تبليغاتX
گامی به جلو...گامی بسوی تفاهم
 

وی در خانواده ای روحانی و دانشمند به دنیا آمد. پدرش ملّا صالح برغانی از علمای قزوین و عموهایش ملّامحمد تقی برغانی (۱۲۶۴ ق) مرجع تقلید و رئیس حوزه علمیه قزوین و ملّامحمد علی برغانی (حدود ۱۲۷۰ ق) از علما و فضلای قزوین بودند. همچنین مادرش، عمه اش ماه شرف خانم، دختر عمويش، امّ كلثوم برغاني و خواهرش ربابه از زنان دانشمند و عالم قزوين به شمار مي رفتند. وي از كودكي شروع به فرا گرفتن خواندن و نوشتن كرد. مقدمات علوم اسلامي را نزد پدر آموخت و فقه و اصول و كلام و تفسير را نيز از پدر و عمويش ملّا محمد تقي فرا گرفت. به دليل هوش و استعداد فوق العاده اش مدارج ترقي را به سرعت پيمود. ملّامحمد تقي كه مراتب فضل و كمال و هوش و استعداد او را دريافته بود وي را به عقد پسرش ملا محمد در آورد و فاطمه از او سه فرزند: دو پسر و يك دختر آورد.

در آن زمان بازار جدال ميان شيخيه، طرفداران شيخ حمد احسايي (1166-1241 ق) و متشرعه گرم بود. ملا محمد تقي از مخالفان سرسخت شيخ احمد و شاگرد او سيد كاظم رشتي (1212-1259 ق) بود او گرچه در آغاز با شيخيه مخالفت مي كرد اما روش سكوت و اعتدال در پيش گرفت و عموي ديگرش، ملامحمد علي از طرفداران شيخ احمد بود. قرة العين توسط عمو و با پسرخاله اش، ملاجواد، با عقايد و نوشته هاي شيخ آشنا شد و به مسلك شيخيه گراييد.

به نوشته برخي منابع، در مدتي كه او در تهران زنداني بود به خواهش ناصرالدين شاه قاجار (1264-1313ق) دو نفر از علماي معروف تهران براي نصيحت و متقعد ساختن وي با او ديدار كردند، اما سودي نبخشيد. پس از آن كه تعدادي از بابيان اقدام به ترور ناصرالدين شاه كردند (1268ق) شاه دستور كشتن او را داد. مأموران قرةالعين را از خانه ميرزا محمودخان تحويل گرفته و به باغ ايلخاني (محل فعلي بانك ملي ايران در خيابان فردوسي) برده وي را خفه نمودند و در چاه متروكي انداختند و روي چاه را با خاك پوشاندند.

 

بسياري از پهائي ستيزان اين زن پاكدامن و نمونه در ادب و فقه را زني ديوانه و هرزه ناميده اند.

دليل اين اتهام خود را نيز واقعه بدشت معرفي مي كنند كه طاهره كشف حجاب نمود و اينكه تبليغ ديانت بابي را مي نمود.

البته در فرهنگ دهخدا كشف حجاب طاهره را نمودار شدن صورت با آرايش طاهره بدون پرده پارچه اي معرفي نموده اند.

فرهنگ دهخدا (باب و طاهره)

طاهره با اين حركت ميخواست به مردم ظهور حضرت باب را معرفي كند. و آن كلمه اي كه در هنگام ظهور قائم مشخص مي شود كه علما طاقت شيدن آن را ندارند بگويد.

طاهره هيچ گاه با حضرت باب ملاقاتي نداشت و به اعتقاد بهائيان او تنها در عالم رويا با امر حضرت باب آشنا شد و باقي عمر خود را وقف تبليغ كلام الهي نمود.

از طاهره ديوان شعري نيز به جا مانده كه ذيلاً لينك آن ارسال مي شود:

دیوان اشعار طاهره

نمونه شعری که منصوب است به طاهره در پی می‌آید:

 

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

 

شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

 

او يكي از حروف حي (18 نفر اوليه اي كه به حضرت باب ايمان آوردند) بود.

 طاهره:

طاهره (ویکیپدیا) 

 

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 16:44 |

در آئين بهائي ازدواج اتحاد مابین زن و مرد است و هدف اصلی آن پرورش روح و ایجاد هماهنگی و وحدت بین دو شریک زندگی است. بهائیان نیز هم چون سایر ادیان به امر ازدواج تشویق شده‌اند. اما این ازدواج علاوه بر ارتباط جسمانی باید روحانی نیز باشد.

حضرت عبدالبهاء می فرمایند:

 

«در میان خلق ازدواج عبارت از ارتباط جسمانی است و این اتحاد و اتفاق موقت است زیرا فرقت جسمانی عاقبت مقرر و محتوم است ولکن ازدواج اهل بهاء باید ارتباط جسمانی و روحانی هر دو باشد، زیرا هر دو سرمست یک جامند و مجذوب یک طلعت بی مثال، زنده به یک روحند و روشن از یک انوار این روابط روحانیه‌است و اتحاد ابدیست

   

 

در دیانت بهائی هیچ مردی حق ندارد در زمان واحد، بیش از یک زن بگیرد و ازدواج موقت (صيغه) نیز در دیانت بهائی حرام می‌باشد. حضرت عبدالبهاء بهائیان را سفارش می‌کند که بین افراد جامعه هر چه دورتر ازدواج واقع شود، افراد دور به وسیله ازدواج نزدیک می‌شوند و این نیز می‌تواند دیانت بهائی را به رسیدن به صلح عمومی و وحدت عالم انسانی که اساسی ترین هدف این دین می‌باشد یاری برساند و نیز از لحاظ علمی ثابت شده‌است که ازدواج با دور موجب سلامت و زیبائی نسل آینده می‌گردد.

روابط جنسی بر حسب تعالیم بهائیان منحصراً در ظل ازدواج و فقط بین زن و مرد حلیت دارد. حضرت ولي امرالله در تبیین حکم غلمان در كتاب اقدس این حکم را مربوط به کلیه روابط جنسی بین افراد همجنس می‌داند. بنابراین شریعت بهائی روابط جنسی را فقط بین زن و مردی که با یکدیگر ازدواج نموده باشند مشروع می‌شمارد.

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 16:42 |

هم وطن عزیزم

این یادداشت رابه عنوان یک ایرانی بهائی با احترام ومحبت وعشق از صمیم دل و با کمال صداقت به شما مینویسم به شما که وطن مشترک،تاریخ مشترک،محیط وآب و خاک مشترکی ما را به یکدیگر پیوند داده است وآرزو دارم که شما نیز آن را با دلی که با غبار تعصّب وپیشداوریها آلوده نباشد مطالعه فرمائید یعنی آنچه را از دیگران شنیدید فرا موش کنید و با این اقدام به خون های پاکی که درراه صلح و محبت ووحدت وعدالت ریخته شده ارج بگذارید. ضمنا یادآور میشود که هدف از تقدیم این یادداشت آشنائی شما با اعتقادات واهداف ماست نه لزوما پذیرفتن آنها.

اکنون متجاوزاز۱۶۳سال از ظهور آئین بهائی در کشور عزیز ایران میگذرد این دیانت با ظهور حضرت باب آغاز شد و امروزه در بیش از ۲۳۸ مملکت مستقر شده و آثار آن به بیش از۸۰۲ زبان تر جمه گردیده است و طبق سالنامه دائره المعارف بریتانیکا (سال ۱۹۸۸صفحه۳۰۳) دیانت بهائی بعد از مسیحیت گسترده ترین دیانت جهان است. ( یعنی تعداد نقاطی که درآن بهائی وجود دارد بعد از مسیحیت بیش از سایر ادیان است)

ندای امر بهائی که ندای روشنفکری بود به دلائلی که خواهیم دید با منافع کسانی که مردم را اسیر زنجیر جهل وخرافات می خواستند ساز گاری نداشت لذابه کشتار مؤمنین آن پرداختند وبرای توجیه مظالم خود آنان را در هر دوره ای به اتّهامی خاص متهم کردند.

در دوران قاجاریه بهائیان را دشمنان اسلام خواندند و با این افتراءواهی هزاران تن از آنان را به قتل رساندند گاه گفتند که بهائیان ساخته امپراطوری روسیه اندودر زمانی دیگر شایع می کردند که دست پرورده انگلیس اند و با اینکه بعد ها بعد از گذشت زمان لازم اسناد وزارت خارجه انگلیس در اختیار مردم قرار گرفت ویا از زمانی که اوراق سفارت آمریکا بعد از دوران پهلوی بدست انقلا بیون افتاد هر چه کوشیدند نتوانستند سند و مدرکی که دال بر ارتباط جامعه بهائی با قدرت های بزرگ باشد بیابند ولی هنوز هم این اتهامات را تکرار می نمایند.علاوه بر اتّهامات سیاسی بهائیان را به عدم اعتقاد به مسائل اخلاقی و عفت وعصمت متّهم کردند بطوری که شما هیچ عمل غیر اخلاقی را نمی توانید تجسم کنید که به بهائیان نسبت نداده باشند. این گونه اتهامات هر چند توده جامعه را که تسلیم نظریات رهبران مذهبی خود بودندبدبین میکرد ولی بهائیان را در ایمان خویش راسخ تر می نمود زیرا آنان خود شاهد بودند که در داخل جامعه ودر آثار بهائی تا چه اندازه بر مسائل اخلاقی تاکیدمیشود و می دیدند که توجّه به مسائل اخلاقی و تزکیه نفس به حدی است که تقریباٌ مطلب اصلی تمام کتب  وموضوع کلی تمام آثار بهائی را تشکیل میدهد و آنان به اندازه ای به صداقت وخلوص وصمیمیت مامورند که حتی کتمان عقیده را به قصد احتیاط و خوف از مجازات بر نمی تابند و برای این چند روزه حیات آن اندازه اهمیت قائل نیستند که برای حفظ آن پا از دائره صداقت بیرون نهند.

از اتهامات دیگر عدم علاقه بهائیان به ایران است در حالیکه ده ها جا در آثار بهائی از ایران تجلیل شده ومکرر بهائیان به خدمت به ایران تشویق شده اند. حضرت عبدالبها می فرمایند:

         "اگر نفسی موفق به آن گرددکه خدمت نمایان به عالم انسانی علی الخصوص به ایران نماید سرور سروران است و عزیز ترین بزرگان. این است گنج روان واین است ثروت بی پایان."

ودر مناجاتی آمده است." پروردگارا... این کشور را بهشت برین ساز"

وباز می فرمایند:

"مستقبل ایران در نهایت شکوه و عظمت و بزرگواری است زیرا موطن جمال مبارک است جمیع اقا لیم عالم توجه ونظر احترام به ایران خواهند نمودویقین بدانید چنان تر قی نماید که انظار جمیع اعاظم ودانایان عالم حیران ماند."

ایرانیان بهائی نه تنها ایران رابه مناسبت اینکه زاد گاهشان هست می پرستند که البته امری است طبیعی،بلکه به عنوان زاد گاه دیانتشان نیز به آن عشق می ورزند.

 

باز به همین دلیل بهائیان غیر ایرانی نیز عاشق ایرانند. نوشته زیر از شادروان سید محمد علی جمال زاده که ازکتاب" سر وته یک کر باس"نقل میگردد گویای این حقیقت است.

" همان اوقاتی که در ژنو اقامت داشتم روزی کاغذی برایم آوردند ومعلوم شد از طرف یک خانم آمریکائی است که ابدا نمی شناختم واز همان شهر نوشته بود که چون عید ملی ایرانیان در پیش است ودر محفل بهائیان شهر ژنو به رسم معمول همه ساله در این روز جشن مختصری تر تیب می دهیم آیا برای شما ممکن است که در آن مجلس حاضر شده در باب این عید برای ما کنفرانسی بدهید؟ هرچند بهائی نبودم ولی چون پای ایران ونوروز باستانی در میان بود با کمال میل به مجلس مز بور رفتم وکنفرانسی را که حاضر نموده بودم خواندم. حضار مجلس عبارت بودند عموما از جمعی از زنان سوئیسی و فرانسوی وآمریکائی ویک نفر خانم روسی که گویا نائب رئیس محفل بها ئیان بود.پس از ختم کنفرانس تمام اهل مجلس از زن و مرد صورتها را به طرف ایران بر گرداندندوبرای حفظ ورستگاری وارجمندی این مملکتی که مرز وبوم پیغمبر آنهاست دعای خیر نمودند ومن نیز با دیگران همصدا شده و آمین گفتم.."

در سالهای اخیر نیز بهائیان با وجود لطمات زیادی که درایران دیدند در نقاط مختلف جهان به تجلیل و تکریم زبان و فرهنگ ایرا ن مشغولند و وجود انجمن هائی چون "انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی" در آمریکا و "انجمن فرهنگ و هنر ایران"در اروپا و انجمن های مشابه در بر زیل وسایرنقاط شاهد این مدعاست. 

در دوران پهلوی نیز بهائیان از بیشتر حقوق اجتماعی محروم بودند حق انتشارات نداشتند،به ازدواجشان رسمیت نمی دادند،( در حالیکه در تمام کشور های آزاد دنیا مراسم ازدواج بهائی رسمیت دارد.) حق داشتن مرکز عبادت نداشتند، حق پاسخگوئی به مطالبی که بر علیه آنان نوشته میشد نداشتند واگرنیز پاسخی به نوشته ای میدادند هیچ نشریه ای آنرامنتشر نمی کردیااجازه نداشت که منتشرنماید.متاسفانه هیچکس به این مظالم آشکار توجه نداشت ولی اغلب بهائی بودن طبیب شاه را وسیله تبلیغات بر علیه بهائیان قرار می دادند وهنوز هم می دهند یعنی به جای آنکه به حقوق یک جامعه توجه کنند به شرائط و شغل یک فرد می پرداختند در حالیکه شرائط یک فرد هیچگاه نشان دهنده وضع حقوق یک جا معه نیست.به عنوان مثال شاه های قاجار نیز طبیب یهودی داشتند ولی در همان زمان کلیمی ها در خیلی از شهر ها به دستورعلمای مذهبی مجبور بودند روز های بارانی نوار زردی به نام یهودانه بر بازوی خود ببندند تا مسلمانان از تماس با آنان نجس نگردند!

از طرف دیگر وجود مر کز بهائی را در اسرائیل وسیله تبلیغات بر علیه جامعه بهائی قرار میدادند و آنرا دلیل وابستگی بهائیان به اسرائیل می دانستند وسبب تحریک احساسات توده جامعه بر علیه بهائیان می شدند در حالیکه سال ها قبل از تشکیل حکومت اسرائیل دو قدرت بزرگ منطقه یعنی دولتهای ایران و عثمانی حضرت بهاء الله وهمراهان را از طهران به بغداد وبعد از بغداد به استانبول واز استانبول به ادرنه وسر انجام در سال۱۸۶۸به عکا تبعید کردند که در آن زمان در حوزه حاکمیت حکومت اسلامی بود ودر همان شهر حضرت بهاءالله دارفانی را وداع کردند لذا آن منطقه برای بهائیان از اماکن مقدسه بوده ومرکز جهانی بهائی میباشد ولی دولت اسرائیل در سال ۱۹۴۸یعنی حدود ۸۰سال بعد از ورود حضرت بهاء الله به آن منطقه تشکیل گردید.

بعد از انقلاب نیز با آنکه انتظار میرفت در حکومتی اسلامی حق وعدالت بیشتر رعایت شود وضع بدتر شد وهمان اتهامات دوران قبل با خشونت و بی عدالتی بیشتری رخ گشود بدون آنکه مانند گذشته حق جواب دادن داشته باشند واکثر این اتهامات با کلماتی غیر مؤدبانه و تحقیر وتوهین همراه بوده است که حد اقل آن بکار بردن عنوان فرقه ضالّه است که پیش از کلمه بهائی به کار میبرند.اگر این مدعیان انصاف وعدالت معتقد به گمراه بودن بهائیان هستند آیا اخلاقاٌ مجاز می باشند جامعه ای را که عنوانش در تمام مجامع بین المللی و دائره المعارف ها بهائی یا دیانت بهائی است فرقه ضاله بنامند؟ آیا عدم اعتقاد این افرادبه دین بودن آئین بهائی والهی بودن مؤسسش کافیستکه به آن عنوان فرقه بدهند؟ و آیا در این صورت به چند ین بلیون پیروان ادیان قبل از اسلام که حضرت محمّد را از جانب خدا نمی دانندحق می دهند که مسلمانان را فرقه ضالّه یا ضالّه(گمراه) بنامند؟ ویا اگرکسی به فلسفه ادیان و الهی بودن هیچیک از آنها معتقد نیست پس چه وجه تمایزی در میان آنها میبیندکه یکی را دین خطاب میکند ودیگری را فرقه؟ این نوع تبلیغات همراه با ندادن اجازه جواب طی سال ها آنقدر زیاد بوده که در ذهن کسی نیز که از رؤسای کمونیست هادر ایران بود تأثیر گذاشت بطوری که درکتابش می نویسد دیانت بهائی دینی ساختگی است وکسی نبود از این نویسنده محقق! بپرسد ازنظر شماکه به خدا وپیغمبر عقیده ندارید تقسیم ادیان به ساختگی وغیر ساختگی چه معنی دارد؟و اصولاّ در مکتب شما دین غیر ساختگی یعنی چه؟

در دوران بعد از انقلاب این مظالم از حدود وارد آوردن اتهام وافترا گذشت وبه تخریب وکشتار واخراج انجامید که به ذکر پاره ا ی از آنها می پردازد.

۱-آتش زدن وتخریب منازل ومحل کسب، قبرستان ها وجلو گیری از دفن اموات در تعداد زیادی از نقاط ایران از جمله: وادقان،جوشقان، جاسب،ده بید، آباده،نوک بیرجند،بشرویه ، منشاد،رستاق، شهسوار،بهنمیر ، عربخیل، بابلسر،سیسان وده ها نقاط دیگر

۲-عده زیادی از بهائیان را به اتهامات واهی نادرست زندانی نمودند.

۳- جوانان بهائی را به دانشگاه ها راه نمی دهند.

 ۴-هزاران نفرازکارمندان بهائی را اخراج نمودند و حقوق بازنشستکی باز نشستکان بهائی را به بهانه آنکه بهائی از بیت المال نباید وجهی دریافت نماید قطع کردند در حالیکه حقوق بازنشستگی بیت المال نیست بلکه وجهی است که خود کارمند در دوران خدمت پرداخته است.

۵-اماکن متبرکه وتاریخی بهائی و کلیه املاک ومؤسسات مربوط به جامعه بهائی را از قبیل مراکز اداری، بیمارستان وخانه های سالمندان وبینوایان وحتی گورستان ها را تصرف کردند( والبته در این اماکن غصبی نماز گزاردند) وبرای توجیه اعمال خود دلائلی مضحک ارائه دادند. یکی از موارد آن رای دادگاه انقلاب اسلامی مرکز ، شعبه۱ درمورد بیمارستان میثاقیه است که از تاسیسات خدماتی جامعه بهائی بود در این رای آمده است:

" ...مؤسسین بیمارستان میثاقیه...پیروان فرقه ضالّه بهائیت هستند با وابستگی به رژیم منحط پهلوی بیمارستان مزبور( دراصل حکم مذبور) به یک مرکز عمده بهائیت وتبلیغات ضد اسلامی در آورده اند وبا کسب در آمد های هنکفت نامشروع کمک های مالی متعددی به بیت العدل اسرائیل نموده ودر جهت حفظ منافع امپر یالیزم وصهیونیسم بین المللی کوشیده اند.دراین بیمارستان که بسیار معظم ودارای تشکیلات مهم و مفصلی میباشداولین دانشکده بهائی رسمی تحت پوشش آموزشگاه عالی پرستاری تاسیس شده... اهمیت این آموزشگاه برای تشکیلات بهائی به اندازه ای بوده است که سالیانه مبلغ دوملیون ریال بلاعوض باین بیمارستان پرداخت می نموده است..." اولا معلوم نیست که در یک کشور اسلامی تبلیغات ضد اسلامی چطور می تواند درآمد هنکفت داشته باشد وتازه اگر بیمارستان درآمدهای هنکفت داشت چه احتیاجی به کمک دو ملیون ریالی محفل روحانی ملی داشت. واقعیت این است که چون آموزشگاه کسر بودجه داشت محفل روحانی ملی برای ادامه خدمات عام المنفعه فرهنگی سالیانه به آن کمک میکرد.

 در ادامه رای دادگاه آمده است: ".....در خصوص اداره این بیمارستان پروفسور منوچهر حکیم مدیر عامل این شرکت در صفحه ۱۲ گزارش ارسالی به محفل ملی بهائیان ایران صراحتا نوشته است(به لغت صراحتا توجه فرمائید) این بیمارستان تحت هدایت محفل مقدس ملی همیشه برای تنفیذ پیام بیت العدلدر برقراری حیات بهائی کوشا می باشدو معرّف اخلاق بهائی میگردد..." ملاحظه فرمائید که از نظر دادگاه چه جنایت بزرگی است که تشکیلات اداره کننده دیانتی پیروانش را توصیه به رعایت مسائل اخلاقی وحیات بهائی نماید وباز برای آنکه به عمق این گناه عظیم پی ببرید از هزاران اثر مربوط به حیات بهائی فقط دو مورد ذکر میگردد.

 - در نوک بیرجند زن وشوهر بهائی را به صندلی بسته و آتش زدند.

 - روزنامه کیهان در تاریخ ۵۹/۶/۱۸ می نویسد:

" به حکم دادگاه انقلاب اسلا می یزد۷ مرد بهائی به جرم جاسوسی وخیانت به ملت مسلمان ایران به مرگ محکوم وسحر گاه روز هفدهم شهریور در یزد تیر باران شدند..."

ودر توجیه این جنایت می نویسد:

" مرکز اسناد ملی انقلاب اسلامی صراحتاٌ محفل بهائیان یزد رایکی از ارکان جاسوسی دانسته.."

ملاحظه کنید که چه شاهدی از این بالا تر وقابل اعتمادتر

ولی متاسفانه کسی نبود که بپرسد که آخر این هفت جاسوس در شهر کویری یزد چه می کردند.   

۹- اعضای محافل ملی ایران ومحفل روحانی طهران را که افراد امین جامعه بودند بدون محاکمه به قتل رساندند.

۱۰-پروفسور منوچهر حکیم استاد دانشگاه را که هزاران طبیب برای ایران تربیت کرد وبه تصدیق دوست ودشمن مظهر اخلاق وانسانیت بود ودکتر مسیح فرهنگی را که خاطره خدمات پزشکی او هنوز در ذهن گیلانیان زنده است ودکتر فرامرز سمندری استاد دانشگاه تبریز را که شهری شیفته اخلاق وانسانیت او بود به دلیل بهائی بودن،به قتل رساندند. 

۱۱-صد ها بهائی دیگر را در نقاط مختلف ایران به گناه بهائی بودن اعدام نمودند.

نکته جالب اینکه در مورد همه این افرا د از دختر ۱۵ ساله گرفته تا پیر مرد ۸۵ساله اتهام جاسوسی مشترک است واز عجایب اینکه اتهام جاسوسی فقط برای یک کشور نبوده بلکه برای همه ممالکی که با ایران ارتباط داشتند در زمان های مختلف این اتهام را وارد آوردند.روس وانگلیس و اسرائیل و آمریکا.و کسی نیست ازآنان بپرسد وقتی که طبق مدارک مو جود دول مذکور، بعضی از رجال سرشناس مسلمان را برای تامین منافعشان با پرداخت رشوه می خریدند دیگر چه احتیاجی داشتند که جامعه ای متشکل از خانواده ها با بچه و زن ومرد با هزاران آثار ونوشته به وجود بیاورند ودر سراسر دنیا پراکنده نمایند تا عده ای از

آنان در ایران جاسوسی کنند واین هاچه جاسوسانی هستند که در همه دوره ها بطوریکه ذکرشد تحت فشار بوده اند و هیچگاه نوبت رفاه وآسایششان نمیرسد،وچگونه است که در هیچ کشور دیگری متهم به جاسوسی نشدند و چرا هیچگاه عقیده خود را پنهان نداشته و نمیدارند واگر از عقیده خود بر میگشتند فوراٌ

اتهام جاسوس بودن از آنان برداشته میشدوکشته نمی شدند.نکته حیرت آوراینکه یکی ازاتهامات همین مردمی که متهم به جاسوسی برای اسرائیل می شوندپرداخت پول به اسرائیل است این از نوادر تاریخ است

که کسی به کشوری پول بدهد تا بتواند برای آن کشور جاسوسی نماید. واقعیّت این است که بهائیان گاهی برای مخارج تعمیرات ونگهداری اماکن مقدّسه شان به اسرائیل پول می فرستادند کما اینکه شیعیان ایران نیز برای تعمیر ات اماکن مقدسه خود وجوهی به کربلا ونجف می فرستادند واین امر دلیل جاسوسی برای کشور عراق نبود.

هم وطن عزیز وارجمند   نکته مایه تاسف این است که با وجود گسترش دیانت بهائی در جهان وبعد از گذشت ۱۶۳ سال از ظهور آئین بهائی اطلاعات اکثر هم وطنان ما در مورد آن بسیار اندک و محدود به همین بد گوئی ها واتّهاماتی است که پاره ای از آن ها ذکر گردید. ومتاسّفانه اکثر افراد حتی تحصیلکرده هم تحت تاثیر همین تبلیغات از هر گونه تحقیقی خودداری نمودند واین مسئله انگیزه تقدیم این یادداشت به شما گردیده است.منظور از تقدیم آن بهیچوجه این نیست که شما اعتقادات بهائی را بپذیرید مخصوصا در این ایام که به علت اعمال مدعیان دین همه از دین وایمان بیزار شده اند بلکه منظور این است که با توجه به شرائطی که در میهن ما پیش آمده اقلا نسبت به فلسفه واعتقادات بهائی آگاهی یابید و دلیل اصلی مخالفت وتبلیغات بر علیه این دیانت را که در ذهن وافکار افراد با حسن نیت نیز تاثیر سوء نموده دریابید.

- بهائیان به همه ادیان احترام گذاشته وآن هارا آموزگاران یک مکتب می داند که متناسب با پیشرفت بشروبه اقتضای نیاز انسان در هر برهه ای از زمان به اراده الهی ظهور می نمایند.

- بهائیان معتقد هستند که اگر خداوند در هر دوره ای پیامبرانی را با تعالیم متناسب با آن دوره برای هدایت بشر می فرستد همان طوری که تا کنون فرستاده است دلیلی ندارد که این لطف و فیض الهی به پیامبر بخصوصی ختم گردد واگر در هر ظهوری در گذشته اکثریّت پیروان دین قبلی نه تنها به پیامبر جدید ایمان نیاوردند بلکه به آزار واذیت پیروانش پرداختند دلیلش را باید در غفلت آنان ویا تبلیغات وتلقینات رهبران مذهبی شان که ظهور جدید راموجب کاهش نفوذ ومغایر منا فعشان در جامعه می پنداشتند جستجو کرد شرائطی که برای آئین بهائی نیز پیش آمد اگرنه اعتقادات

 وتعالیم بهائی که شمه ای از آن را در زیر ملاحظه خواهید نمود اگر هم مورد قبول قرار نگیرد مطالبی نیست که این همه ظلم وکشتار و کینه توزی را ایجاب نماید.

- اصول اعتقادات بهائی با اصول عقائد سایر ادیان یکی است ولی احکام وتعالیمش متناسب با اوضاع زمان ورفع نیاز جوامع بشری در این عصر صادر شده است.

- بهائیان به وحدانیت خداوند معتقدند وپیامبران را مظاهر صفات باریتعالی میدانندکه به اقتضای زمان وبه مشیت الهیه جهت هدایت انسان هادر هر دور وزمانی ظهور نموده وخواهند نمود.

- بهائیان اعتقاد دارند که بشر در سیر تکامل خود به مر حله اعلای وصول به وحدت عالم انسانی خواهد رسید و همه کوشش های آنان باید در جهت رسیدن به این مرحله که هدف نهائی دیانت بهائی است باشد.

- ازنظر بهائیان کلیه افراد بشراز ملیت ها ونژادهاو رنگ ها و اجناس متساوی الحقوقند.

- در تعلیمات بهائی تشبث به جنگ وزور وکشتار مردود است وحل مسائل دنیا باید به طریق محبت ومشورت باشد." زیرا عالم به محبت خلق شده وکلّ به وداد واتحاد مامورند"

- ترک تعصبات جاهلیه اعم از تعصب مذهبی،نژادی،سیاسی وملی از نظر بهائیان لازمه وصول به صلح حقیقی و وحدت عالم انسانی است.

بهائیان به جامعه بشری اعلام میکنندکه "مذهب الهی از برای محبت واتحاد است آن را سبب عداوت واختلاف منمائید"

- به اعتقاد بهائی علم ودین باید موافق یکدیگر ومانند دوبال که برای پرواز عالم انسانی ضروری است باشند.

- بهائیان رفاه وسعادت عالم انسان را موکول به تعدیل معیشت عمومی میدانند.

 ازجمله تعالیمی که طرحش در زمان خود وحتی امروزه حالت انقلابی دارد و تا حد زیادی کینه توزی و مخالفت رهبران دینی را توجیه می نماید تعالیم زیر است:

- منع مداخله در کار دیگران در حالیکه "امر به معروف ونهی از منکر" از اصول پذیرفته شده جامعه مذهبی آن زمان و بهانه دخالت درکار دیگران بود.( وهنوز هم هست.)

- تجلیل از موسیقی زمانیکه اغلب علماء آن را حرام می دانستند.  

- منع دست بوسی ( درحالیکه بوسیدن دست علماء وسیله تشخّص آنان بود)

- منع تعدد زوجات

- منع استفاده از خزینه حمام های عمومی.( در حالیکه با وجود بهداشتی نبودن خزینه ها استفاده از آن ها را از نظر مذهبی لازم می شمردند.)

- منع تقیه ( یعنی نهی از دروغگوئی ولو اینکه منافع شخص ایجاب نماید)

- تساوی حقوق زن ومرد ( که یکی از مظاهر آن ظهور بانوئی چون طاهره بود که به فتوای یکی از مجتهدین به قتل رسید)

- تحری حقیقت وترک تقالید ( منع تقلید از دیگران در امور دینی)

- منع نماز دسته جمعی ( یعنی در آئین بهائی نماز خواندن احتیاج به رهبری فرد دیگری ندارد. تنها نماز ی که بطور جمعی خوانده می شود نماز میت است که مرده در جلو قرار میگیردوپیشنمازی در میان نیست)

- واز همه مهمتر حذف شغل مذ هبی است یعنی در جامعه بهائی امور اداری جامعه توسط کسانی اداره میشود که سالی یک بار توسط افراد جامعه انتخاب میگردند واز جمله انجام مراسم مذهبی مثلا مراسم تدفین و نماز میت یا انجام مراسم عقد را افرادی که انتخاب شده اندباوجودی که مشاغل مختلف دارند اجرا میکنند. که ممکن است از بانوان یا آقایان باشند ولی این کار را به عنوان یک شغل انجام نمیدهند وازاین بابت مزدی در یافت نمی نمایند یعنی راه سوء استفاده مادی در امور مذهبی وروحانی بسته شده است.

 نفس ظهور دیانتی جدید و مواردی که ذکر شد علت اصلی کینه توزی ها بود ولی هیچگاه به عنوان دلیل مخالفت ها مطرح نشد وهیچگاه تعالیم بهائی را مطرح نکردند وکتاب های بها ئی را که متضمن اعتقادات بهائی است اجازه انتشار ندادند ویا خود منتشر نکردند(زیرا بیم آن داشتند که طبقات روشنفکر وتحصیلکرده را جلب نماید کما اینکه در ایران در صد بهائیان نسبت به کل جمعیت یک درصدولی درصددانشجویان بهائی نسبت بهکل دانشجویان حدود ده درصد بوده است) ولی درعوض به نشراکاذیب واتهامات خلاف حقیقت بطوری که دیدیم پرداختند. بیان این اتهامات هرچند از طرف کسانی که منافعشان با پیشرفت دیانت بهائی مورد تهدید قرار می گرفت قابل درک بود ولی قبول وتکرار آن توسط جامعه روشن فکر هیچگاه برای نگارنده قابل توجیه نبود و آنان جز دریکی دو مورد استثنائی نسبت به مظالم وارده به جامعه بهائی لااقل به عنوان افرادی که به حقوق بشر معتقدند اعتراضی نکردند ولو اینکه اعتقادات وتعالیم آن را قبول نداشته باشند. 

هم وطن ارجمند    بسیاری از شمااگر اقوام یا دوستان بهائی نداشته اید لابد بابعضی از بهائیان آشنا بوده ایدو حسن رفتار وصداقت وامانتشان را ستوده اید وحتی تاسف خورده اید که چنین شخصی با این صفات پسندیده حیف که بهائی است! آیا زمان آن نرسیده که با توجه به حوادث سالهای اخیر ریشه های مخالفت و مظالم وارده به جامعه بهائی را در یابید؟ ودر باره اعتقادات آن مطالعه فرمائید تا

قضاوت شما در باره آن متکی به مطالعات خودتان باشد نه افرادی که ازبیم ازدست رفتن منافعشان بر علیه جامعه بهائی تبلیغ میکنند.

این یادداشت رابا یاد مردان وزنانی به پایان می برم که در نهایت مظلومیت درراه اعتقادات خویش که اساسش بر خدمت ومحبت به عالم انسان است،جان باختند. عده ای از آنان رااز نزدیک می شناختم در میان آنان از دختر ۱۵ساله که گناهش معلمی درس اخلاق بچه هابود تا پیر مرد۸۵ ساله کشاوز که اتهامش جاسوسی بود!وازاستاددانشگاه طهران گرفته تاکشاورز یزدی دیده میشدآنان نه باکسی

مبارزه ودشمنی داشتند نه عضوحزبی بودندنه مال کسی راخورده بودندگناهشان فقط محبت بود. محبت به همه مردم حتی به کسانی که به دستور آنان به میدان اعدام کشیده شده بودند ویا مجری حکم اعدام بودند. تردیدی ندارم که ارواح پاک این بی گناهان ارواح پاک دیگری را به دریافت حقایق یاری خواهد نمود.

 

  خرداد۲۳، سالروز اعدام هفت بهائی در همدان

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 16:34 |

بهائيان عامل تفرقه وضعف شرق واسلام نيستند

رديه نويسان عليه ديانت مقدس بهايي 163 سال است كه با فرا فكني مي خواهند تفرقه هاي بي پايان در امت هاي اسلامي را به نام بهاييان تمام كنند و علت اصلي تفرقه در اسلام رااديان بابي وبهايي بدانند!!اماهمان طور كه تا حال ده ها روشنفكر مسلمان از شيعه وسني علل تفرقه را در خود امت اسلام دانسته اند،شواهد متعددي درآثار بابي وبهايي وجود داردكه اثبات مي كند نه تنها آن دو دين سبب تفرقه در اسلام وامت آن نبوده اند بلكه تعاليمي ارائه فرموده اند كه نه تنها موجب وحت مسلمين است ، بلكه علت اصلي ونهايي وحدت اهل عالم از اديان وعقايد گوناگون مي باشد.

آنچه روشنفكران مزبورخاطر نشان كرده اند اين است كه از سال 632 ميلادي كه روح مقدس حضرت ختمي مرتبت(ص) از اين عالم ناسوت به جهان الهي رجوع و عروج نمود- و حتي قبل از آن – چه كساني در امّت اسلامي تفرقه ايجاد كردند؟ و چه كساني در طول تاريخ اسلام، تفرقه هاي سياسي را نيز به آن تفرقه هاي ديني ايجاد شده افزودند؟ و در این 28سال ِ پس از انقلاب اسلامی نیز ، چه کسانی به دهها فرقه سیاسی – مذهبی ِ اسلامی ِ مزبور ، فِرَق و انشعابات جدید دیگری افزودند ؟و آن كسان چه ديني داشتند؟ و آنان كه دشمني با فرهنگ اسلامي و امّت اسلامي داشتند چه كساني بودند و چگونه از اين همه تفرقه و فقدان وحدت استفاده كردند؟  چه كساني هم اكنون به نزاعهاي لفظي و عملي سياسي – مذهبي در امت اسلامي مشغولند و به چه روش و لحني چنين مي كنند كه حتي بزرگترين مسئولين محترم اين آب و خاك نيز از ادبيات سوء سياسي و اخلاق ناپسند متنازعين، ابراز نگراني آشكار در رسانه ها و مطبوعات مي كنند؟!پاسخ ازنفس پرسش ها پيدااست وبررسي بيشتر آن مربوط به خود مسلمانان فرهيخته و منصف ووسيع النظر است.            

اما دراينجاچون رديه نويسان بي انصاف ونا مهربان ،نا جوانمردانه بهاييان را عامل اصلي تفرقه دانسته اند، به بعضي شواهد ازآثار بهايي دراين خصوص اشاره مي نمايد وقضاوت را به عهده عزيزان منصف ومهربان هموطن مي نهد.حضرت بهاءالله بنيانگزارآسماني دين بهايي در خصوص حقيقت فوق  مي فرمايند قَوْلُهُ الْحَكيم:« اگر حزب فرقان في الحقيقه به آنچه از قلم رحمن نازل شده عمل مي نمودند، جميع مَنْ عَلَي الاَرْض به شرف ايمان فائز مي گشتند. اختلاف اعمال سبب اختلاف امر گشت و امر ضعيف شد ... شريعت رسول الله روح ما سِواه فداه را به مثابه بحري ملاحظه نما كه از اين بحر خليج هاي لايتناهي زده اند و اين سبب ضعف شريعت الله شده و ما بين عباد ، و تا حين ، نه ملوك و نه مملوك و نه صُعلوك[=فقير] هيچيك سبب و علت را ندانستند و به آنچه عزّت رفته راجع شود و علم افتاده نصب گردد آگاه نبوده و نيستند... حال سنگ ناله مي كند و قلم اعلي[= اشاره به خودشان و قلمشان] نوحه. ملاحظه نما كه چه وارد شد بر شريعتي كه نورش ضياء عالم و نارش هادي امم، يعني نار محبتش. طوبي لِلْمُتَفَكِّرينَ وَ طوبي لِلْمُتَفَرِّسينَ وَ طوبي لِلْمُنْصِفينَ».( ادعيه محبوب ،صص377-374). و نیز : " امروز فی الحقیقه حزب الهی مُحاط و سایرین محیط مشاهده می شوند چنانچه مشاهده فرموده اید بلاد ِ اسلام را به بهانه های مختلف اخذ نموده اند. وقت آمده که جمیع به کمال نوحه و ندبه و عجز و ابتهال به غنیّ ِ متعال توجه نمایندکه شاید بحرِ رحمت به موج آید و آفتاب ِ فضل اِشراق نماید و ذلت به عزت تبدیل شودو ضعف به قوت . باری آنچه بر امّتِ مرحومه وارد شده و می شود از خود ِ ایشان است به قولِ مَن قالَ : این همه از قامتِ ناسازِِ بی اندام ِ ماست  . تفکر در عزت اسلام از قبل نمائید که به چه مقام رسیده بود و حال در ذلّت وارد.اَستَغفِرُاللهَ العَظیمَ عَمّا قُلتُ وَ اَقُولُ . اِنَّهُ یُعِزُّ مَن یَشاءُ وَ یُذِلُّ مَن یَشاءُ یُؤتی و یَمنَعُ ؛ لَهُ الخَلقُ وَ الاَمرُوَ هُوَ القَوّیُّ الغالِبُ المُقتَدِرُ العَلیمُ الحَکیمُ » (  مجموعه الواح سمندر ، به خط جناب عندلیب ، صص : 193-192 ). پاسخ به علل مزبور و راه نجات را مي توان در آثار موعود امم حضرت بهاءالله جَلَّ اُسمُهُ الاَعْظَم يافت. براي شروع مي توان به « رساله مدنيه» از جانشين آن حضرت، يعني حضرت عبدالبهاء و پيام منيع 26 نوامبر 2003 مركز جهاني بهايي ، بيت العدل اعظم، مراجعه نمود.( نيز به مضامين لوح مبارك در « امر و خلق» ج4، صص469-468 توجه شود).

    امّادراينجانمونه اي را كه نه فقط درباره ي ضعف مسلمين، بلكه درباره ي ضعف كلّ ِ ملل شرق در برابر غرب مي باشد،از قسمتي از لوح حضرت عبدالبهاءتقديم مي دارد كه درآن به مخاطب آن امر فرموده اند به تولستوي نويسنده روسي درباره ي اين  وضعيت مطابق لوح توضيح دهد.دراين لوح ملاحظه فرماييدعلاوه بر شرح وضعيت مزبور وعلل آن،چگونه راه استقلال و رشد شرق را نيزاشاره مي فرمايند.دراينجاهمه را قسم مي دهد به هر عقيده اي كه دارند كه درآن تفكري عميق فرمايند، و به خصوص   تقاضا آنكه دقت فرمايند درآخر بيان مباركشان كه برعكس آنان كه به نظريه ي تنازع بقامعتقدند،راه نجات را راهي معنوي مي دانند كه شرق وغرب را به وحدت وصلح ومحبت مي رساند ونه راهي كه باعث تشديد دور باطل جنگ وجدال مي شود.ايشان مي فرمايند:«اِنَّ الْغَرْبَ مُنْذُ عِدَّةِ قُرُونٍ قَدْ سَطا عَلي الْشَرْقِ بِرَجْلِه وَ خيْلِهِ وَ اِلَي الآنِ مُسْتَمِّرأ وَ سَيَجْري الْهُجوُمُ بِجَميعِ قُوّاتِه مُستَمِرّاً اِلي يَومِ الْنُّشوُرِ حَيْثُ تَري جُيُوشأ عَرَمْرَمَةً تَصوُلُ صَوْلَةَ الْاسُوُدِ مِنْ غاباتِ الغَرْبِ اِلي مَيادينِ الشَّرقِ. مِنها: جَيْشٌ مِنَ الْثَّرْوَةِ وَ جَيْشٌ مِنْ الصَّنْعَةِِ و جَيْشٌ مِنَ الْتِّجارَةِ و جَيْشٌ مِنَ الْسياسَةِ وَ جَيْشٌ مِنَ الْمَعارِفِ وَ جَيْشٌ مَِنَ الْاِكْتِشافاتِ و جُنوُدٌ جَرارَهٌ تَصُولُ مِنَ الْغَرْبْ بَسِلاحٍ قاطِعٍ وَ تَفْتَحُ فُتُوحاتٍ في كُلِّ جِهاتِ الْشَرقِ وَ مِنْ جُمْلِةِ فُتوُحاتِها الْجَديدَةِ في الاَقاليمِ الصّينيةِ وَ الشَّرقُ لَيْسَ لَهُ مُقاوَمَةٌ لِهذِهِ الْجُيوُشِ الصّائِلَةِ وَ الْجُنُودِ الجَرارةِ القاهِرَةِ اَبَدأ. فَالرِّجُلُ الْحَكيمُ يُدْرِكُ عَواقِبَ هذا الاَمرِ العَظيمِ و لا يَحْتاجُ اِلي دَليلٍ في هذا الْسَبيلِ. اِذأ اَيُّها الَّرجُلُ الْجَليلُ تَمَعَّنْ في عَواقِبِ الْاُمورْ. هَلْ تُتُصَوَّرُ الْمُحافَظَةُ لِلشَرقِ مِنْ سَطَواتِ الغَرْبِ في مُسْتَقْبَلِ الزَّمانِ بِوَسائِلِ التَّدبيرِ والْتَرتيبِ وَ الْتِّعديلِ وِ لَو كانَ بِكُلِّ اِتقانٍ؟ . لا وَ رَبّي الرَّحْمنِ؛ بَل اِنَّ الاُمورَ في خَطَرٍ عَظيمْ. فَبناءً عَلي ذلك يَقْتَضي اَنَّ اَهلَ الشَّرقِ يَتَمَعَنّونَ في اكْتِشافِ وَسائطٍ فِعالَّةٍ يُحافِظوُنَ بِها عَلي عِزِّهِمْ وَ شَرَفِهِم واسْتِقلالِهِمْ وَ ذِمارِهِمْ مِنْ الاَيادِي العابِثَةِ مِنَ الغَربِ. فَلا شَكَّ اِنَّ كُلَّ لوَسائَطِ مَعدوُمةٌ وَ الوَسائِلِ مَفْقوُدَهٌ اِلّا القُوَّةَ الاِلهيَّهِ وَ القُدرَةَ الرَّبّانيّةِ وَ السَّطْوَةَ الْمَلَكُوتيَّةِ وَ الصَّولَةَ اللّاهوُتيَّةِ. اِنَّما هذه قُوَّةٌ تُقاوِمُ كُلَّ هُجُومٍ وَ تُشَرِّدُ تكُلَّ جُنوُدٍ وَ تُشَتِّتُ شَمْلَ كُلِّ عَنوُدٍ وَ تَهْزِمُ كُلَ جُيُوشٍ كَما ُسَبَقَ في الْقُرونِ الاَولي( در اينجا مثال تاريخي از فتح روحاني حضرت مسيح (ع) مي زنند و سپس در ادامه مي فرمايند...) فَيَنْبَغي اِذأ لِاَهلِ الشَّرقِ الآنَ اَنْ يَتَمَسَّكُوا بِقُوَّةٍ قاهِرَةٍ الهِيَّةٍ وَ قُدرَةٍ باهِرَةٍ مَلَكُوتيَّةٍ حَتي يُقاوِمُوا بِها كُلُّ جَيْشٍ كَثيفٍ مُهاجِمٍ مِنَ الْغَرب اِلي الشَّرقِ؛ بَلْ يَفْتَحوُا بِها تِلْكَ القِلاعَ الحَصينَةَ المُجَهَّزَةَ بِاعْظَمِ اَسْلَحَةٍ قاطِعَةٍ مِنْ مَوادٍ جَهَنَّميَّةٍ، وَ سَيْفُهُم كَلِمَـة اللهِ وَ سِلاحُهُم السَّلامُ وَ جَيْشُهُم مَعْرِفَةُ اللهِ وَ قائِدُهُم التَّقوي وَ ظَهيرُهُمُ المَلاءُ الاَعلي وَ نَصيرُهُم رَبُ السُّمواتِ العُلي وَ زادُهُم التَّوَكُّلُُ عَلَي اللهِ وَ قُوَّتُهُم تأييدٌ مُتتابِعٌ مِنْ شَديدِ الْقُوي» [= همانا غرب از چند قرن قبل با پياده و سواره نظامش بزور داخل شرق شد و تا حال ادامه دارد و بزودي هجوم مستمر به جميع قوايش واقع خواهد شد تا يوم نشور. بطوري كه مي بيني لشكرهاي عظيم را كه حمله شديد مي كنند مانند حمله شيران از جنگل هاي غرب به ميادين شرق . از جمله اين لشكرها عبارتند از :ثروت و صنعت و تجارت و سياست و معارف و اكتشافات، و لشكرهاي بزرگ از غرب به سلاح قاطع حمله مي كنند و در كل جهاتِ شرق فتوحاتي مي نمايند و از جمله فتوحات جديد آن در اقليم چين است و براي شرق، ابداً مقاومتي در برابر اين لشكرهاي مهاجم و جنود عظيم و قاهر وجود ندارد. پس مرد حكيم عواقب اين امر عظيم را مي فهمد و به دليلي در اين راه نيازي ندارد. لذا اي رجل جليل [=تولستوي] در عواقب امور موشكافي كن . آيا براي محافظه شرق در آينده از سلطه غرب، وسايل تدبير و ترتيب و تعديل ولو به كمال اتقان باشد ، تصور مي شود؟ نه قسم به پروردگارم! بلكه امور در خطر عظيم است. پس بنابراين بر اهل شرق است كه موشكافي كنند در اكتشاف وسائط كارآيي كه به آن عزت و شرف و استقلال و آبرويشان را از ايادي بازيچه گر غرب محافظت نمايند. پس شكي نيست كه كل وسائط معدوم و كل وسائل مفقود است مگر قوه الهي و قدرت رباني و سطوت ملكوتي و غلبه لاهوتي. همانا اين قوه مقاومت هر هجوم مي كند و همه لشكرها را فرار مي دهد و اجتماع و اتحاد هر ستيزه گر را پراكنده مي سازد و كل لشكرها را شكست مي دهد ، چنانكه در قرون اول گذشت... پس شايسته است الان براي شرقي ها كه به اين قوه غالبه الهيه و قدرت خيره كننده ملكوتي چنگ زنند تا به آن هر لشكر متراكم مهاجم از غرب به شرق را مقاومت كنند، بلكه به آن [ قوه الهي] آن دژهاي محكم مجهز به بزرگترين اسلحه قاطع مواد جهنمي و آتش زا را فتح نمايند . پس شمشيرشان كلمة الله ، سلاحشان صلح و سلام ، لشكرشان معرفت خدا و سردارشان تقوي و پشتيبانشان ملاء اعلي و ياورشان پروردگار آسمانهای بلند مرتبه و توشه شان توكل بر خدا و قوه شان تأييد و كمك متتابع از شديد القوي است].(كواكب الدريه،ج 2،صص 68_67).به اين ترتيب دراين لوح وده ها لوح ديگر قوّه ي كلام الهي را كه در اين زمان به وسيله ي حضرت بهاءالله آشكار شده راه حل مشكلات هم غرب وهم شرق مي فرمايند.به همين خاطر بود كه تولستوي نيز منصفانه دريكي از چندين اظهار نظر هاي مشابهش چنين نوشت،"تعليمات بهايي روح اين عصر وبه مقتضاي نياز بشر پديدآمده است...بايد تعاليم واحكام بهايي را در جهان تنفيذ نمود ووحدت حقيقي را كه اساس اين ديانت است نشر داد."(كتاب ايران آينده،از جمشيد فناييان،ص208).

    از نكات مهمي كه هموطنان عزيز بايد بدانند  و به واسطه آن به دسيسه هاي رديه نويسان عليه دين بهايي _امثال آقاي شهبازي كه امر بابي و بهايي راعامل اصلي قاچاق تریاک ذكر مي كنند ( مقاله مندرج در « جام جم» شماره 931، مورخ 16 مرداد 1382)_آگاه گردند ، هشدارهاي حضرت عبدالبهاء است از آن قبيل كه در لوح مبارك مندرج درفوق ملاحظه مي فرماييد. موردي را كه درباره چين در لوح مبارك فرموده اند در لوحي ديگر توضيح داده اند . قسمتي از آن لوح نيز در ذيل تقديم مي گرددتاخودشماعزيزان قضاوت فرماييد.قَوْلُهُ الْعَزيز:«... در مسأله حشيش ، فقره مرقوم بود كه بعضي از نفوس ايرانيان به شرش گرفتار. سبحان الله اين از جميع مُسكِرات بدتر و حرمتش مُصَرَّح ... اما افيون و زقّوم ِكثيف و حشيشِ خبيث، عقل را زائل و نفس را خامد و روح را جامد و تن را ناهل [= خشكيده و پژمرده و تشنه] و انسان را به كلي خائب و خاسر نمايد با وجود اين چگونه جسارت نمايند. ملاحظه نماييد كه اهالي هند و چين چون به شرب دخان اين گياه سجّين معتادند چگونه مخمود و مبهوت و منكوب و مذلول[=خوار] و مرذولند[= پست] . هزار نفر مقاومت يك نفر نتواند. هشتصد كُرور نفوس از اهل چين مقابلي با چند فوج از فرنگ ننمود زيرا جبن و خوف و هراس در طينتشان به سبب شُربِ دخانِ افيون مُخمّر گشته. سبحان الله چرا ديگران عبرت نگيرند . از قرار معلوم اين فعل مشئوم [= نا مبارك] به مرز و بوم ايران نيز سرايت كرده اَعاذَنا اللهُ وَ اِيّاكُمْ مِنْ هذا الْحَرامِ الْقَبيحِ وَالْدُّخانِ الْكَثيفِ وَ زَقُّومِ الجَحيمِ كَما قالَ اللهُ تَبارَكَ وَ تَعالي: يَغلي فِي الْبُطُونِ كَغَلْيِ الْحَميمِ.» [= خدا ما و شما را از اين حرام قبيح و دخان كثيف و زَقّومِ جهنم پناه دهد و حفظ كند . چنانكه خداوند تبارك و تعالي فرمود: مي جوشد در شكمها چون جوشيدن آب گرم( سوره دخان قرآن مجيد آيات 46-45)]  ( گنجينه حدود و احكام،صص: 438-437). آري درست مي خوانيد و چشمانتان درست مي بيند! اين سخنان فرزندي از ايران است كه چندين دهه است رديه نويسان او را ضدّ ايراني وعامل تفرقه بين مسلمانان معرفي كرده اند!!

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 16:31 |

 

 

خبر دريافتي از ويلا شهر اصفهان  

اين نوشته درباره ی ظلم و ستمی ديگر است كه در روز شنبه 4 خرداد ماه 1387، در گوشه ای ديگر از خاك ايران نسبت به بهائيان رخ داده است كه به همراه مقدّمه ای كوتاه گزارش می گردد.

ويلاشهر شهركی است كوچك در 30 كيلومتری غرب اصفهان و در كنار شهر قديمی نجف آباد. در منطقه ی ويلاشهر و نجف آباد در حدود 300 خانواده ی بهائی زندگی می كنند. بعد از انقلاب اسلامی، از طرف ارگان های دولتی، زمينی كه بهائيان منطقه ساليان دراز اموات خود را در آنجا دفن می‌كردند و متعلّق به جامعه ی‌ بهائی‌بود، به زور غصب شد و قبرها را خراب كردند و اجساد را با لودر از زير خاك درآورده و به نقطه ی ‌نامعلومی بردند. جامعه ی بهائی برای ساليان دراز مجبور گرديد كه اموات خود را در مكانی بسيار دورتر به خاك بسپارد. در حدود 14 سال پيش در نتيجه ی درخواست های زياد از طرف اين جامعه، از طرف دولت زمينی به جامعه ی بهائی اين منطقه واگذار گرديد و تا سال 1386 بيشتر از 100 نفر در اين مكان به خاك سپرده شده بودند، اما مجدّداً در سال 1386 اين مكان، شبانه و بوسيله ی مأموران دولتی و با ماشين های سنگين به كلّی تخريب گرديد. (فيلم های مستند تخريب اين مكان موجود است) به هر حال، از طرف اداره ی ‌اطّلاعات به جامعه ی‌ بهائی شفاهاً و نه كتباً كه سندی از خود بر جای گذارند - گفته شد كه ديگر حق ندارد در اين مكان كسی را به خاك بسپارد و عجيب تر اينكه زمينی هم معيبن نگرديد تا بهائيان منطقه اموات خود را در آنجا به خاك بسپارند. به ناچار در دو سه ماه گذشته كسانی كه وفات نموده اند در همين مكان دفن گرديدند. بعد از همه ی ‌اين "عدالت پروری" ها كه در يكی دو سال گذشته شدّت هم يافته است، در روز شنبه 4 خرداد ماه 1387 دو نفر از مسئولين جامعه ی بهائی ويلاشهر به نام های‌هوشمند طالبی و مهران زينی به همراه يكی ديگر از اعضای اين جامعه با نام فرهاد فردوسيان به جرم به خاك سپردن اموات در مكانی كه 15 سال است به خاك سپرده می شدند، توسّط پليس اطّلاعات بازداشت شده و بدون محاكمه در دادگاه به زندان شهر اصفهان منتقل گرديده و وضعيت شان هم اكنون نامعلوم است.

 

هم وطن عزيز، در پايان لازم است ذكر شود كه حتماً می دانيد و يا خوب است بدانيد كه جامعه ی بهائيان ايران بزرگترين اقليّت دينی در ايران است امّا هيچگاه از حقوق مدنی و شهروندی رسمی برخوردار نبوده است. و علی رغم اينكه بهائيان ابداً در درگيری ها و مسائل سياسی داخل نشده و نهايت احترام را هم نه تنها به مقدّسات اسلامی بلكه نسبت به ساير اديان دارند، اما بعد از انقلاب اسلامی بيش از 200 نفر از اعضای اين جامعه فقط به خاطر اعتقادشان تيرباران و حلقاويز گشتند؛ بسياری ساليان دراز در زندان ها به سر برده و می برند؛ هيچ كدام از جوانانش حق ورود به دانشگاه و داشتن تحصيلات عالی را ندارند؛ اطقال، جوانان و نوجوانانش در مدارس با تحقير و آزار و بعضاً ضرب و شتم روبرو هستند؛ همه ی اعضايش از حق استخدام در مشاغل دولتی و يا داشتن بعضی مشاغل آزاد ممنوع هستند؛ تمامی اماكن مقدّسه شان ظالمانه تخريب و زمين هايش به زور غصب گرديد؛ اموال و دارائی های بی شماری از اين جامعه و اعضايش به حكم شرع، غارت شد و ...

آری با وجود همه ی اين ستم ها و مظالمی كه بعضاً در هيچ كجای اين كره ی خاكی نمونه ندارد، اما جامعه ی ‌بهائيان ايران در درجه ی‌ اوّل يك هدف و يك آرمان متعالی دارد و تا پای جان در راهش ايستاده است و آن اينكه با تمام توان و نيرو مصمّم است كه برای احيای ايران، بدون تمايلات سياسی، در كنار ديگر هم وطنان عزيز روشن ضمير، آنچه را كه می تواند انجام دهد تا ايران ، زنده شود؛ تا ايران ، آباد گردد؛ تا ايران روشن شود و عميقاً به اين مطلب اعتقاد دارد كه "نشر افكار عاليه، قوّه ی محرّكه در شريان امكان، بلكه جان ِ جهان است"

                                                            5/ 3/1387  

خبر دريافتي از تهران

آري از گوشه وكنار كشور مقدس ايران هر دم خبري مي رسد كه هر خبر برهاني واضح وروشن ودليلي برعظمت وشكوه اين ظهور الهي چه كه اگر اين عظمت وشكوه وجود نداشت با اين هجمه نابرابر مقابله نمي شد، براستي چراقدرت حاكمه  به جاي گفتمان وتبادل نظر، تنها به قدرت ظاهري خويش متمسك شده و به جاي منطق واستدالال  توان و قدرت را به رخ مي كشد ؟

آدمي در مقابل اين سوال مي ماند كه اگر هدف قدرت مداران  از اين بي عدالتي ها قلع وقمع ونابودي جامعه بهائي است  چرا از تاريخ درس نمي گيرند كه شهادت هزاراران  نفر از عاشقان جمال ابهي در طول تاريخ پر عظمت ديانت بهائي ، نه تنها به نابودي جامعه بهائي منتهي نشد بلكه باعث  جهانگير شدن اين ائين يزداني شد  ؟

 واگر هدفشان ايجاد رعب و وحشت است ايا تجربيات اين سي سال اخير نشان نداده كه جامعه اي كه قواي روحاني وتائيدات الهي تنها پشتيبان اوست هرگز سردي وخمودت به خود نمي گيرد بلكه اين به ظاهر طوفانهاي خصم و نفرت حاكمان  به نسائم تائيد تبديل مي شود .

بسيار جالب است اخبار مربوط به  چند ماه اخير به تنهائي كافي است تا وجدان هرانسان عدالت انديشي را بيدار كند حمله به خانواده جناب بهرامي وويران كردن منزل ايشان  درآباده  شيراز ، ويران شدن گلستانها (محل خاكسپاري بهائيان )متعلق به جامعه بهائيان ايران در چندين شهر ، دستگيري و باز داشت گسترده نفوس بهائي و... اما متاسفانه گوئي اين اخبار پاياني ندارد   وتازه ترين خبر اينكه  با خبر شد م در ساعت چهار نيمه شب ،چهار شنبه 25/2/1386  ماموران وزارت اطلاعات  با هجوم به منزل شش نفراعضاي ياران ايران كه از خادمين مخلص وخدوم  جامعه بهائي ايران محسوب مي شوند بي هيچ منطق ودليلي اين عزيزان را  باز داشت وبه اوين منتقل كردند . آري با گذشت سه دهه از انقلاب اسلامي گوئي تصميم گيري ها ي حاصل از تجربيات به جاي پيش روي، بر عقب گردي تاسف بار تبديل مي شوند .

براستي بايد پرسيد كه از اعدام  وشهيدكردن  ، زنداني وشكنجه نمودن ، مصادره اموال اخراج از كار نفوس بهائي ومحروميت از تحصيل جوانان بهائي چه حاصل شد  كه متاسفانه بازهم بايد شاهد آغازي دوباره برطيف وسيع وپردامنه اين بي عدالتي ها باشيم ؟

براستي تا به كي بايد اين بي عدالتي هاي بي دليل را به تماشا بنشينيم ؟

براستي به كدامين جرم اين چنين ظالمانه بر جامعه بهائي مي تازند ؟

بعد از اين تعداد گسترده از  دستگيري ها وباز جوئي هاي شبانه روزي و بازبيني كليه اوراق وحتي ضبط رايانه هاي منازل بهائيان چه به دست آمده كه دست از اين ظلم نمي كشند تا دربين كشورها واز همه مهمتر در حافظه  تاريخ به بدنامي ياد نشوند ؟

اگر حقيقتا سند ومدركي دليل بر خيانت جامعه بهائي به كشور عزيز مان ايران وجود دارد  چرا نشان نميدهند؟

واگر مدركي در دست نيست (كه يقينا نيست)بايد تاسف خورد واشك ريخت در سوگ اين قراموشي ، قراموشي روش حكومت عدالت محور حضرت امير مومنان علي (ع)در زمان حكومت ودر دست داشتن قدرت  .

وآخرين سوال من اينكه براستي فراموشي نا بخشودني عدالت وانديشه اسلامي ونيز فراموشي قدرت الهي توسط قدرت حاكم در يك كشوري كه نام اسلامي بودن را با خود دارد ، چه نتايج زيان باري  را به دنبال خواهد داشت ؟

متاسفانه در پايان  تنها ميتوانم بنويسم،   ... هم وطن متاسفم ...

خبر دريافتي از آباده شيراز

یکشنبه مورخ7/11/1386 ساعت 9 شب زنگ در خانه ی آقای بهرامی  از بهائیان آباده  توسط دو نفر زده می شود. از آن رو که شغل آقای بهرامی آنتن سازی می باشد؛ این دو نفر خود را مشتری ایشان معرفی می کنند.  دختر آقای بهرامی (صهبا) به همراه یکی از دوستانش که در منزل تنها بوده است از باز کردن در امتناع ورزیده و از آن افراد خواهش می کند که فردا صبح برای بردن آنتن ها مراجعه کنند که اقای بهرامی هم حضور داشته باشند.

بعد از2،3 دقیقه آن افراد در را با لگد می کوبند اما چون پشت در بسته شده بوده، ایشان موفق نمی شوند که به داخل خانه بیایند. ناگهان دو دختر چند نفر را که صورتشان را با چفیه پوشانده بودند روی پشت بام می بینند و اعتراض می کنند که در جواب اعتراض چفیه پوشان می گویند:" برید تو! خفه شین!"

 صهبا، در حدود 9:10 دقیقه با 110 تماس می گیرد و می گو ید ما دو دختر تنها در منزل هستیم که دزد آمده است لطفا هر چه سریعتر کمک کنید. همان موقع نیز با آژانش روبروی خانه که شبانه روزی است تماس می گیرند  و می گویند من بهرامی هستم. لطفا کمک کنید دزد آمده.

در همان موقع تلفن قطع می شود و دیگر صدایی شنیده نمی شود. دخترها ناگهان می بینند که دیوار بسیار بلند خانه فرو می ریزد و لودری در حال تخریب آن است. همزمان10، 15 نفر با اسلحه وارد منزل می شوند. دخترها که وحشت زده شده بودند، فریاد زنان و گریان به سمت در خروجی خانه فرار می کنند.. وقتی به کوچه می رسند یکی با اسلحه به دنبال ایشان می آید اما دخترها با فریاد از همسایه ها کمک می خواهند و به طرف درب خانه  یکی از همسایه ها فرار می کنند. آنها فریاد کنان در را می کوبند و وقتی در خانه باز می شود و ایشان به داخل خانه می دوند، فرد اسلحه دار دیگر آنها را رها می کند و به دنبالشان نمی آید و به طرف خانه ی اقای بهرامی می دود..

در همین زمان آقای بهرامی می رسند و می بینند که چند نفر جلوی درب منزل ایستاده اند و تعدادی هم  داخل خانه یشان هستند. مامورین بعد از دیدن آقای بهرامی به سوی ایشان هجوم می آورند و ایشان را هل داده و به روی زمین می اندازند که این امر منجز به مجروح شدن آقای بهرامی می شود. سپس مامورین پایشان را روی قفسه سینه آقای بهرامی می گذارند و دست های ایشان را محکم می بندند و به زور ایشان را سوار ماشین خود آقای بهرامی میکنند. آقای بهرامی از یکی از مامورین می پرسند که صهبا کجاست؟ مامور با بی اعتنایی جواب می دهد که جایش امن است.

ماموران مسلح حدود ساعت 9:45، بعد از تخریب دیوار خانه و بازرسی خانه و گشتن تمامی کمدهای خانه، دست آقای بهرامی را باز می کنند و سریع محل را ترک می کنند.

پلیس 110 آباده ساعت 10:30 بعد از یک ساعت و بیست دقیقه خود را به محل می رساند. پلیس دلیل دیر رسیدن خود را این چنین اعلام کرده اند:" ما پس از تماس شما امدیم اما در اینجا خبری نبود"!

در حالیکه همسایگان آقای بهرامی پس از اینکه 110 در ساعت 10:30 آمده بود ابراز داشتند که پلیس 110 برای اولین بار آمده است.  

فردای این اتفاق، نامه ای در منزل آقای بهرامی انداخته می شود که مضمون آن چنین است:

بهرامی بهایی، عاشقان امام حسین، میخواهند وجود تو را از آباده پاک کنند، تا دو هفته برای تخلیه ی منزل فرصت داری در غیر این صورت خانه ات با خاک یکسان خواهد شد، 

آقاي بهرامي علي رغم مشکلاتي که سالهاست بهاييان آباده با آن مواجه هستند، تصميم گرفته اند که همچنان در آباده بمانند و از حقوقشان دفاع کنند.

رانندگان آژانس روبروی منزل نیز فردا آن روز به آقای بهرامی می گویند که همان شب آقای راسخی  ریس منکرات آباده، ساعت یک ربع به 9 ، به آژانس می رود و عنوان میکند که: ما امشب مانور داریم. درها را ببندید و تلفن ها را جواب ندهید. همسایه ها را هم با اسلحه تهدید کرده بودند که عکس العملی نشان ندهند.

با توجه به شواهد موجود به نظر می رسد که تمامی این اتفاقات از قبل برنامه ریزی شده بوده است و ریشه ی این اتفاقات هم به مسجد جامع آباده و امام جمعه  آن شهر می رسد که در سخنرانی خود مردم را تحریک و تشویق به تخریب خانه آقای بهرامی کرده است .

 خبر دريافتي از يزد

در راستای تبعیضات فزآینده علیه هموطنان بهائی در ایران.باز حركاتي در بعضي از شهرهاي كشور مقدس ايران مشاهده مي شود كه از جمله اين حركات مصادره اموال وحتي تصرف ومصادره غير قانوني ولي قانون پناه  منازل بهائيان ميباشد براي نمونه در تاريخ 13/8/1386مامورين كلانتري شماره يازده يزد ومجتمع اقتصادي كميته امداد با در دست داشتن حكم دادگاه انقلاب اسلامي يزد مبني بر تخليه وتصرف منزل مسكوني( جناب خدايار قدرت همسر مرحومه ايراندخت هخامنش كه حدود نود سال سن دارند)به منزل ايشان مراجعه كرده وبدون در نظر گرفتن سن بالا ونيز ناتواني جسمي نامبرده ،ايشان را تهديد كرده  وسپس به زور از ايشان تعهد گرفتند كه ظرف مدت يك هفته منزل را تخليه وتحويل دهند .

جالب اينجاست كه اين منزل تنها منزل مسكوني ايشان وهمسر شان مي باشد كه حاصل پس انداز زحمت وتلاش در مدت سي سال دبيري در مدارس يزد مي باشد .ايشان در مدت خدمت خالصانه  وحيات خود كوچكترين سند جرمي نداشته  وتنها جرم ايشان بهائي بودن ايشان است، اين عمل زشت وغير اسلامي در حالي كه طبق بند 9 و14 اصل سوم واصل 14 و19 و20 و43 ماده 5 قانون مدني ونيز ماده 22 و70 قانون ثبت كه حق مالكيت را محترم مي شمارد وهمه مردم ايران را در برابر قانون يكسان مي داند انجام ميگيرد واز جهتي محل سكونت داراي حرمت وغير قابل تعرض فاحش بوده آيااين موضوع تجاوز  به حقوق انساني نمي باشد؟.دوستاني كه فكر مي كنيد اين نيز مظلوم نمائي بهائيان است ويا علت مصادره منزل به دليل تبعيض ديني نمي باشد ، لطفا در صدد تحقيق بر آمده وموضوع را در دادسراي و كميته امداد يزد پي گيري نمائيد  تا حقيقت بر شما نيز ثابت  شود .

 خبر دريافتي از يزد

بازهم در راستای تبعیضات فزآینده علیه هموطنان بهائی در ایران که به اشکال مختلف به اجرا در آورده میشود.دستگیری هموطنان بهائی بخصوص افراد سالخورده، اخراج از کار، لغو پروانه کسب و موارد متعدد دیگر ،در آغاز سال تحصیلی تعداد زیادی از هموطنان بهائی از ادامه تحصیل در مدارس و دانشگاها محروم شده اند.

براي نمونه یکی از کسانی که امسال به دلیل بهائی بودن از تحصیل محروم شد. آقای شایان مقیمی که متولد سال 1367 است. او در سال1385 در کنکور سراسری در رشته‍ تجربی شرکت کردند. ایشان از بین 430 هزار داوطلب شرکت کننده در این رشته با رتبه 108 در رشته‍ ی پزشکی دانشگاه صدوقی یزد قبول شدند. آقای مقیمی در سال اول تحصیلی رتبه‍ اول را در این رشته بدست آوردند و عضو استعدادهای درخشان دانشگاه شناخته شدند.

 او بخاطر اعتقادش به بهائیت در طی سال تحصیلی 1385 بارها در کمیته ی انضباطی دانشگاه تحت فشار قرار گرفت. کمیته انضباطی و حراست دانشگاه در ایام امتحانات فشارهای روحی را علیه وی شدت می بخشیدند و با این کار سعی داشتند که بر نتیجه امتحانات تاثیر منفی بگذارند.

نهایتا افراد کمیته انضباطی و حراست دانشگاه به وی اطلاع دادند که بخاطر اظهار بهائی بودن از دانشگاه اخراج می شود و از ادامه تحصیل او ممانعت کردند. کمیته انضباطی ازابلاغ رسمی حکم اخراج خوداری می کند.مقیمی این مسئله را با مسئولین مختلف در میان گذشته ولی آنها در جواب چنین گفتند: این امر عادی است و شما یک سال را هم زیاده از حق خودت تحصیل کرده اید                                            

 خبر دريافتي از يزد

گلستان يزد( محل خاك سپاري بهائيان يزد ) براي چندمين بار در تاريخ 6/5/86مورد بي حرمتي قرارگرفته ويران شد

خبر دريافتي از نجف آباد اصفهان

 بعد از گلستان يزد نوبت به ويران كردن  گلستان نجف آباد رسيداين گلستان  در حدود 15كيلومتري شمال نجف آباد(پشت رشته كوه شمال شهر) قراردارد كه در تاريخ بين 17/6/1386 و 18/6/13۸6  جاهلا ني متعصب وبه ظاهر مسلمان  تمام 95 مقبره ي موجود را تخريب نموده، سنگهاي يك دستِ روي آنها را  به وسيله بلدوزر از جا كنده و روي درختهاي كوچك كاج اين گلستان   ريختند .

براستي  بهائيان تا چه زماني بايد شاهد اين بي حرمتي ها به مقبره عزيزانشان باشند؟

و چرا در وطن ما اجساد هم ازاد نيستند ؟

     نامه يك هم وطن بهائي

جناب  رئيس جمهور با سلام ودرود بر شما ، چند سوال دارم

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال سوزش شلاق بر پشت وسوزش سيلي ظلم برصورت خود را چشيده ايد؟ ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم  

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال محكوميت بي مدرك  در دادگاه بدون داشتن وكيل قانوني را چشيده ايد  ؟  ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم 

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال طعم نامه نگار ي براي مسئولين وبي پاسخ ماندن نامه ها را چشيده ايد ؟ ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم 

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال طعم مشاهده ويراني يكي از مقد سترين اما كن ديني خود را چشيده ايد ؟ ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال طعم اشك موقع مشاهده ويراني آرامگاه عزيزان خود  را چشيده ايد  ؟ ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم

 آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال طعم زهر آلود  توهين به اعتقادات خود در رسانه ها را چشيده ايد   ؟ ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال طعم تيز بغض در گلو براي بيان دفاع از خود  را چشيده ايد ؟ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم  

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال طعم تلخ  اعدام عزيزان زنداني وبي گناه  خود را چشيده ايد ؟ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال طعم اسيدي بي خبري از ياران عزيز در بند را چشيده اي ؟ ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال طعم  مصادره اموال خود وعزيزان خود را چشيده ايد  ؟ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال طعم تند محروميت از تحصيل وكار  را چشيده ايد  ؟ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال طعم ممنوعيت از بيان نظرات خود  را چشيده ايد ؟ ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال سياهي و تلخي دوران سلول انفرادي را چشيده ايد ؟ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال طعم تند بي خبري در سلول انفرادي را چشيده ايد ؟ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم

آقاي رئيس جمهور آيا طعم خوب ، شنيدن درد دل يك بهائي هم وطن  را چشيده ايد؟ولي من واكثر بهائيان ايران چشيده ايم

آقاي رئيس جمهور آيا تا به حال طعم زهر  توهين به مقد سات خود را چشيده ايد  ؟ولي من واكثر بهائيان ايران وحتي كودكان دبستاني بهائي چشيده ايم

آقاي رئيس جمهور آيا طعم صحبتي نزديك ودوستانه با بهائيان  را چشيده ايد ؟

آقاي رئيس جمهور آيا طعم آرام مطالعه  تظلم نامه يك بهائي را چشيده ايد   ؟

آقاي رئيس جمهور آيا طعم لذيذ مطالعه كتب حقيقي بهائيان  را چشيده ايد   ؟

وحال جناب رئيس جمهور اگر اين همه طعم را نچشيده ايد وبا يك بهائي مطلع از نزديك صحبت نكرده ايد چگونه است كه براحتي خط بطلان بر چندين ميليون بهائي دنيا وده ها هزار بهائي هم وطن خود مي كشيد؟

 

 

اعتراض پارلمان اروپا و دولت آلمان به نقض حقوق بشر در ایران

 انتقاد به سرکوب بهاییان

 “جامعه‌ی دفاع از خلق‌های تهدید شده” در گزارشی که روز پنجشنبه‌، ۱۹ ژوئن منتشر شد، به جمهوری اسلامی به خاطر سرکوب بهاییان اعتراض کرد. در این گزارش آمده است که از زمان به قدرت رسیدن محمود احمدی نژاد تا کنون ۳۵۰ هزار بهایی مقیم ایران مورد فشار شدیدتری قرار گرفته‌اند. این سازمان حقوق بشری در گزارش خود تاکید می‌کند که حمله به بهاییان و دستگیری گسترده‌ی آنان “سیستماتیک انجام می‌شود و از جانب حکومت برنامه‌ریزی شده است”.

 در این گزارش به دستگیری ۷ تن از فعالان بهایی اشاره شده است که در ماه مه سال جاری صورت گرفته و از وضعیت آنان اطلاعات دقیقی منتشر نشده است.

 گونتر نوکه، نماینده ویژه‌ی حقوق بشر دولت آلمان نیز در روز پنچشنبه به سرکوب بهاییان در ایران اعتراض کرد. به گفته‌ی وی، دولت آلمان سفیر ایران در این کشور را در رابطه با بهاییان مورد بازخواست قرار داده است.

 فریار / خبرگزاری آلمان

رادیو دویچه وله

http://www.autnews.eu/archives/1387,03,00010042 

به نقل از خبر نامه  امير كبير

اعتراض تعدادی از نفوس عالی‌رتبه هند به بازداشت بهائیان در ایران

اعتراض تعدادی از نفوس عالی‌رتبه هند به بازداشت بهائیان در ایران

تعدادی از نفوس عالی‌رتبه نامهء سرگشاده‌ای را امضاء کردند که بهائیان هندوستان در اعتراض به بازداشت خودسرانهء شش تن از مدیران جامعهء بهائیان ایران توسّط حکومت این کشور روز 14 مه سال جاری صورت گرفته، تنظیم کرده‌اند.

امضاء کنندگان این نامه عبارتند از قضّات بازنشسته کریشنا آیر، ج.اس ورما و راجیندر ساکار، دادستان کلّ سابق سولی سورابجی، وکیل دعاوی ماجا دارووالا، فعّالان اجتماعی موهینی گیری و سوامی آگنیوش، رئیس سابق کمیسیون اقلّیت‌ها طاهر محمود، عضو کمیسیون برنامه‌ریزی سیدا حمید، آرون بارات رام از صاحبان صنایع و جرج ورگیز و کولدیپ نایار از روزنامه‌نگاران

در این نامه آمده است که شش تن از مدیران بهائی، اعضاء هیأت ملّی هماهنگ ‌کننده، که به تأمین حدّاقل نیازهای بهائیان ایران مساعدت می‌کرد، دستگیر شدند. مدیر هفتم در ماه مارس دستگیر شده بود. از محل نگهداری آنها خبری در دست نیست و هیچ اتّهام رسمی نیز علیه آنها اعلام نشده است.

"این دستگیری‌ها به نحو تکان‌دهنده‌ای مشابه آدم‌ربایی‌ها و اعدام‌های مدیران جامعه در اوایل دههء 1980 است. در اوت 1980، تمامی نـُه عضو شورای حاکمهء ملّی بهائی دستگیر شدند و بدون آن که اثری از آنها به جای بماند ناپدید گشتند. مسلّم است که آنها اعدام شده‌اند. در دسامبر 1981، هشت تن از اعضاء جدیدالانتخاب شورای جدید نیز اعدام شدند. از انقلاب اسلامی در سال 1979 تا کنون، بیش از 200 تن از بهائیان صرفاً بر مبنای باورهای دینی خود اعدام شده‌اند."

این نامه به ایران توصیه می‌کند تابع میثاق بین‌المللی حقوق بشر باشد که خودش بر آن صحّه گذاشته و بازداشت شدگان را آزاد کند. در این نامه نسبت به "پیش‌نویس قانون جزای جدید که در پارلمان ایران در دست بررسی است" شدیداً ابراز نگرانی شده و اظهار شده است، "بخش پنج آن شدیداً هشدار دهنده است. زیرا برای هر کسی که از اسلام به دیانت دیگری روی آورد (ارتداد) مجازات مرگ در نظر گرفته شده است، یعنی مادّهای که بهائیان، مسیحیان، یهودیان، و سایر گروه‌های مذهبی را در بر می‌گیرد."

تلاش‌های مکرّر برای تماس با اولیاء حکومت ایران در سفارت این کشور در دهلی نو بی‌نتیجه مانده است.

منبع:

http://www.hindustantimes.com/StoryPage/StoryPage.aspx?id=dd711376-dc51-406d-b926-4711c77

اخبارحقوق بشر (HUMAN RIGHTS WATCH)

نامه سرگشاده از طرفرئیس فدراسیون بین المللی جامعه های حقوق بشر

 و نيز   معاون بخش خاورمیانه و شمال آفریقا، دیده بان حقوق بشر  در مورد وضعیت هفت بهایی محبوس به آقای احمدی نژاد

رئیس جمهور اسلامی ایران

  
پاریس، اول ژوئن 2008

   
ما این نامه را به منظور ابراز نگرانی شدید خود از سرنوشت هفت تن از اعضای جامعه بهائیان که هم اکنون در زندان بسر می برند، می نویسیم.

خانم فریبا کمال آبادی، آقای جمال الدین خانجانی، آقای عفیف نعیمی، آقای سعید رضائی، آقای بهروز توکلی و آقای وحید تیزفهم در تاریخ 14 مه 2008 در تهران توسط مامورین وزارت اطلاعات دستگیر شدند. آنها اعضای گروه هماهنگ کننده ملی بهائیت در ایران هستند. این گروه با اطلاع حکومت تاسیس شد و هدف از آن کمک به جامعه 300 هزار نفری بهائیان در کشور است. یکی دیگر از اعضای این کمیته بنام خانم مهوش ثابت در مارس 2008 در مشهد دستگیر شده و بنا بر گزارش ها وی همچنان در حبس است.

 
ما از مسئولین جمهوری اسلامی ایران مصرانه می خواهیم مکان حبس این هفت نفر، اتهام های دقیقی که علیه آنها مطرح شده و تاریخ محاکمه آنها را به اطلاع برسانند. ما همچنین از شما مصرانه می خواهیم به ناظران مستقل بین المللی اجازه دهید بر محاکمه آنها نظارت داشته باشند. حق محاکمه عادلانه شامل جلسه استماع علنی، منع تبعیض دینی و حق آزادی مذهب است. این حقوق همگی در میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی که توسط ایران تصویب شده، آمده است.
 
 
ما ابراز امیدواری می کنیم شما به این موارد بذل توجه نمایید و در انتظار پاسخ سریعتان هستیم.
 
 
با کمال احترام،


خانم سوهیر بالحسن

  
رئیس فدراسیون بین المللی جامعه های حقوق بشر

  
آقای جو استورک

  
معاون بخش خاورمیانه و شمال آفریقا، دیده بان حقوق بشر

 


سخنی با جناب منوچهر متکی

در ایران این مثل را برای کسی به کار میبرند که دیده به این و آن دوخته که ببیند دیگران چه می‌کنند و از آنها ایرادی بگیرد و در این میان خود را مصون از خطا می‌پندارد. این قضیه مرا یاد داستانی می‌اندازد که شاید در آغاز این مقال گفتنش بی‌مورد نباشد.

گویند چهار نفر در مسجدی نماز می‌خواندند. از نفر اوّل حرکت بیقاعده‌ای صادر شد. نفر دوم به او گفت که، "نمازت باطل شد!" نفر سوم به نفر دوم گفت، "خودت را نمی‌بینی که وسط نماز سخن گفتی!" نفر چهارم گفت، "الحمدلله که من سخنی نگفتم!" به این ترتیب هر چهار نفر نمازشان باطل شد

مروز خبری را در رادیو زمانه دیدم که بسیار جالب بود. (1) جناب منوچهر متّکی وزیر امور خارجهء ایران در شورای حقوق بشر افاضهء کلام فرمودند و هر گونه اهانت به مقدّسات مذهبی دیگران را نقض حقوق بشر دانستند. نمی‌دانم آیا این کلام را آگاهانه بیان فرمودند یا سهواً بر زبانشان جاری شد. اگر سهواً بیان فرمودند که از مقامی چون وزارت خارجهء یک کشور، که امروزه در جهان مطرح است، بسیار بعید است اینگونه سهوی سخنی بگوید. امّا اگر آگاهانه بیان فرمودند، دو حالت دارد: یا خودشان هم آن را اجرا می‌کنند یا اجرا نمی‌کنند؛ اگر اجرا نمی‌کنند که بسیار نامطلوب و ناخوشایند خواهد بود، چه که اوّل ایراد به خودشان وارد خواهد شد که واعظ غیرمتّعظ هستند؛ امّا اگر اجرا می‌کنند، یا شواهد آن آشکار است یا پنهان؛ اگر پنهان است که باید به نحوی آشکار کرد و عنوان نمود که اینگونه عمل می‌کنیم؛ امّا اگر آشکار است که وای از این نقض حقوق بشر.

جناب متّکی سالها است که شما و دولت شما و حکومت شما به بنده و عقاید بنده توهین کرده‌اید؛ هر گونه اهانتی روا داشته‌اید؛ افترا زده‌اید؛ دروغ گفته‌اید؛ در کتابها و روزنامه‌ها و رادیو و تلویزیون هر گونه هتّاکی را روا داشته‌اید و اجازهء جواب دادن نداده‌اید؛ به دستور همکارانتان، معلّمین تربیتی در مدارس به کودکان اهانت کرده و اشکشان را جاری کرده‌اند؛ هم‌اکنون سه جوان بی‌گناه را در شیراز به جرم ناکرده به زندان انداخته و انواع تهمت‌ها را به آنها زده‌اند

.
جناب متّکی تنها نفوسی که در ایران به عقاید شما احترام گذاشته‌اند بهائیان بوده‌اند، امّا هر زمان که در گوشه‌ای از این مملکت فردی بهائی را دستگیر کردند، اوّل اتّهامی که وارد ساختند اهانت به مقدّسات اسلامی و توهین به پیامبر و ائمهء اطهار بود؛ در حالی که هیچگونه برگه‌ای، سندی، دلیلی، شاهدی دالّ بر این قضیه ارائه ندادند

جناب متّکی یا شما معنای نقض حقوق بشر را نمی‌دانید، یا چشم به روی اعمال و رفتار خود بسته‌اید. بنده زمانی به دادگاه احضار شدم؛ در آنجا صحبتی داشتم با جناب رئیس دادگاه. بعد به جایی رسید که بنده به مقدّساتم سوگند خوردم. ایشان (که روحشان شاد باد الآن در آن دنیا ناظر به کلام بنده هستند) فرمودند، "شما که مقدّسات ندارید!" جناب متّکی چرا فکر میکنید فقط شما مقدّسات دارید؛ چرا فکر می‌کنید فقط احساسات شما جریحه‌دار می‌شود؟ مگر دیگران احساسات ندارند؟ مگر دیگران عقاید و باورهای دینی ندارند؟ قبول داشتن یا نداشتن شما ملاک نیست
جناب متّکی بارها از زبان سیاستمردان ایران شنیده‌ایم که، "بهائی که دین نیست!" آیا شما تصوّر می‌کنید میلیاردها غیرمسلمان در دنیا اسلام را دین می‌دانند؟ هر کس نداند، حدّاقل شما می‌دانید که در مقابل انواع تهمت‌هایی که به حضرت رسول اکرم وارد می‌کنند، بهائیان جواب می‌دهند؛ خطابات حضرت عبدالبهاء در صفحات امریکا و اروپا شاهد مثال است. همین الآن هم در صفحات غرب وقتی بهائیان به تبلیغ می‌پردازند، اوّلین مشکلشان این است که فرد مقابل می‌گوید اگر قرار است با بهائی شدن اسلام را هم قبول داشته باشم، حاضر نیستم بهائی شوم

جناب متّکی یکی از نکاتی که در کتاب تاریخ دورهء‌ راهنمایی تحت عنوان "فتنهء باب" نوشته شده، اهانت مستقیم به بهائیان است. آیا این آزادی بیان است که شما به کار برده‌اید و آیا این آزادی بیان که اهانت صریح به مقدّسات گروهی از مردمان است، نقض حقوق بشر حساب نمی‌شود؟ فقط چند تصویر کارتونی اهانت محسوب می‌شود؟


جناب متّکی اگر آقای معتضد به عنوان متخصّص تاریخ در تلویزیون هر دروغی را که در مورد امر بهائی بر زبانش جاری میشود حق دارد بگوید، بگذارید دیگران هم در مورد اسلام بگویند؛ چرا ناراحت میشوید؟ چرا کور خود و بینای مردم هستید؟ آیا به نظر شما مرگ خوب است امّا برای همسایه؟ دیگران باید رعایت حال شما را بکنند، امّا شما نباید رعایت حال دیگران را بکنید؟ مگر نه آن که قانون طلایی در جمیع مکاتب، اعم از مذهبی و غیرمذهبی، جاری است که "آنچه بر خود نمیپسندی بر دیگران مپسند"؟


جناب متّکی از اهانت گذشته، قبرستانها را تخریب میکنید، تابلوی مطبّ‌ها را میشکنید، خانه‌ها را آتش می‌زنید، افراد را با اتّهامات واهی به زندان می‌اندازید، از کار اخراج می‌کنید، شرکتهای خصوصی را وادار می‌کنید کارمندان بهائی خود را اخراج کنند، از ورود به دانشگاه محروم می‌کنید. اینها از مصادیق بارز نقض حقوق بشر است که شما هرگز جوابی به آن نداده‌اید.

جناب متّکی همین چند وقت پیش فهرستی از بیست بهائی را انتشار دادید که هیچ مؤسّسهء دولتی حق معامله با آنها را ندارد! آیا این نقض حقوق بشر نیست؟ مگر وظیفهء دولت فراهم آوردن کار برای همگان نیست. اینها که نفوسی هستند نه تنها خود از طریق شرافتمندانه کار می‌کنند، بلکه برای دیگران هم امکان اشتغال فراهم می‌آورند و به نحوی به دولت کمک می‌کنند، چرا باید آنها را محروم نمایید؟


جناب متّکی قدری دربارهء افعال خود نیز بیندیشید و تمام همّ و غم شما چند کاریکاتور یا فیلم نباشد؛ بلکه به انسانها بیندیشید و به افکارشان و احساساتشان. فقط شما نیستید که احساسات مذهبی دارید؛ همه دارند، چه که دین و مذهب یک پایگاه روحانی در وجود جمیع انسانها است؛ فقط منحصر به مسلمانان نیست. مسیحیان، کلیمیان، زرتشتیان و بهائیان هم همین احساسات مذهبی را دارند. انشاءالله آنچه که در شورای حقوق بشر بیان فرمودید، خود نیز بدان عامل باشید. جانتان خوش باد.


برگرفته از سايت ساغر

 

سازمان سنجش امسال تابستان در اقدامی تبعیض آمیز اکثریت جوانان بهائی شرکت کننده در آزمون سراسری دانشگاهها را که تعداد آنها بالغ بر 800 نفر می باشد را پس از برگزاری آزمون و در هنگام اعلام نتایج از طریق سایت سازمان سنجش ، از دیدن نتیجه آزمون منع کرد و همچنین تعداد اندکی که اجازه دیدن نتایج خود و انتخاب رشته را داشتند ، را در هیچ رشته ای نپذیرفت . و حتی در مراجعه جوانان بهائی که قصد احقاق حق خود را داشتند ، از ثبت نامه های اعتراض آنان خودداری کرد و همچنین اعتقادشان به دیانت بهائی را دلیل نقص پرونده آنها اعلام کرد ، در حالیکه منشور حقوق بشری ملل متحد ، آزادی مذهب را تصریح کرده است .
با توجه به این نقض گسترده حقوق جوانان ایرانی بهائی پیرامون تحصیلات عالیه ، روزنامه ها ، خبرگزاری ها و پایگاههایی در اینترنت به انتشار این خبر پرداخته اند . در ادامه نظر شما را به برخی از آنها جلب می کنم :
 خبرنامه امیر کبیر – پایگاه خبری تحلیلی دانشجویان دانشگاه صنعتی امیر کبیر در جمعه
۳۰ شهریور ۱۳۸۶ خبری را با این عنوان منتشر کرد :
حکومت ایران بر علیه
۸۰۰ دانش آموز بهایی به علت اعتقادات مذهبى شان اعمال تبعیض مى کند. لینک این مطلب به این صورت است، با مراجعه باین صفحه می توانید مشروح این خبر را بخوانید .
همچنین سایت بهائی پدیا در این صفحه این خبر را منتشر کرده است .
سایت ساغر نیز خبر دانشگاه امیر کبیر را در این صفحه منتشر کرده است .
همچنین هفته نامه صبح زاهدان مطلبی را از سوی عده ای از شهروندان زاهدانی در مورد محرومیت جوانان بهائی چاپ کرده است که با مراجعه به این منبع می توانید این خبر را بخوانید و تصویر روزنامه را هم مشاهده کنید .
پذیرفته نشدن در دانشگاههای ایران با رتبه 54 !
توجه شما را به نامه ی یک جوان بهائی ایرانی که در سایت ساغر منتشر شده است جلب می کنم . واقعا قبول نشدن یک نفر با رتبه 54 در دانشگاههای کشور ، بسیار تعجب آور و مشکوک می باشد.
همچنین دویچه وله (رادیو آلمان) خبر در آستانه‌ی گشایش دانشگاه‌ها در ایران، سازمان دیده‌بان حقوق بشر با انتشار بیانیه‌ای نسبت به تبعیض علیه اقلیت مذهبی بهاییان و جلوگیری از تحصیل صدها دانش‌آموز در دانشگاه‌ها به خاطر بهایی بودن اعتراض کرد. را منتشر کرده است و در خلال آن مصاحبه ای با مدافعان حقوق بشر و دو جوان بهائی که از تحصیل در ایران ممنوع شده اند پرداخته است .
بیت العدل اعظم (شورای منتخب رهبری جامعه جهانی بهائی) پیامی خطاب به جوانان بهائی ایران به مناسبت وقایع اخیر پیرامون نقض حقوق تحصیلی آنها صادر کرده است.و با تصریح اینکه دفاع آنها از «حقوق حقّۀ خود البتّه شرط عدل و انصاف است» آنها را به توجه به هدف پر اهمیتشان یعنی احیای سرزمین ایران تشویق کرده است .
سایت ساغر نیز این پیام را منتشر کرده و در این صفحه به بررسی نکات مهم و قابل توجه آن پرداخته است .
در این صفحه سایت بهائی پدیا در مورد سند محرمانه‌ی ایران که سیاست جلوگیری از تحصیلات دانشگاهی دانشجویان بهائی را فاش می‌کند ، صحبت می کند .
در تحول دیگری دانشجویان بهائی ایران از تحصیلات فنی و حرفه‌ای نیز ممنوع شده اند ، این خبر از سایت رسمی بهائی در این صفحه قابل دریافت است ، ولی با توجه بآنکه طبق قوانین جمهوری اسلامی وب سایت مذکور (قسمت فارسی سایت رسمی بهائی و نه قسمت های زبانهای دیگر) فیلتر شده است ، این خبر را می توانید در سایت بهائی پدیا بیابید.

 

 

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 11:21 |

هم وطن عزیزم

این یادداشت رابه عنوان یک ایرانی بهائی با احترام ومحبت وعشق از صمیم دل و با کمال صداقت به شما مینویسم به شما که وطن مشترک،تاریخ مشترک،محیط وآب و خاک مشترکی ما را به یکدیگر پیوند داده است وآرزو دارم که شما نیز آن را با دلی که با غبار تعصّب وپیشداوریها آلوده نباشد مطالعه فرمائید یعنی آنچه را از دیگران شنیدید فرا موش کنید و با این اقدام به خون های پاکی که درراه صلح و محبت ووحدت وعدالت ریخته شده ارج بگذارید. ضمنا یادآور میشود که هدف از تقدیم این یادداشت آشنائی شما با اعتقادات واهداف ماست نه لزوما پذیرفتن آنها.

اکنون متجاوزاز۱۶۳سال از ظهور آئین بهائی در کشور عزیز ایران میگذرد این دیانت با ظهور حضرت باب آغاز شد و امروزه در بیش از ۲۳۸ مملکت مستقر شده و آثار آن به بیش از۸۰۲ زبان تر جمه گردیده است و طبق سالنامه دائره المعارف بریتانیکا (سال ۱۹۸۸صفحه۳۰۳) دیانت بهائی بعد از مسیحیت گسترده ترین دیانت جهان است. ( یعنی تعداد نقاطی که درآن بهائی وجود دارد بعد از مسیحیت بیش از سایر ادیان است)

ندای امر بهائی که ندای روشنفکری بود به دلائلی که خواهیم دید با منافع کسانی که مردم را اسیر زنجیر جهل وخرافات می خواستند ساز گاری نداشت لذابه کشتار مؤمنین آن پرداختند وبرای توجیه مظالم خود آنان را در هر دوره ای به اتّهامی خاص متهم کردند.

در دوران قاجاریه بهائیان را دشمنان اسلام خواندند و با این افتراءواهی هزاران تن از آنان را به قتل رساندند گاه گفتند که بهائیان ساخته امپراطوری روسیه اندودر زمانی دیگر شایع می کردند که دست پرورده انگلیس اند و با اینکه بعد ها بعد از گذشت زمان لازم اسناد وزارت خارجه انگلیس در اختیار مردم قرار گرفت ویا از زمانی که اوراق سفارت آمریکا بعد از دوران پهلوی بدست انقلا بیون افتاد هر چه کوشیدند نتوانستند سند و مدرکی که دال بر ارتباط جامعه بهائی با قدرت های بزرگ باشد بیابند ولی هنوز هم این اتهامات را تکرار می نمایند.علاوه بر اتّهامات سیاسی بهائیان را به عدم اعتقاد به مسائل اخلاقی و عفت وعصمت متّهم کردند بطوری که شما هیچ عمل غیر اخلاقی را نمی توانید تجسم کنید که به بهائیان نسبت نداده باشند. این گونه اتهامات هر چند توده جامعه را که تسلیم نظریات رهبران مذهبی خود بودندبدبین میکرد ولی بهائیان را در ایمان خویش راسخ تر می نمود زیرا آنان خود شاهد بودند که در داخل جامعه ودر آثار بهائی تا چه اندازه بر مسائل اخلاقی تاکیدمیشود و می دیدند که توجّه به مسائل اخلاقی و تزکیه نفس به حدی است که تقریباٌ مطلب اصلی تمام کتب  وموضوع کلی تمام آثار بهائی را تشکیل میدهد و آنان به اندازه ای به صداقت وخلوص وصمیمیت مامورند که حتی کتمان عقیده را به قصد احتیاط و خوف از مجازات بر نمی تابند و برای این چند روزه حیات آن اندازه اهمیت قائل نیستند که برای حفظ آن پا از دائره صداقت بیرون نهند.

از اتهامات دیگر عدم علاقه بهائیان به ایران است در حالیکه ده ها جا در آثار بهائی از ایران تجلیل شده ومکرر بهائیان به خدمت به ایران تشویق شده اند. حضرت عبدالبها می فرمایند:

         "اگر نفسی موفق به آن گرددکه خدمت نمایان به عالم انسانی علی الخصوص به ایران نماید سرور سروران است و عزیز ترین بزرگان. این است گنج روان واین است ثروت بی پایان."

ودر مناجاتی آمده است." پروردگارا... این کشور را بهشت برین ساز"

وباز می فرمایند:

"مستقبل ایران در نهایت شکوه و عظمت و بزرگواری است زیرا موطن جمال مبارک است جمیع اقا لیم عالم توجه ونظر احترام به ایران خواهند نمودویقین بدانید چنان تر قی نماید که انظار جمیع اعاظم ودانایان عالم حیران ماند."

ایرانیان بهائی نه تنها ایران رابه مناسبت اینکه زاد گاهشان هست می پرستند که البته امری است طبیعی،بلکه به عنوان زاد گاه دیانتشان نیز به آن عشق می ورزند.

 

باز به همین دلیل بهائیان غیر ایرانی نیز عاشق ایرانند. نوشته زیر از شادروان سید محمد علی جمال زاده که ازکتاب" سر وته یک کر باس"نقل میگردد گویای این حقیقت است.

" همان اوقاتی که در ژنو اقامت داشتم روزی کاغذی برایم آوردند ومعلوم شد از طرف یک خانم آمریکائی است که ابدا نمی شناختم واز همان شهر نوشته بود که چون عید ملی ایرانیان در پیش است ودر محفل بهائیان شهر ژنو به رسم معمول همه ساله در این روز جشن مختصری تر تیب می دهیم آیا برای شما ممکن است که در آن مجلس حاضر شده در باب این عید برای ما کنفرانسی بدهید؟ هرچند بهائی نبودم ولی چون پای ایران ونوروز باستانی در میان بود با کمال میل به مجلس مز بور رفتم وکنفرانسی را که حاضر نموده بودم خواندم. حضار مجلس عبارت بودند عموما از جمعی از زنان سوئیسی و فرانسوی وآمریکائی ویک نفر خانم روسی که گویا نائب رئیس محفل بها ئیان بود.پس از ختم کنفرانس تمام اهل مجلس از زن و مرد صورتها را به طرف ایران بر گرداندندوبرای حفظ ورستگاری وارجمندی این مملکتی که مرز وبوم پیغمبر آنهاست دعای خیر نمودند ومن نیز با دیگران همصدا شده و آمین گفتم.."

در سالهای اخیر نیز بهائیان با وجود لطمات زیادی که درایران دیدند در نقاط مختلف جهان به تجلیل و تکریم زبان و فرهنگ ایرا ن مشغولند و وجود انجمن هائی چون "انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی" در آمریکا و "انجمن فرهنگ و هنر ایران"در اروپا و انجمن های مشابه در بر زیل وسایرنقاط شاهد این مدعاست. 

در دوران پهلوی نیز بهائیان از بیشتر حقوق اجتماعی محروم بودند حق انتشارات نداشتند،به ازدواجشان رسمیت نمی دادند،( در حالیکه در تمام کشور های آزاد دنیا مراسم ازدواج بهائی رسمیت دارد.) حق داشتن مرکز عبادت نداشتند، حق پاسخگوئی به مطالبی که بر علیه آنان نوشته میشد نداشتند واگرنیز پاسخی به نوشته ای میدادند هیچ نشریه ای آنرامنتشر نمی کردیااجازه نداشت که منتشرنماید.متاسفانه هیچکس به این مظالم آشکار توجه نداشت ولی اغلب بهائی بودن طبیب شاه را وسیله تبلیغات بر علیه بهائیان قرار می دادند وهنوز هم می دهند یعنی به جای آنکه به حقوق یک جامعه توجه کنند به شرائط و شغل یک فرد می پرداختند در حالیکه شرائط یک فرد هیچگاه نشان دهنده وضع حقوق یک جا معه نیست.به عنوان مثال شاه های قاجار نیز طبیب یهودی داشتند ولی در همان زمان کلیمی ها در خیلی از شهر ها به دستورعلمای مذهبی مجبور بودند روز های بارانی نوار زردی به نام یهودانه بر بازوی خود ببندند تا مسلمانان از تماس با آنان نجس نگردند!

از طرف دیگر وجود مر کز بهائی را در اسرائیل وسیله تبلیغات بر علیه جامعه بهائی قرار میدادند و آنرا دلیل وابستگی بهائیان به اسرائیل می دانستند وسبب تحریک احساسات توده جامعه بر علیه بهائیان می شدند در حالیکه سال ها قبل از تشکیل حکومت اسرائیل دو قدرت بزرگ منطقه یعنی دولتهای ایران و عثمانی حضرت بهاء الله وهمراهان را از طهران به بغداد وبعد از بغداد به استانبول واز استانبول به ادرنه وسر انجام در سال۱۸۶۸به عکا تبعید کردند که در آن زمان در حوزه حاکمیت حکومت اسلامی بود ودر همان شهر حضرت بهاءالله دارفانی را وداع کردند لذا آن منطقه برای بهائیان از اماکن مقدسه بوده ومرکز جهانی بهائی میباشد ولی دولت اسرائیل در سال ۱۹۴۸یعنی حدود ۸۰سال بعد از ورود حضرت بهاء الله به آن منطقه تشکیل گردید.

بعد از انقلاب نیز با آنکه انتظار میرفت در حکومتی اسلامی حق وعدالت بیشتر رعایت شود وضع بدتر شد وهمان اتهامات دوران قبل با خشونت و بی عدالتی بیشتری رخ گشود بدون آنکه مانند گذشته حق جواب دادن داشته باشند واکثر این اتهامات با کلماتی غیر مؤدبانه و تحقیر وتوهین همراه بوده است که حد اقل آن بکار بردن عنوان فرقه ضالّه است که پیش از کلمه بهائی به کار میبرند.اگر این مدعیان انصاف وعدالت معتقد به گمراه بودن بهائیان هستند آیا اخلاقاٌ مجاز می باشند جامعه ای را که عنوانش در تمام مجامع بین المللی و دائره المعارف ها بهائی یا دیانت بهائی است فرقه ضاله بنامند؟ آیا عدم اعتقاد این افرادبه دین بودن آئین بهائی والهی بودن مؤسسش کافیستکه به آن عنوان فرقه بدهند؟ و آیا در این صورت به چند ین بلیون پیروان ادیان قبل از اسلام که حضرت محمّد را از جانب خدا نمی دانندحق می دهند که مسلمانان را فرقه ضالّه یا ضالّه(گمراه) بنامند؟ ویا اگرکسی به فلسفه ادیان و الهی بودن هیچیک از آنها معتقد نیست پس چه وجه تمایزی در میان آنها میبیندکه یکی را دین خطاب میکند ودیگری را فرقه؟ این نوع تبلیغات همراه با ندادن اجازه جواب طی سال ها آنقدر زیاد بوده که در ذهن کسی نیز که از رؤسای کمونیست هادر ایران بود تأثیر گذاشت بطوری که درکتابش می نویسد دیانت بهائی دینی ساختگی است وکسی نبود از این نویسنده محقق! بپرسد ازنظر شماکه به خدا وپیغمبر عقیده ندارید تقسیم ادیان به ساختگی وغیر ساختگی چه معنی دارد؟و اصولاّ در مکتب شما دین غیر ساختگی یعنی چه؟

در دوران بعد از انقلاب این مظالم از حدود وارد آوردن اتهام وافترا گذشت وبه تخریب وکشتار واخراج انجامید که به ذکر پاره ا ی از آنها می پردازد.

۱-آتش زدن وتخریب منازل ومحل کسب، قبرستان ها وجلو گیری از دفن اموات در تعداد زیادی از نقاط ایران از جمله: وادقان،جوشقان، جاسب،ده بید، آباده،نوک بیرجند،بشرویه ، منشاد،رستاق، شهسوار،بهنمیر ، عربخیل، بابلسر،سیسان وده ها نقاط دیگر

۲-عده زیادی از بهائیان را به اتهامات واهی نادرست زندانی نمودند.

۳- جوانان بهائی را به دانشگاه ها راه نمی دهند.

 ۴-هزاران نفرازکارمندان بهائی را اخراج نمودند و حقوق بازنشستکی باز نشستکان بهائی را به بهانه آنکه بهائی از بیت المال نباید وجهی دریافت نماید قطع کردند در حالیکه حقوق بازنشستگی بیت المال نیست بلکه وجهی است که خود کارمند در دوران خدمت پرداخته است.

۵-اماکن متبرکه وتاریخی بهائی و کلیه املاک ومؤسسات مربوط به جامعه بهائی را از قبیل مراکز اداری، بیمارستان وخانه های سالمندان وبینوایان وحتی گورستان ها را تصرف کردند( والبته در این اماکن غصبی نماز گزاردند) وبرای توجیه اعمال خود دلائلی مضحک ارائه دادند. یکی از موارد آن رای دادگاه انقلاب اسلامی مرکز ، شعبه۱ درمورد بیمارستان میثاقیه است که از تاسیسات خدماتی جامعه بهائی بود در این رای آمده است:

" ...مؤسسین بیمارستان میثاقیه...پیروان فرقه ضالّه بهائیت هستند با وابستگی به رژیم منحط پهلوی بیمارستان مزبور( دراصل حکم مذبور) به یک مرکز عمده بهائیت وتبلیغات ضد اسلامی در آورده اند وبا کسب در آمد های هنکفت نامشروع کمک های مالی متعددی به بیت العدل اسرائیل نموده ودر جهت حفظ منافع امپر یالیزم وصهیونیسم بین المللی کوشیده اند.دراین بیمارستان که بسیار معظم ودارای تشکیلات مهم و مفصلی میباشداولین دانشکده بهائی رسمی تحت پوشش آموزشگاه عالی پرستاری تاسیس شده... اهمیت این آموزشگاه برای تشکیلات بهائی به اندازه ای بوده است که سالیانه مبلغ دوملیون ریال بلاعوض باین بیمارستان پرداخت می نموده است..." اولا معلوم نیست که در یک کشور اسلامی تبلیغات ضد اسلامی چطور می تواند درآمد هنکفت داشته باشد وتازه اگر بیمارستان درآمدهای هنکفت داشت چه احتیاجی به کمک دو ملیون ریالی محفل روحانی ملی داشت. واقعیت این است که چون آموزشگاه کسر بودجه داشت محفل روحانی ملی برای ادامه خدمات عام المنفعه فرهنگی سالیانه به آن کمک میکرد.

 در ادامه رای دادگاه آمده است: ".....در خصوص اداره این بیمارستان پروفسور منوچهر حکیم مدیر عامل این شرکت در صفحه ۱۲ گزارش ارسالی به محفل ملی بهائیان ایران صراحتا نوشته است(به لغت صراحتا توجه فرمائید) این بیمارستان تحت هدایت محفل مقدس ملی همیشه برای تنفیذ پیام بیت العدلدر برقراری حیات بهائی کوشا می باشدو معرّف اخلاق بهائی میگردد..." ملاحظه فرمائید که از نظر دادگاه چه جنایت بزرگی است که تشکیلات اداره کننده دیانتی پیروانش را توصیه به رعایت مسائل اخلاقی وحیات بهائی نماید وباز برای آنکه به عمق این گناه عظیم پی ببرید از هزاران اثر مربوط به حیات بهائی فقط دو مورد ذکر میگردد.

 - در نوک بیرجند زن وشوهر بهائی را به صندلی بسته و آتش زدند.

 - روزنامه کیهان در تاریخ ۵۹/۶/۱۸ می نویسد:

" به حکم دادگاه انقلاب اسلا می یزد۷ مرد بهائی به جرم جاسوسی وخیانت به ملت مسلمان ایران به مرگ محکوم وسحر گاه روز هفدهم شهریور در یزد تیر باران شدند..."

ودر توجیه این جنایت می نویسد:

" مرکز اسناد ملی انقلاب اسلامی صراحتاٌ محفل بهائیان یزد رایکی از ارکان جاسوسی دانسته.."

ملاحظه کنید که چه شاهدی از این بالا تر وقابل اعتمادتر

ولی متاسفانه کسی نبود که بپرسد که آخر این هفت جاسوس در شهر کویری یزد چه می کردند.   

۹- اعضای محافل ملی ایران ومحفل روحانی طهران را که افراد امین جامعه بودند بدون محاکمه به قتل رساندند.

۱۰-پروفسور منوچهر حکیم استاد دانشگاه را که هزاران طبیب برای ایران تربیت کرد وبه تصدیق دوست ودشمن مظهر اخلاق وانسانیت بود ودکتر مسیح فرهنگی را که خاطره خدمات پزشکی او هنوز در ذهن گیلانیان زنده است ودکتر فرامرز سمندری استاد دانشگاه تبریز را که شهری شیفته اخلاق وانسانیت او بود به دلیل بهائی بودن،به قتل رساندند. 

۱۱-صد ها بهائی دیگر را در نقاط مختلف ایران به گناه بهائی بودن اعدام نمودند.

نکته جالب اینکه در مورد همه این افرا د از دختر ۱۵ ساله گرفته تا پیر مرد ۸۵ساله اتهام جاسوسی مشترک است واز عجایب اینکه اتهام جاسوسی فقط برای یک کشور نبوده بلکه برای همه ممالکی که با ایران ارتباط داشتند در زمان های مختلف این اتهام را وارد آوردند.روس وانگلیس و اسرائیل و آمریکا.و کسی نیست ازآنان بپرسد وقتی که طبق مدارک مو جود دول مذکور، بعضی از رجال سرشناس مسلمان را برای تامین منافعشان با پرداخت رشوه می خریدند دیگر چه احتیاجی داشتند که جامعه ای متشکل از خانواده ها با بچه و زن ومرد با هزاران آثار ونوشته به وجود بیاورند ودر سراسر دنیا پراکنده نمایند تا عده ای از

آنان در ایران جاسوسی کنند واین هاچه جاسوسانی هستند که در همه دوره ها بطوریکه ذکرشد تحت فشار بوده اند و هیچگاه نوبت رفاه وآسایششان نمیرسد،وچگونه است که در هیچ کشور دیگری متهم به جاسوسی نشدند و چرا هیچگاه عقیده خود را پنهان نداشته و نمیدارند واگر از عقیده خود بر میگشتند فوراٌ

اتهام جاسوس بودن از آنان برداشته میشدوکشته نمی شدند.نکته حیرت آوراینکه یکی ازاتهامات همین مردمی که متهم به جاسوسی برای اسرائیل می شوندپرداخت پول به اسرائیل است این از نوادر تاریخ است

که کسی به کشوری پول بدهد تا بتواند برای آن کشور جاسوسی نماید. واقعیّت این است که بهائیان گاهی برای مخارج تعمیرات ونگهداری اماکن مقدّسه شان به اسرائیل پول می فرستادند کما اینکه شیعیان ایران نیز برای تعمیر ات اماکن مقدسه خود وجوهی به کربلا ونجف می فرستادند واین امر دلیل جاسوسی برای کشور عراق نبود.

هم وطن عزیز وارجمند   نکته مایه تاسف این است که با وجود گسترش دیانت بهائی در جهان وبعد از گذشت ۱۶۳ سال از ظهور آئین بهائی اطلاعات اکثر هم وطنان ما در مورد آن بسیار اندک و محدود به همین بد گوئی ها واتّهاماتی است که پاره ای از آن ها ذکر گردید. ومتاسّفانه اکثر افراد حتی تحصیلکرده هم تحت تاثیر همین تبلیغات از هر گونه تحقیقی خودداری نمودند واین مسئله انگیزه تقدیم این یادداشت به شما گردیده است.منظور از تقدیم آن بهیچوجه این نیست که شما اعتقادات بهائی را بپذیرید مخصوصا در این ایام که به علت اعمال مدعیان دین همه از دین وایمان بیزار شده اند بلکه منظور این است که با توجه به شرائطی که در میهن ما پیش آمده اقلا نسبت به فلسفه واعتقادات بهائی آگاهی یابید و دلیل اصلی مخالفت وتبلیغات بر علیه این دیانت را که در ذهن وافکار افراد با حسن نیت نیز تاثیر سوء نموده دریابید.

- بهائیان به همه ادیان احترام گذاشته وآن هارا آموزگاران یک مکتب می داند که متناسب با پیشرفت بشروبه اقتضای نیاز انسان در هر برهه ای از زمان به اراده الهی ظهور می نمایند.

- بهائیان معتقد هستند که اگر خداوند در هر دوره ای پیامبرانی را با تعالیم متناسب با آن دوره برای هدایت بشر می فرستد همان طوری که تا کنون فرستاده است دلیلی ندارد که این لطف و فیض الهی به پیامبر بخصوصی ختم گردد واگر در هر ظهوری در گذشته اکثریّت پیروان دین قبلی نه تنها به پیامبر جدید ایمان نیاوردند بلکه به آزار واذیت پیروانش پرداختند دلیلش را باید در غفلت آنان ویا تبلیغات وتلقینات رهبران مذهبی شان که ظهور جدید راموجب کاهش نفوذ ومغایر منا فعشان در جامعه می پنداشتند جستجو کرد شرائطی که برای آئین بهائی نیز پیش آمد اگرنه اعتقادات

 وتعالیم بهائی که شمه ای از آن را در زیر ملاحظه خواهید نمود اگر هم مورد قبول قرار نگیرد مطالبی نیست که این همه ظلم وکشتار و کینه توزی را ایجاب نماید.

- اصول اعتقادات بهائی با اصول عقائد سایر ادیان یکی است ولی احکام وتعالیمش متناسب با اوضاع زمان ورفع نیاز جوامع بشری در این عصر صادر شده است.

- بهائیان به وحدانیت خداوند معتقدند وپیامبران را مظاهر صفات باریتعالی میدانندکه به اقتضای زمان وبه مشیت الهیه جهت هدایت انسان هادر هر دور وزمانی ظهور نموده وخواهند نمود.

- بهائیان اعتقاد دارند که بشر در سیر تکامل خود به مر حله اعلای وصول به وحدت عالم انسانی خواهد رسید و همه کوشش های آنان باید در جهت رسیدن به این مرحله که هدف نهائی دیانت بهائی است باشد.

- ازنظر بهائیان کلیه افراد بشراز ملیت ها ونژادهاو رنگ ها و اجناس متساوی الحقوقند.

- در تعلیمات بهائی تشبث به جنگ وزور وکشتار مردود است وحل مسائل دنیا باید به طریق محبت ومشورت باشد." زیرا عالم به محبت خلق شده وکلّ به وداد واتحاد مامورند"

- ترک تعصبات جاهلیه اعم از تعصب مذهبی،نژادی،سیاسی وملی از نظر بهائیان لازمه وصول به صلح حقیقی و وحدت عالم انسانی است.

بهائیان به جامعه بشری اعلام میکنندکه "مذهب الهی از برای محبت واتحاد است آن را سبب عداوت واختلاف منمائید"

- به اعتقاد بهائی علم ودین باید موافق یکدیگر ومانند دوبال که برای پرواز عالم انسانی ضروری است باشند.

- بهائیان رفاه وسعادت عالم انسان را موکول به تعدیل معیشت عمومی میدانند.

 ازجمله تعالیمی که طرحش در زمان خود وحتی امروزه حالت انقلابی دارد و تا حد زیادی کینه توزی و مخالفت رهبران دینی را توجیه می نماید تعالیم زیر است:

- منع مداخله در کار دیگران در حالیکه "امر به معروف ونهی از منکر" از اصول پذیرفته شده جامعه مذهبی آن زمان و بهانه دخالت درکار دیگران بود.( وهنوز هم هست.)

- تجلیل از موسیقی زمانیکه اغلب علماء آن را حرام می دانستند.  

- منع دست بوسی ( درحالیکه بوسیدن دست علماء وسیله تشخّص آنان بود)

- منع تعدد زوجات

- منع استفاده از خزینه حمام های عمومی.( در حالیکه با وجود بهداشتی نبودن خزینه ها استفاده از آن ها را از نظر مذهبی لازم می شمردند.)

- منع تقیه ( یعنی نهی از دروغگوئی ولو اینکه منافع شخص ایجاب نماید)

- تساوی حقوق زن ومرد ( که یکی از مظاهر آن ظهور بانوئی چون طاهره بود که به فتوای یکی از مجتهدین به قتل رسید)

- تحری حقیقت وترک تقالید ( منع تقلید از دیگران در امور دینی)

- منع نماز دسته جمعی ( یعنی در آئین بهائی نماز خواندن احتیاج به رهبری فرد دیگری ندارد. تنها نماز ی که بطور جمعی خوانده می شود نماز میت است که مرده در جلو قرار میگیردوپیشنمازی در میان نیست)

- واز همه مهمتر حذف شغل مذ هبی است یعنی در جامعه بهائی امور اداری جامعه توسط کسانی اداره میشود که سالی یک بار توسط افراد جامعه انتخاب میگردند واز جمله انجام مراسم مذهبی مثلا مراسم تدفین و نماز میت یا انجام مراسم عقد را افرادی که انتخاب شده اندباوجودی که مشاغل مختلف دارند اجرا میکنند. که ممکن است از بانوان یا آقایان باشند ولی این کار را به عنوان یک شغل انجام نمیدهند وازاین بابت مزدی در یافت نمی نمایند یعنی راه سوء استفاده مادی در امور مذهبی وروحانی بسته شده است.

 نفس ظهور دیانتی جدید و مواردی که ذکر شد علت اصلی کینه توزی ها بود ولی هیچگاه به عنوان دلیل مخالفت ها مطرح نشد وهیچگاه تعالیم بهائی را مطرح نکردند وکتاب های بها ئی را که متضمن اعتقادات بهائی است اجازه انتشار ندادند ویا خود منتشر نکردند(زیرا بیم آن داشتند که طبقات روشنفکر وتحصیلکرده را جلب نماید کما اینکه در ایران در صد بهائیان نسبت به کل جمعیت یک درصدولی درصددانشجویان بهائی نسبت بهکل دانشجویان حدود ده درصد بوده است) ولی درعوض به نشراکاذیب واتهامات خلاف حقیقت بطوری که دیدیم پرداختند. بیان این اتهامات هرچند از طرف کسانی که منافعشان با پیشرفت دیانت بهائی مورد تهدید قرار می گرفت قابل درک بود ولی قبول وتکرار آن توسط جامعه روشن فکر هیچگاه برای نگارنده قابل توجیه نبود و آنان جز دریکی دو مورد استثنائی نسبت به مظالم وارده به جامعه بهائی لااقل به عنوان افرادی که به حقوق بشر معتقدند اعتراضی نکردند ولو اینکه اعتقادات وتعالیم آن را قبول نداشته باشند. 

هم وطن ارجمند    بسیاری از شمااگر اقوام یا دوستان بهائی نداشته اید لابد بابعضی از بهائیان آشنا بوده ایدو حسن رفتار وصداقت وامانتشان را ستوده اید وحتی تاسف خورده اید که چنین شخصی با این صفات پسندیده حیف که بهائی است! آیا زمان آن نرسیده که با توجه به حوادث سالهای اخیر ریشه های مخالفت و مظالم وارده به جامعه بهائی را در یابید؟ ودر باره اعتقادات آن مطالعه فرمائید تا

قضاوت شما در باره آن متکی به مطالعات خودتان باشد نه افرادی که ازبیم ازدست رفتن منافعشان بر علیه جامعه بهائی تبلیغ میکنند.

این یادداشت رابا یاد مردان وزنانی به پایان می برم که در نهایت مظلومیت درراه اعتقادات خویش که اساسش بر خدمت ومحبت به عالم انسان است،جان باختند. عده ای از آنان رااز نزدیک می شناختم در میان آنان از دختر ۱۵ساله که گناهش معلمی درس اخلاق بچه هابود تا پیر مرد۸۵ ساله کشاوز که اتهامش جاسوسی بود!وازاستاددانشگاه طهران گرفته تاکشاورز یزدی دیده میشدآنان نه باکسی

مبارزه ودشمنی داشتند نه عضوحزبی بودندنه مال کسی راخورده بودندگناهشان فقط محبت بود. محبت به همه مردم حتی به کسانی که به دستور آنان به میدان اعدام کشیده شده بودند ویا مجری حکم اعدام بودند. تردیدی ندارم که ارواح پاک این بی گناهان ارواح پاک دیگری را به دریافت حقایق یاری خواهد نمود.

 

 

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 11:49 |

آيا بهائيان جاسوس هستند ؟

يكي از اتهامات نخ نما شده اي كه عليه جامعه بهائي به كار برده مي شود موضوع جاسوسي است از ابتداي انقلاب اسلامي تا امروز تمام دستگيري بهائيان واعدام ها يك اتهام مشترك بوده وان هم موضوع جاسوسي است حال بايد به ديده ا نصاف بنگريم كه ايا اين اتهام برنفوس ونيز جامعه بهائي وارد است يا خير ؟

شخص يا گروهي كه قصد جاسو سي دارد بايد براي نفوذ ودست يابي به اطلاعات لازم بايد از ديد  نظام خودي محسوب وقابل اعتماد باشد كه مسئولين به آن فرد يا گروه اطمينان كرده واطلاعات مورد نظر را به رايگان در اختيار ان فرد يا گروه بگذارند .

آيا فرد بهائي كه از ابراز اعتقادات خود كوچكترين ترسي ندارد وبه همين دليل يعني عدم كتمام عقيده مورد انواع تبعيضات اجتماعي قرار گرفته ومي گيرد چگونه يك مسئول كشور به او اطلاعات لازم را تحويل مي دهد؟ اگر شخصي بخواهد جاسوسي كند بايد خود را از وابستگان جانباز وشهدا ومسئولين انقلاب نشان بدهد ودر مجموع به رنگ وظاهر مسئولين نظام در آيد تا بتواند اطلاعات مورد نظر را دريافت كند تاريخ نيز اين موضوع را ثابت مي كند كه تمام جاسوسان در تمام نقاط عالم  از درون خود حكومت بوده اند واين در حالي است كه بهائيان نه خودشان مايل هستند ونه حكومت ونظام اسلامي به انها اجازه ورود به خط قر مز حاكميت را مي دهد پس چگونه است كه نفوس بهائي به اين جرم دستگير ودر بسياري از موارد به جوخه هاي اعدام وطناب دار سپرده مي شود ؟

دوم اينكه يك شخص ويا گروه براي جاسوسي به يك سري وسايل فيزيكي نياز دارد كه در اينجا اين سوال مطرح مي شود كه پس از سي سال بازجوئي هاي شبانه روزي و هجوم نيرو هاي انتظامي واطلاعاتي كشور به منازل بهائيان چرا  يك سندو مدرك ويا وسيله اي براي جاسوسي  به دست نيامده است ؟

سوم اينكه بهائيان را تمام همسايگان محل زندگي  انها را مي شناسند ونيز نيروهاي اطلاعاتي انها را  كاملا زير نظر دارند  ايا كشورهائي مانند روس وانگليس واسرائيل و آمريكا به اين حد نادان هستند كه از جاسوساني استفاده ببرندكه حد اقل نظام انها را به عنوان جاسوس ونيروي مخالف زير نظر دارد ؟

 

 

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 22:32 |

   

       آچار فرانسه بهائی ستیزان: امیر عباس هویدا و اتهام بهائیت 

 

کاویان صادق زاده میلانی

 

از جملهء اتهامات پا برجایی که نویسندگان بهائی ستیز در سالهای پس از انقلاب اسلامی به عناوین مختلف مطرح کرده اند مسالهء بهائی بودن امیر عباس هویدا نخست وزیر سابق ایران است. این بررسی کوتاه کوششی در نقد تاریخی این نظراست. شواهد تاریخی گویای این واقعیت است که هویدا در هیچ مرحله ای از زندگی خود بهائی نبوده است و هیچ سند تاریخی گرایش و حمایت او را از دیانت بهائی و بهائیان نشان نمی دهد. برعکس، بررسی بیطرفانه اسناد موجود ثابت می کند که هویدا برای نیل به اهداف سیاسی خود در مواقع مقتضی لطمه و زیان به بهائیان وارد می ساخته است. اتهام "سیاسی" بهائی بودن هویدا از سوی بهائی ستیزان بیانگر این مساله است که اینان خواسته اند بحث را از حوزهء مذهبی-فلسفی خارج کرده و با وارد کردن اتهامات سیاسی بر جامعهء بهائی از آب گل آلود ماهی بگیرند.

 

البته در تاریخ ایران پیشینه دارد که وزیران یا صدراعظم ها پس از آنکه مورد غضب شاه قرار می گرفتند و پیرو سقوط از قدرت به دلائل سیاسی (مثل توطئه بر علیه حکومت) توجیهی مذهبی برای غضب ولی نعمت پیشین بافته و ارائه می شد. نمونه های تاریخی بسیارند و من به ارائه چند نمونه بسنده می کنم. مرد برجسته ای چون رشیدالدین فضل الله وزیر کاردان و با تدبیر اولجایتو از طائفهء ایلخانان را در نظر بگیریم. پس از مرگ اولجایتو  (در 1316م.) و به سلطنت رسیدن پسرش ابوسعید کم کم طالع بخت رشیدالدین افول کرد و از صدارت برکنار شد. غضب پادشاه در نهایت موجب اتهام "توطئه بر علیه حکومت " و اعدام رشیدالدین فضل الله شد. بعدا سر او را در خیابانهای تبریز گرداندند در حالی که مردم فریاد می زدند "این سر آن یهودی است که کفران نعمت خدا را کرده است، لعنه الله علیه!"[i][1] حتی خواجه نظام الملک وزیر مقتدر و توانا وقتی متهم به <<رافضی>> بودن می شود برای پیش گیری از اینکه خبر قضیه اتهام مذهبی به گوش شاه برسد مجبور می شود 30000 دینارحق السکوت بپردازد تا جان سالم به در ببرد.[ii][2]  آشکار است که در تاریخ ایران اتهام مذهبی بستن به دشمن سیاسی (و در این مورد وزیران) چیز تازه ای نیست ولی آنچه در مورد مسالهء امیر عباس هویدا و اتهام بهائی بودن وی ابتکار تازه ای است حمله به جامعهء بهائی و توجیه سرکوب آنان بر اساس ادعای واهی بهائی بودن هویداست.

 

پدر بزرگ پدری هویدا آقا رضا قناد شیرازی بهائی بود و در تبعید ملازم و همراه بهاءالله پیامبر ایرانی بود. پسر آقا رضا میرزا حبیب الله در اوائل زندگی بهائی بود و مدتی هم یکی از منشی های عبدالبهاء (فرزند ارشد و جانشین بهاءالله ) بود. میرزا حبیب الله سپس برای ادامهء تحصیلات به پاریس رفت. در دوره اقامتش در پاریس او به هیپولیت درایفوس بهائی سرشناس فرانسوی زبان فارسی را آموخت و در ترجمهء بعضی کتابهای بهائی به فرانسه با او همکاری کرد.[iii][3] در فرانسه با سردار اسعد بختیاری رهبر مشروطه آشنا شد و در پاریس معلمی فرزندان وی را بر عهده گرفت. پس از اتمام تحصیلاتش در پاریس به ایران بازگشت. در مکتوبی که عبدالبهاء به سال 1910 میلادی به بهائیان تهران فرستاد به بهائیان توصیه کرده بود که برای میرزا حبیب الله شغل مناسبی پیدا کنند.[iv][4] البته او نیازی به کمک بهائیان نداشت و به یاری روابط سیاسی که از طریق سردار اسعد بختیاری یافته بود شغل مناسبی در وزارت خارجه پیدا کرد و در کارش پیش رفت کرد. او به موازات پیش رفت اداری و حرفه ای از جامعهء بهائی دور شد. در 1918 میلادی با افسرالملک که زنی مسلمان بود ازدواج کرد. او دختر میرزا حسین خان معتمد الملک از خاندان قاجار بود. معتمد الملک فرزند یحیی خان مشیرالدوله و خواهر ناصرالدین شاه ، عزت الدوله بود. فاصلهء او با جامعهء بهائی پس از ازدواجش بیشتر نیز شد. این تماس و نزدیکی با خانواده ای سیاسی و با نفوذ در دستگاه دولت موجب پیش رفت سریع تر حرفه ای او شد تا جاییکه در سال 1918 لقب عین الملک را دریافت کرد و از 1921 سرکنسول ایران در دمشق و از 1931 سرکنسول ایران در بیروت بود. از پیش از این عین الملک تماس خود را با جامعهء بهائی بریده بود و چنانکه از شواهد پیداست او رابطهء خود را از بهائیان پیشین تنها با خانواده ودود (که با هم نسبت خانوادگی داشتند) که در آن زمان از دشمنان سرسخت جامعهء بهائی بودند حفظ کرده بود. چون از 1921 به بعد فعالیت سیاسی و حزبی و داشتن منصب سیاسی مخالف دستور دینی بهائیان بود عین الملک به دلیل فعالیت سیاسی و ادامهء پست سیاسی از جامعهء بهائی کنار گذاشته شد. این مساله دشمنی او با دیانت بهائی و بهائیان را بیشتر کرد. مرگ وی در 1936 واقع شد و بدون برگذاری مراسم مذهبی بهائی در قبرستان عکا دفن شد.

 

در مجموع، در اينکه جد پدری آقای هويدا اقا رضا قناد بهائی بوده اند شکی نيست و البته بهائی بودن پدربزرگ کسی اساسا ربطی به اعتقادات دينی نوه شان نداشته و ندارد و هر فردی شخصا مسوول باورهای مذهبی خودش است.  پدر هویدا حبیب الله خان (عین الملک) در جوانی بهائی بود ولی پس از ورود در عرصه سیاست و ازدواج با افسرالملک و دوستی  با دشمنان دیانت بهائی از آئین بهائی کاملا دوری جست. منزل عین الملک و محیط خانوادگی کودکی هویدا هم بنا بر شواهد تاریخی حاضران فاقد جو و یا حتی اشاره ای به دیانت بهائی بوده بطوریکه برادر امیر عباس یعنی فریدون هویدا میگوید من برای بار اول در 14  سالگی ( پس از مرگ پدر و آنهم از یک دوست) کلمه بهائی بگوشم خورد.[v][5] بنابر شواهد بالا ادعای اینکه هویدا در خانواده ای بهائی بزرگ شده و یا تحت تاثیر آموزه های بهائی بوده ادعائی نادرست است.          

                

امیر عباس هویدا (1979-1919) برای 12 سال در دوره پهلوی دوم از سال 1965 تا 1977 نخست وزیر ایران بود. او در دورانی به دنیا آمد که پدرش فعالانه از جامعهء بهائی دوری می کرد و به معاشرت و نزدیکی با دشمنان بهائیان می پرداخت. هویدا پس از اتمام تحصیلات ابتدائی و دانشگاهی در بیروت برای ادامهء تحصیلات به اروپا رفت و در نهایت از دانشگاه آزاد بروکسل در سال 1941 لیسانس علوم سیاسی را دریافت کرد.[vi][6] پس از بازگشت به ایران وارد وزارت امور خارجه شد و در کنسولگری های ایران در فرانسه ، آلمان و سوئیس به کار مشغول شد. سپس به تهران بازگشت و درسمت بالایی در مدیریت شرکت ملی نفت ایران مشغول به کار شد. در سال 1964 در کابینهء حسنعلی منصور به سمت وزیر دارائی منصوب شد و پس از ترور منصور از طرف محمد رضا شاه پهلوی مسوول تشکیل کابینه شد. هویدا تا سال 1977 نخست وزیر بود و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1979 اعدام شد.

 

شواهد تاریخی و گواهی اسناد دولتی و دوستان هویدا همه حکایت از آن دارد که امیر عباس هویدا باطنا شخصی مذهبی نبوده است. دقیق ترین گرایش و جهان بینی او را شاید بتوان با عنوان لائیک توصیف کرد.[vii][7] نویسندهء بنام صادق چوبک که از دوستان نزدیک هویدا بود می گوید که هویدا به شدت غیر مذهبی و مذهب گریز بود.[viii][8] البته خود اقای هويدا بطور فاش و آشکار در پيش از منصوب شدن به نخست وزیری و در دوران نخست وزيری و پس از آن در هنگام زندان و محاکمه و حتی تا پای اعدام صریحا  خود را فردی مسلمان و مسلمان زاده می دانسته و هرگز ادعای بهائی بودن نکرده بود. کیفر خواست رسمی دولت جمهوری اسلامی ايران و دادگاه انقلاب نیز صحبتی از بهائی بودن ایشان نمی کند. دادگاه انقلاب در ارائه متن محاکمه و مجازات اعدام هم ايشان را فردی مسلمان معرفی کرده بود و اين سند محکم در جرائد روز ايران منتشر گشته و در دسترس همگان است. همچنين تاريخدان معاصر دکترعباس ميلانی در کتاب خود در بيوگرافی و زندگی نامه وی معمای هویدا (The Persian Sphinx) هم پس از مطالعه هزارها سند و شاهد تاريخی و صدها مصاحبه ادعای مکرر خود آقای هويدا و دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی را تایید کرده بر مسلمان بودن (ویا بهائی نبودن) ايشان صحه می گذارند. نامه ای سیاسی و اعتراض آمیز هم از آیت الله خمینی به هویدا در دست است که در دههء 1960 نوشته شده و ایشان هم هویدا را بهائی نمی خوانند.[ix][9] 

 

باید پرسید چرا از صدها سند تاریخی که مسلمان بودن (و بهائی نبودن) هویدا را اثبات میکند از قبیل اخراج کارمندان بهائی شرکت نفت بنابر دستور مستقیم هویدا بسال 1345 خورشیدی[x][10] ، و اخراج همزمان دانشجویان بهائی در رشتهء پرستاری وابسته به شرکت نفت و گزارش روابط عمومی ساواک به ریاست ساواک تهران بسال 1343 راجع به بهائی نبودن هویدا[xi][11]  و زیارت اماکن مقدس شیعه و زیارت وی به حج اشاره ای نرفته است. دراسناد رسمی ساواک جزو مشخصات هویدا تحت مذهب درج شده "اسلام".[xii][12]  در ضمن بطوری که خواهیم دید اسناد عرضه شده در کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی جلد دوم اثبات میکند که شایعه بهائی بودن هویدا حربه ای از سوی مخالفان و رقیبان سیاسی وی بوده است. واکنش هویدا هم بنابر اسناد موجود ساواک این بوده که گذران زندگی را بر بهائیان سخت کرده و از جمله اظهار نظرهایی را که هویدا می پذیرد همانا خودداری از استخدام بهائیان در وزارتخانه هاست.[xiii][13]  

 

اما با وجود اینهمه سند و گواهی هنوز به نویسندگانی چون ابوالفضل قاسمی، عبدالله شهبازی و سید سعید زاهد زاهدانی بر می خوریم که ادعا می کنند که هويدا بهائی بود. در مورد ابوالفضل قاسمی نویسندهء سری کتابهای الیگارشی یا خاندانهای حکومتگر ایران که جلد چهارم آن با عنوان  خاندان هویدا: گماشتهء صهیونیسم و امپریالیسم انتشار یافت، همین کافی است که بدانیم که او از سال 1343 (1964 میلادی) با "مقرری مناسب" در استخدام ساواک بود.[xiv][14] بهائی ستیزی او و چاپ کتابش چند ماه قبل از انقلاب اسلامی تلاشی در راستای اهداف سیاسی ساواک و عوام فریبی بود.

 

البته دو نویسندهء دیگر با دسترسی به منابع ناب و کم پیدای مرکز اسناد جمهوری اسلامی (مرکز اسناد ملی سابق) دست به فرضیه پردازی و تاريخ سازی زده اند ولی چون ادعای ایشان بر خلاف تمام شواهد تاريخی و یافته ها و باورهای خود دادگاه انقلاب اسلامی وگفتار و کردار خود آقای هویداست باید فرمایشات آنان را کمی دقیقتر محک زد. نکتهء جالب توجه اینجاست که زاهد زاهدانی در اثبات فرضیهء خود مینویسند که:

 

در مورد بهائی بودن هویدا بهترين و گویاترین سند نامه ای است با امضای اسکندرکه در مهر ماه 1343 به وسیله پست برای اکثر مقامات دولتی آن زمان ارسال شد که به افشای سوابق او می پردازد. گویا این نامه توسط منوچهر اقبال تنظیم شده است. متن این نامه در جلد دوم از خاطرات فردوست از صفحه 377-375 آمده است. دراین نامه سوابق خدمتگذاری پدر هویدا به بهائیت و برخی از تخلفات خود او در مناصب قبلی که داشته آمده و از برخی دوستان بهائی او نام برده شده است.[xv][15]

 

مشکل حل شد. می نویسند که "بهترین و گویاترین سند" در اثبات بهائی بودن امیر عباس هویدا نامه ایست بامضای اسکندر نامی که سوابق او را افشا میکند.  سوال بنده ازآقایان عبدالله شهبازی و زاهد زاهدانی اینستکه چطور محور یک چنین فرضیه مهمی را ( سهل انگارانه)  بر چنین سند سست و فاقد محتوای تاریخی سوار کرده اند. مسلم است که نامه ای بدون امضای درست و بدون ماخذ که بدست مخالفان سیاسی هویدا (و مشخص نیست چرا این تهمت را بمرحوم منوچهر اقبال بسته اند) که از انتصاب او به نخست وزیری دچار حسادت و ناراحتی بودند و به منظور حمله سیاسی باو نوشته شده است را نمی توان با وجود صدها شاهد و دلیل واضح مخالف مبنای کار قرارداد و بهنوان "بهترین و گویاترین سند" ارائه کرد. و پر واضح است که در مرکز اسناد انقلاب اسلامی که این دو نویسنده بآن دسترسی داشته اند سندی گویاتر و محکمتر برای اثبات بهائی بودن هویدا (در 25 سال اخیر) یافت نکرده اند وگرنه ارائه میکردند. اهمیت بنیادی این سند  سست برای اثبات بهائیت هویدا چنان است که شالوده و محور تاریخی کتاب امیر عباس هویدا به روایت اسناد ساواک جلد دوم (ص سیزده) نیز قرار گرفته است. 

 

اقدامات آشکار بهائی ستیزانهء  هویدا برای تبرئه خود از اتهام بهائی بودن بنابر پیشنهاد ساواک و تصویب روحانیون از چند ماه بعد یعنی از 22 بهمن 1343 آغاز شد. نامهء بالا (بامضای اسکندر) در مهر ماه 1343 پخش شد و هم فکری ساواک و روحانیت راهکاری را دربهمن 1343 در پیش پای هویدا گذاشت. هویدا هم این آراء را در همان جلسه پذیرفت. سند ساواک نقل قولی خواندنی و گویا از هویدا دارد. در سند ساواک درج شده است که: "آقای هویدا فرمودند: خواهش می کنم این مراتب را یادداشت و به اینجانب بدهید." بنابر آن توافق هویدا می بایست آب و برق مجانی به مساجد بدهد و بهائیان را از تلویزیون و شرکت نفت و دانشکده پرستاری و سایر وزارت خانه ها و دفاتر دولتی اخراج کند و درمصاحبه های مطبوعاتی "از دین اسلام و قرآن و ائمهء اطهار یادآوری و محاسن آن را برای مردم بیان نمایند."[xvi][16] در ضمن هویدا برای اینکه در بهائی ستیزی و اسلام نمایی از ساواک و روحانیت عقب نماند دو فقره هم خودش ارائه کرد : یکم "رئیس اوقاف با روحانیون درجه یک شناس و مرتبط باشد" و دوم "تشکیل دانشکاه الهیات...". 

 

تاریخ شهادت می دهد که هویدا یکایک راهکارهای ساواک و روحانیت را در بهائی ستیزی پیاده کرد. هر ناظر بی طرفی ادامه بی وقفهء همان روند و طرح پیشنهادی ساواک را در بهائی ستیزی در جمهوری اسلامی نیز می بیند.

 

دیدیم که فرضیهء بهائیگری هویدا از کدام زمان (1343) و از کجا (نامه ای به امضای اسکندر) منشاء گرفت. لازم است بدانیم که عبدالله شهبازی در ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (جلد دوم) دو سند دیگر را هم  در اثبات ادعای بهائیت هویدا کشف و مطرح کرده است و همین سه سند را زاهد زاهدانی نیز در بهائیت در ایران عینا نقل می کند. شهبازی می نویسد[xvii][17]:

 

سند اول، نامه مورخ 12/6/1343 است که ظاهرا یکی از سران بهائیت بنام قاسم اشرافی به مناسبت تصادف هویدا در جاده شمال و شکسته شدن پای او، برای فرهنگ مهر ارسال داشته و در آن تاسف خود را از این حادثه ابراز داشته است:

جناب آقای دکتر فرهنگ مهر معاون محترم وزارت دارائی:

 به مناسبت پیشامدی که برای جناب آقای هویدا وزیر محترم دارائی رخ داده خواهشمند است مراتب تاثر و تاسف اینجانب و برادرانم را به عموم هم مسلکان و بخصوص جناب آقای ثابت پاسال مدیر محترم تلویزیون ایران که بزرگترین خدمتگذار فرقه ما هستند ابلاغ فرمائید.

                                                احترامات فائقه را تقدیم می دارد

                                                                   قاسم اشراقی

 

سند بالا هدفش محکم کردن و اثبات محتوای نامهء اسکندراست. نکتهء اولی که بنظر می رسد این است که این مدرک به هیچ وجهی بهائی بودن هویدا را ثابت نمی کند. یعنی اصلا کمترین ربطی به باورها و گرایش های دینی هویدا ندارد. گویا شهبازی خوانندگان کتابش را جمعی بی اطلاع انگاشته اند که به خود اجازه می دهد که چنین بی پروا اسناد جعلی و بی ربطی در آن درج کند. سند بالا(اگر ساختگی نبود) بیان می داشت که یک نفر زیر دست بهائی تاثر خود را از تصادف هویدا به رئیسش ابلاغ کرده است. همین و بس. نکتهء دیگر اینکه در جعلی بودن سند تردیدی نیست چون ممکن نیست که یکی از سران جامعهء بهائی دیانت خود را "فرقه" و یا "مسلک" بخواند ولی این واژه ها از بهائی ستیزی که در پی ساختن سند است بسیار ممکن است. مدرک سومی که عبدالله شهبازی رو می کند پیرو سند بالاست و از همان منزلت و ارزش تاریخی بهره مند است.

 

حرف آخر را در مورد اتهام بهائی بودن هویدا در یکی از گزارشهای ساواک به سال 1357 می توان یافت. جالب است که سندی چنین محکم و شفاف چطور از دید تیز بهائی ستیزان گذشته است. این مدرک بررسی نهایی و کامل ساواک این اتهام و با در نظر گرفتن تمام شواهد موجود نوشته شده است. این سند در بولتن ویژهء به شماره 6658/312 موجود است.

 

در بارهء انتساب وزیر دربار شاهنشاهی به فرقهء بهائی به استحضار می رساند:

تا زمان انتصاب امیر عباس هویدا به مقام نخست وزیری، در هیچ یک از سازمانهایی که وی خدمت می نموده به هیچ وجه حتی کوچکترین بحث و شایعه ای مبنی بر انتساب وی به این فرقه وجود نداشته و در بین دوستان و نزدیکان وی نیز چنین بحث و گفتگویی نبوده است. پس از انتصاب وی به این سمت، مخالفین او شایع نمودند که پدرش وابسته به این فرقه بوده است.

برابر تحقیقاتی که بعمل آمده، پدر هویدا هنگامی که وی و برادرش در سنین طفولیت بوده اند، فوت شده است. مادر هویدا و افراد فامیل وی مسلمان بوده و می باشند، مادر هویدا که به مکه نیز مشرف شده مسلمانی متدین و با تقوی است و فرزندان خود را نیز با تقوی و فضیلت تربیت نموده و دارای خصائی نیکوی انسانی می باشند.

امیر عباس هویدا هیچگاه منتسب به فرقهء بهائی نبوده و به علاوه طبق تعالیم عالیهء اسلامی وی را بر یک سنت که از زمان حضرت رسول اکرم (ص) جاری بوده، هر فردی که خود را مسلمان معرفی کند و جملات شهادت...را ادا نماید مسلمان شناخته می شود و امیر عباس هویدا طی 15 سال گذشته به مناسبتهای مختلف پیوسته اعتقاد خود را به دین مبین اسلام صریحا و علنا بیان داشته است.[xviii][18]

 

کوتاه سخن اینکه امیر عباس هویدا در خانواده ای سیاسی و غیر بهائی بزرگ شد. در هنگام نخست وزیری در خدمت و تامین و رفاه روحانیت و اسلام کوشید و در رفتن به حج و زیارت تربت امام رضا و بوسیدن قرآن و شرکت در نوحه خوانی کوتاهی نکرد. هیچگاه خود را بهائی ندانست و برای رسیدن به اهداف سیاسی در مواقع مقتضی بهائیان را به ناحق قربانی کرد. آنهایی که ادعای دروغین بهائی بودن هویدا را طوطی وار تکرار می کنند حقیقت را فدای انگیزه های سیاسی و اجتماعی خود کرده اند . اتهام دروغین و "سیاسی" بهائی بودن هویدا از سوی بهائی ستیزان تبدیل به آچار فرانسه ای شده که با کمک آن بحث را از حوزهء مذهبی-فلسفی خارج کرده و با وارد کردن اتهامات سیاسی می کوشند ناتوانی و نارسائی اندیشهء خود را چند روزی بیشتر پنهان نگاهدارند.

 

[i][1] زیباکلام ، صادق. ما چگونه ما شدیم؟ ریشه یابی علل عقب ماندگی در ایران. انتشارات روزنه 1378 خورشیدی ص. 84-183 .

[ii][2] ماخذ بالا ص. 183

[iii][3] برای نمونه نگاه کنید به :

Le Livre de la Certitude (traduit de Persan par Hippolyte Dreyfus et Mirza Habibullah Chirazi) Paris: Leroux, 1904.

[iv][4] متن این نامه در مکاتیب عبدالبهاء جلد دوم ص. 257-263 آمده است. او می نویسد که:

 

در خصوص جناب آقا میرزا حبیب الله این سلیل آقا رضای جلیل است. هر قسم باشد همتی نمائید با سائر یاران که بلکه انشاءالله مشغولیتی از برای او مهیا گردد ولو در سائر ولایات و یا در خارج مملکت. در نزد من این مسئله اهمیتی دارد نظر به محبتی که به جناب آقا رضا دارم. (ص.263)

 

تاریخ این مکتوب را می توان 1910 میلادی دانست چون در متن نامه اشاره ای به عضویت احتمالی بهائیان در مجلس سوم شده است. این انتخابات به دلیل اولتیماتم و حملهء روس پیرو مسالهء مورگان شوستر منحل شد و مجلس سوم تا سال 1914 تشکیل نشد.

دکتر عباس میلانی در کتاب معمای هویدا اشاره ای به این مکتوب دارند ولی گویا ماخذ آن را گم کرده بودند و در پانویس اشاره ای به این مساله شده است. ن.ک به:

 ص 44.The Persian Sphinx  

 

[v][5] The Persian Sphinx ص 47

[vi][6] The Persian Sphinx .ص 78

[vii][7] در اینجا لائیک را به عنوان برابر فرانسه واژه انگلیسی سکولار بکار می برم.

[viii][8]   ص 7ماخذ بالا.

[ix][9] The Persian Sphinx ص 219

[x][10] ظهور و سقوط سلطنت پهلوی جلد دوم ، نوشتهء عبدالله شهبازی ص.391-390

[xi][11] ماخذ بالا ص 388

[xii][12] رجال عصر پهلوی: امیر عباس هویدا به روایت اسناد ساواک ج1 ص 402

[xiii][13] ظهور و سقوط سلطنت پهلوی جلد دوم ، نوشتهء عبدالله شهبازی ص388

[xiv][14] رجال عصر پهلوی: امیر عباس هویدا به روایت اسناد ساواک ج2 ص 459

[xv][15] رجوع کنید به: بهائیت در ایران ص. 241 نوشتهء سید سعید زاهد زاهدانی و محمد علی سلامی.

[xvi][16]  ظهور و سقوط سلطنت پهلوی جلد دوم ، نوشتهء عبدالله شهبازی ص388

[xvii][17] ماخذ بالا ص 385

[xviii][18] رجال عصر پهلوی: امیر عباس هویدا به روایت اسناد ساواک ج2 ص 551-525

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 10:8 |

تبليغات

X

 

آيا بهائيان با اسرائيل رابطه دارند ؟

 

کرارا گفته شده است که بهاءالله بدستور دو پادشاه مسلمان عثمانی و ایران و برخلاف میل و علاقه خود در اوت 1868 از ادرنه به عکا که در آن زمان جزو مستعمرات عثمانی بود تبعید میشود. دولت اسرائیل 80 سال بعد از ورود بهاءالله به عکا تشکیل شده است. تهمت وابستگی بهائیان به اسرائیل به همان اندازه بی معنی است که شیعیان را وابسته به دولت عراق بنامیم. چون زیارتگاه و محل اقامت روحانیون شیعه در عراق است.

آنچه مربوط به رابطه جامعه بهائی با دولت اسرائیل است بارها نوشته شده است که بهائیان در اسرائیل به هیچ وجه دارای حقوق ویژه ای نبوده و نیستند. آنها از همان حقوقی برخوردار هستند که سایر مذاهب هم برخوردار می باشند. برای اثبات این نظریه به نامه ها ئی که بین قاضی شاند ستروم و شوقی ربانی مسؤول آن زمان جامعه جهانی بهائی نوشته شده است اشاره میشود. قاضی نامبرده از طرف جامعه بین الملل مأمور تحقیق درباره گروههای ساکنین فلسطین بوده است. متن نامه قاضی نامبرده به شوقی ربانی چنین است:

 

«از طرف لجنه مربوطه خود مأمورم كه با نهايت دقّت در مصالح دينی اسلام و يهود و مسيحيّت در فلسطين تحقيقات كامله نمايم ...بينهايت سبب تشكّر و امتنان من خواهد بود كه آنجناب نيز بعلّت مصالح دينی بهائی و اهميّت تاريخی اين سرزمين برای اطمينان بيانيّه ای ارسال فرمائيد» (روحیه ربانی، گوهر یکتا، ص 430)

 

شوقی ربانی در جواب قاضی نامبرده در 14 جولای 1947 چنین می نویسد:

 

«... وضع بهائيان در اين كشور بدلائلی منحصر بفرد است. بيت المقدّس هر چند كه مركزروحانی مسيحيان است ولی مركز اداری آنان نيست و اين قضيّه نه فقط درباره كليسای رُم صادق است بلكه شامل جميع فرق مسيحی ميگردد. و نيز با آنكه ثانی الحرمين در عالم اسلام شمرده ميشود ولكن حرم اعظم شريعت اسلام و مركز حجّ آنان در عربستان است نه فلسطين. فقط پيروان شريعت حضرت موسی هستند كه علاقه ای بموازات علاقه و بستگی بهائيان باين سرزمين دارند زيرا بيت المقدّس شامل بقايای هيكل سليمان و مركز مؤسسّات دينی و سياسی ايشان است كه علائق محكمی با تاريخ گذشته اين قوم دارد. نه فقط در يك امر با بهائيان فرق پيدا ميكنند و آن اينست كه مؤسسّين ثلاثه عظمای امر بهائی هرسه در اين كشور بخاك سپرده شده اند لذا اين سرزمين نه فقط مركز زيارت بهائيان در جميع انحإ عالم است بل مركز دائمی تشكيلات بهائی نيز هست كه اينجانب افتخار قيادت آنرا دارم .

شريعت حضرت بهإاللّه بالمرّه از سياست جداست هرگز در اين مناقشات حزن انگيزی كه درباره مستقبل اين كشور اجرا ميگردد طرفداری از فردی بر ضدّ ديگر نكرده ايم و در اين باره بيانيّه ای و يا اشاره كه متضمّن چگونگی وضع سياسی اين مرز و بوم در مستقبل ايّام باشد هرگز از افراد جامعه بهائی و شخص اينجانب صادر نخواهد شد. هدف ما تأسيس صلح عمومی در جهان است مقصد ما اجرای عدالت در جميع طبقات عالم انسانی است يعنی حتّی در سياست جهان بايستی عدالت مجری گردد و چون بسياری از نفوس كه بشرف ايمان فائز شده اند از اصل كليمی و مسلمان ميباشند لذا ابداً تعصّبی بهيچ فرقه ای بر ضدّ فرق ديگر نداريم و بينهايت مشتاقيم كه آنان را با يكديگر بصلح و صفا دعوت نمائيم زيرا تنها بدين طريقه است كه صلاح و مصلحت افراد آنان و كشورشان محفوظ و مإمون ميماند .

آنچه مربوط بماست اينست كه هر تصميمی درباره مستقبل اين سرزمين اتّخاذ گردد و هر كس حاكم بر اين كشور شود اين نكته را بشناسد كه شهر عكّا و حيفا مركز روحانی و اداری شريعت جهانی بهائی است و نيز معترف بر استقلال شريعة اللّه گردند و بهائيان حق آن را داشته باشند كه اداره امور خود را از اين سرچشمه بنمايند و نيز ببهائيان اطراف جهان حق زيارت و تشرّف بمقامات مقدّسه بهائی داده شود تا مانند يهود و مسيحی و مسلمان كه حق زيارت بيت المقدّس را دارند آنان نيز بشرف زيارت ارض اقدس نائل گردند اين حقوق را معتبر دانند و معترف شوند و الی الابد محفوظ و

مصون بدارند .

ضريح حضرت اعلی در كوه كرمل ، مرقد مطهّر حضرت عبدالبهإ در همان ساختمان است مسافرخانه بهائی برای ورود و پذيرائی زائران شرقی است ، حدائق وسيعه كه دائماً برای عموم ناس مفتوح است و طبقات كه از هر جهت اين حدائق را ميگيرد و مسافرخانه غربی در دامنه كوه كرمل ، و مسكن رسمی رئيس جامعه بهائی و بيوت خاصّه و حدائق عكّامربوط بسجن حضرت بهإاللّه و روضه مقدّسه مباركه در مرج عكّا و قصر بهجی كه تاريخی و محفظه آثار است و برای تماشای نفوس از هر ملّت و مذهبی آزاد است و اراضی كرمل و مرج عكّا كلّ از مستملكات بهائی در ارض اقدس محسوب ميگردد و نيز بايستی ملحوظ گردد كه جميع اين اماكن و اراضی چون اوقاف دينی ميباشند از پرداختن ماليات كشوری و بلدی معافند و بسياری از طبقات اين اراضی و املاك بنام شعب محافل روحانيّه ملّی در فلسطين ثبت و مسجل

شده و در مستقبل ايّام بقيّه محافل جهان سهمی از اين اوقاف بين اللمللی بهائی بوده و بنام شعبه محافل خود در فلسطين تسجيل خواهند نمود.

بعلّت همين اطّلاعات و ملاحظات فوق است كه از آنجناب و اعضإ لجنه شما در خواست ميشود كه هر نقشه ای برای مستقبل فلسطين پيشنهاد و اتّخاذ میگردد شخص شما و همكارانتان و اعضإ لجنه فلسطين ملاحظه نمايند كه حفظ و حراست حقوق بهائی را در اين ارض بجامعه ملل توصيه و تسليم نمايند .

در اين موقع لازم ميدانم مراتب تحسين و تمجيد خود را از طرز تحقيق و تفحّص احوال در اين كشور مملوّ از اضطرابات ابراز نمايم اميدوارم و دعا مينمايم كه نتيجه فعّاليّت های شما نشر عدالت باشد تا بسرعت مشكل خانمانسوز كه در فلسطين ايجاد گرديده حلّ و فصل گردد دوست صميمی شما _ شوقی ربّانی ولی امر بهائی.» (همانجا ص 430 الی 432)

 

از متن این نامه رسمی مسئول تشکیلات بهائیان در جهان رابطه بهائیان با هر حکومتی که در اسرائیل در سر کار باشد دقیقا مشخص کرده است.

در نامه ای که اخیرا بدست ما رسیده بیت العدل مرکز جهانی بهائی در نامه ای که به سراسر جهان فرستاده است راجع به وقایع اخیر لبنان چنین اظهار نظر کرده است:

 

«قربانیان بی گناه هر دو سوی این مخاصمه را در ادعیه صمیمانه خود به یاد آریم و تسلی قلوب محزون آنان را از درگاه الهی مسئلت نمائیم.» تاریخ این نامه 17 اوت 2006 است.

 

بدین ترتیب کاملا مشخص میشود که بهائیان از هیچ گروه و حزب و دولتی طرف داری نمی کنند. آنهائی که ادعا میکنند «فرقه بهائیت فرقه ای از صهیونیسم به شمار میرود» باید بدانند که نه از اسلام و نه از بهائیت و نه از صهیونیسم کوچکترین اطلاعی دارند.

این مسئله آنچنان بی معنا و بی ربط است که هرگونه بحثی را غیر ضروری می سازد. اشاره بسخنان یک نفر بهائی بنام فریدون رامش فر کردن و آن را دلیل رابطه نزدیک بهائیان با دولت اسرائیل نامیدن آنچنان ابلهانه است که بقول عوام مرغ پخته را در دیگ بپرواز در میاورد.

شما ادعا میکنید که حکومت شاه قصد برسمیت شناختن بهائیان را داشته است. و به او ایراد میگیرید. ما هم به شاه ایراد داریم که چرا بهائیان را بعنوان یک آئین، مذهب و یا دین و یا هرچه که خود می گویند در سرزمین آبا و اجدادی شان به رسمیت نشناخت. شما به ما بگوئید از زمان شاه اسماعیل صفوی تا به امروز که علمای شیعه که همه کاره کشور بوده اند چه تاج گلی بر سر کشور ایران و مردم ایران زده اند. عباس عسکری مسلمان مرد شماره دو گروه «فرقان» در بازجوئی خود در دادگاه چنین می گوید: «از دوران صفویه به بعد روحانیت همواره در کنار رژیم فاسد حاکم بر گرده مردم سوار بوده و به تحمیق آنها پرداخته است.» (جریانها و سازمانهای مذهبی سیاسی ایران، رسول جعفریان 1385، ص 551)

شما خود بهتر از بقیه میدانید که این نظریه امروز نظر اکثر روشنفکران اسلامی است.

درباره قصه نفوذ بهائیان از زمان نخست وزیری منصور و طرح این گونه مسائل بدون ارائه مدرک و دلیل و فقط به صرف ادعا، نشان دهنده بی مایگی و بی اطلاعی نویسنده است و لاغیر.

وانگهی چرا بهائیان، زرتشتیان، ارامنه و یهودیان در ایران وزیر و وکیل نشوند. آیا کشور دیگری را در جهان میشناسید که مقامات دولتی را بطرفداران دین و مذهب خاصی اختصاص بدهند؟ اقلیتهای قومی و مذهبی حتماً بسرنوشت کشور بیشتر از شماها علاقه مند هستند. آن شمائید که ملت و ملی گرائی را کفر میدانید و دم از امت اسلامی می زندید. ای کاش که دگراندیشان مذهبی بیشتر در سرنوشت کشور دخالت میکردند. مگر نمیدانید که رشد فرهنگی، اقتصادی و صنایع اروپا بر اثر شرکت دگراندیشان شروع شد؟ آیا علت اصلی عقب ماندگی جامعه ما در عدم حضور دگراندیش در صحنه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور نبوده است؟ شما متاسفانه موفق شده اید دگراندیشان را چنان بترسانید که مجبور شوند برای بی گناهی خود اثبات کنند که مقامی نداشته اند. آیا اشکال اینکه یک غیرمسلمان وزیر شود در کجا است؟ و حُسنی که یک شیعه 12 امامی وزیر شود در چه مطلبی است؟ اگر علاقه مند ید این مسئله را مطرح بفرمائید و محاسن ان را برای خوانندگان شرح دهید.

بنظر ما در ایران باید احراز پست و مقام فقط و فقط منوط به صلاحیت و کارآئی افراد باشد، نه وابستگی آنان بدین و عقیده خاصی. در هیچ یک از کشورهای پیشرفته جهان نمیتوانید حتی یک نمونه نشان بدهید که وابستگی مذهبی یک فرد دلیل احراز پست و مقامی باشد. زمان آن رسیده است که شما هم حد اقل قدمی به جلو بردارید، حقوق افراد جامعه را برسمیت بشناسید و با تفکرات قرون وسطائی خود خداحافظی کنید. از خداوند بزرگ مسئلت مینمائیم که همه را به راه راست هدایت فرماید.

 

ديانت بهائي ومسئله اسرائيل

 

 

 

 

 

اين نوشته پاسخي است به مقالاتي كه درسالهاي اخيردررسانه هاي صوتي، تصويري ونوشتاري ايران(نظيرسلسله گفتارهاي آقاي عبدلله شهبازي درروزنامه كيهان)، منتشرشده ومي شودودر آنها، ديانت بهائي همكاروهمراه صهيونيزم واسرائيل، معرفي مي گردد.

الف)ديانت بهائي ومسئله اسرائيل

دراواسط قرن نوزدهم ميلادي كه يكي ازتاريكترين دوران حيات كشورايران سپري مي شد؛ دونفس مقدس، به طورپياپي، براي نجات ايران بلكه تمامي جهان، قيام نمودندوبه فوريت هدف حملات بي امان علماي اسلام وبه تبع آن حاكمان وقت وعوام الناس قرارگرفتند. سيد علي محمدباب، مؤسس ديانت بابي، درتبريزهدف جوخه آتش قرارگرفت وبهاءالله مؤسس ديانت بهائي، پس ازاسارت و مسجونيت درسياهچال مخوف طهران، به فرمان ناصرالدين شاه ازايران اخراج وبه عراق عرب واردوازآنجاباتدبيرمشترك سلطان ايران وخليفه عثماني به استامبول وسپس به عكاتبعيدشدوتاآخرحيات، درآنجابسربردوازهمانجا به ملوك ارض وخليفه اسلام وملوك مسيحيه وناپلئون سوم وشاه ايران وصدراعظم عثماني ووكلاي سلطان ومشايخ ومشاهيرزمان، خطابات شديده صادروآنان رابه اجراي عدل ودادومراعات حال وحقوق مردم انذارنمود.اماافسوس وصدافسوس كه اين ظهورجديددرموطن اصلي خودمجهول ماندوبه تدريج انواع سوء تعبيرات درباره اعتقادات واهداف واعمال پيروان آن رواج يافت.

 

 

بهائيان به آفريدگاريكتا ايمان دارندودراثبات وجودخدااقامه ادله وبراهين مي كنند؛ به وجودروح وبقاي آن بعدازمرگ معتقدندوبانمازوروزه ونيايش دمسازندوتلاوت ادعيه ومناجات ورازونيازباغني متعال راازفرائض يوميه خودمي شمارند.

بهائيان عضوهيچ حزب وگروه سياسي نمي شوندوازترويج وتبليغ هرگونه خط مشي سياسي دورمي مانندوخودراازقبول وزارت وسفارت ونمایندگي مجالس قانونگذاري ونظايرآن، معذورمي دانند؛ تاانجاكه نيل به چنين مقاماتي مي تواندازعلائم عدم انتساب اشخاص به ديانت بهائي باشدوالبته اين، به آن معنا نيست كه بهائيان تارك دنيا بوده، به زندگي جسماني وانساني بي اعتناونسبت به مصالح مملكت خودبي تفاوت مي باشند. انان به فداكاري ماموربوده، خاك ايران راتقديس مي نمايندوزيارتگاه بهائيان عالم مي شمارند؛ كساني كه درصورت امكان ازاقصي نقاط دنيا به زيارت آن مي شتابندوآرزوي دل وجانشان اين است كه اين خاك مينونشان معمورترين ممالك وداراي محترم ترين حكومات گردد. به صريح بيان عبدالبهاء پسرارشدو جانشين بهاء الله، همه چيزرامي شودتحمل نمود؛ مگرخيانت به وطن را. حب وطن فريضه ووظيفه بهائيان است كه ازايمان آنان مايه مي گيرد؛ امادرعين حال افتخارخودراتنهادرحب وطن نمي دانند؛ بلكه نظربراوج داشته، حب عالم رابه دل دارند.

ديانت بهائي جزء اديان مستقله محسوب است؛ اما حقانيت جميع انبياء راتصديق وتمام كتب آسماني واديان الهي راتجليل وتكريم مي نمايد. رسول اكرم رادرمقام سيدالمرسلين مي شناسدوبه تقديس مي ستايدوازاين بابت دربين اديان جهان تنها ديانتي است كه مصدق ديانت اسلام بوده، قبول حقانيت آنرالازمه اعتقاد به ديانت بهائي مي داند وآشنائي باقرآن وتاريخ اسلام را، درمدارس بهائي در سراسرعالم، علي الخصوص دراروپا وآمريكا، ‌جزء مواداصلي دروس مقررمي دارد.

بهائيان ايران ازتهمت مخالفت بااسلام كه برخي ، مغرضانه به آنان مي بندند؛ سخت شاكيندوآنرامنصفانه نمي دانند. مضمون يكي ازدعاهاي آنها چنين است؛ پروردگاراشهادت مي دهم به آنچه كه انبياء واصفياء توشهادت دادندوازتو مي خواهم كه شفاعت سيدرسولان الهي( رسول اكرم) راشامل حال من قرارفرمائي....؛ كه نمونه بارزي ازاعتقادبهائيان نسبت به پيامبراسلام مي باشد. دربين آثاربهائي زيارتنامه اي مخصوص سيدالشهداء موجوداست(1)ونيزعبدالبهاء دراسفارخودبه اروپاوآمريكا، شجاعانه، اقدام به معرفي حقيقت اسلام دركنيسه هاي يهوديان وكليساهاي مسيحيان نمود(2). شگفت اينكه گروهي هم ديانت بهائي راموردسرزنش وعتاب قرارمي دهندكه چراازاسلام دفاع مي كندودرپاره اي مواقع آنراحتي تنهانقطه ضعف بهائيان مي دانند. آنچه مسلم است اين است كه بهائيان اسلام رابعنون يك ديانت الهي ( همانندديگراديان بزرگ) تاييدوتصديق مي نمايند؛ امامعتقدندكه درجهان امروزتغييراتي كلي حاصل شده كه بكارگيري آموزه هاي جديدومطابق زمانه راايجاب مي نمايد. ديانت بهائي مصدق ديانت اسلام است؛ امادرتمامي زمينه هاي اساسي زندگي تعاليم واحكام مختص خودراداردوبراي حل معضلات مختلف جهان امروز، راهكارهاي كاملاجديدوكارآمدي دراختيارداردكه درموردبسياري ازآنها، ديانت اسلام اصولانظريه اي مطرح نكرده است.

به تبع تهمت مخالفت وضديت بااسلام، درطي ساليان گذشته تلاش وسيعي صورت گرفته تابهائيان رابه نحوي ازانحاء، بادولت اسرائيل همكاروهمدست نشان دهندتابه لطف آن، بتوانندآنان راصهيونيست بخوانند. اتهامات وارده دراين زمينه بسياراست كه ذيلا به اختصارچندموردازآنهارابررسي مي كنيم :

1.    بهائيان بادولت اسرائيل ارتباطات سياسي دارند

ظاهرامبناي اين اتهام استقرارمركزاداري ديانت بهائي دركشوراسرائيل مي باشد. همانطوركه قبلاذكرشد، تبعيدبهاء الله به عكا نه به ميل ايشان، كه به حكم سلاطين جابرزمان صورت پذيرفت. عكاوحيفادومركزمهم بهائيان، درآن زمان درحوزه خلافت اسلامي عثماني قرارداشت و56 سال بعدازدرگذشت بهاء الله و27 سال پس ازوفات عبدالبهاء، درمحدوده كشوري تازه تاسيس به نام اسر ائيل، واقع گرديد. اين سرزمين ازقديم الايام موردتقديس پيروان اديان مختلف بوده است؛ محل معبدمقدس يهوديان ومكان تولدوبعثت وعروج عيسي مسيح ومقرقبله اول اسلام ومسيرمعراج رسول اكرم واقع شده؛ لهذاموردتوجه يهوديان، مسيحيان ومسلمانان مي باشد. علت توجه بهائيان به آن ديارنيزاين است كه مدفن باب وبهاء الله وعبدالبهاء درآنجا قرارداردواين نه به ميل خودايشان وبه زعم عده اي، طبق يك نقشه حساب شده بوده ؛ بلكه به حكم اجباروبه اراده دولت ايران وبه دستورخلافت عثماني، متجاوزاز80 سال قبل ازتشكيل دولت اسرائيل، صورت پذيرفته است.

اگراين امردليل برارتباط سياسي بهائيان بادولت اسرائيل مي باشد، چگونه ارتباط مسيحيان يامسلمانان رابادولت اسرائيل مي تون انكارنمود؟ نجف اشرف مدفن اميرالمؤمنين است وشيعيان جهان به آن توجه دارندوشهرمدينه محل دفن رسول اكرم است وبه اين واسطه درنزداهل اسلام ازجميع اقطارعالم، مقدس مي باشد؛ اما اين امر به معناي ارتباط شيعيان باحكومت عراق ياعربستان نيست. هم چنين ارسال خيرات ووجوه نقدي وغيرنقدي مسلمين براي مراقبت وتعميرات اين اماكن متبركه رانبايدبه عنوان كمك به حكومت عراق ياعربستان به حساب آورد. بهائيان نيزازاين قاعده مستثني نيستند. ازاين گذشته ممكن نيست مؤسسه اداري وروحاني يك جامعه دركشوري واقع شود؛ اما براي حفظ حقوق مادي ومعنوي خودبامقامات آن كشورمرتبط نشود. يك فردمسلمان شيعه ، ماداميكه دركشورخودساكن است ونيازي به ارتباط بامقامات عربستان ياعراق ياسوريه نداردمي تواندازآن هامتنفروبيزارباشد؛ اما چون قصدزيارت كربلايامكه رانمايد، خواه ناخواه، مستقيم ياباواسطه، بايدبامقامات رسمي آن دولتهاارتباط برقراركندوبديهي است اين ارتباط امري مرموزوغيرعادي تلقي نمي گردد. 

2. دولت اسرائيل ازاماكن مذهبي بهائيان ماليات نمي گيردوبراي ورودمصالح ساختماني آنان گمرك اخذنمي كند.

درتمام نقاط دنيااماكن رسمي مذهبي ازپرداخت رسومات دولتي معاف هستندواين لطفي نيست كه دولت اسرائيل بطوراخص، درباره بهائيان انجام داده باشد؛ كه عينادرباره اماكن مقدسه مسلمانان ومسيحيان نيزوضع برهمین منوال است.

3.    پيشگوئي عبدالبهاء درباره عزت يهود.

دركتب بهائيان ازعبدالبهاء نقل شده است كه: " اينجافلسطين است؛ اراضي مقدسه است؛ عن قريب قوم يهود به اين اراضي بازگشت خواهندنمود؛ تمام اين اراضي باير، آبادودايرخواهدشد...تمام پراكندگان يهودجمع مي شوندواين اراضي مركزصنايع وبدايع خواهدشد."

واضح است كه پيشگوئي ايشان درموردتجمع قوم يهوددراراضي مقدسه، به معني دخالت ايشان درتحقق آن نيست. همه مامي دانيم كه فرداخورشيدطلوع مي كند؛ آيااين بدان معني است كه درآن نقشي داريم؟ رسول اكرم به كرات پيشگوئي هائي فومودند؛ ازجمله شكست لشكرروم ازايرانيان وغلبه مجددآنها. آياارتباط سياسي خاصي بين ايشان وكشورروم برقراربوده است؟ بهاء الله هم به صراحت سقوط ناپلئون وخليفه عثماني ووزرايش وبسياري وقايع مهمه ديگرراازقبل پيش بيني فرمودكه اگرجاي تحسين وتمجيدنداشته باشد( كه البته دارد)، حداقل محلي براي بدگماني وسوء ظن نيزباقي نمي گذارد. ازاينهاگذشته، عبدالبهاء عين همين پيشگوئي رادرموردايران هم بيان كرده است؛ آنجاكه مي گويد: " مستقبل(آينده) ايران درنهايت شكوه وعظمت است... حكومت ايران محترم ترين حكومات عالم مي شود."

ب) اتهام شركت بهائيان درتحقق دولت يهوددرفلسطين 

به كيفيت استقرارديانت بهائي دراسرائيل قبلااشاره شد. درسال 1947 تشكيل دولت اسرائيل، زيرنظر سازمان ملل متحدوتوسط كميسيون مخصوصي آخرين مراحل خودرامي گذراند. شوقي رباني ، جانشين عبدالبهاء كه درآن زمان تنهامرجع رسمي امورديانت بهائي درعالم بود؛ ‌نامه اي رسمي خطاب به رئيس كميسيون مربوطه فرستادكه گوياي نظريات رسمي ديانت بهائي درباره تحولات فلسطين بود(3). دراين نامه آمده است كه موقعيت بهائيان درفلسطين منحصربفرداست؛ زيراگرچه اورشليم مركرروحاني عالم مسيحيت هم هست؛ اما مركزاداري كليساي روم ياديگرشعب ديانت عيسوي نيست ونيزاگرچه اين شهرمحل استقراريكي ازمقدسترين مقامات اسلامي مي باشد؛ امااعتاب متبركه ديانت اسلام ومحل انجام دادن فرائض مهم مذهبي آن، نه دراورشليم كه دركشورعربستان واقع است؛ نيزدرست است كه بقاياي معبدمقدس يهوديان دراورشليم قرارداردودرگذشته حول آن ، مؤسسات مذهبي واداري آنان قرارداشته وازاين جهت قابل قياس باديانت بهائي مي باشد؛ اما خاك فلسطين نه تنها مدفن سه شخصيت اصلي مذهبي ديانت بهائي ومحل توجه وزيارت بهائيان جهان است؛ بلكه مقردائمي نظم اداري اين ديانت نيزمي باشد؛ لذا تعلق خاطروحقوق بهائيان به اين منطقه ازجهان ، نسبت به ديگراديان، به مراتب بيشتراست.

ايشان درادامه اين سندمهم ذكرمي كنندكه مقصدومرام بهائيان، استقرارصلح عمومي درجهان وبسط عدالت درجميع شئون جامعه انساني ازجمله درامورسياسي است. بهائيان نسبت به هيچ يك ازدوگروه يهوديان ومسلمانان تعصبي ندارندوبسيارمايل بل مشتاقندكه درجهت منافع مشترك خودآنهاونيزصرفه وصلاح كشورهايشان، ميان آنها صلح وآشتي برقرارگردد. اما درتصميماتي كه نسبت به آينده فلسطين اتخاذ مي شود، مطلبي كه براي بهائيان اهميت دارد اين است كه هرشخصي حكومت حيفاوعكارادبدست مي گيرد؛ به اين نكته واقف باشدكه مركزاداري وروحاني ديانت جهاني بهائي دراين منطقه قرارداردولازم است استقلال آن واختياراداره اموربين المللي آن به وسيله اين مركزوهمچنين حق بهائيان عموم كشورها درمسافرت به اين منطقه براي زيارت اماكن متبركه خود، باهمان امتيازاتي كه دراين خصوص يهوديان ومسلمانان ومسيحيان براي زيارت بيت المقدس دارند؛ رسما شناخته وبراي هميشه محافظت ورعايت گردد.

   مندرجات نامه فوق كه بطوررسمي ازطرف مرجع قانوني ديانت بهائي به مرجع رسمي رسيدگي به امورفلسطين، درحساس ترين زمان براي تشكيل دولت اسرائيل، تحويل گرديد؛ بخوبي بيانگرموضع ديانت بهائي درموردفلسطين مي باشدوهيچ نوع جانب داري ازدولت اسرائيل ويهوديان ياضديت بامسلمانان ازآن استنتاج نمي شود. ازاين گذشته ، تعدادقليل بهائيان درآن زمان، فاقدهرنوع توانائي سياسي، اقتصادي، وتكنولوژيك بودندكه به پشتوانه آنها بتوانندبه اينگونه امورعظيمه؛ يعني دخالت درتشكيل يك دولت مبادرت ورزندوبديهي است جامعه اي فاقدچنين امكانات، چندان به كارقدرتهاي بزرگ نمي آيد؛ مضاف برآن، بهائيان ازلحاظ اعتقادي نيزازاقدام به اين امور، بلكه حتي تفكرراجع به آن، منع شده اندوانگيزه اي براي آن ندارند. اما كساني كه اين نوع اتهامات راعليه ديانت بهائي مطرح مي كنند؛ اغلب به ارائه اسنادوشواهدي ضعيف كه فاقدارزش علمي است، مبادرت مي ورزند؛ مانندموردزيركه شخصي دريكي ازروزنامه هاي رسمي ايران مطرح كرده است :

" بهائيان درتحقق استراتژي تاسيس دولت يهوددرفلسطين كه ازدهه هاي 1870و 1880ميلادي آغازشده، بطورجدي مشاركت كردندواين تعلق دراسنادايشان بازتاب يافت."(4)

اين نفوس، به عنوان سندي براي اثبات اين اتهام عظيم، اين امرراكافي مي دانندكه مسترروچلدتصويري ازعبدالبهاء كشيده وازايشان خواسته است كه چندكلمه درزيرآن نقاشي، به رسم يادبودبنويسند(5)؛ كاري كه درواقع به معناي امضاي زيرنقاشي مربوطه بوده است. حال چگونه مي توان امضاء ذيل يك نقاشي يادگاري رادليل كافي برمشاركت جدي درطرح استقراردولت يهوددرفلسطين دانست؟ آنهم درحاليكه عبدالبهاء ازلحاظ علم واخلاق واحاطه به متون مقدسه يهوديان ومسيحيان ومسلمانان زبانزدهمه بودند؛ ازجمله ادواردبراون مستشرق شهيرانگليسي باآنكه نسبت به ديانت بهائي نظرمساعدي نداشت؛ مع ذالك، ازروي انصاف، درموردعبدالبهاء مي گويد:" احدي ازنفوسي كه ايشان راديده اندنمي توانددرموردعظمت وقدرت اين شخص ادني ترديدي به خودراه دهد."

چنين ارزيابي ازشخصيت ايشان، موردنظربسياري ازمعاصران شرقي وغربي، ازقبيل محمدعبده، پروفسوروامبري وپروفسورفورل نيزمي باشدودرمراسم تشييع جنازه ايشان، شخصيتهاي مهم سه ديانت( اسلام، مسيحيت ويهود)، حاكم فلسطين، دولتمردان، سران جوامع اسلامي، روحانيون كليساهاي كاتوليك رومي، ارتدكس، يوناني وانگليسي، خاخامهاي جوامع يهودي، مشاهيرفلسطين وجمع زيادي ازمردم عادي وفقراي عكاوحيفا كه همواره ازمحبتهاي انسان دوستانه ايشان برخورداربودند، شركت داشتندوسخنان مفتي حيفا واسقف كليساي ارتدكس يوناني وعلماي اسلام وديگرنويسندگان، همراه باشرح مختصرحيات ايشان، درروزنامه هاي معتبرزمان چاپ شد. بنابراين، اينكه ازچنين شخصيت عظيم مذهبي وعلمي وفرهنگي تصويري فراهم آيدوازايشان خواسته شود به رسم يادگار، زيرآن چندكلمه بنويسند؛ امرغريب ودورازذهني نيست.

مآخذ :

1-     زيارتنامه سيدالشهداء، مجموعه الواح مباركه چاپ مصر، صفحات 202-211.

2-     خطابات عبدالبهاء.

3-     مجله بهائي نيوز، سپتامبر 1948 ميلادي.

4-     روزنامه جام جم، 16/5/1382 ، عبدالله شهبازي.

5-     مقدمه مقاله شخصي سياح، صص 30-40.

 

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 22:2 |

رسالۀ مَدنیّه، پُرطنین ترین مکتوبی که در پِگاهِ جنبش‌هایِ روشنفکریِ ایران بر طبایعِ آزادی خواهِ کشورمان اثر گذارد.

 این سند یکصد و سی سال پیش (۱۸۷۵م) در شهرِ عکّا از بلادِ فلسطین٬ جزوِ مستملکاتِ آن روزیِ امپراطوریِ عثمانی1 از قلمِ عبدالبهاء٬ زندانی و تبعیدیِ دولتینِ ایران و عثمانی صادر و چند سال بعد به صورتِ جُزوه ای مدوّن در هزاران نسخۀ چاپی از هندوستان به ایران رسید2. عبدالبهاء که به سائقۀ روح بی نیاز و اندیشۀ کارسازش از این اقدام، آرمانی جز آبادی و آزادیِ ایران و خیر و صلاحِ مردمش نداشت از ذکرِ نامِ خود در این رساله خودداری کرد. همین بی نام و نشان بودن به بهائیانِ ایران اجازه داد تا با آسودگیِ خاطرِ بیشتری آن را وسیعاً بینِ عامّۀ مردم، از درباریان گرفته تا رجال دولت و آحادِ ملّت پخش کنند، چنان که در اندک مدّت به اشتهار رسید و آوازۀ پیامِ مترقّیانۀ آن بر سرِ زبان ها افتاد. از جمله گروه هائی از شیفتگانِ آزادی و روشنفکران و دانش آموختگانِ زمان، مطلوبِ خود را در آن جستجو کردند. همین سرایت ها کافی بود تا واپسگرایانِ مذهبی و خودکامگانِ هم پیمانِ آنان را به تکاپو اندازد. 

البتّه این مکتوب تا آن زمان اثرِ خود را کرده و آرمانِ زایشِ یک سیستمِ دمکراتیک و انسانی را، لااقلّ در قلبِ لایه هایی از جدارِ روشنفکریِ ایران نشانده بود، حتّی آنان که مصونیّتِ اجتماعیِ بیشتری داشتند توانسته بودند نُسخه‌هایی از آن را درکتابخانه هایِ خصوصیِ خود حفظ کنند. با این حال موضع خصمانۀ قشریّون موجب شد که این جامع ترین، سنجیده ترین و پُرطنین ترین اثرِ عصرِ تجدّد و تجدّد خواهی به صورتِ بزرگترین غایبِ تاریخِ معاصر درآید و ارادۀ سانسور، تاریخ نویسان را چه موافق چه مخالف، چه راست چه چپ، چه خوشبین چه بدبین، چه متخصّص چه غیرِمتخصّص، بَر آن داشت که به استثنایِ اشاراتی گُنگ و نارسا از بحث و تفصیلِ آن چشم پوشند.

به غیر ِآن که نویسندۀ رسالۀ مدنیّه در زمانِ تحریرِ این رساله در ظلِّ پدر بزرگوار خود بهاءالّله، شارعِ آئینِ بهائی، می‌زیست و پس از رحلتِ ایشان پیشواییِ این آئین را عهده دار شد، و این جمله خود میزانی از احتیاط را در محیطِ خفقان آورِ ایران می‌طلبید، چه چیز یا چیزهایِ دیگری می‌توانست کاوندگانِ تاریخِ تجدّدِ ما را از تامّل در این اثر باز دارد، و مگر محتوایِ آن چه بود که یک خاموشیِ دراز مدّت را از سویِ اهلِ قلم ایجاب می‌کرد؟

اجازه دهید خطوطِ اصلیِ رسالۀ مدنیّه را در قالبِ طبقه بندی هایی که امروزه از یک جامعۀ دمکراتیک به دست میدهند مرور کنیم ، بدان مقصد که به همزبانانِ عزیزمان علی الاطلاق، و هم قلمانِ هوشمندمان به خصوص، نشان دهیم که در آرمانِ آزادی خواهی و آرزویِ سرفرازیِ میهنمان، عبدالبهاء و پویندگانِ راهِ او با آنان هم دل بوده و هستند.

(عباراتی که ذیلاً به نَقلِ از رسالۀ مدنیّه در گیومه خواهد آمد « » ، از چاپِ چهارمِ این رساله۔ آلمان۱۹۸۴م ۔ و توضیحاتِ داخلِ کروشه [ ] از نویسندۀِ مقاله است).   

در حوزۀ قوانینِ اساسی و مَدَنی: « عالَمِ سیاسی را دو قُوّۀ اعظمِ اَقوم لازم، قُوّۀ تشریعیّه و قوّۀ تنفیذیّه»۴۴).

قُوّۀِ تنفیذیّه یا شاخۀ اجرائی:

«مرکزِقوّۀِ تنفیذیّه حکومت است»۴۴).

قُوّۀِ تشریعیّه یا شاخۀ قانونگزاری:« تشکیلِ مجالس و تأسیسِ محافلِ مشورت، اساسِ متین و بنیانِ رزینِ عالَمِ سیاست است»۲۲).

«مرجعِ قوّۀِتشریعیّه دانایانِ هوشمند»۴۴).عبدالبهاء با علم به این که در آن اَوان کم بوده‌انددانایانِ هوشمندی که متخصّص در « ... ضبط و ربطِ مهامِّ داخلیّه و روابط و علاقاتِ خارجیّه و متفنّن در فنونِ نافعۀِ مَدَنیّه [باشند]...»(صص ۲۲ و ۲۳)، درادامۀ قولِ اخیر مرقوم می‌دارد: « چون این اوان چنین نفوسِ کاملۀِ جامعه، نادرالوجود است....لذا تأسیسِ هیاتِ علمیّه لازم که اعضایِ این مجلس هر چند نَفْس در فنّی از فنون مذکوره ماهر باشند، و به اقدام و جهدِ بلیغ در جمیعِ احتیاجاتِ حالیّه و استقبالیّه تفکّر نموده، امور را در نقطۀِ اعتدال و مرکزِ مستقیمی مرکوز نمایند»(صص۴۴و۴۵). 

اهلِ تحقیق آگاهند که همزمان یا کمی جلوتر از تاریخِ تحریرِ رسالۀِ مدنیّه، یک هیاتِ مشورتی از سویِ پادشاه تعیین شده بود تا در مهامِّ امور طرفِ مشورتِ دولت قرار گیرد. عبدالبهاء ضمنِ آن که این اقدام را گامی مثبت می‌شمارد، پنهان نمیدارد که: « بنظرِ این عبد چنان می‌آید که اگر انتخابِ اعضایِ موقتّه در مجالسِ ممالکِ محروسه منوط به رضایت و انتخابِ جمهور باشد اَحسَن است، چه که اعضایِ منتخبه از این جهت قدری در امور عدل و داد را مراعات می‌نمایند که مبادا صیت و شهرتشان مذموم گردد و از درجۀ حُسنِ توجّهِ اهالی ساقط شوند.»(صص۳۰و۳۱).

از جمله ایراداتی که علمایِ قشری بَر تأسیسِ پارلمان و وَضعِ قوانینِ عُرفی از سویِ چنین مرجعی می‌گرفتند، یکی هم این بود که قوانینِ عُرفی به دلیلِ فقدانِ منشاء الهی معتبر نیست. عبدالبهاء ضمنِ ارائۀ دلایلِ مفصّل در ردِّ این نظر، می‌نویسد: « این اصلاحاتِ جدیده بالقوّه و بالفعل کدام یک مخالفِ اوامرِ الهیّه واقع گشته، اگر امرِ تأسیسِ مجالسِ مشورت است، این که در نصِّ آیۀ مبارکه است که می‌فرماید (امرهم شوری بینهُم)، و همچنین خطاباً به مطلعِ علم و منبعِ کمال[منظور علی بن ابی طالب]  با وجودِ آن فضایلِ کُلیّۀِ معنویّه و صوریّه می‌فرماید (و شاورهُم فی الامر)، در این صورت چگونه امرِ مشورت مغایرِ قوانینِ شریعتِ مقدسّه است؟ و به دلایلِ عقلیّه نیز فضیلتِ مشورت ثابت و مُبرهن و مُجرّب ۱۱۸).

و در موضعِ دیگر اضافه می‌کند: « مقصد از تأسیسِ این مجالس، عدل و حقّانیّت است، مجالِ انکار نه»(ص۲۹).

قوّۀ قضاییّه یا شاخۀ عدالت:

 عبدالبهاء ضمنِ یک جملۀِ استفهامی‌از مخالفانِ اصلاحات می‌پرسد: « و یا خود حکّامِ ولایات و نواحیِ مملکت را از حُریّتِ مُطلقۀ سیاسیّه ... بازداشته به قانونِ حقّانیّت ُمقیّد، و اجرائاتِ قصاصیّه چون قتل و حبس و امثالهما منوط به استیذان از دربارِ مَعدلت مدار[منظور دولتِ مرکزی] و در مجالسِ عدلیّه مقرِّ سریرِ سلطنت [منظور پایتخت] بعد از تحقیق و تعیینِ درجاتِ شقاوت و جنایت و قباحتِ جانی، و اجراءِ ما یَستحقُ [منظور اجرایِ مجازاتِ استحقاقی] مشروط به صدورِ فرمانِ عالی نمودن [درسیستم هایِ دمکراتیک، معمولاً احکامِ قطعیِ دادگاهی در موردِ مجازاتِ اعدام، قبل از اجرا، به امضاءِ رئیسِ کشور میرسد] مُخرّبِ اساسِ رعیّت پَروری است؟»(صص۱۹و۲۰).

در موضعِ دیگر می‌نویسد: «اگر مشکلی رخ نماید اوّلاً به حکومتِ محلّیّه شکایت نمایند [تقاضایِ دادرسی]، اگر امری مغایرِ عدل و انصاف بینند... داوریِ خود را به مجالسِ عالیه رسانند[حقِّ استیناف یا پَژوهش خواهی] ...بعد مجالسِ عالیه صورتِ استنطاق را از محلِّ معلوم بطلبند، البتّه آن شخص مشمولِ الطافِ عدل و داد گردد»(ص۲۴).

هم‌چنین می‌نویسد: « یا خود قصاصاً قتلِ نفوس را منوط به تحقیقاتِ دقیقه و تصدیقِ مجالسِ عدیده و ثبوتِ شرعی و تعلّقِ فرمانِ پادشاهی نمودن، مغایرِ شرایعِ الهیّه است؟» ۱۱۸).

در مقامِ تشریحِ زیان‌هایِ مترتّب بَر آراء ضدّ و نقیض در قضایایِ مشابه، و لزومِ تأسیسِ مرجعی که از تشتّتِ آراء محاکم جلوگیری کند، عبدالبهاء می‌نویسد: « یک منهجِ قویم و صراطِ مستقیمی به جهتِ قطعِ دعاویِ عموم تعیین و تألیف نموده [قوانینِ دادرسیِ متّحدالشّکلِ] به امرِ حضرتِ سلطان [رئیسِ کشور] در جمیعِ ولایات منتشر گردد و بَر موجبِ آن حُکم جاری شود» (ص۴۶). اشارۀِ غیرِ مستقیمِ این نظر بَر نقشِ دیوانِ عالیِ مرکزی در بوجود آوردنِ رویّۀِ قضائیِ یکسان، آشکار است. و در موضعی دیگر: « دو رایتِ اعظم است که بَر افسرِ هر جهانبانی سایه افکند...انوارِ ساطعۀ حکومتش به کمالِ سهولت در ارکانِ عالم نفوذ کند، رایتِ اوّل عقل و رایتِ ثانیه عدل»(ص۸۳).

آزادی، حکومتِ قانون، حقوقِ مَدَنی، عدالتِ اجتماعی:

در موضعی از رسالۀ مَدنیّه، عبدالبهاء از آنان که مخالف اِعطایِ آزادی‌هایِ اساسی و حقوقِ مَدَنی و انسانی به مردمِ ایران هستند می‌پرسد: « [آیا] تنظیمِ حکومت، و آزادیِ حقوق و امنیّتِ جان و مال و عِرض و ناموس، مغایرِ حالِ اهلِ ایران است؟»۱۳۶).

و در موضعی دیگر می‌پرسد: « یا خود تأسیسِ قوانینِ عادله موافقِ احکامِ الهیّه ... و حقوقِ هیاتِ عمومیّه را در تحتِ صیانتِ قَویّه محفوظ داشته [داشتن]، این حُریّتِ حقوقِ عمومیّۀِ افرادِ اهالی مُباین و مُغایرِ فلاح و نَجاح است؟»۱۹).

و در رَدِّ نظرِ کوته فکران و ریاست طلبانی که اقتباسِ قوانینِ مَدَنی را از اروپائیان ناروا می‌دانند، به یک سلسله از رسومِ عهدِ جاهلیّت که در ظلِّ اسلام تنفیذ شده، اشاره کرده و نتیجه می‌گیرد که: « پس به این دلایلِ واضحه و براهینِ مُتقنه، ظاهر و مُبَرهن گشت که اکتسابِ اصول و قوانینَ مَدَنیّه ... از ممالکِ سائره جایز، تا افکارِ عموم متوجّهِ این امورِ نافعه گردد...تا به عونِ الهی در اندک مدّتی ایناقلیمِ پاک، سَرورِ اقالیمِ سائره گردد» (صص۳۸و۳۹).

در جایِ دیگر صریحاً می‌نویسد که مقصدِ غائی قانون نباید چیزی جز احترام به رفاه و آسایشِ انسان باشد: « مقصدِ اصلی و مطلبِ کلّی از بسطِ قوانینِ اعظم و وَضعِ اُصول، و اساسِ اَقوَمِ جمیعِ شئونِ تمدّن، سعادتِ بشریّه است»۷۱).

ضمنِ یکی از موضوعات مطروحه در بارۀِ ثروت و اهمیّتِ بکار انداختنِ آن در راهِ خیر و صلاح عموم، عبدالبهاء نظریّه ای ابراز می‌کند که تمایلِ ایشان را به یک نوع سوسیالیسمِ مُعتدل و عدالتِ اجتماعی نشان می‌دهد:  « ثروت و غنا بسیار ممدوح اگر هیأتِ جمعیّتِ ملّت غنی باشد، ولکن اگر اشخاصِ معدوده غنایِ فاحش داشته و سایرین محتاج و مفتَقر [نیازمند]، و از آن غنا اثر و ثمری حاصل نشود، این غنا ... خسرانِ مبین است»۳۱).

در موضعِ دیگری از رسالۀ مدنیّه با استناد به یک واقعۀ دردناکِ تاریخی، از زیان هایِ ناشی از فقدان قانون و استیلایِ دیکتاتوری، چنین یاد میکند: « متواتراً مسموع گشت که حاکمِ گلپایگان در زمانِ صدارتِ حاجی میرزا آقاسی، بدونِ سئوال و جواب و استیذان ... سیزده نفر... کدخدایانِ قُرایِ گلپایگان را که از سُلالۀ طاهره بودند، من دونِ جُرم در یک ساعت در نهایتِ مظلومیّت گردن بُرید، اهالیِ مملکتِ ایران در زمانی متجاوز از صد کُرور [پنجاه میلیون] بودند، به سببِ بعضی حروباتِ داخله و اکثر به جهتِ عدمِ قوانینِ سیاسیّه و مطلق العنانِ وَالاراده بودنِ وُلات و حُکّام تلف شده کم کم به مرورِ ایّام[بیش از] خُمسِ اهالی باقی نماند، چه که حُکّام به ارادۀ خود هر نَفْسِ بی جُرمیرا [که] خواستند به آتشِ قهر و شکنجه بگداختند، و یا خود قاتلِ مثبوتِ شرعیِ اشخاصِ عدیده را به جهتِ اغراضِ ذاتیه بنواختند»۱۱۹).

و بالاخره اشاراتی از قبیل: « قوانینِ اصلاحاتِ کامله و اتّساعِ دوایرِ مَدنیّتِ تامّه» ۱۳۲) که در آثارِعبدالبهاء کَم نیست، نشان می‌دهد که تا چه حد از فقدان قانون و قانونمندی و سلبِ آزادیِ اهالیِ زادبومش در رنج بوده، و در عینِ حال تا چه حد کوشا، تا مردمش را از راهِ دور با موجباتِ عصرِ تجدّد آشنا نماید.

در حوزۀ سازندگی و پیشرفت

بَسطِ فرهنگ و تعلیم و تربیتِ عمومی:

در موضعی از رسالۀ مَدَنیّه، عبدالبهاء از مخالفانِ اصلاحات می‌پرسد: « آیا توسیعِ دایرۀِ معارف و تشدیدِ ارکانِ فنون و علومِ نافعه از امورِ مُضرّه است ... که افرادِ هیاتِ اجتماعیّه را از حیّزِ اَسفَلِ جهل[ پایین ترین درجۀ نادانی]  به اعلیٰ افقِ دانش و فضل متصاعد می‌فرماید؟»۱۸).

در موضعِ دیگر: « تا جمهورِ اهالی[عمومِ مردم] تربیت نشوند ... امور برمحورِ لایق دَوَران ننماید» ۲۱).

ضمنِ بحثِ ثروت و فقر و بکار گرفتنِ ثروت از سویِ ثروتمند در امورِ عامّ المنفعه، می‌نویسد: « اگر [ثروت را] در ترویجِ معارف و تأسیسِ مکاتبِ ابتدائیّه و مدارس... خلاصه در منافعِ عمومیّه صرف نماید، آن شخص عندالحقِّ وَالخلق [نزد خدا و مردم] بزرگوارترین سُکّانِ زمین و از اهلِ اعلیٰ علّیین محسوب» (صص۳۱و۳۲).

در شرحِ صفات و کمالاتی که لازمۀ یک عالمِ روحانی است، چنین مرقوم می‌دارد: « ثالث صفتِ کمالیّه ... در تعلیمِ معارفِ عمومیّه و تدریسِ علومِ نافعه... بذلِ جَهدِ بلیغ و سعیِ منیع نمودنست، چه که عمومِ ناس از این امورِ مهمّه، که عِلّتِ مُزمنۀ[بیماریِ دراز مدّت] هیاتِ اجتماعیّه را بِرء[شفایِ] فوری است، بی خبرند»۴۷).

در تعریفِ علوم و فنونِ مفیده، عبدالبهاء می‌نویسد: « علومِ مفیده یعنی جمعیّتِ بشریّه را فوایدِ کلّی از او حاصل»(ص۱۲۵). در موضعی دیگر از رسالۀ مَدَنیّه، عبدالبهاء دین سالارانِ قشری را مخاطب قرار داده و می‌پُرسد:  « یا...تشویق و تحریص بر تَعلّمِ علومِ مفیده و اکتسابِ معارفِ عمومیّه و اطّلاع بر حقایقِ حکمتِ طبیعیّۀ نافعه ... منافیِ اصولِ دیانتِ الهیّه است؟»۱۲۰).

در موضعی دیگر عبدالبهاء ملّتِ ایران را مستقیماً مخاطب قرار داده، می‌نویسد: « از جمله اموری که محتاجِ اصلاحاتِ تامّۀ کامله است، طریقِ تَعلّمِ علوم و ترتیبِ تحصیلِ معارف و فنون است»۱۲۴).

واضح است که منظورِ عبدالبهاء از اصلاحاتِ تامّۀ کامله، ایجادِ مدارسِ مُدرن بوده است با موادِ درسی و شیوۀ تعلیم و تربیتی مُدرن، به جایِ مکتب و عمّه جزو و باجی و آقا و چوب فَلَک.

در جای دیگر که سخن بر سَرِ اصلاحات است، عبدالبهاء تأکید می‌کند که: « اَلزم امور و اَقدم تشبّثاتِ لازمه، توسیعِ دایرۀ معارف است ... الآن اکثرِ اهالی از امور عادیه اطّلاع ندارند تا چه رسد به وقوفِ حقایقِ امورِ کلّیّه و دقایقِ لوازمِ عصریّه، لهذا لازم است که رسایل و کُتبِ مفیده تصنیف شود و آن رسایل و کُتب را طبع نموده در اطرافِ مملکت انتشار[دهند] تا اقلّاً خواصِّ افرادِ ملّت قدری چشم و گوششان باز[شود] »۱۲۹).

آخرین جمله‌ای که ذیلِ این مبحث تقدیم می‌شود، اشاره ای است که عبدالبهاء به تعلیماتِ عمومی و اجباری دارد: « همچنین لازم است که در جمیعِ بلادِ ایران، حتّیٰ قُریٰ و قصباتِ صغیره، مکتب هایِ متعدّده گشوده و اهالی از هر جهت تشویق و تحریص بر تعلیمِ قرائت و کتابتِ اطفال شوند، حتّیٰ عنداللزوم اجبار گردند. تا عروق و اعصابِ ملّت به حرکت نیاید کلِّ تشبّثات بی فایده است ... این قُوّۀِ عُظمیٰ[غیرت و همّت] در طینتِ اهالیِ ایران در منتهیٰ درجه موجود، مُحرکّش توسیعِ دایرۀِ معارف است»۱۳۲).

اقتصادِ ملّی۔ توسعۀِ صنعت، تجارت، ...

یکی از پُرسش هایِ عبدالبهاء از مخالفانِ اصلاحات اینست: « آیا ترویجِ صنایعِ کامله از امورِ مُضرّه است؟» ۱۸). پُرسشی دیگر از آنانی که به بهانۀِ مباینت با شرع یا اقتضایِ محیط، دَم از مخالفت می‌زنند: « یا ... توسیعِ دایرۀِ تجارت با اُمَمِ شرق و غرب، و تکثیرِ مدفوعاتِ طبیعیّۀ مملکت [محصولاتِ طبیعی مانندِ خُشکبار و غیره] و تزییدِ ثروتِ اُمّت، مخالفِ عاقبت اندیشی و رایِ مستقیم و مُنحرف از نِهَجِ قویم است؟»(صص۱۸و۱۹).

پُرسشِ دیگر: « و یا خود ... توسیعِ دایرۀِ صنایع و تزییدِ موادِ تجارت و تکثیرِ وسائطِ ثروتِ ملّت منافیِ اصولِ دیانتِ الهیّه است؟»۱۲۰).

 پُرسشِ دیگر: « یا خود ترتیبِ نظامِ مُدُن و تنظیمِ احوالِ نواحی و قُریٰ[تعیینِ حدودِ جغرافیائی و برقراریِ قوانینِ شهری و محلّی]  و تعمیرِ طُرُق و سُبُل [راه ها] و تمدیدِ راهِ کالسکۀِ آتشی [ادامه دادنِ خطوطِ راه آهن] و تسهیلِ وسائطِ نَقلیّه و حرکت [اتومبیل و غیره] و ترفیهِ عمومِ اهالی [رفاهِ عمومی] مُضادِّ [مخالفِ] عبودیّتِ درگاهِ حضرتِ احدیّت است؟» ۱۲۰).

 پُرسشِ دیگر: « یا خود اشتغالِ[بهره برداری] معادنِ متروکه که اعظم وسائطِ ثروتِ دولت و ملّت است، و ایجادِ مَعامل [کارگاه‌ها و کارخانه‌ها] که منبعِ آسایش و راحت و باعثِ غنا و توانگریِ عمومِ ملّت است، و تحریض و تحریصِ ایجادِ صنایعِ جدیده و تشویقِ ترقّیِ اَمتعۀ وطنیّه[کالاهایِ ساختِ داخل] مُغایرِ اوامر و نواهیِ ربّ البریّه است؟»۱۲۰).

و در جائی دیگر ضمنِ بَرشماریِ صفاتی که یک عالِمِ دینی باید واجد باشد، یکی از آن صفات را: «تشویق بر ترقّیات عصریّه و تحریص بر توسیعِ دوایرِ صنایع و تجارت، و ترغیبِ اتّخاذِ وسایلِ ثروتِ اهالیِ مملکت ...[می‌داند] »۴۷).

در موضعِ دیگر عبدالبهاء به قصدِ بیدار کردنِ مردمِ کشورش می‌نویسد: «عجب‌تر آنکه حکومتِ ژوپان[ژاپن] چند سال است که چشم و گوش باز کرده، تشبّث به وسایلِ ترقّی و تمدّناتِ عصریّه و ترویجِ معارف و صنایعِ عمومیّه نموده ... علی العجاله حکومتش به مقامی رسیده که... در این ایّام با دولتِ چین مقابله نمود [و آن دولت] مجبور به مصالحه گشت... دقّت نمایید که چگونه معارف و تمدّن سببِ عزّت و سعادت و حُریّت و آزادیِ حکومت و ملّت می‌شود»(صص۱۳۱و۱۳۲)

 اقتصادِ برنامه ای یا برنامه ریزی کوتاه مدّت و بلند مدّت برایِ عمران و آبادیِ یک کشور یا یک منطقۀ جغرافیائی، از اِبداعاتِ اقتصادِ مُدرن است.

شگفتا که عبدالبهاء در رسالۀ مدنیّه، که خیلی پیشتر از مطرح شدنِ مسائلی چون برنامه ریزیِ اقتصادی نوشته شده، به این مساله توجّه کرده و می‌نویسد:

 « و یا خود به عقلِ دوربین از قرائنِ احوالِ حالیّه، و نتایجِ افکارِ عمومیّۀِ عالم، وقوعاتِ ازمنۀ استقبالیّه[رویدادهایِ آینده را] را که در حیّزِ قُوّه است بالفعل ادراک نموده، در امنیّتِ حال استقبال[آینده] بذلِ جهد و سعی نمودن منافیِ اطوارِ حکیمانه است؟»۱۹).

نکتۀ دیگری که در بابِ مسایلِ توسعه و پیشرفت موردِ توجّه و اظهارِ نظرِ عبدالبهاء قرار گرفته، ضریبِ شتاب در اقداماتِ اصلاحی است: « امّا حزبی [گروهی] که برآنند در اجراء اصلاحاتِ لازمه باید صبر و تأنّی نموده شیئاً فشیئاً مجریٰ داشت ... اگر مُرادشان از تأنّی [رعایتِ] مُقتضیات و لوازمِ حکمتِ حکومت است، این فکر بسیار مقبول و بموقع چه که البتّه مَهامِ امور [امورِ مهمّه] به استعجال انجام نپذیرد، بلکه عجله سببِ فتور[سُستی] می‌گردد.»۱۲۷).

بعد اضافه می‌کند که عالمِ سیاسی مانندِ عالمِ جنینی است، همان طور که نطفۀِ انسانی فرآیندِ متغیّر و پیچیده ای را طیّ می‌کند تا به مرحلۀِ بلوغِ رَحِمی و آنگاه تولّد برسد، اصلاحات نیز باید با روندی گام به گام و تکاملی صورت گیرد3.

تنظیمِ روابطِ بین المللی

عبدالبهاء در این سند به ظاهر فشرده و درعینِ حال جامع، هم میهنانش را به مسایلی توجّه می‌دهد که بی اعتنائیِ نسبت به آن مسایل، پس از گذشتِ یک قرن یا بیش، هنوز برایِ کشورِ ما مساله آفرین است، مثلاً: « یا... تشبّث به وسایلِ اتّحاد با اُمَمِ مُجاوره[تشکیلِ بلوک هایِ سیاسی/ اقتصادیِ منطقه‌ای] و عقدِ معاهداتِ قَویّه با دُوَلِ عظیمه[الزام به شناسائیِ حقِّ حاکمیّت ایران و تَمکین به احترامِ متقابل] و مُحافظۀ علاقاتِ ودادیّه با دُوَلِ مُتحابّه[حفظِ روابطِ حَسَنه با دولت هایِ دوست] مخالفِ عاقبت اندیشی [است]؟ »۱۹).

یا با طرحِ فکر جنینیِ ایجاد یک سازمانِ جهانیِ مقتدر، با صلاحیّتی فراتر از صلاحیّتِِ دولت هایِ عضو، ذهنِ ملّتِ خود و زمامدارانِ آن را برایِ پیشقدمی و ابتکار در جهتِ یک جهشِ بزرگ به سویِ امنیّتِ جهانی آماده می‌کند: « بلی تمدّنِ حقیقی وقتی در قُطبِ عالم عَلَم افرازد که چند ملوکِ بزرگوار ... به جهتِ خیریّت و سعادتِ عمومِ بشر به عزمی ثابت و رایِ راسخ قدم پیش نهاده مسالۀ صلحِ عمومی را در میدانِ مشورت گذارند و به جمیعِ وسایل و وسائط تشبّث نموده عقدِ انجمنِ دُولِ عالم نمایند، و یک معاهدۀ قویّه و میثاق و شروطِ محکمۀ ثابته تاسیس نمایند، و اعلان نموده به اتّفاقِ عمومِ هیاتِ بشریّه موکّد فرمایند[مراجعه به آراء عمومی و تنفیذِ مستقیمِ معاهده توسّطِ ملّت هایِ عضو] ... در این معاهدۀ عمومیّه، تعیین و تحدیدِ حدود و ثغورِ هر دولتی گردد... و قُوّۀ حَربیّۀ [قشون و تسلیحات] هر حکومتی به حدّی معلوم مُخَصّص شود ... این عهدِ قویم را بر آن قرار دهند که اگر دولتی از دُول ِمن بعد شرطی از شروط را فسخ نماید کلِّ دُولِ عالم بر اضمحلالِ او قیام نمایند»(صص۷۵و۷۶).

ارتش (قشون)  

شکست هایِ تلخ و زیانبار، طیِّ دو نبردِ پیاپِی با ارتشِ روسیّه، که به شهادتِ تاریخ، آتشِ دوّمینِ نبرد به تحریکِ روحانیّون برپا شد، و ادامۀ مخالفتِ آنان با نوسازیِ ارتش، عبدالبهاء را برآن داشت که در رسالۀ مَدَنیّه اشاره ای هم به مسالۀ ارتش داشته باشد:

 «یا... هیاتِ عَسکریّه [نیرویِ ارتش] را که فی الحقیقه فدائیان دولت و ملّتند و جانشان در کلِّ اَحیان [همواره] در معرضِ تلف، از ذلّتِ کُبری و مسکِنتِ عُظمی[خواری و فقر] نجات داده، در ترتیبِ مآکل و مشاربشان[غذا و آب] و تنظیمِ البسه و مساکنشان[پوشاک و مسکن] کوشیده و در تعلیمِ فنون حَربیّه[مهارت هایِ جنگی] به صاحبانِ مناصبِ عسکریّه [افسرانِ ارتش] و در تدارکِ اکمالِ مهمّات و آلات و اَدَواتِ ناریّه [تامینِ سلاح هایِ آتشیِ سنگین و سبُک] کمالِ سعی و اهتمام را مبذول داشتن از افکارِ سَقیمه[نادُرست] است؟»۲۰).

پاکی و پاکدامنیِ مُجریانِ امور  

« یا... سَدِ ابوابِ رُشوت و بِرطیل[منعِ رُشوه و ارتشاء]، که اَلیوم به تعبیرِ ملیحِ پیشکش و تعارف مُعبّر [و امروزه به اسمِ نَمکینِ پیشکش و هدیه معروف] [ و] سببِ تَدمیر [نابودی] بنیانِ مَعدلت است... از افکارِ سقیمه است؟»۲۰).« تا ... دامنِ عفّت و عصمتِ

اولیاء امور، حتّی اهلِ مناصبِ جزئیّه، از شائبۀ اَطوارِ غیرِ مَرضیّه[ آلودگی‌هایِ ناپسند] پاک و مُطهَر نگردد، امور بر محورِ لایق دَوَران ننماید»۲۱).

« چقدر انسان شریف و عزیز است اگر به آنچه باید و شاید قیام نماید، و چقدر رَذیل و ذلیل است اگر از منفعتِ جمهور[مردم] چشم پوشیده در فکرِ منافعِ ذاتیه و اغراضِ شخصیّۀ خود عمرِ گرانمایه را بگذراند»۵).

برخی دیگر از پیام هائی که در رسالۀ مَدَنیّه آمده است:

ستایشِ خرد و دانش

«سپاس درگاهِ احدیّتِ پروردکاری را سزاست که از بینِ کافّۀ حقایقِ کونیّه[جمیعِ موجوداتِ ارض)، حقیقتِ انسانیه را به دانش و هوش، که نیّرینِ اعظمینِ عالمِ کون و امکان است، مفتخر و ممتاز فرمود»۲).

« به دیدۀ بصیرت ملاحظه نمائید که این آثار و افکار و معارف و فنون و حِکَم و علوم و صنایع و بدایعِ مختلفۀ متنوّعه، کل از فیوضات عقل و دانش است، هر طایفه و قبیله‌ای که در این بحرِ بی پایان بیشتر تعمّق نمودند از سایرِ قبایل و ملل پیشترند»۴).

« اخلاقِ حَسَنه عندالله و عند مُقرّبینِ درگاهش ... مقبول و ممدوح‌ترین امور، لکن به شرطِ آنکه مرکزِ سنوحش [الهامش] عقل و دانش و نقطۀ استنادش اعتدالِ حقیقی باشد»۷۰).

گُریز از جهل، تعصّب، اوهام و خرافات

عبدالبهاء در مواضعِ مختلف از رسالۀ مَدَنیّه، از جمله در بخشی که رویِ سخن با بزرگانِ ایران است، و انذار به آنان، که منافعِ شخصی را به سودِ منافعِ عمومی‌فراموش کنند، می‌پرسد:

« آیا موهبتی در عالم، اعظم از این متصوّر، که انسان سببِ تربیت و ترقّی و عزّت و سعادتِ بندگانِ الهی شود؟[ سپس اضافه می‌کند که] اکبر مثوبات[بالاترین ثواب ها] اینست که نفوسِ مبارکه دست بیچارگان را گرفته از جهالت و ذلّت و مسکنت نجات دهند.»

 آنگاه به مردم هُشدار میدهد که دقّت کنید پُشتِ نقابِ حرف ها چه مقاصدِ شخصی نهفته است، و مثل می‌آورد که: «ملاحظه[فرمایید] که شخصی... به جهتِ مطاعیّتِ خود[زیرِ امرِ خود نگاه داشتن] دائماً ناس[مردم] را بر تعصّبِ جاهلیّت که مُخرّبِ بنیانِ مِدِنیّت است دلالت میکند» (صص۱۲۲و۱۲۳).

در جایِ دیگر که صحبتِ برسَرِ تنفیذِ بعضی از رسومِ عهدِ جاهلیّت در ظلِّ اسلام است، مرقوم میدارد که: « مقصود از این حِکمتِ کُلّیه این بود که عباد از قیودِ تعصّباتِ جاهلیّه آزاد شوند، و این اقوالی را که اَلیوم وسیلۀ تخدیشِ اذهان و تشویشِ وِجدانِ بیچارگان نموده[اند] بر زبان نرانند»۳۶).

بالاخره در موضعی که سخن از تلقینِ خُرافات و اوهام به ذهنِ مردم است، و مخالفتِ واهی با اصلاحات، می‌خوانیم که:

 « باری جمیعِ این اوهامات از عَدَمِ عقل و دانش و قِلّتِ تفکّر و ملاحظه، صدور یابد، بلکه اکثرِ مُعارضین و مُسامحین فی الحقیقه اغراضِ شخصیّۀ خود را در نقابِ اقوالِ بی فایده سِتر[پنهان] نموده...عُقولِ بیچارگان  اهالی را مشوّش می‌نمایند»(ص۱۳۶).

موضوعِ علماء دین

علمایِ دین در بیش از نیمی‌ از مندرجاتِ رسالۀ مَدِنیّه، به گونه‌ای مسقیم یا غیرِمستقیم حضور دارند، زیرا هر جا که سخن از مخالفت با اصلاحات وستیز با آن به استنادِ قوانینِ شرع به میان می‌آید، یا از انسدادِ اذهانِ مردم با القاء وَهم و بدگمانی یاد می‌شود، خواه و ناخواه چهرۀ روحانیّون به نظر متبادر می‌گردد.

 درحقیقت فکرِ اصلاحِ امور به اُلگوئی آزمایشی و مقدّماتی، در زمانِ ناصرالدّین شاه قاجار، از سویِ خودِ او و بعضی از مقاماتِ بالایِ دولتی مثلِ امیر کبیر و سپهسالار، که شاه را بدان سَمْت هُل میدادند، آغاز شد. عقلاً می‌توان پنداشت که اینان علیهِ اندیشۀ خودشان به پا نمی‌خاستند، بلکه این آخوند ها بودند که اصلاحات را برنمی‌تافتند.

عبدالبهاء به استنادِ کثیری از آیاتِ قرآنِ مجید، برخی از قضایایِ تاریخیِ زمانِ پیغمبرِ اسلام، انبوهی از دلایلِ عقلی و براهینِ منطقی، پاره‌ای از سوابقِ تاریخِ عمومی، شماری از شواهدِ عینی و قرائنِ تجربی، بی اساس بودنِ مخالفت هایِ مقرون به غرض یا معطوف به شبهه و تردید را رد کرد، و کوشید تا اذهانِ روحانیّون را به این حقیقت جلب کند که کارِ آن ها هدایتِ معنوی و ارشادِ اخلاقیِ مردم است. هرگونه جبهه گیری سیاسی یا دَعویِ حُکومت از جانبِ آنان مآلاً از اعتبارِ علمی‌ و وجهۀ مردمی‌شان خواهد کاست. ردِّ پایِ این نظر را میتوانیم در «رسالۀ سیاسیه» پِی بگیریم، آنجا که عبدالبهاء به لزومِ عدمِ مداخلۀ روحانیّت در سیاست و حکومت صریحاً اشاره می‌کند. این رساله چند سالی پس از رسالۀ مَدَتیّه نوشته شد و به اعتباری میتوان آن را متمّمِ رسالۀ مَدَنیّه به شمار آورد.

گفتگو با ملّتِ ایران

عبدالبهاء پس از مقدّمه ای کوتاه، شاملِ حمدِ پروردگار، ستایشِ دانش و خِرَد، و سبب نگارشِ کتاب، رسالهء مدنیّه را با ندایِ « ای اهلِ ایران...» آغاز، در مقاطعِ مختلفی این ندا را تکرار، و با همان پیام آن را به پایان می‌رساند. در صفحاتِ آغازینِ کتاب نوشت:

«ای اهلِ ایران قدری در ریاضِ تواریخِ اعصارِ سالفه [زمان‌هایِ پیشین] سِیْر نمایید ... در اَزمنۀ سابقه مملکتِ ایران به مَنزلۀ قلبِ عالم و چون شمعِ افروخته بینِ انجمنِ آفاق منوّر بود...»(صص۸ تا۱۳)

به دنبالِ این جمله، از شکوه و عظمتِ کشورش، آوازۀ شهرتش، جغرافیایِ بسیطش، قوانینِ سیاسی و کشورداری، تمدّن و معارف و علوم و فنونش، استعداد و شعور و هوشِ فطریِ مردمش و آزاد مَنِشیِ ملّت و دولتش یاد می‌کند. همۀ این اقوال را به تواریخِ معتبر رجوع میدهد و سپس با حسرت آوا بر میآورد که بیدار شوید و شکوهِ گذشته را به میهنِ خود باز گردانید.

جالب اینست که در پایانِ این زنگِ بیدارباش، عبدالبهاء اشاره ای دارد ظریف به اروپایِ مُنجمد و مُتحجّرِ قرون وُسطی، و تکانِ فکری و فرهنگی عظیمی که بر اثرِ باز شدنِ فضا توسّطِ مارتین لوتر درقرنِ پانزدهمِ میلادی، رُخ داد و آن قارّه را به رَفعتِ صنعتی و اقتصادی و اجتماعی و سیاسی رساند (نک به صص۱۳و۴۹ به بعد).

اِنذارِ عبدالبهاء به اهالیِ کشورش در چند جایِ دیگر از رسالۀ مَدَنیّه به صُورِ گوناگون ادامه می‌یابد و در نزدیکی‌هایِ پایانِ رساله، این انذار و هشدار لَحنی عبرت انگیز می‌گیرد.

 در این موضع عبدالبهاء دقیقاً انگشت رویِ علّتِ‌العللِ عقب ماندگیِ سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و نازائیِ فرهنگیِ کشورش می‌گذارد و به مردمش آگاهی می‌دهد که:

«ای اهلِ ایران چشم را بگشایید و گوش را باز کنید، و از تقلیدِ نفوسِ متوهّمه که سببِ اعظم ضلالت و گمراهی و سفالت[انحطاط] و نادانیِ انسان است، مقدّس گشته به حقیقتِ امور پِی برید، و در اتّخاذِ تشبّث به وسایلِ حیات و سعادت و بزرگواری و عزّتِ خود بینِ ملل و طوایفِ عالمبکوشید.»(صص۱۲۳و۱۲۴).

حرفِ آخر آنکه عبدالبهاء در رسالۀ مَدَنیّه، همچنان که در بقیّۀ آثارش، شک ندارد که زادبومِ کُهنش مجد و عظمتِ دیرینِ را باز خواهد یافت، و ایران به عنوانِ نخستین خیزگاهِ آزادی و تمدّنِ جهان، بارِ دیگر در میانِ مللِ جهان سَر بلند خواهد کرد و گردن خواهد کشید:

 «این قطعۀ مبارکۀ ایرانیّه مرکزِ سنوحِ کمالاتِ انسانیه در جمیعِ مراتب گشته، آینۀ جهان نمایِ جهانِ مَدَنیّت شود»۶). 

پِی نوشت ها:

1 ۔ امروز شهرِ عکّا بخشی از قلمروِ دولتِ اسرائیل است، امپراطوریِ عُثمانی پس از تحولّاتِ سیاسی اوائل قرن بیستم به جمهوری ترکیّه تغییر نام داد.

2- عبدالبهاء هنگامی‌که فقط نُه سال داشت به همراه پدر بزرگوارِ خود، حضرتِ بهاءالّله، و بقیّۀِ عائلۀ آن حضرت، به تصمیمِ دولت ایران و با موافقت دولت عثمانی، به آن کشور، و در آن کشور از شهری به شهر دیگر، تبعید شد، تا سرانجام به شهر عکّا که دشوارترین و منزوی‌ترین زندان و تبعیدگاهِ دولت عثمانی بود رسید. عبدالبهاء رسالۀ مَدَنیّه را در همین شهر، و به سنِّ سی و یک سالگی مرقوم داشت. ایشان تا آخرِ حیاتِ اجازه نیافت به زادگاه خود بازگردد.

3- - به یاد آورید رُشدِ ناگهانی و سرطانیِ دهه هایِ چهل و پنجاه از قرنِ حاضر (هجریِ شمسی) را، و نتایجِ زیانباری که آن رُشد به بار آورد.

***منبع مقاله: پیام بهائی شمارهء 314 نگارش: فرزاد مطیعی

!

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 21:52 |

 

چهار واقعیت و دیانت بهائی

 

         

             آیا آئین بهائی ساخته سیاستهای خارجی است؟

 

  

   طرد آئین بهائی بر اساس این دروغ که این آئین ساخته سیاستهای خارجی است مطلبی نسبتا جدید است. در واقع در هفتاد سال اولیه ظهور باب و بهاءالله دشمنان آئین جدید که از هیچ نوع دروغ و افترائی در رد نهضت نوین روحانی خودداری نکردند هرگز از ارتباط این آئین با سیاستهای خارجی صحبتی نکردند. بلکه به عکس، اعتراضاتشان در ان موقع مربوط به مسائلی بود که در فرهنگ ان زمان بد و پلید به حساب می امد. اما بعد که فرهنگ ایرانیان قدری غیر مذهبی تر شد و تعریف بد و پلید هم دگرگون گردید دشمنان دین بهائی به افترائات سیاسی در حق فرهنگ نو آور بهائی روی نمودند تا انکه روشنفکران و تحصیل کرده ها را نیز از آئین نوین بترسانند و ناشکیبائی و تنگ نظری مذهبی خود را پشت نقابی از وطن دوستی و ایران دوستی پنهان کنند و مانع شوند که ایرانیان در مورد آئین نوین ایرانی دست به پژوهش مستقل زنند تا انکه ایران عزیز در چنگال دیو سنت پرستی و عقب افتادگی و جهالت گرفتار اید. در گذشته اعتراض به دین بهائی بر این اساس توجیه می شد که این ائین، بدعت مذهبی و ارتداد می باشد. استدلال دشمنان بهایی در نفی حضرت بهاءالله این بود که ان حضرت مدعی وحی جدید از جانب خدا شده است در حالیکه قوانین اسلام تا به ابد قابل اجراست. در اثبات این ادعا بود که این نویسندگان از پلید بودن آموزه های بهائی و تضاد آن با اسلام سخن می گفتند. مثلا کسانی مانند شیخ فضل الله نوری می گفتند که بهائیان دشمن ایران و اسلامند زیرا که انها طرفدار دمکراسی و حکومت پارلمانی هستند، یا انکه بهائیان ویرانگر ایرانند زیرا از لزوم آموزش دختران و مدارس دخترانه سخن می گویند، یا آنکه بهائیان دشمن خدا هستند بخاطر اینکه بر خلاف قران از تساوی حقوق همه ایرانیان ازجمله اقلیتهای مذهبی دم می زنند، یا انکه بهائیان حقیقت ستیزند زیرا که برده داری را حرام می شمارند، یا انکه با مملکت محروسه خصومت دارند زیرا هیچکس را نجس نمی دانند ودر فکر انهدام دین و دینداریند چه که آزادی عقیده و دین را حق انفکاک ناپذیر هر انسانی می شمارند. هزاران بهائی در تاریخ ایران بر اساس همین اتهامات کشته و زندانی و تبعید شدند. اما بعدا ورق برگشت. حال که نفوذ اندیشه حقوق بشر در میان ایرانیان کم کم  قدرت یافت همان دشمنان دیرین با برچسبهای جدیدی وارد گود شدند. این بار انچه که پلید تلقی می گشت ضعف سیاسی ایران و استعمار خارجی بود. در نتیجه افسانه های عجیب و غریب در چسباندن آئین بهائی به سیاستهای خارجی شایع گردید. اما از انجا که از همان ابتدا بهائیان حق آزادی سخن و دفاع از خود را نداشتند در نتیجه مردم ایران هرگز جز دروغ و افترا در باره این آئین نشنیدند و متاسفانه هر دروغی که در جامعه شایع باشد و مورد نقد قرار نگیرد و حتی تصور نقدش نیز ترس و وحشت در دلها بیافکند به تدریج مورد قبول ساده لوحان قرار می گیرد. اما حقیقت این است که همه این اتهامات دروغ و بی بنیانند. در این بررسی  به چهار واقعیت تاکید خواهم نمود. اول انکه عین این اتهامات را بر هر پیامبر و آئین نوینی وارد کرده اند و این منطق همان منطقی است که بر اساس ان هم اسلام و هم تشیع قبلا مورد اتهام و طرد قرار گرفته است. دوم انکه خود آن اتهامات و اعتراضات اولیه ای که دشمنان بهائی بر آئین بهائی وارد می نمودند قاطعانه ثابت می کند که این اعتراضات جدید سیاسی باید نادرست باشد و چیزی جز وارونه جلو دادن حقیقت اجتماعی و تاریخی بیش نیست. سوم آنکه تناقضات گوناگون میان انواع و اقسام این اتهامات سیاسی جدید نیز ثابت می کند که همه انها در "قلمرو خیال" صورت گرفته و فاقد هر نوع حقیقتی است. چهارم انکه هریک از این اتهامات جدید سیاسی بر مشتی دروغ آشکار تاریخی بنا شده است که با کوچکترین تحقیقی می توان نادرستی انها را بسادگی درک نمود. حال به اثبات این چهار مطلب می پردازیم.

واقعیت اول:

  

      کسانی که فریاد واویلا و واشریعتا بر آورده و می آورند، به اسم ایران دوستی بر آبین بهائی می تازند. ایشان مهاجم بر ایران را پلید معرفی نموده و بر پیامبر بهائی اعتراض می نمایند که با مهاجم خارجی  ارتباط داشته است. البته چنانکه خواهیم دید آئین بهائی نه تنها هرگز با تهاجم خارجی همدلی نداشته است بلکه تنها آئینی است که با هرنوع استعمار و استثماری مخالفت ورزیده است. اما حیرت من از این است که بهائی ستیزی که به اسم اسلام افتخار می کند به طرح چنین نوع اعتراضی دست می زند. اگر همین منطق را دنبال کنیم باید بگوئیم که عین این مطلب به شکلی بسیار جدی تر ظاهرا در مورد اسلام صدق می کند. به این ترتیب که اسلام نه انکه با مهاجم خارجی ارتباط داشته باشد بلکه خود مهاجم خارجی به ایران بود. جالب است که دشمنان بهائی ستیز، ائین بهائی را که پیامبرش هم ایرانی بود و همواره از عشق به ایران و پیشرفت ان سخن گفت  به اسم دفاع از ایران مورد نفی و دشنام قرار می دهند ولی خود به انتساب ائینی که توسط خارجیان بوجود امد و به وسیله یورش و حمله مسلحانه بر ایران و ایرانیان به ایران راه یافت و از بومیان ایرانی بهره کشی (خراک و جزیه) می نمود و انان را از حق مساوی محروم نمود افتخار می نمایند! حال خدای نکرده اگر حضرت بهاءالله همین نوع  کار را انجام داده بود در مورد ایشان چه می گفتند؟ حقیقت این است که در زمان ظهوردیانت مقدس  اسلام هنوز امکان تحقق فرهنگ حقوق بشر در جهان وجود نداشت و در نتیجه اسلام نیز حکم شمشیررا نسخ ننمود.  اما با ظهور حضرت بهاءالله برای اولین بار احکام دینی و روش گسترش ان نیز بر محور اصل وحدت عالم انسانی، آزادی عقیده، و بردباری مذهبی بنا شده است. به همین جهت نوشته های بهاءالله از بنیان بنای خشونت و استعمار را برکند. اما گذشته از این، همه ادیان را می توان بر اساس همین منطق غلطی که توسط بهائی ستیزان بکار می رود ساخته سیاستهای خارجی جلوه داد که البته کل این منطق غلط است. بهائی ستیزان گفته اند که ديانت بهائی بخاطر روش صلح‌آميزش و نسخ اسلام در شرايط عقب افتادگی ايران و سيادت غرب ساخته و پرداخته بيگانگان است زیرا که به تفرقه میان مسلمانان و پیروزی استعمار می انجامد. اما عین این استدلال  در مورد آئين حضرت مسيح هم صادق است. در واقع شرايط ظهور آئين بهائی آينه شرايط ظهور آئين مسيح است. حضرت مسيح در ميان يهوديان ظاهر شد و اعلان نسخ شريعت يهود را فرمود. علمای يهود عليه او قيام کردند و در رد او فتواهای گوناگون صادر کردند. اما در آن زمان يهوديان در تحت استثمار، استعمار، امپرياليزم و چیرگی امپراطوری رم قرار داشتند. در همان زمان هم نهضتی افراطی که دعوت به مبارزه مسلحانه يهوديان می‌نمود در فلسطين بوجود آمده بود. امّا در همين شرايط بود که همان حقيقتی که حضرت محمّد را  به رسالت مبعوث فرمود، يعنی خداوند مهربان، حضرت مسيح را به رسالتی جديد برانگيخت که نه تنها به نسخ آئين يهود پرداخت بلکه اصل خشونت و جنگ را هم که در تورات مورد تأييد قرار گرفته بود الغاء فرمود و از ضرورت صلح و آشتی و محبّت سخن گفت. شک نيست که برای برخی از يهوديان چنين تعاليمی در چنان شرايطی به معناي خيانت به يهود، ايجاد تفرقه ميان ايشان، و کمک به بيگانگان تلقی مي‌گشت امّا چنانکه تاريخ نيز نشان داد اين حضرت مسيح بود که با پيام برابری و برادری و صلح ارکان نظام ظالمانه امپراطوری رم را در هم شکست و برای سرتاسر جهان مدنيتی خلّاق و نوين به بار آورد. در واقع اگر منطق ناشکيبای دشمنان بهائی را دنبال کنيم بايد به خداوند هم اعتراض کرده و خداوند را استعمارگر و بازيچه استعمار بيگانگان بپنداريم.  یا به عنوان مثال همان افترائاتی را که شهبازی در ردیه اش علیه حضرت باب نگاشت (وکیهان نیز این روزها بر اساس ان مرتب مقاله چاپ می کند) را سنی ها در رد تشیع مطرح کرده و می نمایند. شهبازی آئین باب را ساخته توطئه یهودیان برای تباهی اسلام  معرفی نمود. این هم سنت الهی است که مخالفان و دشمنان پیامبران و اولیای الهی همه رجعت یکدیگرند و حرف و منطق ممسوخ یکسانی را در ادوار گوناگون تکرار می کنند. توضیح آنکه از ابتدای ظهور تشیّع سنّیان مدعی شدند که شیعه و ائمهء ایشان ساختهء دست یهودیان هستند که بمنظور ایجاد تفرقه در اســــــلام و تضعیف آن از درون ایجــــاد شده اند. نویسندگان سنّی گفته اند و هنوز هم می گویند که چون یهودیان در مبارزهء مستقیم با اسلام در مدینه موفق نشدند و حضرت رسول اکرم آنها را تبعید و یا کشته ساخت درنتیجه بخاطر کینه شان به اسلام با تظاهر به اسلام (بقول شهبازی جدید الاسلامها) تصمیم به ایجاد تفرقه در اسلام و تباه ساختن آن از درون کردند و به این منظور شیعه را بوجود آوردند و اسلام را متزلزل و پریشان ساختند.  به گفتهء این افراد، تشیع مخلوق عبدالله ابن سباء بود که یک یهودی یمنی بود که به اسلام تظاهر کرد و او اولّین کسی بود که مسئلهء غصب حقّ امامت و ولایت و حکومت حضرت علی را بتوسط ابوبکر و دیگران مطرح نمود و هم او بود که به مصر رفت و شورش علیه عثمان را برانگیخت و هم او بود که پس از شهادت حضرت علی ادّعا نمود که آن حضرت وفات نکرده اند و در مورد آن حضرت دست به غلو زد و بانی غالیان گردید.

   در واقع وقتی نوشته های بهائی ستیز افرادی نظیر شهبازی را می خوانیم کافی است که کلمهء شیعه را جایگزین بهائی و نام ائمهء اطهار را جایگزین نام حضرت باب یا حضرت بهاءالله نمائیم و بقیهء قصّهء ناجوانمردانه هیچگونه تفاوتی نخواهد کرد. البتّه خواننده نباید گمان کند که این مطالب سخنان گذشته است بلکه همین الان هم نویسندگان و علمای سنّی به تندی و شدت همین حرفها را می زنند. بعنوان مثال همانگونه که شهبازی سایت کامپیوتری دارد و افترائاتش را بدین ترتیب اشاعه میکند مخالفان ائمهء اطهار نیز دارای سایت های گوناگون هستند و به اسم اسلام و جهاد و مبارزه علیه استعمار بر شیعه می تازند که از آن جمله است www. .Allahuakbar.net    یکی از استدلالهای شهبازی این است که وقتی حضرت باب نوجوان بودند و در تجارتخانه دائیشان در بوشهر کار می کردند در همان زمان هم تاجرانی یهودی از بمبئی با جاهایی مثل بوشهر ارتباط تجاری داشتند و این ثابت می کند که باب ساخته دست ان تاجران است! از بی منطقی و تهی بودن این حرف که بگذریم باید به شهبازی گفت که شهبازی فرامــــــــوش کـــرده است که حضرت رسول اکرم در جوانی نه تنها رابطهء تجاری با تجّار امپراطوری بیزانتین داشتند بلکه به علاوه خود سفرهای متعددی به شام نمودند و اگر بخواهیم هذیانات شهبازی را جدی بگیریم در آنصورت باید بگوئیم که به همان دلیل قاطع حضرت رسول اکرم استغفرالله جاسوس دولت امپراطوری رم شرقی و عمال آن بوده اند و بعد برای تأیید همان هذیان به آیات قرآن در بارهء روم و اخبار از پیروزی آتیهء روم اشاره نمائیم و به ارتباط خاص و نزدیک میان نجاشی پادشاه مسیحی حبشه و آن حضرت استدلال کنیم. آیا هیچ انسان سالمی اینگونه هذیانات را می پذیرد؟

   اما خود قران کریم شهادت می دهد که اعراب در اعتراض به ان حضرت می گفتند که اقوام بیگانه حامی ایشان است. این سنت خداست که آئین خدا را ساخته اقوام بیگانه قلمداد نمایند و بدین وسیله مردم را از تحقیق مستقلانه در مورد آن برحذر کنند. در سورهء فرقان آیهء چهار، قرآن کریم افتراء دشمنان اسلام را نقل می فرماید: و قال الذین کفروا ان هذا الا افک افتراه واعانه علیه قوم آخرون. یعنی کسانی که کافرند گفته اند که قرآن مشتی دروغ است که بدروغ پرداخته شده و اقوام بیگانه در این کار حضرت رسول را پشتیبانی می کنند. مثلا گفته اند که مسلماً اگر سلمان پارسی تکنیک حفر خندق را به مسلمانان مدینه نمی آموخت و در نتیجه حملهء مکیان را به مسلمانان مدینه عقیم نمی ساخت امروز چیزی بنام اسلام در دنیا نمی بود و از این مطلب نتیجه گیری کردند که که آئین اسلام توسط خارجیان پرداخته شد. می بینیم که چیزی نیست که به آئین حضرت باب و آئین بهائی نسبت دهند که عین آنرا به اسلام هم نسبت نداده باشند. جالب است که این دشمنان خدا هرگز از گذشته درس عبرت نمی گیرند و با رجعت در هر عهد و عصر همان که قبلاً بافته اند باز تکرار می کنند.

 

 

 

    در ارتباط با آئین بهائی باید گفت که دشمنان بهائی بیش از هرچیز از حربه افترا مدد جسته اند. آنان هرآنچه را که مردم ایران به ان حساسیت داشته باشند به بهائیان نسبت می دهند. یک پژوهنده هوشمند از خود این واقعیت می تواند بفهمد که این اتهامات ربطی به حقیقت و اعتقادات جامعه بهائی ندارد بلکه صرفا حیله ای برای دروغ پردازی و تحمیق مردم است تا هرگزمردم  به تحقیق در باره آئین نوین نپردازند. از مهمترین این افترائات این است که این آئین را ساخته دست سیاستهای خارجی قلمداد نمایند. در بخش آینده نشان خواهم داد که هریک از این اتهامات آکنده از غلطهای فاحش تاریخی است که دروغ بودن تک تک انها را مدلل می سازد. اما در این بخش با نگاهی جامعه شناختی به این اتهامات، شیادی و نادرستی همه اینگونه اتهامات را به اثبات می رسانم. از نظر فلسفه و منطق یک جمله یا قضیه از دو قسمت تشکیل می گردد. بحش اول به صورتی توصیف گوینده و نیت و قصد اوست. بخش دوم به توصیف جهان و واقعیت خارجی می پردازد. مثلا وقتی می گوئیم  "من به شما میگویم که امروز باران می آید" در واقع قسمت "من به شما میگویم" توصیف خود گوینده است در حالیکه قسمت "امروز باران می آید" به توصیف هستی می پردازد. (رجوع کنید به نوشته های آستین، سیرل،هابرماس و دیگران) . اما برخی از گفته ها عمدا برای دروغ بافی جعل می شوند. در زمانی که این جعل و دروغ بافی، سیاست رسمی یک گروه می گردد ولی شکل ان دروغ بستگی به حساسیت شنوندگان تغییر می نماید و در نتیجه ضابطه ای عینی برای این دروغ پردازیها وجود ندارد، در آن صورت ان گفته ها در یک مورد مشترکند و در یک مورد متناقض. چون همگی دروغ می گویند و افترا می بندند  در نتیجه ان بخش از سخنشان که مربوط به توصیف واقعیت می گردد همگی ضد و نقیض یکدیگر خواهند بود یعنی همگی در تعارض کامل با یکدیگرند. اما انچه که در مورد انها مشترک است بخش مربوط به توصیف گوینده است، یعنی تنافضات محتوا نشان می دهد که همه این گفته ها صرفا بیانگر نیت و غرض مشترکی در میان این شیادان دروغ باف است و در نتیجه همه این گفته ها به عنوان یک سیاست گروهی، توصیف ماهیت حقیقت ستیز این نویسندگان است. به عبارت به عنوان یک مجموعه فکری، این حملات فاقد هر نوع محتوای عینی است در حالیکه همگی صورت مشترک ویژه ای دارند و ان صورت عبارت است از انگیزه ستیز با حقیقت و مسخ واقعیت در باره گروهی دیگر که انان را تهدیدی برای منافعشان می پندارند. حال با این بررسی می توانیم به ویژگیهای اتهامات سیاسی علیه آئین بهائی توجه کنیم. نادرستی این اتهامات از تناقض درونی این نوع گفتمان آشکار می گردد. همه این نوع نویسندگان، آئین بهائی را ساخته سیاست خارجی برای پیش برد منافع آن کشور بیگانه قلمداد می کنند. اما اینکه این کشور بیگانه چه کشوری است و این سیاست و منافع ان چیست همه نوشته های این نویسندگان در تعارض و تناقض مطلق با یکدیگرند. به عنوان مثال بسیاری گفته اند که باب و بهاء ماموران دولت روسیه بودند. در اثبات این ادعا نیز به نوشته جعلی منسوب به سفیر روس در ایران یعنی خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی استناد می کنند. در بخش بعد خواهیم دید که این یادداشتها قطعا و به شهادت همه مورخان غیر بهائی نوشته ای جعل شده توسط مسلمانی ایرانی و بهائی ستیز است. اما در همان حال نویسندگان دیگر عکس این مطلب را بیان کرده و باب و بهاء را ماموران دولت انگلستان قلمداد می کنند. مثلا شهبازی که می داند نوشته منسوب به سفیر روس در میان نویسندگان رسوا شده است داستان جدیدی به هم بافته است که بر طبق ان باب حتی از زمان نوجوانی استخدام انگلیسیها بود و باب و بهاء در خدمت منافع انگلستان کار می کردند. البته هر پژوهنده ای از رقابت و تناقض منافع روس و انگلیس در ایران باخبر است و می داند که جاسوس روسی دشمن انگلستان است و همینطور عکس آن. جالب است که مکررا دشمنان بهائی ستیز در مقاله واحدی هم حرف شهبازی را به عنوان حقیقت محض مطرح می کنند و هم آنکه به نوشته جعلی منسوب به کینیاز دالغورکی برای اثبات خارجی بودن آئین بهائی استناد می نمایند. مثلا چند مقاله کیهان که این اواخر چاپ شد همین کار را می کند. این نویسندگان تا به حدی کم بهره و غرض ورز هستند که حتی توانایی فکر در مورد موضوعی که در ان قلمفرسایی می کنند را ندارند که لااقل از ذکر تناقضی این چنین مسخره و اشکار خودداری کنند.  اما گروه دیگری اگرچه آئین بهائی را ساخته سیاست انگلیس می شمارند ولی استدلالشان این است (مثلا دیوید یزدان در مجله میراث ایرانی) که بهائیان را انگلیسیها علم کردند تا ایران را ویران نمایند بدین ترتیب که بهائیان در راس نهضت فراماسیون،  نهضت پان-اسلامیزم را بوجود اوردند و سید جمال الدین اسدابادی را از میان خود برانگیختند و مخارج آیت الله خمینی و انقلاب اسلامی ایران را مخفیانه پرداختند تا ایران را نابود کنند! باید دید که اگر زمانی تغییر رژیم در ایران بوجود آید و کماکان دشمنی با آزادی اندیشه و سلب حقوق بهائیان ادامه یابد روزنامه های ایران چند صد مقاله در اثبات این نظر آخر خواهند نوشت.  در اینجا جالب است که هواداران و مخالفان انقلاب اسلامی در یک چیز توافق دارند و ان بیگانه پرست بودن بهائیان است. اما معنای این جمله در این دو گروه ضد هم است: بر طبق یکی بهائی ضد علمای مبارز است و در نتیجه مامور انگلیسی است در حالیکه بر طبق دومی علمای مبارز همه بهائی هستند که برای ویرانسازی ایران تظاهر به اسلام می کنند! هر پژو هنده ای می تواند بفهمد که این مباحث در قلمرو خرد انجام نمی شود بلکه همه متعلق به قلمرو خیال است. " شاهکار" تاریخی دیگری در این اواخر توسط نویسندگان کانون وصال شیراز پرداخته شد که در مجله ایرانین.کام دو سال پیش به چاپ رسید. بر طبق تحلیل افشاگرانه این نویسندگان آئین باب و بهاءالله ساخته سیاست انگلیس است زیرا پس از واقعه رژی (جنبش تنباکو) فهمیدند که تنها سد جلوگیری از استعمار انگلیس علمای شیعه اند و در نتیجه پس از تشکیل جلسه ای تصمیم به ایجاد دینی کردند که بر مبنای تسامح مذهبی بنا شده باشد و در نتیجه راه استعمار در ایران را بگشاید و پس از این جلسه، دین جعلی بهائی را انگلیسیها بوجود آوردند. در مورد غلط بودن این تحلیل در بخش بعد سخن خواهیم گفت اما همین بس که واقعه رژی همزمان با وفات حضرت بهاءالله صورت می گیرد و در نتیجه این افشاگری علمی تنها در صورتی می تواند صحیح باشد که استعمار انگلستان دارای ماشین زمان بوده است که بتواند دینی را که پنجاه سال قبل از این توطئه وجودداشت به وجود آورده باشد. ولی از ماشین زمان که بگذریم مسئله این است که بر طبق این نطریه آئین باب و بهاءالله فقط پس از آخرین دهه قرن نوزدهم مامور و پرداخته انگلیسی می شود و سخن شهباریان و دالغورکیان خیالی همگی نادرست است. البته همین نویسندگان که تاریخ می نویسند در نوشته های دیگرشان حرف خود را فراموش می کنند و باب و بهاءالله را از ابتدا مامور خارجی می دانند (گاهر روسی گاهی انگلیسی گاهی یهودی). اما گروه دیگری هم هستند که معمولا با روسیه شوروی میانه خوبی داشتند و این افراد بیان می کنند که باب کاملا ایرانی و ملی بود و ارتباط خارجی نداشت ولی بهاءالله را انگلیسیها علم کردند. این افراد به نادرستی گمان می کنند که باب کمونیست بود و در نتیجه با آن حضرت همدلی دارند اما چون بهاءالله انقلاب دهقانی نکرد  و همه جهان را به صلح و آشتی و وحدت دعوت نمود حتما ریشه خارجی دارد زیرا که اینان هرکس را که درگیر مبارزه مسلحانه نباشد ایرانی نمی دانند گرچه خود شیفته روسیه شوروی بودند. لازم به تدکر نیست که پس از ایجاد دولت اسرائیل و بروز حساسیت جدید همه این نویسندگان می کوشند به نوعی این ائین را به دولت اسرائیل و صهیونیزم بچسبانند اما چون پیامبر بهائی توسط مسلمانان به عکا تبعید شد و حدود شصت سال پیش از ایجاد این دولت هم در تبعید وفات فرمود و در ان موقع هم انجا اسرائیل نبود بلکه فلسطین اسلامی عثمانی بود در نتیجه این نویسندگان معمولا به شعار دادن و گفتن مشتی دروغ  اکتفا می کنند و زیاد به تحلیل "تاریخی" نمی پردازند. از انچه که ذکر شد یک واقعیت تلخ آشکار می گردد. در همه این اتهامات و افترائات فقط و فقط یک چیز مشترک است و ان ناشکیبایی مذهبی، نفرت از حقیقت، و بغض نسبت به نوآوری روحانی و فرهنگی در ایران است. آئین بهائی، این جهان بینی پیشرو و جذاب که منافع سنت پرستان را به خطر می افکند باید به هر قیمتی که شده از صحنه گفتمان آزاد خارج شود و چاره این کار افترا و بازهم افتراست.     

    اصولاً اتهاماتی که بر جامعه‏ی بهائی وارد کرده‏اند و می‏کنند، از نظر جامعه‏شناسی دارای عملکرد مخصوصی است و بايد برای شناسايی فرهنگ ايران عزيز به نقش اجتماعی این اتهامات توجه کنیم. در واقع می توان گفت که فرهنگ ايران را به طور دقيق نمی‏توان شناخت، مگر اين که به  اتهامات گوناگونی که عليه جامعه‏ی بهائی وارد شده است، توجه نمود. اما اين مطلب از نظر جامعه‏شناسی حقيقتی محض است. علت اين مطلب این است که در هر جامعه معمولاً گروهی وجود دارد که آماج حداکثر سوء تفاهمات و اتهامات قرار می‏گيرد. اين گروه معمولاً به عنوان «ديگر» يا «غير» آن جامعه تلقی می‏شود. به عبارت واضح‏تر، آن گروه، «ديگرِ» آن جامعه است. يعنی اين که هرگونه مسائل منفی که در داخل آن فرهنگ گريبانگير آن فرهنگ باشد، به شکل‏های مختلف فرافکنی شده، به اين گروه خاص نسبت داده می‏شود. معمولاً در هر فرهنگ و جامعه‏ای اتهاماتی که به اين «ديگر» زده می‏شود، هيچ ربطی به واقعيات فرهنگی آن گروه ندارد. اصولاً اين گروهِ «ديگر» صرفاً در قلمرو خيال حقيقت دارد. يعنی آنچه فرهنگ فائق، فرهنگ چيره، درباره‏ی آن گروه – آن اقليتی که به آن دشمنی می‏ورزد – گزارش می‏دهد، هيچ گونه ارتباط واقعی به آن گروه ندارد، اين فرهنگ فقط تصويری را توصيف می‏کند که از آن گروه در قلمرو خيال خود پرداخته است، يعنی اين گروهِ «ديگر» صرفاً در قلمرو خيال اين فرهنگ متحقق می‏شود و ساخته و پرداخته‏ی خود اوست. توجه دقيق به اتهاماتی که جامعه‏ای يا فرهنگی به گروهِ «ديگر» وارد می‏سازد، شناسايی آن جامعه و فرهنگ را ميسر می‏کند. اما با نگاه به ان اتهامات، اطلاعاتی در مورد آن گروهِ «ديگر» به دست نخواهيم آورد. آنچه به دست می‏يابد، در مورد فرهنگ چيره است، از قبيل اشکالاتی که در اين فرهنگ وجود دارد، مسائلی که با آن روبروست، ترس‏ها، اضطرابات، نقاط ضعف و وسواس‏ها‏يش وغيره. از اين طريق، يعنی با بررسی دقيق قلمرو خيال و تصويرهايی که فرهنگ چیره از گروهِ «ديگر» ساخته است، می‏توان پی به خصلت‏ها و يژه‏گی‏های درونی آن فرهنگ برد و آنها را مورد تجزيه و تحليل قرار داد.  بنابراين از نقطه نظر روانکاوی و جامعه شناسی، اتهاماتی که به گروه‏ِ «ديگر» وارد می‏شود، توصیف خود اتهام زنندگان است و نه توصیف آن فرهنگ دیگر. در جامعه و فرهنگ ايران بيش از يک قرن و نيم است که جامعه‏ی بهائی براستی اين «ديگرِ» فرهنگی را تشکيل می‏دهد. بنابراين يکی از طرق شناسايی جامعه و فرهنگ ايران تحقيق در تصوير و تخيلی است که اين فرهنگ در قلمرو خيالش از جامعه‏ی بهائی ساخته است.

البته اتهامات و اعتراضاتی که بر جامعه‏ی بهائی وارد می‏شود، هيچ ربطی به اين جامعه‏ ندارد. روشی که زورمندان سنت پرست جامعه‏ی ايران برگرفته اند، بر اين مقصد است که مردم ایران  آئين بهائی را مطالعه نکنند و اجازه هم نمی دهند که اين آئين در سطح عمومی حضور يابد و نه ارتباطی راستين با آن برقرار شود و نه تحقيقی راستين در موردش انجام شود. سلب آزادی عقيده و بيان از جامعه‏ی بهائی بدين منظور است که اين جامعه نتواند خود را ارائه دهد. صرفاً در قلمرو خيال و از طريق اتهام و حمله، آنچه که دشمنان اين آئين می‏خواهند، می‏پرورند. در نتیجه تنها یک محتواي خيالی و تصويرتخیلی است که همواره از جامعه‏ی بهائی به خورد مردم داده می شود. اتهامات به بهائیان در ایران مثل این است که بگویند بهائیان از کره زمین نیامده اند وهدفشان ویرانسازی زمین است. آنگاه برای اثبات این مطلب چند استدلال علمی و تاریخی شود: اول انکه بهائیان قلب و کلیه ندارند. دوم اینکه بهائیان به خلاف دیگران دارای سه قلب و چهار کلیه اند. سوم اینکه یکی از ساکنان مریخ خاطراتی در این مورد نوشته است که اگرچه اصلش در دست نیست و هیچکس هم آن را ندیده است ولی ثابت می کند که همه بهائیان مریخی هستند و به این علت قلبشان کار کلیه را انجام می دهد. پنجم آنکه بهائیان در ابتدا انسان بودند اما در پنجاه سال اخیر از کره ژوپیتر آمده اند و دلیل قاطع این حقیقت هم این است که بهائیانی در شهر آتن و در دیدار از معابد یونان قدیم ردیابی شده اند و اثبات این مطلب هم این است که نویسنده ای در کیهان چنین نوشته است که به چشم خودش دیده است که بهائیان در معبد یونان زمینیان را شلاق می زدند!  صد هزار افسوس از انحطاط گفتمان شکوهمند دینی به این هذیان نفرت و عداوت. البته ايران عزيز و مردم عزيز ايران در اين لحظه در يک مرحله‏ی خيلی حساس و در يک نقطه‏ی عطفی قرار دارند. اکثريت مردم ايران اکنون ديگر از ناشکيبايی مذهبی و قومی، از نژاد پرستی و خشونت و مسائل نظير آن که مانع حقوق بشر و تکامل و ترقی و دموکراسی است، خسته شده‏اند. اکثريت جامعه‏ی ايران و فرهنگ نوينی که با شکوه در ايران نضج گرفته و در حال رشد است، بر آن هستند که بايد اصل تساوی حقوق همه‏ی شهروندان، احترام به حقوق همه‏ی ايرانيان و تساوی حقوق زن و مرد و آزادی مذهب و آزادی عقيده و غیره رعايت شود. به همين علت است که بهائيان در آثار خود هميشه گفته‏اند که آينده‏ی ايران چنان درخشان است که اين سرزمين محسود و مغبوط همه‏ی ملل و همه‏ی کشورهای دنيا خواهد شد. با ايجاد اين فرهنگ جديد در ميان مردم ايران که در فکر تساوی و عدالت و دمکراسی و شکيبايی و آزادی هستند، مسلماً اين امر متحقق خواهد شند. به امید اعتلا  و عزت فزاینده ایران

 

 

      

واقعیت چهارم:

 

    چنانکه در بخشهای گذشته دیدیم عین اتهامی که بهائی ستیزان در مورد ارتباط با سیاستهای خارجی برآئین بهائی وارد می کنند دشمنان ادیان گدشته، از جمله اسلام، نیز بر آن ادیان وارد کرده اند. به علاوه دیدیم که همین مطلب که چنین نوع اعتراضی صرفا در هفتاد سال اخیر-و نه در صدسال اولیه تاریخ بهائی- بر بهائیان عنوان گردید به خوبی نشان می دهد که این اتهامات کاری به واقعیت تاریخی آئین بهائی ندارد بلکه تنها بازتابی از تغییر حساسیتهای فرهنگی در ایران است. به عبارت دیگر گفتمان یکطرفه بهائی ستیزان در باره آئین بهائی همواره در قلمرو خیال ضورت می پذیرد و بنابراین در هر زمان محتوای تعریف آئین بهائی چیزی نخواهد بود مگر آنچه که مردم  در ان زمان به آن حساسیت داشته باشند.  از اینجاست که همه این تاریخها و اتهامات در تناقض مطلق با یکدیگرند که این هم نشان می دهد که همه این اتهامات صرفا بیان شرح حال (اتوبیوگرافی) خود اتهام زنندگان است و کاری به حقیقت عینی ندارد.  قبلا هم دیدیم که از نظر منطق و خرد این ادعا که آئین بهائی پرداخته بیگانگان برای عقب افتاده نگاه داشتن ایران است نمی تواند درست باشد چراکه آموزه های پیامبر بهائی در صد و شصت سال پیش همان اصولی بود که تازه روشنفکران ایرانی آنها را به عنوان لوازم رشد و پیشرفت ایران مطرح می کنند. اما در این آخرین بخش از این بحث به چند اتهام مشهورتوجه می کنیم تا ویژگی شیادانه و دروغ باف این نوع گفتمان را از نزدیک لمس کنیم. در آنجه که می اید به طور فشرده به بررسی سه اتهام می پردازیم: خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی، جستارهای شهبازی و جوابیه کانون رهپویان وصال شیراز.

 

اول: خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی.

   

     کسانی که خواستند حضرت باب و بهاءالله را مأمور دولت روسیه عنوان کنند نوشته ای را بنام خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی در ایران منتشر ساختند. کینیاز دالغورکی در فاصله سالهای 1845 تا 1854 سفیر روسیه در ایران بود. بر طبق این یادداشتها که خاطرات کنیاز دالغورگی قلمداد شده است سفیر مزبور به تفصیل توضیح میدهد که چگونه برای ایجاد تفرقه میان مسلمانان و کاربرد سیاستهای روسیه در ایران به تهران وکربلا می رود. پس از ورود به تهران پیش یکی از شاگردان حکيم احمد گيلاني عربي آموخت، عبا و عمامه در بر گرفت، و در مهمانی های برپا شده توسط حکیم احمد گیلانی و در خانه وی با بهاءالله آشنا شد و اورا بفریفت. آنگاه به کربلا رفت و در مجلس درس سيد کاظم رشتي با سيدعلي محمد آشنایی برقرار کرد. پس از ذکر داستانهای گوناگون که بر طبق ان در همه تصمیمات مربوط به آئین بهائی دالغورکی دست داشته و همه  نوشته های بهاءالله را وی نوشته است، خاطرات مزبور گزارش می دهد که بهاءالله را از بغداد به عکا روانه نمودند و دولت روسيه هم به تقويت آنها پرداخت و خانه و مکان براي آنها ساخت. (برای اطلاعات بیشتر در مورد این خاطرات و نیز جعلی بودن آن به مقاله محققانه دکتر توکلی در سایت نگاه رجوع کنید.) چاپ این یادداشتها موجی از اعتراض و خصومت و نفرت را در جامعهء ایران نسبت به بهائیان بلند نمود و هنوز هم در بسیاری از نوشته های بهائی ستیز، مورد استدلال و استناد قرار میگیرد. امّا جعل این یادداشتها آنقدر بصورتی ابلهانه و جاهلانه صورت گرفت که بخاطر اغلاط مسخرهء تاریخی آن، لحن و طرز فکر نویسندهء آن که واضحاً یک ایرانی بیسواد و ناشکیبای مذهبی بوده است، و فقدان نسخهء اصلی (روسی) یادداشتهای مزبور بسیاری از ایرانیان محقق و دانشمند را وادار نمود که در اثبات جعلی بودن یادداشتهای مزبور مقالاتی بنگارند.  بعنوان مثال عباس اقبال آشتیانی استاد تاریخ دانشکدهء ادبیات دانشگاه طهران در مجلّهء یادگار سال پنجم شمارهء ۸ و ۹ (فروردین و اردیبهشت ۱۳۲۸ شمسی) در صفحهء ۱۴۸ چنین نوشت: "در باب داستان کینیاز دالغورکی، حقیقت مطلب این است که آن بکلّی ساختگی و کار بعضی از شیادان است. علاوه بر اینکه وجود چنین سندی را تا این اواخر احدی متعرض نشده بوده، آن حاوی اغلاط تاریخی مضحکی است که همانها صحت آن را بکلی مورد تردید قرار میدهد."  همچنین آقای مجتبی مینوی استاد دانشکدهء الهیات و معارف اسلامی دانشگاه طهران در مجلّهء راهنمای کتاب، سال ششم شمارهء ۱و ۲ (فروردین و اردیبهشت ۱۳۴۲) صفحهء ۲۲ نوشته است که "یقین کردم که این یادداشتهای منسوب به دالغورکی مجعول است" و آنگاه پس از برشماری اغلاط تاریخی و تناقضات درونی و امتناع منطقی صحت آن چنین مینویسد: "از روی همین مطالب خلاف واقع و اغلاط تاریخی که در این یادداشتهای منسوب به دالغورکی موجود است می توان حکم کرد که تمام آنها مجعول است و این جعل هم باید در ایران شده باشد." برخی از دشمنان آئین بهائی مانند آدمیت و کسروی  که بر این آئین رد نوشته اند نیز در مورد جعلی بودن این خاطرات مطالبی نگاشته اند. مثلا سیداحمد کسروی که علیه دین بهائی کتاب نوشته و هیچگونه نظر موافقی در مورد آن ندارد نیز در مقالات متعددی مجعول بودن و مفتضح بودن یادداشتهای مزبور را مدلل داشته و حتّی در کتاب بهائی گری صفحهء ۷۰ چاپ طهران سال ۱۳۲۲ چنین نوشته است: "از سه چهارسال پیش نوشته ای بنام یادداشتهای کینیاز دالغورکی بمیان آمده که زنجیر خوشبختی گردانیده شده و کسانی نسخه هائی برداشته به این و آن میفرستند... بی گمان این چیز ساخته ایست و چنانکه بتازگی دانسته شد یک مرد بی مایهء بلند پروازی که در طهران است و سالها به شناخته گردانیدن خود میکوشد این را ساخته و از یک راه دزدانه میان مردم پراکنده." البتّه از آنجا که شیادان بهائی- ستیز، مردم ایران را مشتی نادان گمان کرده که هرگز شهامت تحقیق مستقل در مورد آئین بهائی را نداشته و به هر ادعای ضد بهائی اعتماد می کنند به همین جهت بسیاری ازآنان هنوز هم صحبت از خاطرات کینیاز دالغورکی کرده و آنرا بعنوان دلیلی قاطع در اثبات بیگانه پرستی حضرت باب و بهاءالله  بکار می برند. اما این خاطرات دارای صدها غلط فاحش تاریخی و منطقی است. از این نکته بگذریم که جعل کننده همه علمای ایران و کربلا را مشتی ابله گرفته که حتی یکی از انها هم از قیافه یا لهجه یا حالات این شخص روسی نتوانست در مورد ایرانی بودن او شک کند و بعدا هم که تقریبا ده سال سفیر ایران در روسیه بود حتی یکی از این علمای هوشمند هم اورا به خاطر نیاورد! اما سرتاسر این خاطرات، خود جعلی بودنش را  قاطعانه ثابت می کند. مثلا خاطرات مزبور گزارش می دهد که بهاءالله را به عکا فرستادند و دولت روس برای ایشان در آنجا خانه ساخت. اشکال این دروغ این است که دالغورکی در سال 1867 وفات نمود درحالیکه تبعید حضرت بهاءالله به عکا در سال بعد صورت می گیرد چه رسد به ساختن خانه در عکا در دوران اقامت ایشان در عکا. به همین خاطر در چاپ دوم مطلب عوض می گردد. اما از این نوع غلطها که بگذریم مسئله این است که تاریخ زندگی دالغورکی در دائره المعارف های روسی و فرانسوی و غیره به تفصیل نوشته شده است. در نتیجه از نظر تاریخی مسجل است که همه این خاطرات جعلی است چراکه آن زمانی که بر طبق خاطرات مزبور دالغورکی در تهران و کربلا زندگی می کرده است وی در پستهای دولتی خاص در هلند و ایتالیا و استانبول بسر می برده است! اکنون باید این سوال را کرد که چرا فرهنگ دینی و سیاسی ایران نیازمند چنین نوع جعلیاتی است و چرا دستگاههای تبلیغاتی سنت پرستان هنوز هم بر اساس این "مدرک تاریخی" بهائیان را دروغگو و خائن اعلان می کند؟ آیا هر ایرانی ایران دوستی نباید از این انحطاط گفتمان مذهبی و تاریخی در کشورش به ناله و فغان آید؟

 

   دوم: جستارهای شهبازی.

  

     مدّتی قبل روزنامهء جام جم  در ۴ شماره به درج مقاله ای تحت عنوان "جستارهائی از تاریخ بهائی گری در ایران" نوشتهء عبدالله شهبازی پرداخت. این مقاله، سرتاسر دروغ و افتراء علیه نه تنها بهائیان بلکه همهء دیگر اقلیتهای مذهبی ایران از جمله زرتشتیان و یهودیان است که همگی را بعنوان عمّال و جاسوسان انگلستان و عناصر وطن فروش و بیگانه پرست قلمداد مینماید. تاریخی که شهبازی می بافد از سه رشته تنیده شده است. اول انکه میرزا آقاسی را جاسوس یهودیان و در نتیجه انگلیسیها می داند که به گسترش آئین باب پرداخت و به این جهت  می گوید که باب از او به ستایش یاد کرد. دوم انکه یهودیان مشهد در سال 1839 بی انکه کوچکترین فشاری بر آنها باشد داوطلبانه و دسته جمعی مسلمان شدند تا انکه در اسلام جاسوسی نمایند. این افراد بعدا اولین مومنان خراسانی به آئین باب می گردند و عامل اصلی برای گسترش آن می شوند. سوم آنکه در زمانی که باب نوجوان در بوشهر در تجارتخانه دائیشان کار می کند تاجرانی یهودی مخصوصا دیوید ساسون یهودی از بمبئی به تجارت با جاهای گوناگون از جمله بوشهر می پردازند واین امر ثابت می کند که باب ساخته دست ساسون است! دوست محقق، کورش پویا، در اثبات دروغ بودن همه این جستارها مقاله ای نوشته است که در همین سایت نگاه موجود است. در اینجا به ذکر فهرست وار برخی از غلطهای عمده نوشته شهبازی بسنده می کنیم.

 

خطای اول: شهبازی می گوید: دنیس مک ایون می نویسد: منابع بهائی ادعا می کنند که پس از انقلاب اسلامی در ایران حدود ۲۰ هزار نفر بهائی به قتل رسیدند.  تصحیح: دنیس مک ایون هرگز چنین نگفته است. آنچه که دنیس مک ایون می گوید این است که بهائیان شمار بابیان و بهائیانی را که از ابتدای آغاز نهضت بابی یعنی از سال ۱۲۶۰ هجری قمری تا کنون در ایران به قتل رسید اند حدود ۲۰ هزار نفر می دانند. 

خطای دوم: شهبازی می گوید: نقش شبکهء زرسالاران یهودی و شرکا و کارگزاران ایشان در گسترش بابی گری و بهائی گری را از دو طریق میتوان پیگیری کرد:  اوّل حرکتهای سنجیده و برنامه ریزی شدهء برخی از دولتمردان قجر بویژه حاج میرزا آقاسی صدر اعظم … که به گسترش بابی گری انجامید... صعود حاج میرزا آقاسی به صدارت (۱۲۶۰ ق.) مقارن با آغاز دعوت علی محمّد باب است.  تصحیح: میرزا آقاسی حدود ۹ سال قبل از آغاز دعوت باب به صدارت رسید و ظهور باب در سال ۱۲۶۰ هجری قمری یک دهه پس از صعود میرزا به مقام صدارت عظمی اتّفاق افتاد.

خطای سوم: شهبازی به نقل از هما ناطق می گوید: حاج میرزا آقاسی که جای خود داشت. باب از او به ستایش یاد می کند و می نویسد "بدیهی است حاجی به حقیقت آگاه است". تصحیح: باب مطلقاً چنین بیانی نگفته است. نه تنها این مطلب درست نیست بلکه حقیقت عکس آن هم می باشد. گفته باب این است: "یقین است که جناب حاجی به کما هی امر علم نرسانیده." نه تنها هرگز باب از حاج میرزا آقاسی ستایش نکرده است بلکه در اوّلین فصل اولین کتابش (سورة الملک) به او دستور میدهد که از مقام صدارت خود را مخلوع سازد و در خطابش به او وی را اینگونه توصیف می کند: ای کافر بالله و مشرک به آیات او و معرض از حضرت او و مستکبر به باب او ای دشمن خدا و دشمن اولیاء او و ای مظهر ابلیس: چه کرده ای گویا که به همهء موجودات از غیب و شهود ظلم روا داشتی. ننشسته ای مگر بر صدر آتش جهنم و مرزوق نیستی مگر از آتش خسران و نمی خوری مگر از میوه های شجرهء حسبان.

خطای چهارم: شهبازی می گوید: دوم گِرَوش وسیع یهودیان به بهائی گری که سبب افزایش کمّی و کیفی این فرقه و گسترش جدید آن در ایران شد… یهودیان مشهد... در سال ۱۸۳۹ میلادی اندکی پس از استقرار کمپانی ساسون در بوشهر و بمبئی و پنج سال پیش از آغاز دعوت علی محمّد باب، به طور دسته جمعی مسلمان شدند بی آنکه هیچ فشاری بر ایشان باشد. تصحیح: واقعیت این است که یهودیان مشهد در سال ۱۸۳۹ داوطلبانه مسلمان نشدند بلکه گروش ظاهری آنها به اسلام به این جهت بود که بیش از ۳۰ تن از آنان را در ضوضاء علیه یهودیان مشهد کشتند، اموالشان را مصادره کردند، دخترانشان را بزور برده و به کنیزی برخی سران مشهد در آوردند و می خواستند که بقیهء یهودیان را نیز به قتل برسانند که در نتیجه برای نجات جان خود "اسلام آوردند". این واقعه جلوهء منحوسی از ناشکیبائی مذهبی و تجاوز دسته جمعی علیه یهودیان ایرانی می باشد. جزئیات این حادثه توسط نویسندگان و مورخان گوناگون ثبت شده است و بخصوص در اثری که در گفتهء نقل شده از شهبازی بعنوان مأخذ ذکر شده، یعنی تاریخ یهود ایران نوشتهء حبیب لوی، و نیز درمقالات متعدد دائرة المعارف Judaica که مکرراً توسط شهبازی منقول می گردد مورد بحث قرار گرفته است. شهبازی به مسخ این حادثه پرداخته، بجای آنکه فرهنگ ناشکیبا و تاراجگر ظالمان را به باد انتقاد کشد و نسبت به هموطنان یهودیش که آماج اینگونه تعدی و ظلم بوده اند احساس محبّت و همدلی بیاید، بر یهودیان می تازد و ایشان را دو رو و ریاکار و حقّه باز می خواند چرا که آنها بدون آنکه واقعاً به اسلام ایمان داشته باشند تظاهر به اسلام کردند (یعنی تقیه کردند) !

خطای پنجم: شهبازی می گوید: می دانیم که بابی گری را یک یهودی جدید الاسلام ساکن رشت، به نام میرزا ابراهیم جدید، به سیاهکل وارد کرد. تصحیح: اوّلاً این مطلب مربوط به حوالی سال ۱۳۲۷ قمری است و این حادثه حدود ۷۰ سال پس از ظهور باب صورت گرفته و اینها همه مربوط به دین بهائی است نه "بابی گری" . کسی که دیانت بهائی را به سیاهکل وارد کرد بهائی مسلمان زاده ای بنام آقاسیّد احمد بود که به سیاهکل رفته در آنجا اقامت گزید و آقاشیخ ضیاءالدین روضه خوان را تبلیغ نمود و وی به امر بهائی ایمان آورد. 

خطای ششم: شهبازی می گوید: می دانیم اوّلین کسانی که در خراسان بابی شدند یهودیان جدید الاسلام مشهد بودند... معروفترین ایشان ملاّعبدالخالق یزدی است. تصحیح: در واقع استدلال وی در مورد نقش یهودیان خراسان در پیدایش و گسترش آئین بابی به همین نام یعنی ملاّعبدالخالق یزدی منحصر می گردد. امّا ملاّعبدالخالق یزدی مسلمان زاده بود و این پدر وی بود که از دیانت یهود به اسلام گروید و این اتّفاق بیش از ۵۰ سال قبل از مسلمان شدن دسته جمعی یهودیان مشهد در سال ۱۸۳۹ صورت گرفت و این اتفاق هم در مشهد نیافتاد. شهبازی خودش می نویسد که ملاّعبدالخالق از مقربان شیخ احمد احسائی بود و شیخ احمد به مدت ۷ سال در خانهء وی در یزد سکونت داشت. مرگ شیخ احمد احسائی حدود ۱۵ سال قبل از ایمان جدید الاسلامهای مشهد صورت گرفته است و واضح است که ملاّعبدالخالق یزدی و ایمان او به آئین باب مطلقاً کوچکترین ارتباطی به توطئهء کمپانی ساسون و جدید الاسلام شدن یهودیان مشهد در سال ۱۸۳۹ نداشته است مگر آنکه کمپانی ساسون ماشین زمان هم در اختیار خود داشته است. مأخذ شهبازی در مورد یهودی الاصل بودن ملاّ عبدالخالق یزدی یک مأخذ تاریخ یهود نیست بلکه یک نوشتهء تاریخ بابی است که به نقطة الکاف مشهور است. اما در همان کتاب نقطة الکاف علاوه بر ملاّعبدالخالق یزدی نام یک نفر یهودی الاصل دیگر که به اسلام گروید نیز مطرح شده است. امّا این شخص سعیدالعلماء عامل اصلی مبارزه ومخالفت با آئین بابی در مازندران و مسئول قتل اکثر رؤسای نهضت بابی در واقعهء حماسی قلعهء شیخ طبرسی بوده است. امّا شهبازی در مورد این مسئله سکوت می کند و خوانندهء او هرگز نخواهد فهمید که مغرض ترین مخالف و معاند آئین باب یک یهودی جدید الاسلام بود. امّا چون این مطلب با نظریهء توطئه اش نمی خواند فقط از عبدالخالق یزدی سخن می گوید.  امّا مسئله این است که ملاّعبدالخالق یزدی اگرچه بابی شد امّا پس از ۴ سال با شنیدن اینکه باب خود را قائم موعود معرفی نمود از دیانت بابی خارج شد و بابیان را کافر دانست و سعی کرد که فرزندش را که در قلعهء شیخ طبرسی شرکت داشت از امر باب خارج نماید که موفق نشد. استدلال شهبازی در مورد نقش یهودیان جدید الاسلام مشهد در پیدایش و گسترش آئین بابی به کسی خلاصه می شود که نه از جدید الاسلامهای مشهد در سال ۱۸۳۹ بود و نه در امر باب باقی ماند بلکه بالعکس به مخالفت آن قیام کرد!  اما بابیان اوّلیهء خراسان چه کسانی بودند! در پاسخ این سئوال باید گفت که اکثریت قاطع ایشان بطور قطع از شیعیان بودند. اوّلاً اوّلین مؤمن به امر باب ملاّحسین بشرویه ای خراسانی بود که از اعاظم علمای تشیّع بود. به همین ترتیب چند تن از خویشان نزدیک وی نیز از مؤمنان اوّلیهء خراسان و از حروف حی یعنی ۱۸ نفر اوّلین مؤمنان به باب محسوب می گردند. امّا با سفر ملاّحسین به خراسان تعداد کثیری از مردم و علمای شیعه به آئین باب گرویدند. اوّلین بابیان خراسان علمای طراز اوّل خراسان بودند که بدنبال هریک از آنها تعداد کثیری از پیروانشان بابی شدند. از اوّلین مؤمنان خراسان یکی میرزا احمد ازغندی بود، دیگر ملاّاحمد معلّم حصاری دیگر ملاّ شیخ علی ترشیزی ملقب به عظیم، دیگر ملاّمحمّد دوغ آبادی، دیگر میرزا محمّد باقر قائنی دیگر حاج عبدالمجید نیشابوری پدر بدیع خراسانی، و ملاّ زین العابدین. یکی از این علماء هم ملاّعبدالخالق یزدی بود. آشکار است که اوّلین بابیان خراسان یهودیان جدید الاسلام نبودند و اکثریت قریب به اتّفاق بابیان اوّلیهء خراسان نیز از شیعهء اثنی عشری آمدند و چند تن معدود از یهودیان جدید الاسلام نیز هیچگونه نقش مهمّی در گسترش آئین باب ایفا نکردند چرا که اصولاً در آئین بابی باقی نماندند. 

خطای هفتم: شهبازی می نویسد:  پژوهش من بر پیوندهای اوّلیهء علی محمّد باب و پیروان او با کانونهای معینی تأکید دارد... دوران اقامت باب در بوشهر مقارن است با سالهای اوّلیهء فعالیت کمپانی ساسون (متعلق به سران یهودیان بغداد) در بوشهر و بمبئی... خاندان ساسون بنیانگزاران تجارت تریاک ایران بودند. تصحیح: اگر چه شهبازی کوچکترین دلیلی برای اثبات اتهامش نمی آورد (استدلال شهبازی این است: باب در بوشهر تجارت می کرد. برخی تاجران یهودی هم در بمبئی با بوشهر تجارت داشتند. پس باب جاسوس آنان است!) و اگرچه امر عدمی را نمی شود اثبات کرد اما با این وصف همه شواهد نشان می دهند که شهبازی عامدانه دروغ می بافد. اگر حضرت باب مخلوق و بازیچهء دست دیوید ساسون که تاجر تریاک بود  می بودند در آنصورت منطقی است که هم برای تضعیف ملّت ایران و هم برای ازدیاد منافع دیوید ساسون مصرف تریاک را تشویق نمایند و آنرا وظیفه ای دینی قلمداد کنند. امّا وقتی به آثار حضرت باب نگاه می کنیم و پس از آن به آثار حضرت بهاءالله می بینیم که نه تنها مصرف تریاک حرام شده است بلکه حضرت باب داشتن، خریدن، فروختن و مصرف تریاک را همگی تحریم می فرمایند. این تحریم به حدی قوی است که اصولاً آئین بابی از ابتدا بر اساس حرمت دخان و تریاک تعریف گردید. ( بیان فارسی باب هشتم از واحد نهم " فی حرمة التریاق و المسکرات"). در بیان عربی در بارهء تریاک و مسکرات حکم می فرمایند که "لا تملکون و لا تبیعون و لا تشترون و لا تستعملون" که هم مالکیت و هم خرید و هم فروش و هم استعمال تریاک را حرام فرمودند. در واقع حرمت دخان و افیون از مهمّترین شاخصهای نهضت بابی بوده است. به علاوه در مورد دیوید ساسون کتابهای متعددی نگاشته شده است. جالب است که علیرغم همهء تحقیقات گوناگون در مورد دیوید ساسون حتّی یکی از این نویسندگان هم ذکری از واژهء بابی و یا بهائی نکرده است. دیوید ساسون یهودی متعهدی بود که در آئین یهود بسیار فعّال بود و کوچکترین ارتباطی با امر بابی و یا بهائی نداشت. به علاوه اگر دیوید ساسون عامل اصلی این توطئه بود چرا به ایران نمی آید و چرا هرگز در بمبئی و هندوستان به ترویج آئین حضرت باب و یا بعداً آئین حضرت بهاءالله اقدام نمی کند و چرا مطلقاً ارتباطی میان ساسون و آئین بدیع در هیچ مدرک و نامه و سندی از او در دست نیست با آنکه زندگانی وی موضوع دهها تحقیق علمی بوده است؟ کار تحقیق تاریخی در ایران به جائی رسیده است که تنها ملاک علمی بودن یک نوشته در مورد بهائیان فقط و فقط این است که نسبت به بهائیان دشمنی نشان دهد و اتهام بزند و دلیل اثبات این اتهام هم خود ان اتهام است. افسوس از آن زمان که خرد وقلم، شهباز ساعد زرسالاران و زورسالاران ناشکیبا گردد.

 

  سوم: جوابیه کانون رهپویان وصال شیراز

 

   پس از ارسال و توزيع نامه سرگشاده جامعه بهائی ايران که در کمال احترام و محبّت در رفع سوء تفاهمات مذهبي کوشيد و به ملّت ايران و سران سياسي اين مملکت تظلّم کرد و ايشان را به بردباري مذهبي و مراعات اصول حقوق بشر دعوت نمود، کانون فرهنگي رهپويان وصال دست به قلم برد و جامعه بهائی را که جرأت بر نگارش تظلم‌نامه کرده است محکوم ساخت و تهديد کرد که "ديگر تاب تحمّل اين کارشکني‌ها و زبان درازيها را ندارند و در صورت تجاوز مجدد و هرگونه تعدي به حريم منافع اسلامي و ملّي خود مشت محکمي بر دهان متجاوزان خواهند زد و در اين راه از هيچ اقدامي فروگذاری نخواهند نمود".  از دهها اغلاط  عجیب و غریب و دروغهای شاخدار در جوابیه نوشته شده توسط این نویسندگان بردبار و انسان دوست که بگذریم آنان در رد ائین بهائی مورخ هم می گردند. آین جوابیه از نهضت بيداری اسلامي در ٢٠٠ سال قبل صحبت مي‌کند ولي اوّلين ظهور اين نهضت را با "فتواي تاريخي ميرزاي شيرازي مبني بر تحريم توتون و تنباکو" مشخص مي‌نمايد و اين راهم بدين ترتيب تبيين مي‌کند که "وقتي اوج فضاحت قراردادهای ترکمانچاي و گلستان و قراردادهاي مشابه بر علما و جميع ملّت واضح گرديد" چنين فتوائی صادر شد. آنگاه واقعه رژی و تحريم تنباکو را بزرگترين و تاريخی ‌ترين ضربه بر استعمار شمرده و دو سه صفحه جوابيه را به توضيح اين مطلب اختصاص می‌دهد که انگلستان پس از واقعه رژی با کمک ديگر استعمار گران جلسه‌ای تشکيل داد و در آخرين اجلاس آن جلسه به اين نتايج رسيد که تنها عامل مانع استعمار انگليسی نهضت شيعه اسلامی بر اساس حکم جهاد و تحکّم علماء است. بر اين اساس بود که استعمار تصميم گرفت آئين بهائی را بوجود آورد تا ديانتی جديد مبتنی بر تسامح ساخته شود و بدين ترتيب در ميان مسلمانان اختلاف بياندازد. امّا اين تاريخ بيشتر خواب و خيال يک انديشه گزافه‌گو و پارانويد است تا يک تاريخ علمی و واقعی. اولاً نويسندگان نمی دانند که حکم جهاد عليه روسيه توسّط علماء بود که فضاحت قرار دادهاي ننگين گلستان و ترکمانچای را برای ايران به بار آورد، و البتّه فتوای سيد محمّد اصفهانی و دعوت او به جهاد عليه روسيه (که انگلستان هم از چنين جهادی بخاطر رقابتش با روسيه بسيار خشنود بود) مهمترين عامل در فضاحت قرار داد ترکمانچای بود. دوم آنکه معلوم نيست که چرا بايد متجاوز از نيم قرن از اين قراردادها بگذرد تا آنکه فضاحت قرار‌دادها بر علماء مکشوف شده و واکنشی بشکل تحريم تنباکو محقّق گردد. سؤال اين است که چه واقعه‌ای در ميان قرار‌ادهای ننگين گلستان و ترکمانچاي و واقعه رژی در ايران رخ داد که اين فضاحت را بر ملا کرد و بيدار نيمه خواب را بيدار کرد؟ محقّقان بی ‌غرض بخوبی ميدانند که عامل بيدار کننده ايران ظهور حضرت باب و حضرت بهآءالله بود که با نفي سنتهاي پوسيده عتيقه و سلب مشروعيت از زمامداران فاسد و جاهل ايران و دعوت به دمکراسی و تحری حقيقت، ملّت ايران را تا حدّی دستخوش تحوّلی فرهنگی و سياسی نمود. حال از این واقعیت که میرزای شیرازی که تحریم تنباکو را فتوا داد از منسوبان نزدیک باب بود هم می گذریم.

    امّا مهمترین اشتباه و گزافه‌گوئی اين تاريخ خيالی در آنست که ايجاد آئينی مبتنی بر تسامح و تساهل يعنی آئين بهائی را حاصل تصميم‌گيری آن جلسه خيالی (که حتی تعداد جلسات آن را هم می داند!) می ‌شمارد و با اين تبيين افشاگرايانه، برچسب بيگانه‌پرستی و وطن فروشی به جامعه بهائی را می زند. امّا بايد خاطر نشان ساخت که واقعه تحريم تنباکو درست مقارن وفات حضرت بهآءالله صورت مي‌پذيرد، و لذا جلسه خيالي استعمار پس از وفات حضرت بهآءالله تشکيل شده است، و چگونه است که استعمار انگلستان دسترسي به ماشين زمان داشته و در زمان به عقب رفته و باب و بهاءالله را بوجود آورده و تعاليم تسامح و تساهل و نفی جهاد را که ٤٠ سال قبل از اين جلسه توسّط حضرت بهآءالله اعلان شده بود طرح ريزی کرده و آنگاه به آينده باز گشته است؟ به راستی بايد گفت که از مورّخ چماق بدست غير از اينگونه تاريخ و تحليل هم نميتوان انتظار داشت.

    در پایان باید به این نکته اشاره کنم که شواهد تاریخی نشان می دهد که بر خلاف آئین بهائی، در قرن نوزدهم این دشمنان آئین نوین بودند که همگی نوکرهای سیاستهای استعماری بودند. به عنوان مثال دو بخش از کتاب "قبله عالم" را که در باره روابط ناصرالدین شاه و امیر کبیر با انگلیسی هاست در پائین نقل می کنم. به امید پیوستگی و پیوند دلها.

نقل از کتاب قبلهء عالم: ناصرالدین شاه قاجار و پادشاهی قاجار. تالیف دکتر عباس امانت. ترجمهء حسن کامشان، تهران: نشر کارنامه، مهرگان 1383

    علاوه بر [میرزا تقی خان] امیرنظام (امیر کبیر) که روابط حسنه با بریتانیا داشت، وجود پاره‌ای اشخاص دیگر در اردوی شاهی نیز استیونس کنسول انگلیس را متقاعد کرد که ناصرالدین «قطعا هواخواه انگلیس و انگلیس‌هاست [و] از روسها و هر چیز مربوط به آن‌ها تنفر دارد... به علاوه سپاسگزاری شاه از کنسول انگلیس برای معاضدت به او  و نیز توصیهء برگماری عموی بزرگش، ملک قاسم میرزا فرزند فتحعلی شاه که هوادار انگلیس شناخته می‌شود، به حکومت آذربایجان، استیونس را در عقیده‌اش مبنی بر هواخواهی شاه از انگلیس استوارتر ساخت. ناصرالدین حتی از طریق امیر نظام از استیونس خواست که مراقب رفتار حکمران ایالت آذربایجان باشد تا مبادا وی به سوی روس‌ها بگراید... (به انتخاب نقل از  صص 145-150).

  امیر کبیر پروردهء حکومت تبریز بود و در آنجا آموخته بود که برای مهارزدن به بلندپروازی‌های خطرناک همسایهء شمالی می‌باید خواست‌های همسایهء جنوبی را گردن نهاد. بنابرین جای تعجب نیست که وزیرمختار بریتانیا که با امیر کبیر «سالیان دراز دوستی خصوصی داشته است» مشعوف شود که صدر اعظم جدید اهمیت دوستی با بریتانیا را کاملا باز شناخته و قول داده است که ارزش این دوستی را «پیوسته یادآور شاه شود.» ص 165-166

شایعات مربوط به در خطر بودن جان امیر کبیر در محافل درباری وی را بدان حد نگران ساخت که از فرط استیصال در حدود بیست و سوم محرم (هجدهم نوامبر) پیامی برای شیل فرستاد و ابراز «امیدواری صمیمانه» کرد که وزیر مختار بریتانیا اختلافات گذشته‌شان را از یاد برده «به او اجازه دهد چنانچه احساس خطر از ناحیهء شاه کند در سفارت پناه جوید». پاسخ شیل، طبق گزارش او به لندن، «حاوی این اشاره تلویحی بود که درهای سفارت هر وقت که امیر کبیر مناسب بداند به رویش گشوده است.» ص 220-221

   ...تضمین ایمنی نخست وزیران معزول – معمولا با مساعی مشترک سفرای دول اروپایی – پدیدهء تازه‌ای در عصر قاجار نبود. در سال 1250 ھ.ق. میرزا عبدالله امین‌الدوله، آخرین صدر اعظم فتحعلی شاه، و در سال 1264 ھ.ق. حاجی میرزا آقاسی هر دو متوسل به دولت‌های اروپایی شدند و بی خطر به تبعید در عراق عرب رفتند... بامداد روز بیست و پنجم محرم، جوزف دیکسون، طبیب سفارت انگلیس، نزدامیر کبیر فرستاده شد «تا ترتیبات توافق شده را به اطلاعش برساند» بدین معنی که در مقابل پذیرفتن حکومت کاشان، بریتانیا امنیت او و خانواده‌اش را تضمین کند. بنا به گزارش شیل «وی این خبر را با خشنودی دریافت کرد و قضیه از نظر من [یعنی شیل] مختومه است». برای احتیاط بیشتر ، امیر کبیر پسر بزرگ و برادر خود را نیز فرستاد که در سفارت انگلیس بمانند.

 

استعمار

روزي يكي از دوستانم گفت دين بهايي را استعمارگران به وجود آوردند تا بين مسلمانان اختلاف ايجاد كنند. اول تعجب كردم، ولي بعداً از اين حرف خنده ام گرفت(دليلش را در سطور بعد مي يابيد)؛ ولي خودم را كنترل كردم و چون بر طبق تعاليم بهايي كسي حق ندارد باعث رنجش قلبي شود، سعي كردم حقيقت را برايش توضيح دهم. بعدها وقتي كه دربارة آن موضوع فكر كردم، به دوستم حق دادم كه چنيني حرفي بزند، چون او حقيقت را نمي دانست و مثل خيلي هاي ديگر تنها چيزي كه درباره امر بهايي شنيده بود، ادعاهاي دروغين و تهمت ها و افترائهايي بود كه به اين دين و پيروانش نسبت داده و مي دهند كه البته كم هم نيست.

« مقصود اين مظلوم از حمل شدائد و بلايا و انزال آيات و اظهار بينات اخماد نار ضغينه و بغضا بوده كه شايد آفاق افئده اهل عالم به نور اتفاق منور گردد و به آسايش حقيقي فائز گردد.»

اين ها جملاتي است از وصيت نامه حضرت بهاءالله، پيامبر دين جديد بهايي. حضرت بهاءالله همراه خانواده و بعضي از دوست داران و پيروانشان، بخش زيادي از عمرشان را در زندان و تبعيد گذراندند. دليل اين بلاياي و شرح آن ها را مي توانيد به طور مفصل در كتب و آثار بهايي بيابيد؛ ولي خلاصه اش اين است كه عده اي مي خواستند شعله امر جديد را خاموش كنند . اگر فردي معمولي به جاي ايشان بود و مي توانست با برگشتن از عقيدة خود از رنج و عذاب رهايي يابد، اين كار را مي كرد؛ چنانكه خيلي از آدم ها كه اهداف پوچ و نادرست داشتند و يا مي خواستند در لباس هدفي بزرگ و مورد پسند به مقام و شهرت و پولي برسند ، چنين كردند؛ حال آنكه حضرت بهاءالله وزير زاده بودند و به راحتي مي توانستند به پيشرفت هاي چشمگير سياسي، اقتصادي و ... دست يابند. اما ايشان به اين امور پشت پا زدند و تا پايان حيات بر عقيدة خود استوار ماندند. ايشان در الواح مهيمني كه خطاب به روساي سياسي و مذهبي و علمي عالم در زمان خودشان صادر فرمودند، تأكيد نمودند كه نمي خواهند سلطنت را از آنان بگيرند و هيچ هدف سياسي ديگري نيز ندارند. گواه اين مدعا نحوه زندگي ايشان است . آن حضرت وقت خود را صرف نزول آيات و بيان دلايل و حقانيت امر جديد و تربيت نفوسي براي خدمت به نوع انسان نمودند. ايشان هدفي نداشتند جز نجات دنيا از جنگ و دشمني و ايجاد اتحاد و وحدت عالم انساني، يعني تنها راهي كه بشر مي تواند به آسايش و رفاه و سعادت برسد؛ چنانكه مي توان اين هدف را در بيش از صد اثر وحياني كه در بحبوحة مشقات از خود به جاي گذاشتند، مشاهده كرد؛ البته اگر به نظر انصاف و به دور از حب يا كينه آن ها را بخوانيم.

«نوصيكم بخدمة الامم و اصلاح العالم».اين جمله بخش ديگري از وصيت نامة حضرت بهاءالله است. ايشان بهاييان و به طور كلي تر،  تمام مردم دنيا را به خدمت كل انسان ها و اصلاح عالم وصيت مي نمايند . خيلي از شما و يا پدران و مادرانتان بهايياني را مي شناسيد كه براي عمل به اين وصيت مولايشان و به پيروي از آن حضرت وقت و مال و حتي جان خود را فدا كردند؛ از خود گذشتند تا دنيا به وحدت برسد و اصلاح شود. هيچ كس حاضر نيست به خاطر مقام و شهرت اجتماعي و منفعت سياسي و اقتصادي تمام هستي خود را فدا كند. چه كسي را مي شناسيد كه براي تفرقه افكني و يا هر هدف پوچ اينچنيني حاضر شود جان خود را بدهد؟ ! آيا انسان عاقل براي خاطر منافع اجتماعي و سياسي و اقتصادي از جان مي گذرد؟

هيچ چيز جز عشق واقعي به حق و بندگانش نمي تواند چنين توانايي و شهامتي به انسان ببخشد . فعاليت هاي بهاييان در تمام عرصه هاي محلي، ملي و بين المللي از چنين عشقي سرچشمه مي گيرد، فعاليت هايي به نفع عموم مردم جهان مثل سواد آموزي، حفظ محيط زيست، حقوق زنان و بسياري كارهاي ديگر براي رسيدن دنيا به صلح و وحدت و اتحادي كه عرفا، ادبا، شعرا و سايرين همواره در آرزوي آن بوده اند و حتي بسيار فراتر از آرزوي برادري و همكاري بين انسان ها، براي رسيدن عالم به مرحله اي كه تمام ممالك و ملل به هم پيوند بخورند و در عين حفظ فرهنگ و موجوديت مستقل خود، عضو يك خانواده محسوب شوند.

قرآن كريم مي فرمايد:«فتمنّوا الموت ان كنتم صادقين» (سوره جمعه آيه 6)

آيا اين آيه مباركه در مورد كساني كه براي رسيدن به صلح و اتحاد حتي حاضرند جان شيرين را فدا كنند صادق نيست؟ آيا مي توان چنين نفوسي را دروغگو و تفرقه افكن خواند؟  

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 21:47 |

حال، اين موضوع توبه‌نامه است كه هر از چند گاهي سر و كلـّه‌اش در ردّيه‌ها پيدا مي‌شود؛ گاهي مي‌گويند پيدا شد، گاهي مي‌گويند خير پيدا نشد؛ گاهي مي‌گويند با حضور رئيس مجلس فلان روز در صندوق را خواهند گشود و آن را بيرون خواهند آورد (همانطور كه در نشريهء "ايام" هم در صفحهء 64 نوشته كه اصل آن در مجلس است) و منتشر خواهند ساخت؛ چند روز بعد مي‌گويند در صندوق را باز كردند در آنجا نبود؛ دو روز بعد مي‌بينند اوضاع بد جوري به وخامت كشيد، اعلام مي‌كنند بهائي‌ها توبه‌نامه را دزديده‌اند! حالا، مجدّداً موضوع توبه‌نامه در نشريهء وزين "ايام" مطرح شده است.  بنده دستي به قلم كه ندارم، امّا در صدد بر آمدم چند نكته‌اي مِن باب تذكـّر بنويسم تا كه شايد مؤثـّر افتد و ديگر اين موضوع منسوخ و قديمي كه بطلانش بارها ثابت شده مجدّداً مطرح نشود و به مواضيع مهم‌تر توجّه شود:

1- اوّل بار ادوارد براون اين به اصطلاح توبه‌نامه را كه نه مهر دارد و نه امضاء منتشر كرد و انتسابش به "سيد باب" را مورد ترديد قرار داد.  بعداً كسروي نيز (كه از اعداء امرالله بود) در ردّيه‌اش به نام "بهائيگري" صحّت انتساب آن به حضرت باب را زير سؤال برد.

2- ميرزا مهدي‌خان زعيم‌الدّوله در كتار مفتاح باب‌الابواب كه در ردّ بر حضرت اعلي و حضرت بهاءالله نوشته صريحاً ذكر كرده كه هر چه سيد باب را به توبه و اظهار پشيماني از ادّعاي خود وادار كردند، قبول نفرمود و چون چنين ديدند ناچار به قتل حضرتش فتوي دادند (مي‌توانيد به ترجمه فارسي كتاب مزبور ، ص157 مراجعه نماييد).  در صفحه 159 نيز اشاره كرده كه پدرش از حضرت باب كه فتواي قتلشان نيز صادر شده بود تقاضا كرد دست از ادّعاي خود بردارند تا خونشان ريخته نشود، "ولي او به گفتهء پدرم توجّه نكرد و همچنان ساكت و آرام بود..."

3- ملاّ محمّد ممقاني يكي از دشمنان اصلي حضرت اعلي بود.  پسرش شرح ماوقع را نوشته و ابتدا مرقوم داشته، "از آنجا كه مورّخين عهد در آن مجلس مبارك (مجلس وليعهد و استنطاق سيد باب) حضور نداشتند محاورات آن مجمع را به استناد سماعات افواهيه به كلّي تغيير دادند و مقاولاتي كه اصلاً اتـّفاق نيفتاده مذكور داشتند."  بعد مي‌افزايد، "در سال 1266 هجري كه سال دوم جلوس همايوني بود، از جانب اولياي دولت به مرحوم حمزه‌ميرزا حشمت‌الدّوله حكمران آذربايجان فرمان رفت كه سيد باب را از چهريق به تبريز آورده اوّلاً در محضر علما او را تكليف توبه و انابه از دعاوي و عقايد خود بكنند و در صورت امتناع او را به كيفر اعمال خود برسانند."  بعد، پس از ذكر نحوهء ورود حضرت اعلي به تبريز و مجلس وليعهد و غيره تا آن كه حضرت اعلي را به منزل ملّا محمّد ممقاني بردند و پسر ملّا محمّد هم حضور داشت.  در اينجا مي‌نويسد، "مشارٌاليه (سيد باب) را در پيش روي والد مرحوم نشانده آن مرحوم آنچه نصايح حكيمانه و مواعظ مشفقانه بود با كمال شفقت و دلسوزي به مشارٌاليه القاء فرمود در سنگ خاره قطرهء باران اثر نكرد... والد فرمود حال باز در آن دعاوي كه در مجلس همايوني در حضور ما كردي از دعوي صاحب‌الامري و انفتاح باب وحي و اتيان به مثل قرآن و غيره آيا در سر آنها باقي هستي؟ گفت آري.  فرمودند از اين عقايد برگرد؛ خوب نيست خود و مردم را عبث به مهلكه نينداز. گفت حاشا و كلّا.  پس والد قدري نصايح با آقامحمّدعلي [انيس] كردند اصلاً مفيد نيفتاد.  باب رو به والد كرد و گفت، "حال شما به قتل من فتوي مي‌دهي؟ والد فرمود حاجت به فتواي من نيست؛همين حرفهاي تو كه همه دليل ارتداد است خود فتواي تو هست ... حال كه اصرار داري بلي مادام كه در اين دعاوي باطله و عقايد فاسده كه اسباب ارتداد است باقي هستي به حكم شرع انور قتل تو واجب است.  ولي چون من توبهء مرتدّ فطري را مقبول مي‌دانم، اگر از اين عقايد اظهار توبه نمايي، من تو را از اين مهلكه خلاصي مي‌دهم.  گفت حاشا؛ حرف همان است که گفته‌ام.  جاي توبه نيست.  پس مشارٌ اليه را با اتباعش از مجلس برداشتند و به ميدان سربازخانه حكومت بردند."

4- از ديگر مخالفان حضرت باب حاجي محمّدكريم‌خان كرماني صاحب "ارشاد‌العوام" است.  حاجي در ايام عمر خود چند ردّيه بر امر مبارك حضرت اعلي نوشت و همه به چاپ رسيده و در آن ردّيه‌ها هرچه توانسته بر امرالله تهمت زده و افترا گفته و بالاخره در ارشادالعوام از شنيدن قتل سيد باب اظهار سرور و نشاط كرده و نوشته كه باب توبه از گفته‌هاي خود نكرد و او را كشتند.  او در ص107 ارشاد‌العوام چاپ بمبئي مي‌نويسد، "بشارتي به جهت مؤمنان در اين ايام بهجت‌انجام رسيد.  به طور قطع و يقين و نوشتجات متواتره از تبريز و طهران و ساير بلاد رسيد كه آن خبيث را به تبريز برده بعد از امر به توبهء از كفر خود و قبول نكردنِ او، او را با يكي از اتباعش كه بَر  غي خود باقي مانده در بيست و هفتم ماه شعبان امسال كه سنهء هزار و دويست و شصت و شش هجري است در ميدان سربازخانه برده به ديوار بستند و فوجي از سربازان امر كرده او را نشانهء گلوله ساختند..."

5- نكتهء ديگري كه در اينجا ذكرش حائز اهمّيت است آن كه، اگر حضرت باب قصد توبه داشتند الواح قهريه خطاب به محمّدشاه و وزيرش صادر نميفرمودند.  في‌المثل خطاب به حاجي ميرزا آقاسي ميفرمايند، "فاعلم يا ايها الكافر بالله و المشرك بآياته و المعرض عن جنابه و المستكبر عن بابه إنّ الله عزّ و جلّ لايعزب عن علمه شيء و لايعجز في قدرته شيء و إنّا ماأمهلك في مقامك و لاأغفل عن حكمك في أعمالك..."  كسي كه مي‌خواهد توبه كند از در اعتذار در مي‌آيد نه ظهور صفت قهّار در امر ربّ مختار.

6- يكي ديگر از موارد قابل ذكر آن كه بعد از مجلس وليعهد براي وادار كردن حضرت اعلي به توبه و انابه، حكم به تعزير و چوب زدن آن حضرت نمودند.  فرّاشها به احترام سيادت آن حضرت امتناع كردند امّا ميرزا علي‌اصغر شيخ‌الاسلام كه خود را خليفهء رسول خدا  و نايب امام مي‌دانست براي اين كه شايد حضرت توبه نمايند و از اعتقاد خود برگردند ايشان را به دست خود ضرب و تعزير و اذيت فراوان نمود و ملاحظه كرد كه اين بلايا در مقابل آن روح عظيم و استقامت فخيم اثر و ثمري نبخشيد تا بالاخره فتواي قتل داد.

7- اگر كسي داعيه‌اي داشته باشد و سپس دست از داعيهء خود بردارد، بايد كه تمام پيروانش از راه رفته برگردند و توبه و انابهء سرور و مولاي خود را بپذيرند؛ در حالي كه بعد از شهادت حضرت اعلي اين انقلاب و نهضت نُضج گرفت و شدّت پيدا كرد كه آثارش هويدا و ظاهر است و همين انتشار مجلـّهء "ايام" در حمله به مولي‌الأنام شاهدي است صادق بر اين مدّعا؛ چه كه از قديم گفته‌اند "كس نزند بر درخت بي‌بر سنگ."

8- اگر مدّعي مهدويت و قائميت اعلام توبه كرده بطلان ادّعان خود را بيان كند، همچون دريايي كه از آب خالي شود، ديگر نبايد اثري از او باقي بماند و كلامش را نفوذي باشد؛ چه درياي بي آب را موجي نخواهد بود و چراغ بينفت را روشني نباشد.  پس از چه رو گروه پيروان حضرت اعلي و مؤمنين به آن حضرت محدود به ايران نماند و سراسر جهان را در بر گرفت و اينك بيش از پنج ميليون نفر در سراسر جهان به حضرتش ايمان دارند؟

9- مكاتبات بين ناصرالدّين‌شاه و عمويش مهديقليميرزا فرمانده سپاهياني كه قلعهء شيخ طبرسي را محاصره كردند كه طي آن دستور قلع و قمع بابيان را داده بود و نيز مكاتبات مهدي‌قلي‌ميرزا و حضرت قدّوس موجود است.  اگر توبه‌نامه‌اي وجود داشت، مهدي‌قلي‌ميرزا آن را به حضرت قدّوس نشان مي‌داد و اعلام مي‌كرد كه سرور و مقتداي شما خودش توبه كرده، شما ديگر چرا خود را به كشتن مي‌دهيد.  در حالي كه ابداً چنين موضوعي مطرح نشد و جنگ ادامه يافت.

10- در مقام آخر از حضراتي كه مصرّاً مي‌خواهند وجود توبه‌نامهء مجعولي را ثابت كنند كه در حدّ ادّعا باقي مانده، سؤالي دارم.  اگر احياناً توبه‌نامه‌اي به هر يك از آنها نسبت داده شود، چه باامضاء و چه بي‌امضاء و اشتهار داده شود كه فلان عالم و فلان روحاني ساكن قم يا مشهد و غيره از عقايد خود توبه نموده و فرضاً به ديانت مسيحي، يا زرتشتي يا كليمي اقبال نموده، آيا اين حق را براي خود محفوظ نمي‌دارند كه اشتهاردهندهء چنين موضوعي را به صلّابه بكشند و او را به دادگاه و محكمهء صالحه بخوانند و ادّعاي حيثيت كنند؟  چرا اين حقّ را براي بابيان و بهائيان قائل نمي‌شوند كه آنها را به جلسه‌اي با حضور داوران آگاه با وجدان بيدار دعوت كنند تا بابيان و بهائيان بتوانند بطلان نظريهء آنها را اثبات نمايند؟  از زمان حضرت بهاءالله كه در لوح سلطان ايران و لوح سلطان عثماني تشكيل چنين جلسه‌اي را براي مذاكرات فيمابين خواستار شدند، تا به حال اين موضوع مطرح بوده، و از همان زمان كه وقتي ناصرالدّين‌شاه لوح مبارك سلطان را براي ملاّ علي كني و گروهي ديگر از علما فرستاد و آنها در جواب فقط حكم قتل صادر كردند و از انعقاد چنين جلسه‌اي ابا نمودند، تا كنون در جواب بهائيان جز چوب و چماق و مصادره اموال، هتك حرمت و تخريب قبرستان و زندان و قتل و غيره هيچ عكس‌العمل مطلوبي ظاهر نشده و غير از تمسخر و استهزاء يكطرفه در مجلّاتي چون "ايام" هيچ تركتازي از سوي حضرات مسلمين پديدار نگشته است.

 

 

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 11:51 |

خاتميت حضرت رسول اكرم وديدگاه بهائيان

۲.معنی اسلام به خاطر سه آیه ذیل در قرآن :

«دین حقیقی نزد خداوند، اسلام است»

إنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ ﴿19﴾ آل عمران3

« هر کس از دینی بجز اسلام تبعیت کند آن دیانت هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و در دنیای بعد او در بین زیانکاران خواهد بود.»

 
وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِینًا فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ ﴿85﴾آل عمران3

«الیوم من دین شما را برایتان کامل کرده ام و حدّ نعمتها را بر شما تمام نموده ام و رضایت من در این است که اسلام دین شما باشد.»

 
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا ﴿3﴾مائده5

(بر اساس آیات فوق)مسلمانان چنین تلقّی می کنند که دیانت قرآن باید آخرین دین باشددر حالي که اینچنین نیست.معنی" اسلام" تسلیم کردن اراده خود به اراده خداوند است که از طریق آخرین پیامبر او بیان می شود. بنابر این در زمان حضرت محمّد کسانی که خود را تسلیم اراده آخرین مظهراراده الهی از طریق قرآن نمودندمسلمان نامیده شدند. امّا قرآن در استفاده و کاربرد لغات اسلام و مسلم به اینجا محدود یا متوقّف نشده است.برای مثال نوح یک مُسلم نامیده شده است(یونس : 72 و 71 : 10)ابراهیم، یعقوب و فرزندانشان نیز" مسلمون" نامیده شده اند(بقره : 133 ـ 131 : 2) همینطورموسی و پیروانش "مسلمین" خطاب شده اند(یونس 83 ـ 10) و (اعراف 125 ـ 7) ، و بالاخره حواریون حضرت مسیح نیز "مسلمون" نامیده شده اند که نصّ آن دراینجا می آید: « و هنگامی که به حواریون مسیح نازل کردم که:به من و فرستاده من ایمان بیاورید . آنها گفتند:ما مومن شدیم و تو را شاهد می گیریم که ما مسلم(تسلیم امر تو) هستیم.»

 
وَإِذْ أَوْحَیْتُ إِلَى الْحَوَارِیِّینَ أَنْ آمِنُواْ بِی وَبِرَسُولِی قَالُوَاْ آمَنَّا وَاشْهَدْ بِأَنَّنَا مُسْلِمُونَ ﴿111﴾مائده5

بنابراین ما می بینیم که منظور موسّس قرآن از کلمه "اسلام" یک مفهوم کلّی از دیانت الهی اعم ازگذشته ، حال و آینده بوده است. چنین دین عمومی البتّه تنها دیانت حقیقی است که به وسیله خداوند پذیرفته می شود چنانکه آیات قبل شاهد آن بود. حال مفهوم حقیقی و جامع اسلام بیان شده است.بنابراین یک مسلمان واقعی این آیات را که در تعریف مفهوم اسلام است به عنوان یک وسیله و نه مانعی در جستجوی حقیقت تلقّی می کند.

 

 

 صفحات ديگر اشاراتي به اينكه ديانت بهايي مخالف خاتميت حضرت رسول اكرم است عنوان شده است.      يكي از موضوعاتي كه صحنه تصادم افكار بهاييان و مسلمانان گشته موضوع خاتميت است. علما 4 مورد را موجب كفر و ارتداد مي شمرند:

1- انكار خدا

2- انكار پيامبران

3- سبّ و لعن به ائمه اطهار

4- انكار ضروريات دين

چون خاتميت را جزء ضروريات دين مي شمارند و بهاييان را به زعم خودمنكر خاتميت حضرت رسول مي دانند حكم كفر و الحاد مي دهند

.اما بهاييان خود را منكر ضروريات دين اسلام نمي دانند ، بلكه آنان در مورد مسأله خاتميت ، برداشت علما را از خاتميت انكار مي نمايند و اين انكار به هيچ وجه معادل و به معني انكار اسلام نيست. در يك صورت است كه انكار اعتقاد علما مساوي انكار اسلام مي شود ، وآن وقتي است كه واقعيت ديانت اسلام با ديدگاه علما در همة زمان ها منطبق و متّحد باشد. كه اين امر با واقعيت فاصله زيادي دارد. نه فقط اسلام بلكه هيچ ديانتي تا كنون نبوده كه ديدگاه واقعي آن دين در همه مواضيع با ديد پيروانش منطبق باشد . بنابراين احزاب مختلفه در اسلام ، نمي توانند بگويند اسلام و عقايدش تنها با عقايد ما منطبق است و هر كس مخالف عقايد ما عقيده اي داشته باشد با اسلام مخالفت نموده است . اين اگر درست باشد در وقتي است كه در دين فقط يك حزب باشد نه احزاب مختلف. اگر بخواهيم اينگونه فكر كنيم تمام گروهها و احزاب و فرقه هاي اسلامي همه بايد مخالف اسلام محسوب شوند و كافر قلمداد شوند ؛ زيرا همة احزاب با عقايد احزاب ديگر مخالفند و هيچ كدام عقيده ديگري را چه در اصول و چه در فروع نمي پذيرند؛ در حالي كه حقيقت اسلام يكي است و تعدّد نمي پذيرد.اعتقاد بهاييان در مورد مسئله خاتميت از جهتي يك عقيده اسلامي محسوب است؛ زيرا درست است كه ديانت بهايي استقلال دارد و شريعتي جديد است ، امّا پايه گذاران اوّليه اين دين همه از علماي اسلام بوده اند و تفحص و تحقيق در معاني آيات قرآن آن ها را به اين ديانت كشانده است . اعتقاد و برداشت اين علماي بزرگ از آيه قرآن در مورد خاتميت مانند برداشت كشيشاني است كه مسلمان شده اند و برداشتي غير از برداشت كليسا از نوشته هاي انجيل در مورد خاتميت مسيح داشته اند . همانطور كه نمي توان چنين دانشمنداني را كه عقيده شان با عقايد علماي مسيحي كه خاتميت مسيح را از ضروريات دين مسيح مي دانند، مخالف با حضرت مسيح قلمداد نمود ، به همين دليل هم نمي توان علمايي كه در جامعه اسلامي بوده اند و بهايي شده اند و عقايدشان با عقايد مجتهدين و فقها در مسأله خاتميت تفاوت دارد ، مخالف حضرت رسول و اسلام دانست و آن ها را از معاندين دين اسلام محسوب نمود و يا بهايياني راكه با اين عقيده موافقند ، منكر ضروريات اسلام دانست؛ زيرا حكم ضرورت دين در وقتي است كه متفق به همة علماي دين باشد و با ظهور عقيده اي جديد كه از درون همان دين و از بعضي از علماي آن دين جوشيده، اين ضرورت از بين مي رود و ديگر نمي توان آن را به عنوان ضروريات دين به حساب آورد . اعتقاد بهاييان در مورد مفهوم خاتميت نه فقط از اين جهت كه اين اعتقاد چون از جانب علماي اسلام كه بهايي شده اند مطرح شده يك عقيده اسلامي است؛ بلكه از اين جهت كه با همّت و فداكاري و استقامت و جانبازي همراه بوده، طبعأ از اعتبار ويژه اي بيش از اعتقادات قديمي بر خوردار است .

بهاييان آيه مباركه ( ولكن رسول الله و خاتم النبيين) را كلام خدا مي دانند و قبول دارند . اما آن را به گونه اي معني مي كنند كه با ديدگاه ائمه و تفسيرهايي كه امامان شيعه فرموده اند تطابق دارد. بهاييان معتقدند انبياء همه مأمور بشارت مردم به روز واپسين و روز داوري و روز اخذ ثمره از دين بوده اند و به همين سبب اين فرستادگان را انبياء گفته اند كه در لغت به معني خبر دهنده و بشارت دهنده است. انتظار چنين روزي در همه اديان آمده است و همه اقوام و ملل در آرزوي آنند و حضرت بهاءالله خود را صاحب اين يوم مبارك و بر پا كننده اين روز داوري و حامل وحي الهي و موعود كل ملل معرفي فرمودند و چون ظهور حضرت بهاءالله بعد از ظهور حضرت رسول اكرم بوده است طبعأ حضرت رسول اكرم در مقطعي از زمان قرار گرفته اند كه آخرين بشارت دهنده به اين يوم عظيم گشته اند و پس از ظهور ايشان دوره بشارت به پايان مي رسدو دوره تحقق و ظهور يوم عظيم، يوم يقوم الناس لرب العالمين و استقرار ملكوت الهي بر بسيط غبراء كه وعده همه انبياء است؛ فرا مي رسد. بنابراين ختم در اين آيه مباركه به معني انسداد باب رحمت و قطع مطلق فيض الوهيت نيست بلكه بر عكس، نويد تحقق وعده هاي انبياء و يوم الله است كه با صراحت تام تحقق و ظهور آن در قرآن به نام لقاءالله آمده است و ائمه اسلامي آن را به معني لقاء انبياء و مظاهر مقدسه دانسته اند.