشت نموده زنده مانيد"
در انجيل آمده است  :
"
و ديگری از شاگردانش بدو گفت : خداوندا اوّل مرا رخصت ده تا رفته پدر خود را دفن کنم . عيسی وی را گفت  : مرامتابعت کن و بگذار که مردگان مردگان خود را دفن کنند . "
ھمچنين : " آمين آمين به شما می گويم ، ھر که کلام مرا بشنود و بھ فرستنده من ايمان آورد حيات جاودانی دارد و در داوری نمی آيد ، بلکه از موت تا به حيات منتقل گشته است . "
نيز: " و چون می رويد موعظه کرده گوئيد که ملکوت آسمان نزديک است ، بيماران را شفا دھيد ابرصان را طاھرسازيد مردگان را زنده کنيد ديوھا را بيرون نمائيد، مفت يافته ايد مفت بدھيد . " ھمچنين  :
"
ليکن شما ايمان نمی آوريد ، زيرا از گوسفندان من نيستيد . چنانکه به شما گفتم گوسفندان من آواز مرامی شنوند و من آنھا را می شناسم و مرا متابعت می کنند و من به آنھا حيات جاودانی می د ھم و تا به ابد ھلاک نخواھندشد و ھيچ کس آنھا را از دست من نخواھد گرفت .
نيز پولس رسول می گويد :
"
و شما را که در خطايا و گناھان مرده بوديد زنده گردانيد... ما را نيز که در خطايا مرده بوديم با مسيح زنده گردانيد . زيرا که محض فيض نجات يافته ايد . "
ھمچنين يوحنای رسول می گويد :
"
ما می د انيم که از موت گذشته داخل حيات گشت هايم از اينکه برادران را محبّت می نمائيم. ھرکه برادر خودرا محبّت نمی نمايد در موت ساکن است . "
در قرآن می فرمايد :" و ما يستوی الأعمی و البصير و لا الظّلمات و لا النّور و لاالظِّلّ و لا الحَرور و ما يستوی الأحياء و لا الأموات . انّ للهّ يُسْمع من يشاء و ما أنت بِمُسْمعٍ من فی القبور . إِنْ أنتالّا نذير . "  يعنی :
و کور و بينا و تاريکی و روشنايی و سايه و گرمی با يکديگر برابر نمی باشند و زندگان و مردگان نيز با ھم يکسان نيستند . خداوند کسی را که بخواھد می شنواند و تو توانايی شنوانيدن در گورخوابيدگان را دارا نيستی و تو بيم دھنده ای بيش نمی باشی . "
نيز :" أَو من کان ميتاً فأحييناه و جعلنا له نور اً يمشی به فی النّاس کمن مثله فی الظّلمات ليس بخارج منھا ؟ کذلک زُ يِّنَ للکافرين ماکانوا يعملون ".  يعنی : " آيا کسیکه مرده بود و او را زنده کرديم و نوری را که بدان در ميان آدميان راه می ر فت فرا راھش قرار داديم ، مانند کسی است که در تاريکي ھا ( ی جھل و نادانی و گمراھی ) بوده و به بيرون از آن دسترسی نداشته است ؟ اين چنين اعمال کافران ايشان را فريفته است . "
ھمچنين :" و لا تحس بَنَّ الّذين قتلوا فی سبيل للهّ امواتاً بل احياءٌ عند ربّھم يُرزقون . "  يعنی : " و گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شد ه اند مرده اند ، بلکه زنده اند و در نزد پروردگار از مواھبش برخوردار . "
نيز :" و لا تقولوا لمن يقتل فی سبيل للهّ امواتٌ بل احياءٌ و لکن لا تشعرون . "  يعنی:  و مگوئيد کسانی که در راه خدا کشته می شوند از مردگان شمرده می گردند ، بلکه از زندگانند و شما آگاه نيستيد . "حضرت بھاءللهّ در اين باره می فرمايد :
ھمچنين ھر کس از جام حبّ نصيب برداشت از بحر فيوضات سرمد يّه و غمام رحمت ابد يّه، حيات باقيه ابد يّه ايمانيّه يافت و ھر نفسی که قبول ننمود به موت دائمی مبتلا شد. و مقصود از موت و حيات که در کتب مذکور است موتو حيات ايمانی است.  و از عدم ادراک اين معنی است کھ عامّه ناس در ھر ظھور اعتراض نمودند و به شمس ھدايت مھتدی نشدند و جمال ازلی را مقتدی نگشتند ... خلاصه معنی آنکه ھر عبادی که از روح و نفخه مظاھر قدسيّه در ھر ظھور متولّد و زنده شدند بر آنھا حکم حيات و بعث و ورود در جنّت محبّت الھيّه می شود ...خلاصه اگر قدری از زلال معرفت الھی مرزوق شويد مي د انيد که حيات حقيقی حيات قلب است نه حيات جسد ، زيرا که در حيات جسد ھمه ناس و حيوانات شريکند وليکن اين حيات مخصوص است به صاحبان افئده منيره که از بحر ايمان شاربند واز ثمره ايقان مرزوق و اين حيات را موت از عقب نباشد و اين بقا را فنا از پی نيايد . "
اکنون با شرح بالا معلوم شد که اين " مرگ " مرگ روحانی و " زندگانی " زندگانی ايمانی و اين " مردگان "مردگان روحانی و "زندگان " زندگان ايمانی و اين " گورھا "گورھای غفلت و نادانی و گمراھی و بی ايمانی است .از اين رو ھرھنگام که خداوند مھربان در صور ھيکل پيامبران می زند و بدان روح ايمان در کالبد آدميان می دمد ، نفوس آماده و پذيرنده از آن روح جانی تازه گرفته و حياتی بی اندازه يافته و از گورھای نادانی و گمراھی بپاخاسته و به جھان ايمان درآمده و در حلقه زندگان دل و جان قدم گذارند . اين ھنگام ، ھنگام قيامت است و اين زمان ، زمان رستاخيز بنی آدم .حضرت بھاءللهّ می فرمايد :
"
حين ظھور و بروز انوار خورشيد معانی کلّ در يک مقام واقف و حقّ نطق می فرمايد بآنچه اراده می فرمايد.ھريک از مردمان که بشنيدن آن فائز شد و قبول نمود او از اھل جنّت مذکور . و ھمچنين از صراط و ميزان و آنچھ در روز رستخيز ذکر نموده اند ، گذشته و رسيده و يوم ظھور يوم رستخيز اکبر است ."
ھمچنين حضرت مسيح مي فرمايد  :
"
آمين آمين به شما می گويم که ساعتی می آيد بلکه اکنون است که مردگان آواز پسر خدا را می شنوند و ھر که بشنود زنده گردد ... و از اين تعجّب مکنيد . زيرا ساعتی می آيد که در آن جميع کسانی که در قبور مي باشند آواز او را خواھند شنيد و بيرون خواھند آمد . ھرکه اعمال نيکو کرد برای قيامت حيات و ھر که اعمال بد کرد بجھت قيامت داوری . من از خود ھيچ نمی توانم کرد بلکه چنانکه شنيده ام داوری می کنم و داوری من عادل است . زيرا که اراده خود را طالب نيستم بلکه اراده پدری را که مرا فرستاده است . "نيز در انجيل يوحنا آمده است  :
"
پس مرتا به عيسی گفت : ای آقا اگر در اينجا می بودی برادر من نمی مرد وليکن الآن نيز می دانم که ھرچه ازخدا طلب کنی خدا آنرا به تو خواھد داد . عيسی بدوگفت : برادر تو خواھد برخاست . مرتا به وی گفت : ميدانم که در قيامت روز بازپسين خواھد برخاست . عيسی بدوگفت : من قيامت و حيات ھستم . ھرکه به من ايمان آورد اگر مرده باشد زنده گردد و ھرکه زنده بود و به من ايمان آورد تا به ابد نخواھد مرد . آيا اين را باور می کنی . "ھمچنين خداوند در کتاب قرآن فرارسيدن ھنگام عذاب يعنی روز قيامت را به برانگيختن پيامبران خويش در ھر زمان وابسته نموده و می فرمايد :
"
ما کنّا معذّبين حتّی نبعث رسولا "  يعنی: عذاب نداده ايم مگر آنکه پيامبری را برانگيخته باشيم ".
حضرت باب در اين باره می فرمايد  :
"
مراد از يوم قيامت يوم ظھور شجره حقيقت است و مشاھده نمی شود که احدی از شيعه يوم قيامت را فھميده باشد . بلکه ھمه موھوماً امری را توھّم نموده که عند للهّ حقيقت ندارد . و آنچه عند للهّ و عند عرف اھل حقيقت مقصود از يوم قيامت است اينست که از وقت ظھور شجره حقيقت در ھر زمان بھر اسم الی حين غروب آن يوم قيامت است . مثلا از يوم بعثت عيسی تا يوم عروج آن ، قيامت موسی بود که ظھور للهّ در آن زمان ظاھر بود به ظھور آن حقيقت که جزا داد ھرکس مؤمن به موسی بود بقول خود وھرکس مؤمن نبود جزا داد بقول خود . زيرا که ماشھد للهّ در آن زمان ما شھد للهّ فی الانجيل بود .
وبعد از يوم بعثت رسول للهّ تا يوم عروج آن ، قيامت عيسی بود که شجره حقيقت ظاھر شده در ھيکل محمّد يّه و جزاداد ھر کس که مؤمن به عيسی بود و عذاب فرمود بقول خود ھرکس که مؤمن به آن نبود . و از حين ظھور شجره بيان الی ما يغرب قيامت رسول للهّ ھست که در قرآن خداوند وعده فرموده . "
مولوی نيز اين حقيقت را در قالب شعر آورده و می گويد :
"
ھين که اسرافيل وقتند اوليا مرده را زيشان حيات است و نما "
"
جانھای مرده اندر گور تن برجھد زآوازشان اندر کفن "
"
گويد اين آواز ز آواھا جداست زنده کردن کار آواز خداست "
"
ما بمرديم و بکلّی کاستيم بانگ حقّ آمد ھمه برخاستيم " ....
"
مطلق آن آواز خود از شه بود گرچه از حلقوم عبد للهّ بود " ....
"
گفت پيغمبر که نفحت ھای حق اندرين ايّام می آرد سبق "
"
گوش و ھش داريد اين اوقات را در ربائيد اين چنين نفحات را "
"
نفحه آمد مر شما را ديد و رفت ھرکه را ميخواست جان بخشيد و رفت" ...
از آنچه گذشت دانسته گشت که روز قيامت ھنگام ظھور پيامبری جديد و پيدايش آئينی نوين است و روايت " کتابی پس از کتاب من و آئينی بعد از آئين من تا روز رستاخيز نخواھد بود " ، دليلی برای تجديدنشدن اديان الھی و نيامدن کيش آوران يزدانی و تازه نگرديدن کتابھای آسمانی بشمار نمی رود. در اينجا شايسته است آيات زير از قرآن مجيد را نيز براي اثبات مقال شاھد آوريم :
"
و قالت اليھود : يد للهّ مغلولة . غلّت ايديھم و لعنوا بما قالوا . بل يداه مبسوطتان ينفق کيف يشاء ." -يعنی : و يھوديان گفتند : دست خدا بسته است ( يعنی ديگر پس از موسی پيامبری نخواھد فرستاد . البتّه بادلايلی که از پيش گذشت ) . بسته باد دستھايشان و لعنت باد بر آنان برای آنچه که گفته اند . بلکه دستھای او گشاده است و می دھد آنچه را که می خواھد . "
ھمچنين :" يا بنی آدم امّا يأتي نّکم رسل منکم يقصّون عليکم اياتی .فمن اتّقی وأصلح فلاخوف عليھم ولاھم يحزنون ." يعنی :
"
ای فرزندان آدم ، البتّه پيامبرانی از ميان شما بسويتان خواھند آمد تا آيات مرا بر شما بخوانند پس آنانکه پرھيزکار و نيک کردارند بيم و اندوھی برايشان نمی باشد . "
در مقام پاسخ به استنتاجی که اھل اسلام از دو آيه : اليوم اکملت لکم دينکم ... " و " من يبتغ غير الاسلام ديناً..." می کنند و از اين رو آئين اسلام را کامل و آمدن آئين ديگری را لازم نمی دانند و آنرا تا روز پسين تنھا دين برترين برای مردم روی زمين می پندارند ، از آنان پرسش می کنيم که آيا آئين مسيح آئينی کامل و جامع بوده است يا نه و آيا شريعت موسی شريعتی کامل و تمام بوده است يا نه ؟ اگر بگويند که آئين مسيح و شريعت موسی کامل و تمام بوده اند ، خواھيم پرسيد : پس چرا خداوند دانا ديانت اسلام را برای بندگان خويش برگزيده در حاليکه بدان نيازی نبوده است ؟ اما اگر گويند : آن اديان کامل و جامع نبوده اند، خواھيم گفت که اين امر از عدل و داد خداوند بدور است که پيامبری را برانگيزد و او آئينی را بنياد نھد که ناقص و غير کامل باشد . آيا اين امری خردمندانه است ؟ آيا مقصود از فرستادن پيامبران و بنياد نھادن شرايع و اديان چيست؟ آيا خداوند جزراھنمايی انسانھا ھدف ديگری دارد ؟ مگر می توان باآئينی ناکامل و قوانينی ناقص قومی را راھنمايی و ملتی را ھدايت کرد ؟ چاره ای نيست جز آنکه اذعان کنيم که اين امر غيرممکن و بيرون از دانش و بينش آفريننده آفرينش است .در کتاب مقدّس يھود آمده است : " شريعت خداوندکامل است و جان را برّ می گرداند ... فرائض خداوندراست است و دل را شاد می سازد . "
ھمچنين در کتاب عھد جديد ( چنانکه از پيش گذشت) آمده است : " و اما در شما آن مسح که از او يافته ايدثابت است و حاجت نداريد که  کسی شما را تعليم دھد .بلکه چنانچه خود آن مسح شما را از ھمه چيز تعليم ميدھدو حقّ است و دروغ نيست. پس بطوری که شما را تعليم داد در او ثابت می مانيد . "قرآن مجيد به کمال و تماميّت و رحمت و ھدايت تورات مقدّس چنين گواھی و شھادت می دھد : " ثمّ آتينا موسی الکتاب تماماً علی الّذی احسن وتفصيلا لکلّ شیءٍ و ھدی ورحمة لعلّھم بلقاء ربّھم يؤمنون .(٥٩)" يعنی :
 
سپس به موسي کتابی داديم که برای نيکوکاران کامل و تمام و برای ھرچيزی روشن گر و گويا و برای مردمان مايه ھدايت و رحمت بودکه شايد آنان به ديدار پروردگارشان ايمان آورند ."ھمچنين در باره انجيل جليل می فرمايد : " و قفينا علی آثارھم بعيسی ابن مريم مصدّقاً لما بين يديه من التّورية و آتيناه الانجيل فيه ھدً ی و نورٌ و مصدّقا لما بين يديھمن التّورية و ھدً ی و موعظة للمتّقين . ( ٦٠)"  يعنی :
"
و پساز آنان ( انبيای بنی اسرائيل ) عيسی پسر مريم را فرستاديم کھ تصديق کننده تورات بود و باو انجيل را داديم که راھنمايی و روشنايی و گواه راستی تورات و ھدايت و نصيحت برای پرھيزکاران بود . "اکنون بايد بگوئيم که کامل بودن آئين و تمام بودن شريعت امری مطلق نبوده و دليل ھميشگی بودن آن بشمار نمی رود و در ھر عھد و عصر دين حقّ ھمان دينی است که خداوند برای آن ھنگام خواسته است.  پس دين اسلام در زمان خود دين حقّ و آئين مسيح در دوره خويش آئين راستی و شريعت موسی در عھد خود شريعت کامل و جامع بوده است . از اين رو است که خداوند در قرآن می فرمايد : " لکلّ امّة اجل ... " ( 61 )   يعنی :
"
برای ھر امّتی زمانی است ... "
نيز :
 "
لکلّ امّة رسول ..." ( 62 )  يعنی : " برای ھر امّتی پيامبری است ... "
ھمچنين :
"...
لکلّ اجل کتاب ، يمحوا للهّ مايشاء و يثبت و عنده امّ الکتاب . " (٦٣ ) يعنی : " ... برای ھر زمانی کتابی است . خدا آنچه را که بخواھد نسخ و نابود می گرداند و آنچه را که بخواھد استوار می سازد و امّ الکتاب در نزد اوست . "
نيز :
"
ما نَنسَخْ من آيةٍ أَو نُنسِھا نَأْتِ بِخَيرٍ منھا أَوْ مِثلَھا. أَ لَم تَعْلَمْ أَنَّ للهّ علی کلّ شیءٍ قدير ؟ " ( ٦٤ ) يعنی :
 "
ھنگاميکه آيه ای را منسوخ گردانيم و يا آنرا ترک نمائيم بھتر از آن يا مانندش را می آوريم . آيا نمی دانی که خدا بر ھمه چيز توانا است؟"
اکنون از آنچه در اين بخش گذشت ، روشن گشت کھ بفرموده حضرت بھاءللهّ : " لم يزل جود سلطان وجود برھمه ممکنات به ظھور مظاھر نفس خود احاطه فرموده وآنی نيست که فيض او منقطع شود و يا آنکه امطار رحمت از غمام عنايت او ممنوع گردد."

 

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 11:14 |

خاتم النبیین و حدیث لا نبی بعدی
بنا بر شواهد تاریخی، اعتقاد به این موضوع که، حضرت رسول اکرم (ص) آخرین پیغمبری بود که برای هدایت بشر مبعوث گردید، به مرور زمان در میان مسلمین بوجود آمده و با گذشت زمان پر رنگ تر شده است، و از جمله دلایلی که مسلمین برای مسدود شدن باب فیض الهی استناد می کنند عبارت خاتم النبیین و همچنین حدیث مشهور لا نبی بعدی می باشد. و لیکن در صدر اسلام، مفسرین و علمای اسلامی تفاسیر متفاوتی در این خصوص نموده اند، چرا که خاتمیت حضرت محمد (ص) با استمرار ظهورات الهیه که در قرآن شریف و احادیث مرویه مذکور است، منافات دارد.
یکی از دلایلی که مسلمین، حضرت رسول (ص) را آخرین فرستاده خداوند در سلسله ظهورات الهی می خوانند، استناد به حدیث مشهوری است که حضرت رسول (ص) خطاب به حضرت علی (ع) فرموده اند: یا علی انت منی بمنزلة هرون من موسی الا انه لا نبی بعدی ( ای علی تو از من بمنزله هارون از موسی هستی مگر اینکه بعد از من نبی نیست). در قرآن مجید، رسول و نبی، دو واژه برای واسطه های فیض الهی بکار رفته شده است که در یک مقام و رتبه نیستند، چنانچه، ملا عبدالله معروف در مقدمه حاشیه خود بر منطق تفتازانی به این قضیه تصریح کرده می گوید " ان الرسول من ارسل الیه دین و کتاب، یعنی رسول کسی است که دارای شریعت مستقله و کتاب تازه باشد بخلاف نبی که مقام ترویج و تبیین دارد"، که " کلمه نبی در 75 موضع و کلمه رسول 331 مرتبه در قرآن مجید بکار رفته است " . شیخ صدوق ره، از اعظم علمای شیعه، در کتاب کمال الدین از کتب معتبره شیعه (چاپ اسلامیه طهران، صفحه 105 جلد اول) می فرمایند: " رسولان الهی که قبل از حضرت رسول (ص) برسالت مبعوث شدند به اوصیاء و جانشینان آنها نبی گفته میشد مثلا حضرت آدم که رسول الهی بود وصی و جانشین او هبة الله شیث بود که نبی بود و باو می گوییم شیث نبی و همچنین حضرت نوح رسول الهی بود و جانشین او سام بود که نبی بود. و بر همین قیاس اوصیاء حضرت ابراهیم و حضرت موسی و حضرت عیسی و حضرت داود (ع) که بترتیب عبارتند از اسحق و یوشع و شمعون صفا و حضرت سلیمان علیهم السلام، همه این اوصیاء نبی بودند و به آنها می گوئیم اسحق نبی، سلیمان نبی و ... و لکن اوصیاء حضرت رسول پیغمبر بزرگوار ما نبی نیستند و به آنها نمی گوئیم علی بن ابیطالب نبی و حسن نبی و حسین نبی و ...چونکه پس از ظهور حضرت رسول استعمال کلمه نبی درباره اوصیاء آنحضرت از بین رفت زیرا حضرت رسول خاتم انبیاء بود و بر همه رسولان قبل از خود افضلیت داشت و لهذا اوصیاء او هم نسبت به گذشتگان افضلیت داشتند و از این جهت به اوصیای رسول الله نبی اطلاق نمی شود بلکه وصی و امام گفته می شود...انتهی". حاجی کریم خان کرمانی در صفحه 117رساله سلطانیه به معنی حدیث لا بنی بعدی اشاره کرده و چنین می گوید قوله: " می بینم که عامه و خاصه روایت کرده اند که حضرت پیغمبر به حضرت امیر المومنین فرمود" انت منی بمنزلة هرون من موسی الا انه لا نبی بعدی" یعنی تو از من بمنزله هرونی از موسی و فرق همین است که تو نبی نیستی پس از من و هرون در غیبت حضرت موسی نبی بود پس حضرت امیر خلیفه پیغمبر باشد، انتهی. یعنی درجه حضرت امیر از درجه حضرت هرون که نبوت بود بالاتر و برتر است که از آن به مقام ولایت و کشف و شهود تعبیر می شود". یکی از فضلای بزرگ بهائی، دکتر ریاض قدیمی در کتاب سید رسل حضرت محمد، در خصوص این حدیث میفرمایند: " متاسفانه بعضی از شیعیان جمله مزبور را به معنای قطع موهبت رسالت و ختم فیض هدایت الهیه دانسته و بیان مبارک را اینطور تعبیر میکنند که دیگر پیغمبری از طرف خدا برای هدایت خلق مبعوث نخواهد شد و حال آنکه رسول الله بعد از تشبیه نسبت حضرت علی بخودشان به هارون و حضرت موسی که برادر بودند، در بیان رفعت مقام اوصیای خویش این عبارت را فرمودند که بعد از حضرتشان، " نبی" مانند آنها که بعد از حضرت موسی ظاهر شدند ظاهر نخواهد گشت" .

همچنین، در قرآن کریم، ذکر خاتم النبیین، فقط و فقط در آیه 40 سوره احزاب می باشد، که عموم مسلمین در این مقطع زمانی بر آنند که، عبارت خاتم النبیین به معنای آخرین فرستاده خداست، و رابطه خدا با بشر منقطع و باب وحی الهی مسدود میباشد ( خیلی عجیب به نظر می رسد که یک چنین مسئله مهمی، مربوط به تغییر سنت الهی و قطع سلسله رسالت و وحی الهی، بعد از ارسال 124000 پیغمبر توسط خداوند رحمن و رحیم، برای هدایت و تربیت بشر همیشه محتاج، فقط و فقط با ذکر یک عبارت (خاتم النبیین) در کل قرآن شریف که حجت باقیه و ام الکتاب شریعت مقدس حضرت رسول (ص) می باشد، در سوره و آیه ای که شأن نزولشان هیچ ربطی به مسئله مسدود شدن فیض الهی ندارد و کاملا متفاوت است، به این طریق اعلام شود. اگر چنین بود می بایست چنین مسئله مهمی با تصریح مکرر در کلام الله مجید و به تفسیر در بحثی کاملا مستقل بیان می شد


 
آیه 40 سوره احزاب چنین می باشد: ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین و کان الله بکل شئی علیما، یعنی محمد (ص) پدر هیچیک از مردان شما نیست ( پس زن زید زن فرزندش نبود و پس از طلاق میتوانست او را بگیرد) لیکن او رسول خدا و خاتم انبیاءست و خدا همیشه بر امور عالم آگاهست.
 
همانطور که خوانندگان گرامی مستحضرند، سوره احزاب هنگامی نازل شد که حضرت رسول (ص) با زینب همسر پیشین زید (پسر خوانده حضرت محمد (ص)) ازدواج کرد، چنانچه آیات 20 – 40 این سوره عبارت از شرح و وصف زندگی زید و ازدواج او با زینب می باشد. شأن نزول این سوره، به دلیل کنایه و گفتار های زشت و ناپسند دشمنان و کفار بود، که چگونه پیامبر خدا با زن پسر خود ازدواج کرده است (زیرا که طبق عادات و رسوم اعراب در آن زمان، پسر خوانده مثل پسر اصلی بود) و علت نزول آیه فوق، اعلام نسخ یک سنت کهن می باشد که من بعد پسر خوانده مثل پسر خونی نیست و زید بجای آنکه زید بن محمد خوانده شود، زید بن حارثه خوانده شد.
باری، شواهد مستدل و قاطعی وجود دارد که کلمه خاتم برای مسلمین اولیه به معنای آخرین و نهایی نبوده است و خاتمیت رسالت حضرت محمد (ص) در ایام اولیه اسلام پذیرفته نشده بود، و از جمله معانی که مسلمین صدر اسلام برای خاتم النبیین ذکر کرده اند می توان به بهترین انبیاء، زینت یا انگشتر انبیاء، و موید یا مصدق انبیاء اشاره کرد.
سه تن از بزرگان اسلام به نامهای، علامه شوکانی، از جمله محدثین و حافظین قرآن مجید در تفسیر خود به نام فتح القدیر و همچنین عالم نحوی مشهور کوفی، الثعلب (ابو العباس احمد بن یحیی شیبانی، کتاب فصیح اللغة)، و ابوریاش القیسی در تفسیر خود در خصوص هاشمیه الکمیت، در تفاسیر خود بیان کرده اند که خاتم الانبیاء (به کسر تاء) به معنای کسی است که انبیاء را ختم نموده و خاتم الانبیاء (به فتح تاء) به معنای "جمال انبیاء" یا "بهترین آنها" و یا به معنای زینت و یا انگشتری می باشد که سلسله نبوت بوجود آن حضرت زینت یافته است. از سوی دیگر، در مواهب علیه کمال الدین حسین کاشفی در تفسیر خاتم النبیین از کتاب عیون الاجوبه نقل می نماید که امام سطوعی در کتاب مزبور نوشت که صحت هر کتابی به مهر اوست، حق سبحانه پیغمبر را مهر گفت تا دانند که تصحیح دعوی محبت الهی جز به متابعت حضرت رسالت پناهی نتوان کرد. همچنین، " عبارت خاتم النبیین در موارد متعدد از اشعار کلاسیک عرب مشاهده می شود. شعری از دیوان امیّه بن أبی السالت از حضرت محمد به عنوان نفسی " الذی به ختم الله النبیین من قبله و من بعده" یاد می کند. این بیت تلویحا به ظهور انبیاء بعد از حضرت محمد اشاره دارد، به نحوی که از فعل ختم در اینجا معنای پایان یافتن چیزی مستفاد نمی شود. فریدمان (Friedmann) این احتمال را مطرح می سازد که این کلمه به معنای " او مهر (تأیید) خود را بر آنها کوبید" باشد. این نظریه که حضرت محمد برای تأیید انبیاء سلف ظهور فرمود موید به آیه 37 از سوره صافات است که می فرماید، بل جاء بالحق و صدق المرسلین" . در شرحی مذکور در صفحه 439 نقائد، که به توصیف عبارت خیر الخواتیم (بهترین مهرها) می پردازد، ابو عبیده مفسر، متوفی به سال 209 هجری، می گوید، " مقصود او (شاعر) این است که نبی اکرم... خاتم انبیاء، یعنی او بهترین انبیاء می باشد". علامه سیوطی در تفسیر خود، در المنثور، در این باب می نویسد: ابن انباری در مصاحف از ابن عبد الرحمن السلمی حکایت کرده که گفت من به حضرت حسین (ع) و حضرت حسن (ع) قرآن را می آموختم و آیه رسول الله و خاتم النبیین را به کسر تاء تلفظ و قرائت می کردم در آن میان حضرت علی بن ابیطالب (ع) بر من گذر فرمود و قرائت مرا شنیده به من فرمود خاتم النبیین به فتح تاء قرائت کن (خاتم به فتح تاء به معنای زینت انبیاء) و به آنها بیاموز که خاتم به فتح تاء تلاوت کنند و بدیهی است که فرمایش حضرت علی (ع) حجت است زیرا آنحضرت را در قرائت و تفسیر قرآن مجید معرفتی کامل حاصل است. و نیز جلال الدین سیوطی در همان ماخذ از ابن ابی شبیه روایت کرده که گفت عایشه رضی الله عنها زوجه حضرت رسول فرمود " قولوا خاتم النبیین و لا تقولوا لانبی بعده، یعنی بگویید خاتم النبیین و نگویید که نبی دیگری بعد از آن حضرت نمی باشد ( بنابراین باید حضرت رسول (ص) را خاتم النبیین به فتح تاء ( زینت انبیاء) بنامیم نه به کسر تاء که به معنی آخر باشد تا بر این معنا باشد که نبی دیگری بعد از حضرتش نمی آید). همچنین، علامه مجلسی در جلد نهم بحارالانوار حدیثی را که "ابن شهر آشوب" در کتاب "مناقب" خود نقل کرده از حضرت امیرالمومنین علیه السلام نقل میکند که خلاصه مضمون آن چنین است : هیچ نبی به مقام نبوت نرسید مگر آنکه از حضرت رسول ص خاتم (به فتح تاء) نبوت را دریافت کرد و خاتم (به فتح تاء) به معنی انگشتری است و پس از دریافت خاتم نبوت به مقام نبوت رسید و از این جهت است که حضرت رسول (ص) را خداوند در قران کریم خاتم النبیین (به فتح تاء) نامیده یعنی کسی که به انبیای قبل از خود خاتم و انگشتری نبوت را بخشید تا توانستند پس از دریافت خاتم نبوت ازآنحضرت به مقام نبوت برسند

.
از سوی دیگر، در احادیث شیعه اثنی عشریه از حضرت علی علیه السلام روایت شده که آنحضرت خود را خاتم الوصیین می خوانند که معنای خاتم را کاملا روشن می سازد و بنابراین کلمه خاتم به معنای آخرین نمی تواند تلقی شود. از جمله، مجلسی در صفحه 323 جلد سیزدهم بحارالانوار نقل فرموده که حضرت امیرالمومنین علیه السلام در آن خطبه می فرمایند:" انا امیرالمومنین و یعسوب المتقین و آیة السابقین و لسان الناطقین و خاتم الوصیین و وارث النبیین وخلیفة رب العالمین"، یعنی منم امیرالمومنین و منم سلطان متقیان و رجعت گذشتگان و زبان ناطقین و منم خاتم وصیین و وارث نبیین و نماینده پروردگار عالمیان. در جای دیگر، مرحوم فیض کاشانی در کتاب تفسیر صافی از کتاب مناقب از حضرت  رسول (ص) اینطور نقل میفرمایند: عن النبی صلی الله علیه و آله انا خاتم الانبیاء و انت یا علی خاتم الاوصیاء ( من خاتم انبیاء هستم و تو ای علی خاتم اوصیاء هستی). همچنین، در ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمة الله علیه، در صفحه 752 آمده است: برادرم رسول خدا (ص) به من خبر داد که من خاتم هزار پیغمبرم و تو خاتم هزار وصی ( قال اخی رسول الله یا علی انا خاتم الف نبی و انت خاتم الف وصی). و ایضا از همان مأخذ در صفحه 726، در خطبه ای از قول حضرت علی (ع) آمده است: ... منم زبان متقیان و خاتم اوصیا و وارث انبیا و خلیفه پروردگار عالمیان                       ...
در هر صورت، " اگر لفظ خاتم به معنی آخر باشد که پس از حضرت رسول (ص) دیگر پیغمبری نباید بیاید، این معنی منجر به انکار وصایت حضرات ائمه اطهار پس از حضرت امیر المومنین می گردد. نعوذ بالله من هذا القول، در این مقام هر معنائی که برای خاتم الوصیین خطبه مزبوره قائل شویم همان معنی نیز برای خاتم النبیین مجری خواهد بود" .
با این تفاسیر، عبارت خاتم النبیین به هیچ وجه من الوجوه دال بر خاتمیت سلسله رسالت نمی تواند باشد و چنانچه در مبحث بعد ذکر خواهد شد ظهور پیامبری جدید و آمدن دیانتی بدیع در سلسله ادیان الهی حتمی الوقوع و از واجبات است . بنابراین، جز این نمی تواند باشد که، عبارت خاتم النبیین به معنای کسی که موید انبیاء سابق بوده و به نحوی احترام آمیز به معنای بهترین انبیاء، یا زینت و انگشتر انبیاء می باشد.

 منابع:

 نگرش بهائی نسبت به ادعای خاتمیت، سینا فاضل و خاضع فنا ناپذیر، صفحه 5
 کتاب سید رسل حضرت محمد، دکتر ریاض قدیمی، صفحه 87
 نگرش بهائی نسبت به ادعای خاتمیت، سینا فاضل و خاضع فنا ناپذیر، صفحه 12
  خاتمیت، روحی روشنی

خاتمیت ؟

 
1-
تجدید ادیان یک ضرورت
2-
همه دین خود را آخرین دین  می دانند
3-
خاتم النبیین
4-
تأکید قرآن بر ظهور پیامبران در آینده


 
1-
تجدید ادیان یک ضرورت است
فیض یزدان همچون ذات او جاودان است و نمودن راه برطالبان بمقتضای درک و توانشان سنتی تغییرناپذیر1 و بی پایان تعالیم آسمانی همچون داروئی شفابخش برای آلام و امراض جوامع انسانیند ولی دردها و درمانهای هر دوران متفاوتند و غیر همسان و نمی توان داروی درد قدیم را برای درمان امراض جدید بکار برد. همچنین واضح است که پیامبران مربیان روحانی بشریتند پس درسهای ایشان بتناسب رشد عقل و آگاهی و شیوه زندگی مخاطبین متحول می گردد.
چنانچه پیامبر اسلام فرموده اند :
أمرنا ان نکلم الناس علی قدر عقولهم  یعنی ما پیامبران مامور شده ایم تا با مردم به فراخور عقلشان سخن گوئیم. پس نمیتوان به آموزشهای دورانهای پیشین بسنده نمود و از رشد ظرفیتها ی عقلی و آگاهیها و قابلیتهای امروز چشم پوشی کرد. از این گذشته بمرور زمان تعالیم پیامبران دستخوش تغییرات و انحرافاتی می گردند که دیگر خلوص و شفافیت و کارائی خود را از دست می دهند3 و تجدید آنها در فواصل زمانی مناسب امری اجتناب ناپذیر خواهد بود. لزوم نسخ و کنار گذاشتن بسیاری از احکام قرآن و شرع امریست که روحانیون اهل انصاف و تحقیق نیز بدان اذعان نموده اند4 و قوانین گذشته را غیر قابل پذیرش و اجرا خوانده اند. قرآن نیز خود بر این مسئله تأکید دارد :
...
ما کان لرسول ان یاتی بآیة الا باذنه لکل أجل کتاب * یمحوالله ما یشاء و یثبت و عنده أم الکتاب 5
یعنی هیچ پیامبری بدون اجازه او آیه ای نمی آورد ( تا زمان آن فرا نرسیده باشد) برای هر زمانی کتابی است و خداوند آنچه را بخواهد (از کتاب قبل) محو می نماید و آنچه را بخواهد تثبیت میکند و مادر کتاب نزد اوست.
اعتقاد به قطع هدایت الهی و ختم ظهور فرستادگان او بمنزله محدود دانستن دریای بیکران علم و حکمت یزدانی است   و بدان معناست که خداوند هرآنچه در خزانه6 علم و فضل خویش داشته ظاهر نموده و دیگر چیزی برای آموختن به انسانها ندارد وکلمات الهی که اگر دریاها مرکب شوند7 قادر بر نگاشتن آن نیستند تماما نوشته شده و یا اینکه به تعبیر قرآن8 دست خداوند برای هدایت بیشتر انسان بسته است که این کفری آشکار است.
 
 
2-
همه دین خود را آخرین دین می دانند
قرنهاست که کثیری از پیروان ادیان مختلف به سبب دلبستگی شان به کتب آسمانی که در دست دارند و به استناد برداشتهای نا صوابی که از متون مقدس خویش نموده اند9 راه دریافت هدایات جدید را بر دلهای خود بسته اند و در طی اعصار از شناسائی پیام آوران زمانشان محروم مانده اند و دین خود را آخرین دین شمرده اند10 . مسلمانان نیزعلی رغم هشدارهای قرآن11 ، از این قبیل استنباطات مستثنی نبوده اند و در نهایت همانگونه که پیامبر اسلام پیش بینی نموده بود12 مسیر مشابهی را طی نمودند  و موعود را با تکذیب و تمسخر و قتل استقبال کرده اند. یکی از سخت ترین موانع ذهنی که پیروان دیانت اسلام در برابر خود ساخته اند اعتقاد به قطع ارتباط خداوند با انسان از طریق پیامبران است  که به استناد مطالبی از قرآن و احادیث به آن معتقد گشته اند و با وجودی که طی 23 سال نزول قرآن بارها آیات آن توسط پیامبر نسخ گردیده13 گمان نموده اند که این کتاب الی الابد نسخ نخواهد شد.
اصلی ترین چیزی که موجب چنین سوء برداشتی گردیده آیه 40 از سوره احزاب است :
ما کان محمدا أبا أحد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین
یعنی محمد پدر هیچیک از مردان شما نیست ولکن رسول خداست و خاتم انبیاء .
 
3-  
خاتم النبیین
درنگاه نخست به آیه مزبور این سوال درذهن مطرح می گردد که اگر برداشت رایج ازخاتم النبیین (پایان دهنده پیامبری) صحیح باشد ، ربط عبارت با قسمت اول جمله که مربوط به زندگی خصوصی14 پیامبر است در چیست و چرا نکته ای به این اهمییت که سرنوشت آتی یک امت را رقم می زند در قرآن تنها یکبار و آنهم در عبارتی چنین بی ربط و چند پهلو گنجانده شده. این واقعیت که محمد هیچ فرزند پسری نداشته چه ربطی به اینکه دیگر پیامبری نخواهد آمد دارد و چرا این دو قسمت با "ولکن" به یکدیگر ربط داده شده اند؟  بنا براین لازم است که در معنای عبارت تعمق بیشتری بنمائیم.
در بین اعراب لقب خاتم جهت تکریم و شاخص نمودن بکار میرود و مثلا اصطلاح "خاتم الشعرا" لقب رایجی است که به شعرای توانا داده می شده و کسی هم گمان نمی کرده که او آخرین شاعر است.
در احادیث زیادی نیز عبارت "خاتم الوصیین15" از زبان حضرت محمد ، حضرت علی  و یا دیگران در توصیف امیرالمومنین  آمده که اگر به معنای آخرین وصی باشد اعتقاد به وصایت فرزندان علی و امامت آنها باطل است. از طرف دیگر این برداشت در تعارض کامل با آیاتی از قرآن قرار دارد که به صراحت ظهور پیامبران و یا امتهای صاحب کتاب دیگر را در آینده خبر می دهند.
 
4-
تأکید قرآن بر ظهور پیامبران در آینده
در سوره آعراف آیه 34 آمده :  ولکل امة أجل و إذا جاء أجلهم لا یستأخرون ساعة و لا یستقدمون
یعنی برای هر امتی (پیروان هر دیانتی) پایانی است و وقتی که زمانش فرا رسد ساعتی پس و پیش نخواهد شد.
بلافاصله درآیه بعد می فرمایند: یا بنی آدم إما یأتینکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتی فمن اتقی و اصلح فلا خوف علیهم یعنی ای آدمی زادگان، چون که پیامبرانی از شما بیایند و آیات خداوند را بر شما بخوانند  پس هرکه تقوی پیشه کرد ترسی نخواهد داشت. شاید از این صریح تر نتوان بر ظهور پیامبران در آینده تأکید ورزید.
و نیز در سورۀ حجر آیۀ 5 می فرمایند : ما تسبق امة أجلها و ما یستأخرون  یعنی هیچ امتی اجلش پس و پیش نخواهد شد.  در سورۀ یونس آیۀ 49  هم مفهوم مشابهی بیان میگردد: ... لکل امة أجل إذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعة
"
أمة" به معنای جماعت پیرو یک آئین و یا خودِ آئین است و در هیچ جای قرآن أمة اسلام ابدی خوانده نشده اند و از فرا رسیدن أجل مستثنی نگشته اند. برای مشخص نمودن جایگاه أمت اسلام در بین سایر أمتها می فرمایند :
 
کذلک ارسلناک فی أمة قد خلت من قبلها أمم (رعد30) یعنی اینچنین تورا درأمتی فرستادیم که قبل ازآن هم أمتهائی بوده اند و نیز می فرمایند :
 
و کذلک جعلناکم أمة وسطا لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهید(بقره 143)
 
اینچنین شما را امتی در وسط قرار دادیم تا گواه بر مردمان باشید و رسول هم گواه بر اعمال شما
در سورۀ یونس آیۀ 47 میفرمایند: و لکل أمة رسول فإذا جاء رسولهم قضی بینهم بالقسط و هم لا یظلمون
یعنی برای هر امتی پیامبری است و آنگاه که رسولشان بیاید در میان ایشان به عدالت قضاوت خواهد نمود و ایشان گمراه نخواهند شد.
 
مفهومی مشابه در سورۀ نحل آیۀ 36 آمده :
ولقد بعثنا فی کل أمة رسول أن أعبدوالله       یعنی در هر امتی  پیامبری برانگیختیم تا خدا را عبادت کنید.
بنا براین اگر اهل انصاف باشیم براحتی میتوانیم نتیجه بگیریم که برای هردیانتی از جمله اسلام دورۀ زمانی معینی وجود دارد و ادیان و امتهای دیگر خواهند آمد که کتاب و پیامبر خویش را دارند. متأسفانه اکثر آنان که عنان تأویل و تفسیر قرآن را به دست دارند به هوای نفس خود و یا  طمع متاع دنیا 16  کلام الهی را از آنچه مفهوم حقیقی آن بوده منحرف می سازند ومعنای اصلی آنرا فراموش می کنند17 در صورتی که خداوند تبیین آنرا به خود اختصاص داده 18 ودانش تأویل آنرا محدود به خود وراسخان در علم دانسته19. فی المثل درمیان دهها تفسیر منتشره از قرآن تنها تعداد اندکی اشاره به تاکید حضرت علی به قرائت خاتم به فتح (تاء) نموده اند و از بین آنها تنها یکی و آنهم فقط در نسخه عربی بیان نموده که خاتم النبیین بنا بر تعبیر حضرت علی به معنای زینت پیامبران است و برای اینکه مورد اعتراض همقطارانش قرار نگیرد بلافاصله اظهار نموده که البته این مطلب بسیار بعید و دور از ذهن است. 20
نکته دیگری که شایان توجه است تفاوت میان نبی و رسول است . رسول دارای مقامی بالاتر از نبی است . حتی در قرآن ذکر گردیده که خداوند از نبیین پیمان گرفته که  وقتی رسولان ظاهر شدند به ایشان ایمان آورند21  بنا براین حتی اگر خاتم النبیین را به معنای پایان دهنده نبوت هم بدانیم بدان معناست که مانند انبیای بنی اسرائیل نبی جانشین رسول نخواهد شد بلکه امام خواهد بود که مقامی بالاتر از نبی دارد زیرا که خود فرموده اند علماء امت من همچون انبیاء بنی اسرائیلند22 پس خاتمیت به معنای قطع سلسلۀ رسالت و یا مافوق آن نیست. اما اکثر مفسرین با استدلالی عجیب که رسول نبی هم هست این مفهوم را شامل هردو می دانند23. با مثالی ساده میتوان مغالطۀ ایشان را آشکار کرد. مثلا کسی که دارای تحصیلات لیسانس است قطعا مدرک دیپلم هم دارد اگر بگوئیم دیگر هیچ دیپلمه ای به اینجا نخواهد آمد آیا بدان معناست که من بعد هیچ لیسانسه و یا بالاتری هم نخواهد آمد؟
 
6-
خاتمیت در روایات
گرچه در مقابل قرآن هیچ حدیث و روایتی دارای اعتبار نیست ولی چون برخی به استناد روایاتی چند امکان ظهور پیامبران بعد از حضرت محمد را نفی مینمایند، مرور بر بعضی از این روایات و مفاهیم حقیقی آنها مفید بنظر می رسد.

 

 نخستین روایت مربوط به زمانی است که حضرت محمد به غزوۀ تبوک می رفتند و علی را جانشین خود در مدینه قرار دادند و موقع رفتن به او گفتند : انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی 24  یعنی تو نسبت به من مانند هارون هستی به موسی با این تفاوت که تو نبی بعد از من نیستی ( چنانچه هارون بود25 ) این تعبیری است که شیخ صدوق در قرون اولیه اسلام از معنای این روایت نموده ولی متأخرین قسمت آخر آن را " ولکن نبیی بعد از من نیست" ترجمه کرده اند  که البته آن برداشتی صحیح است که با قرآن در تعارض نباشد.

روایت دیگر مربوط به بیانی از حضرت محمد است که فرموده اند: یا ایها الناس حلالی حلال الی یوم القیامة و حرامی حرام الی یوم القیامة 26  یعنی ای مردم حلال من تا روز قیامت حلال است و حرام من تا روز قیامت حرام است.   برای درک این حدیث شایسته است مفهوم قیامت را دقیق تر مورد بررسی قرار دهیم .
 
حقیقت اینست که در قرآن و دیگر کتب مقدسه قیامتِ هر دیانتی ظهور پیامبر بعد است . کما اینکه حضرت مسیح فرموده اند: من قیامت و حیات هستم هرکه به من ایمان آورد اگر مرده باشد زنده گردد 27.  ونیز میفرمایند: آمین آمین به شما میگویم که ساعتی میآید بلکه اکنون آمده است که مردگان آواز پسر خدا را میشنوند و هرکه بشنود زنده گردد28 . در قرآن میفرمایند :

"امروز روز رستاخیز است ولکن شما نمی دانید" 29 .  ونیز میفرمایند: "ما شاهدیم که در روز قیامت خواهید گفت ما از وقوع آن بی خبریم30" و همچنین فرموده اند : "آیا غیر از این انتظار دارند که قیامت ناگهان واقع شود، هم اکنون نشانه های آن آمده است.31" در احادیث نیز بطور اخص یوم قیامت را  یوم ظهور قائم دانسته اند32 پس منظور از قیامت و رستاخیز مردگان ، ظهور پیامبر جدید و زنده شدن مردگان روحانی به روح ایمان است و هلاک گردیدن معنوی آنانی که از هدایت الهی محروم مانده اند و نه پایان جهان. چنانچه در قرآن نیز ایمان حمزه عموی پیغمبر را  به  "کسیکه مرده بود و او را زنده گردانیدیم33توصیف نموده اند و یا اینکه هلاکت اقوام گذشته را  مقارن ظهور پیامبران و ظلم و عدم ایمان مردم به ایشان34 بیان داشته اند و فرمودند" سپس شما را جانشین آنها نمودیم تا ببینیم شما چه میکنید." جای تعجب است که با وجود اینهمه انذار باز هم کثیری از این امت به راه پیشینیان رفتند و به هلاکت روحانی دچار گشتند.

 روایت دیگری که از آن تعبیر خاتمه نبوت گردیده بیانی از حضرت محمد است که خود را به آخرین سنگ  در بنای یک ساختمان تشبیه نموده اند35 . به فرض صحت این روایت آیا پایان بنای یک ساختمان به معنای اینست که بنای دیگری هم ساخته نخواهد شد .
 
حضرت امیر در مفاتیح الجنان فرموده اند :

قل السلام علی محمد رسول الله خاتم النبیین و سید المرسلین و صفوة رب العالمین امین الله علی وحیه و عزائم امره والخاتم لما سبق والفاتح لما استقبل36     یعنی بگو سلام برمحمد فرستادۀ خدا، خاتم انبیا و سرور رسولان و امین خداوند در وحی و ارادۀ او و خاتم برگذشته گان و راهگشای آیندگان.
بنابر این ختم  دوران گذشته  به خاتم، مقدمه آغاز دورانی جدید است که ظهور پیامبران جدید را در دل خود خواهد داشت وإن شاءالله نور این ظهورات تیرگیهای جهل و ظلم را از عالم برخواهد کند.

یادداشتها


 
1-
سورۀ اسراء (بنی اسرائیل) آیۀ 77  سنة من قد ارسلنا من قبلک من رسلنا ولا تجد لسنتنا تحویلا   شیوۀ ماست  اینکه از قبل از تو پیامبرانمان را فرستادیم و هرگز در این شیوۀ ما تحولی رخ نخواهد داد ( یعنی در آینده نیز خواهیم فرستاد)
2-
بحار الانوار جلد 74 صفحه 142
3-
اصول کافی جلد 8 ص 308  قال رسول الله ص  سیأتی علی الناس زمان لا یبقی من القرآن الا رسمه و من الاسلام الا اسمه یسمون به و هم ابعد الناس منه  مساجدهم عامرة و هی خراب من الهدی فقهاء ذلک زمان شر فقهاء تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنة و الیهم تعود.  یعنی رسول خدا فرمود بر مردم زمانی خواهد امد که از قرآن جز رسم آن و از اسلام جز اسم آن که به آن نامیده میشوند نخواهد ماند. وایشان از همه کس نسبت به آن دورترند، مساجدشان آباد است ولی از هدایت خالیست فقها آن زمان بد ترین فقها زیر آسمان هستند. از ایشان فتنه خارج میگردد و به خودشان برمیگردد.
4- 
مقاله تحقیقی از محسن کدیور تحت عنوان "حقوق بشر و روشن فکری دینی" مجله آفتاب شماره 28 سال 82 ص 110
"
بنابراین در شش محور یعنی تساوی حقوقی انسانها و نفی تبعیضهای چهارگانۀ دینی، جنسی ، بردگی و فقهی و آزادی عقیده و مذهب و نفی مجازاتهای خودسرانه ، خشن و شکنجه ، موضع اسناد حقوق بشر در مقایسه با احکام اسلام تاریخی ، قابل دفاع تر، عقلائی تر، عادلانه تر و ارجح است و احکام اسلام تاریخی در این زمان و در این مواضع قابل پذیرش نیست.
نیز محمد مجتهد شبستری، در مطلبی تحت عنوان " قرائت رسمی از دیانت، بحرانها، چالشها، راه حلها " مندرج در مجلۀ  راه نو شماره 19 شهریور 77 :   دین اسلام آن طور که در بسط تاریخی خودش را نشان داده است ، نظامهائی که در همه عصرها بتوان با آن زندگی کرد نداشته است و هیچ دینی نمیتواند چنان نظامهائی داشته باشد و اصلا چنین دعویی معقول نیست.
 5-
سوره رعد آیات 38 و 39
6- 
سوره حجر آیۀ 21 : و ان من شی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم
یعنی چیزی وجود ندارد مگر آنکه خزائن آن نزد ما موجود باشد و ما تنها به اندازه ای مشخص آنرا نازل می کنیم
7-
سورۀ کهف آیۀ 109  قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی و لو جئنا بمثله مددا
یعنی بگو اگر دریا مرکب گردد برای نگاشتن کلمات پروردگارم البته دریا تمام میشود پیش از آنکه کلمات پروردگارم پایان پذیرد حتی اگر از دریای دیگری مشابه آن هم کمک گرفته شود.  
8-
سوره مائده آیه 64 : قالت الیهود یدالله مغلولة غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان  یهود گفتند دستان خدا بسته است  دستهای خودشان بسته است ، و ملعون گشتند به خاطر آنچه گفتند ، بل دستان او باز است 
9-
مزامیر داوود مزمور 119 آیه 44 : شریعت تو را دائما نگاه خواهم داشت تا ابدالاباد
انجیل متی باب 24 آیه 35آسمان و زمین زائل خواهد شد لیکن سخنان من هرگز زائل نخواهد شد.
10-
سوره غافر آیه 34 : لقد جائکم یوسف من قبل بالبینات فمازلتم فی شک مما جائکم به حتی اذا هلک قلتم لن یبعث الله من بعده رسولا کذلک یظل الله من هو مسرف مرتاب   یعنی قبل از این یوسف با بینات آمد پس به آنچه برای شما آمد در شک بودید تا اینکه وقتی مرد گفتید هرگز خداوند بعد از او پیامبری بر نخواهد انگیخت. اینچنین خداوند افراط گرایان شکاک را گمراه می سازد. 
11-
سوره بقره آیه 87   ... أفکلما جائکم رسول بما لا تهوی انفسکم استکبرتم ففریقا کذبتم ففریقا تقتلون
هرگاه که پیامبری برخلاف هوای نفس شما آمد استکبار ورزیدید بعضی را تکذیب کردید و برخی را کشتید.
سورۀ حجر آیات 11 و 12 و  13 و ما یأتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن * کذلک نسلکه فی قلوب المجرمین * لا یؤمنون به و قد خلت سنة الاولین   پیامبری بر ایشان نیامد مگر اینکه اورا استهزاء نمودند . اینچنین این رویه را در قلبهای گناه کاران برقرار میداریم تا به او(رسولشان) ایمان نیاورند  و این سنتی است که از قدیم وضع شده     
 
سوره یس آیه 30  یا حسرة علی العباد ما یاتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن
حسرتا بر این بندگان هیچ پیامبری بر ایشان نیامد مگر انکه او را مورد آزار و سرزنش قرار دادند.
سوره مومنون آیه 44  ثم أرسلنا رسلنا تترا کل ما جاء امة رسولها کذبوه
سپس پیامبرانمان را فرستادیم هرگاه که برای امتی پیامبر فرستادیم او را تکذیب نمودند.
12-
سورۀ انشقاق آیۀ 19 : لترکبن طبقا عن طبق  مرحله به مرحله همان اعمال را مرتکب خواهید شد.   در تفسیر این آیه از پیامبر نقل گردیده که فرموده اند ( بحار الانوار جلد9 ص 249) : لترکبن سنة من کان قبلکم حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة و... البته شما هم شیوۀ پیشینیان را نعل به نعل و جزء به جزء درپیش خواهید گرفت.
13-
سوره بقره آیه 106  ما ننسخ من آیة او ننسها نات بخیر منها اومثلها
هر آیه ای را نسخ یا فراموش کنیم  مثل آن یا بهتر از آن را می آوریم
14-
شان نزول این آیه را مفسرین به این شرح آورده اند که پیامبر از زیبایی زینب بنت جحش همسر زید ابن حارثه که  پسر خوانده او بود در شگفت آمد و هنگامی که نظرش بر پیکر برهنه او افتاد "سبحان الله خالق النور تبارک الله احسن الخالقین"  گفت این سخن وقتی به گوش زید رسید همسر خویش را طلاق داد و او را به عقد پیامبر در آورد . چون ازدواج با همسر پسر در بین اعراب کار ناپسندی بود پیامبر را مورد سرزنش قرار دادند  که چرا زن پسر خود را گرفتی ؟  این آیه در پاسخ آنان میگوید محمد پدر هیچیک از مردان شما نیست ولکن رسول الله است و خاتم پیامبران.  (بنقل از تفسیر مقتنیات الدرر  جلد 8 صفحۀ 308)
15-
بحار الانوار جلد 29  صفحه 17  و انی و انت سواء الا النبوة فانی خاتم النبیین و أنت خاتم الوصیین
من و تو تنها در نبوت با هم فرق داریم پس من خاتم نبیین هستم و تو خاتم وصیین .  بحارالانوار ج34 ص258 
انا یعسوب الدین و اول السابقین و امام المتقین و خاتم الوصیین و وارث النبیین
من مثل زنبور عسل برای دین و اولین از سابقین و امام متقین و خاتم وصیین و وارث نبیین هستم
16-
سورۀ بقره آیۀ 79  فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عند الله لیشتروا به ثمن قلیلا.
وای بر کسانی که بدست خود (به میل خود) کتاب می نویسند و میگویند خدا چنین گفنه تا مبلغ ناچیزی بابت آن بگیرند
17-
سورۀ مائده آیۀ 13  ... یحرفون الکلام عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به...
کلام الهی را از موضع های آن منحرف می سازند و فایدۀ آن پندی را که در کلام الهی بر ایشان داده شده  فراموش می کنند
18-
سورۀ قیامة آیۀ 18  فاذا قرأناه فاتبع قرآنه * ثم إن علینا بیانه  
چوآنرا خواندیم از قرائت آن تبعیت کن پس برماست  تبیین آن
19-
سورۀ آل عمران آیۀ 7 ... وما یعلم تأویله الا الله والرسخون فی العلم ...
تأ ویل آنرا غیراز خدا و راسخان درعلم نمی دانند
20-
تفسیر من وحی القرآن نوشـته محمد حسین فضل الله  ذیل تفسیر آیه 40 از سورۀ احزاب: ... عن عبدالرحمن السلمی قال: کنت اقری الحسن والحسین فمر بی علی بن ابی طالب و انا اقرئهما  فقال اقرئهما و خاتم النبیین به فتح تاء و الروایة الاولی اقرب و اشهر لان التعبیر عن النبی بانه خاتمهم یعنی زینتهم کما هو خاتم من مظاهر الزینة غیر مألوف علی الظاهر و الله اعلم.
21-
سورۀ آل عمران آیۀ 81  واذ اخذالله میثاق النبیین لما اتیتکم من کتاب و حکمة ثم جاءکم رسول مصدق لما معکم لتؤمنن به و لتنصرنه ... یعنی و آنگاه خداوند از انبیاء پیمان گرفت، چون کتاب و حکمت به شما داده شده، پس وقتی که رسولی برای شما آمد که تصدیق کننده آنچه نزد شماست بود به او ایمان آورید و یاریش نمائید.
22-
بحار الانوار ج2 ص22  علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل
23-
تفسیراحسن الحدیث نوشته سید علی اکبر قرشی  جلد 8  صفحه 367 ذیل تفسیر آیۀ 40 از سورۀ احزاب : در باره فرق میان رسول و نبی گفته شد که رسول آنست که به او به سه طریق وحی شود  خواب ، شنیدن صدا و آمدن فرشتۀ وحی . نبی آن است که فقط به وسیله خواب و شنیدن صدا وحی شود ... در هر حال کلمه خاتم النبیین ، خاتم رسولان را لازم گرفته چون هر رسول نبی است ولی بعضی از نبی رسول نیست.
24-
اصول کافی جلد 8 صفحۀ 106 
25-
سورۀ مریم آیۀ 53 و وهبنا من رحمتنا اخاه هارون نبیا  و از رحمتمان به او برادرش، هارون نبی را بخشیدیم
26-
بحار الانوارج2 ص 260 
27-
انجیل یوحنا باب 11 آیه 25
28-
انجیل یوحنا  باب 5 آیه 24
29-
سورۀ روم آیۀ 56  قال الذین اوتوالعلم والایمان لقد لبثتم فی کتب الله الی یوم البعث  فهذا یوم البعث ولکنکم لا تعلمون
30-
سورۀ اعراف آیۀ 172 شهدنا ان تقولوا یوم القیامة انا کنا عن هذا غافلین
31-
سورۀ محمد آیۀ 18 فهل ینظرون الا الساعة ان تأتیهم بغتة فقد جاء اشراطها 
32-
بحار الانوار ج 24  ص 398  واللیل اذا یغشی ... قال دولة الابلیس الی یوم القیامة  و هو یوم قیام القائم والنهار اذا تجلی و هو القائم اذا قام
33-
سورۀ انعام آیۀ 122  او من کان میتا فأحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس ...
34-
سورۀ یونس آیۀ 13 و 14  و لقد اهلکنا القرون من قبلکم لما ظلموا و جائتهم رسلهم بالبینات و ما کانوا لیؤمنوا کذلک نجزی القوم المجرمین * ثم جعلناکم خلائف فی الارض من بعدهم لننظر کیف تعملون   به یقین نسلهای پیشین را چون مرتکب ظلم شدند و چون پیامبرشان آمد به او ایمان نیاوردند هلاک ساختیم  اینچنین قوم گناهکار را مجازات میکنیم * سپس شما را در زمین جانشین آنها نمودیم تا ببینیم شما چه میکنید.  و نیز در آیه ای دیگر کفر و مقابه با حق را به منزلۀ هلاکت دانسته اند. سورۀ انعام آیات 24 و 25: ... إذ  جائوک یجادلونک  یقول الذین کفروا إن هذا الا اساطیر الاولین * و هم ینهون عنه و ینئون عنه و إن یهلکون الا انفسهم و ما یشعرون یعنی آنگاه که نزد تو می آیند با تو جدل می کنند و کافران می گویند این ( قرآن) چیزی غیر از داستانهای اساطیری پیشینیان نیست * و ایشان (مردم را) از آن منع میکنند و خود نیز از آن دوری می کنند . آنان کسی را بجز نفسهای خود هلاک نمی کنند  و آگاه نیستند.    
35-
تفسیر مختصر مجمع البیان از شیخ محمد باقر ناصری ج3 ص 57   نقل حدیث از جابر ابن عبدالله  بنقل از پیامبر:
قال انما مثلی فی الانبیا کمثل رجل بنی دارا فاکملها و حسنها الا موضع لبنة فکان من دخل فیها فنظر الیها قال ما احسنها الا موضع هذه البنة قال فانا موضع البنة ختم بی الانبیاء
36-
بحار الانوار ج 97 ص 360

 

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 11:11 |

خانه و وسائل نقليۀ بهائيان ايران هدف آتش‌سوزى‌هاى عمدى قرار گرفت

خانه و وسائل نقليۀ بهائيان ايران هدف آتش‌سوزى‌هاى عمدى قرار گرفته‌اند

 ٢٨ ژوئيه ٢٠٠٨ برابر با ٧ مرداد ١٣٨٧

سرويس خبرى مرکز جهانى بهائى

آتش زدن عمدى خانه‌ها و وسائل نقليۀ بهائيان در ايران تازه‌ترين روش اِعمال خشونت بر عليه آنهاست.

بانى دوگال نمايندۀ ارشد جامعۀ جهانى بهائى در سازمان ملل، گفت: "در ساعات اوليه بامداد هيجدهم ژوئيه خانۀ مسكونى خانوادۀ شاكر در كرمان طعمه حريق شد. اين حادثه تنها چند هفته پس از آن رخ داد كه اتومبيل اين خانواده بعد از دریافت تلفن‌های مکرر تهدیدآمیز، به آتش كشيده شد."

وی افزود: "همانطور كه بنا به تجربه‌هاى قبلى انتظار مى رفت، مسئولانى كه به پروندۀ اين آتش سوزى رسيدگى مى‌كردند نشانۀ‌هاى بديهى عملياتى مشكوك در اين آتش سوزى از جمله صداى انفجار را نديده گرفتند و حادثه را ناشى از اختلال و اتصال برق اعلام كردند."

به گفته خانم دوگال در پانزده ماه گذشته بهائيان ايران هدف حداقل دوازده مورد آتش‌سوزى عمدى بوده‌اند. ایشان وقایع زیر را به عنوان مثال بیان کردند:

§         روز پانزدهم ژوئيه در ويلاشهر چند فقره كوكتل مولوتف به حيات خانۀ خسرو دهقانى و همسرش دكتر هما آگاهى پرتاب شد. اين حوادث فقط چند ماه پس از آن رخ داد كه دكتر آگاهى به خاطر تهديدهاى افراد ناشناس در ارتباط با بهائى بودن او مجبور شد مطب خودش را در نجف‌آباد، كه ٢٨ سال بود در آنجا به طبابت اشتغال داشت، تعطيل كند.

 

§         در روز بیست و پنجم ژوئیه، اتومبیل یک بهائی سرشناس در رفسنجان، واقع در استان کرمان، توسط دو موتور سوار به آتش کشیده شد. چندی پیش صاحب اتوموبیل، سهیل نعیمی، و 10 خانوادۀ دیگر از بهائیان رفسنجان نامۀ تهدید‌آمیزی از طرف گروهی که خود را نهضت ضد بهائیت جوانان رفسنجان می‌نامد دریافت کردند. از جمله تهدیدهای این نامه اعلام جهاد بر ضد بهائیان بوده است.

 

§         در روز دهم ژوئن، آلاچیق بیرونی در حیاط منزل آقا و خانم موسوى، زوج بهائى مسنى كه در دهکدۀ تنگريز واقع در استان فارس زندگى مى‌كنند، با آتشى كه بر اثر ريختن بنزین افروخته شده بود، ساعت ١:١۵ بعد از نیم شب به كلى از ميان رفت. خانم و آقاى موسوى و دو پسرشان كه در نزديكى اين بنا خوابيده بودند، تصادفاً در موقع انفجار بشكه بنزینی كه براى شروع اين آتش‌سوزی استفاده شده بود، از خطر جراحت در امان ماندند.

 

خانواده موسوى معتقدند عامل اين آتش سوزى گمان مى‌كرده كه همۀ آنها در آلاچیقی كه به آتش كشيده شد خوابيده‌اند. آقاى موسوى بر عليه كسى كه به گمان او عامل اين آتش سوزى بوده رسماً شكايت نمود اما مقامات مربوطه به اين عنوان كه اين شخص به قرآن سوگند خورده كه در اين كار دست نداشته از پيگيرى اين پرونده خوددارى كردند. خانواده موسوى به حرمت قرآن مجید از شكايت خودشان صرف نظر كردند.

 در چهارم آوريل خانه يك بهائى در بابلسر در شمال ايران به آتش كشيده شد.

 در ماه فوريه در شيراز يك تاجر ۵٣ ساله در خيابان مورد حملۀ افراد ناشناسى قرار گرفت كه او را به درختى زنجير كردند، بر رويش بنزين ريختند و كوشيدند با پرتاب كبريت‌هاى روشن او را آتش بزنند.

§         در همان ماه فوريه در شيراز تلاش‌هاى ديگرى نيز براى آتش زدن يك خانه و وسائل نقليۀ بهائيان صورت گرفت.

 

§         در روز اول مه ٢٠٠٧ خانۀ عبدالباقى روحانى در روستاى ایول در مازندران بر اثر آتش سوزى عمدى از بين رفت.

§         در كرج، بخش اختصاص داده شده به بهائيان در يك گورستان به آتش كشيده شد.

 

خانم دوگال در اشاره به دستگيرى هفت عضو هيأت مسئول امور اوليۀ جامعۀ بهائيان ايران در ماه‌هاى مارس و مه سال جارى گفت: "حملات اخير ادامۀ تلاش مقامات مملكتى براى محروم كردن جامعۀ بهائيان ايران از رهبرى آن است." اين هفت نفر همچنان بدون اتهام مشخص و محروم از تماس با وكيل و خانواده‌هايشان در زندان اوين گرفتار هستند.

خانم دوگال افزود: "بهائيان در سراسر جهان ناظر تشديد خشونت‌ها در ايران هستند و ترس آنها از اين كه برنامه‌اى منظم در جهت آزار بهائيان در اين كشور به جريان افتاده روز به روز تقويت مى شود."

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 21:7 |

انتخاب زيارتگاه بهائيان به عنوان ميراث جهانى

شهر كُبك

٨ ژوئيه ۲٠٠٨

سرويس خبرى مرکز جهانى بهائى

یك کميته سازمان ملل در نشستى در شهر كُبك در كانادا دو زيارتگاه بهائى را داراى ’ارزش والاى جهانى خواند و آنها را به عنوان بخشى از ميراث فرهنگى بشريت شناخت.

تصميم امروز كميسيون ميراث جهانى يونسكو به معناى آنست كه دو مكان مقدس بهائيان —يعنى آرامگاه‌هاى مؤسسين اين آئين— به فهرستى از اماكن شناخته‌شدۀ بين‌ المللى مانند ديوار چين، اهرام مصر، تاج‌محل و استون‌هنج (stonehenge) افزوده شد.

زيارتگاه‌هاى بهائى نخستين اماكن مرتبط با يك آئين دينى تازه تولد يافته هستند كه به فهرست يونسكو، نهاد آموزشى، علمى و فرهنگى سازمان ملل متحد، افزوده شده‌اند.

اين دو زيارتگاه يكى در نزديكى بخش قديمى عكا— كه خود بخشى از ميراث جهانى است— و ديگرى در كوه كرمل در حيفا آرامگاه مؤسسين آئين بهائى، حضرت باب و حضرت بهاءالله، هستند.

بهائيان معتقدند كه حضرت باب و حضرت بهاءالله هر دو پيامبران الهى هستند و آرامگاه اين دو زيارتگاه جامعۀ پنج ميليون نفرۀ آنهاست. آرامگاه حضرت بهاءالله قبلۀ بهائيان جهان است و از اين نظر قابل مقايسه با ديوار ندبه در بيت المقدس براى يهوديان و خانه كعبه براى مسلمين است.

حضرت بهاءالله در ايران به دنيا آمد و بعداً به عكا كه در آن زمان بخشى از امپراطورى عثمانی بود تبعيد شد و در سال ۱٨٩۲ در همان جا درگذشت. حضرت باب در سال ۱٨۵٠ در ايران تيرباران شد و بقاياى جسدش بعدها براى خاكسپارى به حيفا منتقل شد.

اين دو آرامگاه به خاطر باغ‌هاى زيبائى كه آنها را احاطه كرده قابل توجه هستند. در طراحى اين باغ‌ها عناصرى از فرهنگ‌هاى گوناگون در هم آميخته شده‌اند. غير از زائران بهائى، سالانه صدها هزار بازديد‌ كننده