تبليغاتX
گامی به جلو...گامی بسوی تفاهم

معجزه دلیل ادعا

 

بر طبق ایاتی که ذیلا بیان میشود معجزات را نمی توان میزان صدق و کذب بودن ادعای پیامبران دانست چه اگر شخصی از اوامر الهی خود را محروم نماید و هوای خود را بر رضای خدا ترجیح دهد البته معجزه ای نخواهند دید واز نعمت هدایت محروم خواهد ماند خداوند در فصل ششم سفر تورات مثنی در ایه 16 می فرماید "خدای خود را امتحان ننمائید . مقصد از امتحان خداوند همان امتحان مظاهر امر او است چه که انچه بر پیامبر منسوب می گردد بر خداوند منسوب است و معرفت مظهر امر معرفت خداوند و انکار ایشان انکار خداوند است .

مولوی در کتاب مثنوی حدیثی را روایت می کند که چنین است روزی یکی از یهودیان حضرت امیر المومنین علی بن ابی طالب را بر بالای بامی بلند دید گفت یا علی خداوند را حافظ و ناصر خود میدانی ان حضرت فرمود بلی لازال عنایت او مرا محفوظ داشته و از کودکی الی الحال درع متین حفظ او مرا از نوائب و خطرات حراست فرموده گفت پس خود را از این بام بیفکن تا من ببینم که خداوند ترا حفظ می فرماید و عنایت الهیه را در حق تو باور کنم و بدین اسلام اقرار ارم ان حضرت فرمود مگر کتاب را نخوانده ای که فرموده است خداوند را امتحان مکن اکنون تو نیز از این جرات خود را بر حذر دار و خویش را در مقام خشم الهی میار چه او را رسد که خلق را امتحان فرماید نه خلق ضعیف جاهل او را ممتحن نماید ."

امتحان مظاهر امرالله سهل و اسان نیست در انجیل متی در فقره 38 ببعد حضرت مسیح می فرماید "انگاه بعضی از کاتبان و فریسیان در جواب او گفتند ای استاد می خواهیم از تو ایتی ببینیم در جواب ایشان گفت فرقه شریر فاسق ایت می طلبند و ایتی به او داده نشود ".

در باب شانزدهم انجیل متی می فرماید "انگاه فریسیان و صدوقیان نزد او امده از وی امتحان خواستند که ایتی اسمانی برای ایشان ظاهر سازد ایشانرا جواب داد که در وقت شام می گویند هوا خوش خواهد بود که اسمان سرخ است صبحگاهان می گوئید امروز هوا بد خواهد شد که اسمان سرخ و گرفته است ای ریا کاران روی اسمان را تمیز می دهید اما علامات ازمنه را تمیز نمی توانید دادیعنی از حضرت معجزه ای خواستند ان حضرت فرمود شما از تیرگی و سرخی و گشادگی افق خوبی و بدی هوا را تمیز می دهید چطور است که علامات زمان ظهور انبیاءو رسل را تمیز نمی توانید بدهید واز او طالب معجزه هستید .

اما در قران مجید در سوره بنی اسرائیل ایه 59 پیامبر گرامی می فرمایند "و ما منعنا ان نرسل با لایات الا ان کذب بها الاولون و اتینا ثمود الناقه مبصره فظلموا بها و ما نرسل با لایات الا تخویفا "یعنی باز نداشت ما را از فرستادن معجزات الا بسبب اینکه پیشینیان تکذیب کردند انرا چنانچه ناقه را بثمود اشکاردادیم و باو ظلم کردند و ما نمی فرستیم بمعجزات الا برای تخویف و انذار "

خداوند می فرماید سبب اینکه ما پیامبران را با معجزه نمی فرستیم این است که امم ماضیه مانند عاد و ثمود و غیر هم معجزه پیامبر را تکذیب کردند و حمل بر سحر نمودند پس می فرمایند معجزه سبب هدایت نیست بلکه منذر بهلاکت و موجب قهر و اعدام اهلکفر و ضلالت است و پیامبر به دلیل اینکه نسل منقرض نشود و اهل  ایمان باقی بماند این بود که معجزهای نیاورد .

در سوره انعام ایه 57 می فرماید "قل انی علی بینه من ربی و کذبتم به ما عندی ما تستعجلون به ان الحکم الا الله یقص الحق و هو خیر الفاصلین قل لو ان عندی ما تستعجلون به لقضی الامر بینی و بینکم والله اعلم بالظالمین "

کفار در طلب معجزه شتاب می نمودند می فرمایند بگو اگر انچه شما در ان تعجیل می نمائید نزد من بود هر اینه میان من و شما حکم شده بود و خدا شناستر است به ستمکاران یعنی اگر معجزات ظاهر می کردیم هر اینه حکم هلاک و عذاب مانند قوم ثمود و سایر احزاب بر شما حتم می شد .

در سوره انعام ایه 109 می فرماید "و اقسموا بالله جهد ایمانهم لئن جائتهم ایه لیومنن بهاقل انما الایات عند الله و ما یشعرکم انها اذا جائت لایومنون و تقلب افئدتهم و ابصارهم کما لم یومنوا به اول مره ونذرهم فی طغیانهم یعمهون"مقصود از این ایه مبارکه این است که خداوند می فرماید کفار بنهایت سخت قسم یاد می کنند که اگر یک معجزه برای ایشان بیاید البته ایمان خواهند اورد بگو معجزات نزد خداوند هست ولکن شما نمی دانید واگر معجزه هم بیاید ایمان نخواهید اورد زیرا که ما برمی گردانیم دلهای ایشان را و چشمهای ایشان را چنانکه در اول ایمان نیاوردند باو وامی گذاریم ایشان را در طغیانشان در شک و تردید .

پس وقتی پس از صدور معجزه خداوند دل و چشم را به همان حالت اول بر می گرداند و شخص را در شک و تردید نگه می دارد و طلب معجزه خود سبب هلاک می شود پس معجزه چگونه می تواند حجت ودلیل ظهور باشد چنانچه پیامبر می فرماید در اهل ماضیه معجزه سبب ایمان نشده .

 

در ادامه ایه میفرمایند (سوره انعام ایه 111)"و لو اننا نزلنا الیهم الملا ئکه و کلمهم الموتی و حشرنا علیهم کل شی قبلا ما کانوا لیومنوا الا ان یشاءالله ولکن اکثرهم یجهلون " یعنی اگر بایشان ملا ئکه را نازل کنیم و محشور کنیم همه اشیاء را بر ایشان روبرو ایمان نخواهند اورد مگر انکه خداوند خواهد ولکن بیشتر ایشان نمی دانند پس انسان جاهل به نفع وضرر خود عالم نیست چنین گمان می کند که شاید با اوردن معجزات ایمان می اورد حال انکه معجزه نیز سبب هدایت او نمی شود .

وسپس در سوره مبارکه انعام می فرمایند "و قالولو لا نزل علیه ایه من ربه قل ان الله قادر علی ان ینزل ایه ولکن اکثرهم لا یعلمون "یعنی کفار می گفتند که اگر محمد پیغمبر است چرا پروردگار او به او معجزه ای نداد پس خدای تبارک وتعالی می فرماید در جواب ایشان بگو هر اینه خداوند قدرت بر فرستادن هر معجزه ای دارد لکن بیشتر ایشان سبب عدم اتیان انرا نمی دانند پس خداوند قدرت فرستادن معجزه را دارد نمی فرماید خداوند معجزه ای فرستاده .

یا در سوره طه ایه 133 می فرمایند "و قالوا لو لا یأتینا بآیـة من ربه اولم تأتهم بینهةما فی الصحف الاولی "یعنی گفته اند که چرانمی آورد برای ما معجزه ای از جانب پروردگار خود یعنی اگر حضرت محمد در ادعای خود صادق است چرا برای ما یک معجزه ای از پروردگار نمی اورد پس خداوند در جواب می فرماید ایا نیامد برای ایشان بیان انچه در صحف اولی است با وجود قران که اعظم معجزات و اکمل و اتم ایات است این گروه چه معجزه ای می طلبند و چه دلیلی می جویند .

پس اگر کسی ادعا نماید که من علم غیب دارم اگر از او غیب گوئی بخواهند باید اجابت نماید اگر نفسی ادعا نماید که پیغامی از طرف خداوند آورده ام در این ادعا چه التزامی است که از او غیب گوئی بطلبند و اجرای امری غیر عادی و او را به ان امتحان کنند .این مثل ان است که کسی از طرف پادشاه پیغامی آورده باشد به او بگویند تو کارهائی انجام ده که پادشاه انجام می دهد تا تو را قبول کنیم این است که چون معجزه دلیل پیامبری نیست خداوند در سوره انعام ایه 49به پیامبر فرمود"قل لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعلم الغیب و لا اقول لکم انی ملک ان اتبع الاٌما یوحی الی قل هل یستوی الاعمی و البصیر افلا تتفکرون "می فرمایند باین قوم بگو من نمی گویم خزائن خداوند نزد من است و من نمی گویم غیب می دانم و من نمی گویم ملک هستم جز این نیست که متابعت می کنم انچه را بمن وحی شده است یعنی من مدعی این اموری نیستم که شما گاهی از من می خواهید جز این نیست که پیغامی از خداوند آورده ام و متابعت وحی الهی می نمایم .

پس از ایات قران متوجه می شویم معجزه دلیل پیامبری نیست بلکه دلیل مستقیم وحی اسمانی کتاب ربانی نازله ازجانب پروردگار است و دلیل نفوذ کلام شریعت او است و بقاءو دوام شرع پروردگارکتاب خداوند است که باقی می ماند و معجزه از بین می رود کتاب است که موجب ترقی عالم روحانی و تمدن جهان جسمانی می شود لکن از معجزه فایده ای حاصل نمی شود و ثمری مترتب نمی گردد .خداوند  می فرمایند از او مترس که کذب و افتراءاست زیرا بزودی از بین می رود و باقی نمی ماند مخالفتها از جانب دشمنان امر الهی خود دلیلی برای ظهورات الهی است  با وجود این دشمنیها ادیان الهی همچنان پا برجا هستند و می مانند دشمنیهاومخالفتها  نتنها باعث از بین رفتن دین نمی گردد بلکه سبب می گردد حقانیت دین بر همه گان مبرهن کردد .

حال می توان گفت که معجزه برای افرادی که در لحظه صدور معجزه حضور داشته اند حجت خواهد بود نه برای افرادی که  انرا ندیده اند ایا معجزهای عظیم تر از کتاب الهی می توان یافت .حال فرض کنیم معجزه ای را هم می دیدید چه سود طبق بیان مبارک پیامبر گرامی خداوند چشمانتان را می بست و در شک و تردید وا می گذاشتتان دیگر چه می طلبید با قلبی طاهر و چشمی پاک ایات او را ملاحظه نمائید شاید اثار کبر و غرور و شک از قلوبتان بدر اید و به راه راست هدایت گردید ما اهل بها معجزه را حجتی برای امر الهی نمی دانیم لذا انرا پر رنگ بیان نمی کنیم اگر بتاریخ ادیان نظری بیفکنیم مشاهده می کنیم معجزاتی که از قبل حضرت مسیح بیان شده شفادادن بیماران و....... ایا رسالت ان حضرت تنها شفا دادن بیماران بوده پس انقدر معجزه برای ان حضرت بیان کرده اند که دیگر ان حضرت فرصتی حتی برای ادعای خویش نمی یافته رسالت پیامبران انقدر عظیم است که به شفای روحانی افراد می پرداخته اند نه معجزه ای در حد شفای جسم .

ادعای رسالت از جانب پیامبر خود معجزه ای است زیرا مثلا حضرت اعلی در سن 25 سالگی در میان افرادی ظالم و فاسق بدون ناصر و معینی نه درسی خوانده نه در مجامع علمیه تحصیل علمی نموده  ادعای رسالتی نمود که هیچ فرد عادی نمی تواند از عهدۀ ان براید معذ لک کلمۀ الهی را در قلوب خلق ثابت و راسخ نمود .

حال وقتی صاحب کتاب معجزه را دلیل نمی داند شما شق والقمر را دلیل بر ادعای پیامبر می دانید در صورتی که تمام ایات قران دال بر این است که هیچ معجزه ای از پیامبر ظا هر نشده شق القمر را به راحتی می توان رد کرد ولی ایات کتاب الهی را نمی توان به راحتی انکار کرد که حی و حاضر است . بلی در زمان پیامبر نیز فصحای عرب معجزه بودن قران را نیافتند و به ان ایمان نیاوردند لکن عوام غیر فصیح مثل بلال و ابوذر و سلمان معجزه بودن ان را یافتند و به ان ایمان اوردند چنانچه در زمان پیامبر قران سالها بعد از مرگ پیامبر نوشته شد ولی در ظهور دیانت بابی و بهائی لسان وحی یعنی خود حضرت اعلی و حضرت بهاءالله به قلم خویش به کتابت کتاب الهی پرداختند و مومنین انها از افرادی عالم و باسواد بودند بسیاری از علماءچون وحید دارابی ،حجت زنجانی ،ملا حسین بشرویه ملا باقر قزوینی ،ملا مهدی کنی ،ابوالفضل گلپایگانی و...........

چنانچه در مجلد بحارالانوار در باب سیر و اخلاق و خصایص و اثار زمان قائم از حضرت ابی عبدالله علیه السلم روایت شده چون قائم خروج فرماید بیرون می روند از این امر کسانی که خود را اهل ان می دانند .لذت دریافت ذکر الهی وابسته به صفای قلب و خلوص نیت است قلب را بروب تا لایق درگاه الهی گردی .

 

در ديانت بهائي معجزه وجود دارد ؟

نگارش: ايمان مطلق

البته این گونه نگرش که از تفکر ساده انگارانه ی دینی ( نه خود دین ) برگرفته شده است  زیرا که من فکر می کنم این معجزه خواهی ریشه در تاریخ انسانیتی دارد که همیشه در پی سحر و جادو بوده است و آن انسان ها هر آن کسی را مقدس می شمردند که توانایی این کار را داشته باشد.پس انتظاری هم نمی رود که نمونه ی مدرن همین انسان ها در حال حاضر هم در پی این قضایا باشد.

حال برای اشنایی بیشتر با مفهوم معجزه معنی آن را در نزد اهل خرد می خوانیم:چون خرق عادتی از نبی صادر شود که خلق از آوردن مثل آن عاجز آید آن را معجزه گویند و چون از ولی خرق عادتی پیدا گردد آنرا کرامت خوانند و چون خرق عادتی از کافر به ظهور آید آن را استدراج گویند. (آنندراج) {غیاث}. آن چیزی که مردم از آوردن آن عاجز باشند مانند خرق عادتی که از انبیاء صادر گردد و شگفت و چمراس و فرجود نیز گویند. {ناظم الاطباء}. امر خارق العاده ای که مایه ی خیر و سعادت باشد مقرون به دعوی نبوت و غرض از آن آشکار ساختن صدق کسی است که مدعی رسالت از جانب خدا است. {از تعریفات جرجانی}. امر خارق العاده ای اعم از ترک یا فعل مقرون به تحدی با عدم معارضه، و به عبارت دیگر معجزه امر خارق العاده ای است که بر دست مدعی نبوت ظاهر شود موافق دعوی او { از کشاف اصطلاحات الفنون}.

.

به نظر اهل بهاء پیامبران آسمانی مصدر معجزات هستند و پیامبران آسمانی به اراده ی الهی قادرند امر غیر ممکنی را ممکن سازند.

حضرت مسیح در انجیل مبارک می فرمایند: فرقه ی شریر زناکار آیتی می طلبند.

به سند از این نص مبارک هیچکس نباید به خود اجازه دهد که که از این گونه چیز ها از پیامبر بخواهد. و مسئله در مورد حضرت محمد و حضرت بهاالله نیز این چنین است.

در قران شریف در سوره ی یونس مذکور است : مخالفانی که کلام الهی به آنها ابلاغ میگردد، هر معجزه ای بینند مومن نمی شوند، مگر آنکه عذاب دردناک برای آنها نازل شود.

و در سوره ط می فرمایند : مخالفان گفتند که چرا معجزه ای ظاهر نمی سازد ( محمد ) خداوند می فرمایند آیا اینکه قران به عنوان دلیل محکم متین، توضیح و تبیین کتابهای آسمانی گذشته است ، مخالفان را کفایت نمی نماید.

و در سوره ی عنکبوت از قول مخالفان آمده است که چرا از محمد معجزاتی صادر نمی شود و خداوند در جواب می فرمایند : آیا ایشان را ( یعنی مخالفان را )، کفایت نکرد که ما قران را بر تو نازل نمودیم تا بر آنان تلاوت شود.

در چندین جای دیگر ( نظیر سوره ی اسراء و سوره ی انعام ) از قران شریف تنها معجزه ی حضرت محمد را کتاب ایشان می داند و البته این در حالی است که در هیچ کجای قران ذکر نشده است که آن حضرت کار خارق العاده ای انجام داده است. و البته اگر هم معجزه ای باشد این دلیل حقانیت نیست.

و معجزه ی حضرت بهاالله کلام ایشان است کتابی است که بر ایشان نازل شده است و خود ایشان می فرمایند که دامان مبارکشان را به روایت این امور و قایع با معجزات آنچنانی نیالائید.

با تمام این اوصاف بنده چند نمونه از معجزات حضرت بهاالله که عده ای روایت کرده اند را بازگو می کنم ولی باز نیز متذکرم که این معجزات دلیل بر حق بودن ایشان نیست.

در الواح نازله به سلاطین خطاب به ناپلئون سوم پادشاه فرانسه که در زمانی که حضرت بهاالله در سجن بودند در بین سلاطین و روسای اروپا در نهایت رفعت و جلال ظاهره بودند و بدین جهت آن حضرت ایشان را با لقت ( رئیس الملوک ) خطاب کرده اند.

در سال 1854 م بین دولتین روس و عثمانی نزاع در گرفت ناپلئون به نصرت و حمایت دولت عثمانی برخاسته و پس از دو سال محاربه که به فتح قلعه ی محکم سباستوپول منتهی گردید در شبهه جزیره ی کریمه بر دولت روس فائق آمده و غالب و منصور گردید.

به طوری که در آثار و اوراق مندرج و مسطور است پادشاه روس از ناپلئون سوم علت مداخله وی و حمایت و معارضتش را نسبت به دولت عثمانی مستفسر گردید، ناپلئون جواب داده که آه و انین مظلومان و فغان ملهوفات که به ظلم و عدوان در دریای سیاه مستغذق گشته وی را بدین اقدام و به نصرت و اعانت آن دولت مبعوث نموده است.

حضرت عبدالبهاء در کتاب مفاوضات در مورد آن جریان می فرمایند: خطابی به ناپلئون مرقوم فرمودند و بواسطه سفیر فرانسه ارسال شد مضمون اینکه سوال نمایند جرم ما چه بود که سبب این سجن و زندان گشت، ناپلئون جواب نداد بعد توقیعی ثانی صادر شد و آن در سوره ی هیکل داخل مختصر خطاب اینکه ای ناپلئون چون استماع ندا ننمودی و جواب ندادی عنقریب سلطنتت به باد رود و به کلی خراب گردی آن توقیع بواسطه ی قیصر کتفاکو با پوسته ارسال شد و به اطلاع جمیع مهاجرین صورت این خطاب به جمیع اطراف ایران رفت زیرا کتاب هیکل در آن ایام به جمیع ایران نشر شد در سنه هزار و هشتصد و شصت و نه میلادی بود چون این سوره هیکل در جمیع ایران و هندوستان منتشر شد در دست جمیع احباب افتاد و کل منتظر نتایج این خطاب بودند اندک زمانی نگذشت سنه هزار و هشتصد و هفتاد میلادی شد و آتش حرب میان آلمان و فرانسه بر افروخت با وجود آنکه ابداً کسی گمان غلبه آلمان نمی کرد ناپلئون شکست فاحش خورد و تسلیم دشمن گشت و عزتش به ذلت کبری منتهی شد.

باری بیش از یک سال از نزول لوح مبارک نگذشت که مصداق خطابات قهریه الهیه چنانکه مذکور شد نسبت به ناپلئون ظاهر و پدیدار گردید و نایره جنگ بین فرانسه و آلمان اشتعال یافت و آنکه سطوت و غلبه ی ناپلئون نزد عموم مسلم بود و از لحاظ عساکر و تجهیزات حربیه بر دولت آلمان تفوق داشت شکست خورد و شخصاً نزد صدر اعظم آلمان رفت و به مغلوبیت خود اعتراف نمود و تسلیم گشت.

این جریان آنقدر معروف شد که گلدزیهر یهودی که بر علیه دیانت اسلام کتابی نوشته است در قسمت فرقه ها ص 637  می نویسد: از چیزهایی که ارزش بهاالله را نزد پیروانش بالا برد و تا به مرتبه ی وجودی الهی رسانید این بود که او در نامه ای که برای ناپلئون سوم،چهار سال پیش ار شکست ( سداد ) فرستاد، سرنگونی او را پیش بینی کرد.

از دیگر معجزات که در تاریخ مذکور است اینکه:

در عکّا هر نفسی از اهل علم و معارف چه محبّ و چه مبغض که بحضور حاضر شد هر سؤالی که نمود جواب شافی کافی شنيد و کلّ مقرّ و معترف بر آن بودند که اين شخص در جميع کمالات فريد و وحيد آفاق است. و در بغداد بسيار واقع که در مجلس مبارک علمای اسلام و يهود و مسيحی و ارباب معارف اروپا حاضر و هر يک سؤالی مينمود و با وجود اختلاف مشارب جميع جواب کافی ميشنيدند و مقنع ميگشتند. حتّی علمای ايران که در کربلا و نجف بودند شخص عالمی را انتخاب کردند و توکيل نمودند و اسم آن شخص ملّا حسن عمو بود آمد بحضور مبارک بعضی سؤالات از طرف علما کرد جواب فرمودند.و بعد عرض کرد که علما در علم و فضل حضرت مقرّ و معترفند و مسلّم عمومست که در جميع علوم نظير و مثيلی ندارند و اين هم مسلّم است که تدرّس و تحصيل نکرده اند و لکن علما ميگويندکه ما باين قناعت ننمائيم و بسبب علم و فضل اقرار و اعتراف بحقّيّتشان نکنيم لهذا خواهش داريم که يک معجزه ای بجهت قناعت و اطمينان قلب ظاهر فرمايند. جمال مبارک فرمودند: هر چند حقّ ندارند زيرا حقّ بايد خلق را امتحان نمايد نه خلق حقّ را ولی حال اين قول مرغوب و مقبول. امّا امر الله دستگاه تياتر نيست که هر ساعت يک بازی در بياورند و هر روز يکی چيزی بطلبد در اين صورت امرالله بازيچهء صبيان شود. ولی علما بنشينند و بالاتّفاق يک معجزه ای را انتخاب کنند و بنويسند که بظهور اين معجزه از برای ما شبهه ای نميماند و کلّ اقرار و اعتراف بر حقّيّت اين امر مينمائيم و آن ورقه را مهر کنند و بياوريد و اين را ميزان قرار دهند. اگر ظاهر شد از برای شما شبهه نماند و اگر ظاهر نشد بطلان ما ثابت گردد. آن شخص عالم بر خاست و زانوی مبارک را بوسيد و حال آنکه مؤمن نبود و رفت و حضرات علما را جمع کرد

و پيغام مبارک را تبليغ نمود. حضرات مشورت کردند و گفتند اين شخص سحّار است شايد سحری بنمايد آنوقت از برایما حرفی نميماند و جسارت نکردند. ولی آن شخص در اکثر محافل ذکر نمود و از کربلا رفت بکرمانشاه و طهران و تفصيل را بجميع گفت و خوف و عدم اقدام علما را ذکر نمود. مقصود اين است که جميع معارضين شرق معترف بر عظمت و بزرگواری و علم و فضل جمال مبارک بودند و با وجود عداوت جمال مبارک را به بهاءالله شهير تعبير مينمودند. (پیام ملکوت ص 403)

یکی دیگر از این جریانات تاریخی مسئله ی مباهله ی حضرت بهاالله با صبح ازل در ادرنه است. در کتاب حضرت بهاالله نوشته ی محمد فیضی مذکور است: یکی از پیش آمد هایی که بیشتر سبب شهرت و عظمت امر مبارک و شرمساری معرضین و ناقضین گردید موضوع تقاضای مباهله است که از طرف یحیی و همراهانش به عمل آمد در سال 1284 که مدت 4 سال از توقف حضرت بهاالله در ادرنه می گذشت چندین مرتبه سید محمد اصفهانی سابق الذکر نموده بود که با آن حضرت مباهله خواهیم کرد و میر محمد شیرازی از این فقره مطلع شده و به وسیله میرزا محمد قلی اخوی حضرت بهاالله به عرض آن حضرت رسانید و جواباً فرمودند من برای اتمام حجت بر خلق تقاضای آنها را می پذیرم و روز معین به مسجد سلطان سلیم تشریف برده و به آنها پیام فرمودند که حاضر شوند و تا مدت سه روز در وقت معین به آن مسجد تشریف بردند که یحیی و رفقایش برای مباهله حاضر گردند ولی آنها حاضر نشدند و عذری پیش آوردند در اثر این قضیه حقیقت امر بر بعضی از نفوس که دچار اشتباهاتی شده بودند واضح و آشکار گردیده و از میرزا یحیی مایوس گشتند.

                                            

 

 

                                                           مطلب    دوم                          

گروهی در کتابهای ردیه اظهار می دارند :معجزه نشانه ای است که خداوند به پیامبرانش اعطا می کند که مردم او را باز شناسند و راه پیامبران دروغین را بر حق جویان ببندند .

در طول تاریخ بسیاری از افراد تفکرمی کنند که چگونه می توانند کلام خداوند را از کلام خلق بشناسند و چون این کار بسیار سخت است پس طلب معجزه نموده اگر معجزه ظاهر شد مدعی از جانب خداست والا نه ولی ایات الهی برعکس این جریان را نشان می دهد .

بر طبق ایاتی که ذیلا بیان میشود معجزات را نمی توان میزان صدق و کذب بودن ادعای پیامبران دانست چه اگر شخصی از اوامر الهی خود را محروم نماید و هوای خود را بر رضای خدا ترجیح دهد البته معجزه ای نخواهند دید واز نعمت هدایت محروم خواهد ماند خداوند در فصل ششم سفر تورات مثنی در ایه 16 می فرماید "خدای خود را امتحان ننمائید . مقصد از امتحان خداوند همان امتحان مظاهر امر او است چه که انچه بر پیامبر منسوب می گردد بر خداوند منسوب است و معرفت مظهر امر معرفت خداوند و انکار ایشان انکار خداوند است .

مولوی در کتاب مثنوی حدیثی را روایت می کند که چنین است روزی یکی از یهودیان حضرت امیر المومنین علی بن ابی طالب را بر بالای بامی بلند دید گفت یا علی خداوند را حافظ و ناصر خود میدانی ان حضرت فرمود بلی لازال عنایت او مرا محفوظ داشته و از کودکی الی الحال درع متین حفظ او مرا از نوائب و خطرات حراست فرموده گفت پس خود را از این بام بیفکن تا من ببینم که خداوند ترا حفظ می فرماید و عنایت الهیه را در حق تو باور کنم و بدین اسلام اقرار ارم ان حضرت فرمود مگر کتاب را نخوانده ای که فرموده است خداوند را امتحان مکن اکنون تو نیز از این جرات خود را بر حذر دار و خویش را در مقام خشم الهی میار چه او را رسد که خلق را امتحان فرماید نه خلق ضعیف جاهل او را ممتحن نماید ."

امتحان مظاهر امرالله سهل و اسان نیست در انجیل متی در فقره 38 ببعد حضرت مسیح می فرماید "انگاه بعضی از کاتبان و فریسیان در جواب او گفتند ای استاد می خواهیم از تو ایتی ببینیم در جواب ایشان گفت فرقه شریر فاسق ایت می طلبند و ایتی به او داده نشود ".

در باب شانزدهم انجیل متی می فرماید "انگاه فریسیان و صدوقیان نزد او امده از وی امتحان خواستند که ایتی اسمانی برای ایشان ظاهر سازد ایشانرا جواب داد که در وقت شام می گویند هوا خوش خواهد بود که اسمان سرخ است صبحگاهان می گوئید امروز هوا بد خواهد شد که اسمان سرخ و گرفته است ای ریا کاران روی اسمان را تمیز می دهید اما علامات ازمنه را تمیز نمی توانید دادیعنی از حضرت معجزه ای خواستند ان حضرت فرمود شما از تیرگی و سرخی و گشادگی افق خوبی و بدی هوا را تمیز می دهید چطور است که علامات زمان ظهور انبیاءو رسل را تمیز نمی توانید بدهید واز او طالب معجزه هستید .

اما در قران مجید در سوره بنی اسرائیل ایه 59 پیامبر گرامی می فرمایند "و ما منعنا ان نرسل با لایات الا ان کذب بها الاولون و اتینا ثمود الناقه مبصره فظلموا بها و ما نرسل با لایات الا تخویفا "یعنی باز نداشت ما را از فرستادن معجزات الا بسبب اینکه پیشینیان تکذیب کردند انرا چنانچه ناقه را بثمود اشکاردادیم و باو ظلم کردند و ما نمی فرستیم بمعجزات الا برای تخویف و انذار "

خداوند می فرماید سبب اینکه ما پیامبران را با معجزه نمی فرستیم این است که امم ماضیه مانند عاد و ثمود و غیر هم معجزه پیامبر را تکذیب کردند و حمل بر سحر نمودند پس می فرمایند معجزه سبب هدایت نیست بلکه منذر بهلاکت و موجب قهر و اعدام اهلکفر و ضلالت است و پیامبر به دلیل اینکه نسل منقرض نشود و اهل  ایمان باقی بماند این بود که معجزهای نیاورد .

در سوره انعام ایه 57 می فرماید "قل انی علی بینه من ربی و کذبتم به ما عندی ما تستعجلون به ان الحکم الا الله یقص الحق و هو خیر الفاصلین قل لو ان عندی ما تستعجلون به لقضی الامر بینی و بینکم والله اعلم بالظالمین "

کفار در طلب معجزه شتاب می نمودند می فرمایند بگو اگر انچه شما در ان تعجیل می نمائید نزد من بود هر اینه میان من و شما حکم شده بود و خدا شناستر است به ستمکاران یعنی اگر معجزات ظاهر می کردیم هر اینه حکم هلاک و عذاب مانند قوم ثمود و سایر احزاب بر شما حتم می شد .

در سوره انعام ایه 109 می فرماید "و اقسموا بالله جهد ایمانهم لئن جائتهم ایه لیومنن بهاقل انما الایات عند الله و ما یشعرکم انها اذا جائت لایومنون و تقلب افئدتهم و ابصارهم کما لم یومنوا به اول مره ونذرهم فی طغیانهم یعمهون"مقصود از این ایه مبارکه این است که خداوند می فرماید کفار بنهایت سخت قسم یاد می کنند که اگر یک معجزه برای ایشان بیاید البته ایمان خواهند اورد بگو معجزات نزد خداوند هست ولکن شما نمی دانید واگر معجزه هم بیاید ایمان نخواهید اورد زیرا که ما برمی گردانیم دلهای ایشان را و چشمهای ایشان را چنانکه در اول ایمان نیاوردند باو وامی گذاریم ایشان را در طغیانشان در شک و تردید .

پس وقتی پس از صدور معجزه خداوند دل و چشم را به همان حالت اول بر می گرداند و شخص را در شک و تردید نگه می دارد و طلب معجزه خود سبب هلاک می شود پس معجزه چگونه می تواند حجت ودلیل ظهور باشد چنانچه پیامبر می فرماید در اهل ماضیه معجزه سبب ایمان نشده .

 

در ادامه ایه میفرمایند (سوره انعام ایه 111)"و لو اننا نزلنا الیهم الملا ئکه و کلمهم الموتی و حشرنا علیهم کل شی قبلا ما کانوا لیومنوا الا ان یشاءالله ولکن اکثرهم یجهلون " یعنی اگر بایشان ملا ئکه را نازل کنیم و محشور کنیم همه اشیاء را بر ایشان روبرو ایمان نخواهند اورد مگر انکه خداوند خواهد ولکن بیشتر ایشان نمی دانند پس انسان جاهل به نفع وضرر خود عالم نیست چنین گمان می کند که شاید با اوردن معجزات ایمان می اورد حال انکه معجزه نیز سبب هدایت او نمی شود .

وسپس در سوره مبارکه انعام می فرمایند "و قالولو لا نزل علیه ایه من ربه قل ان الله قادر علی ان ینزل ایه ولکن اکثرهم لا یعلمون "یعنی کفار می گفتند که اگر محمد پیغمبر است چرا پروردگار او به او معجزه ای نداد پس خدای تبارک وتعالی می فرماید در جواب ایشان بگو هر اینه خداوند قدرت بر فرستادن هر معجزه ای دارد لکن بیشتر ایشان سبب عدم اتیان انرا نمی دانند پس خداوند قدرت فرستادن معجزه را دارد نمی فرماید خداوند معجزه ای فرستاده .

یا در سوره طه ایه 133 می فرمایند "و قالوا لو لا یأتینا بآیـة من ربه اولم تأتهم بینهةما فی الصحف الاولی "یعنی گفته اند که چرانمی آورد برای ما معجزه ای از جانب پروردگار خود یعنی اگر حضرت محمد در ادعای خود صادق است چرا برای ما یک معجزه ای از پروردگار نمی اورد پس خداوند در جواب می فرماید ایا نیامد برای ایشان بیان انچه در صحف اولی است با وجود قران که اعظم معجزات و اکمل و اتم ایات است این گروه چه معجزه ای می طلبند و چه دلیلی می جویند .

پس اگر کسی ادعا نماید که من علم غیب دارم اگر از او غیب گوئی بخواهند باید اجابت نماید اگر نفسی ادعا نماید که پیغامی از طرف خداوند آورده ام در این ادعا چه التزامی است که از او غیب گوئی بطلبند و اجرای امری غیر عادی و او را به ان امتحان کنند .این مثل ان است که کسی از طرف پادشاه پیغامی آورده باشد به او بگویند تو کارهائی انجام ده که پادشاه انجام می دهد تا تو را قبول کنیم این است که چون معجزه دلیل پیامبری نیست خداوند در سوره انعام ایه 49به پیامبر فرمود"قل لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعلم الغیب و لا اقول لکم انی ملک ان اتبع الاٌما یوحی الی قل هل یستوی الاعمی و البصیر افلا تتفکرون "می فرمایند باین قوم بگو من نمی گویم خزائن خداوند نزد من است و من نمی گویم غیب می دانم و من نمی گویم ملک هستم جز این نیست که متابعت می کنم انچه را بمن وحی شده است یعنی من مدعی این اموری نیستم که شما گاهی از من می خواهید جز این نیست که پیغامی از خداوند آورده ام و متابعت وحی الهی می نمایم .

پس از ایات قران متوجه می شویم معجزه دلیل پیامبری نیست بلکه دلیل مستقیم وحی اسمانی کتاب ربانی نازله ازجانب پروردگار است و دلیل نفوذ کلام شریعت او است و بقاءو دوام شرع پروردگارکتاب خداوند است که باقی می ماند و معجزه از بین می رود کتاب است که موجب ترقی عالم روحانی و تمدن جهان جسمانی می شود لکن از معجزه فایده ای حاصل نمی شود و ثمری مترتب نمی گردد .خداوند  می فرمایند از او مترس که کذب و افتراءاست زیرا بزودی از بین می رود و باقی نمی ماند مخالفتها از جانب دشمنان امر الهی خود دلیلی برای ظهورات الهی است  با وجود این دشمنیها ادیان الهی همچنان پا برجا هستند و می مانند دشمنیهاومخالفتها  نتنها باعث از بین رفتن دین نمی گردد بلکه سبب می گردد حقانیت دین بر همه گان مبرهن کردد .

حال می توان گفت که معجزه برای افرادی که در لحظه صدور معجزه حضور داشته اند حجت خواهد بود نه برای افرادی که  انرا ندیده اند ایا معجزهای عظیم تر از کتاب الهی می توان یافت .حال فرض کنیم معجزه ای را هم می دیدید چه سود طبق بیان مبارک پیامبر گرامی خداوند چشمانتان را می بست و در شک و تردید وا می گذاشتتان دیگر چه می طلبید با قلبی طاهر و چشمی پاک ایات او را ملاحظه نمائید شاید اثار کبر و غرور و شک از قلوبتان بدر اید و به راه راست هدایت گردید ما اهل بها معجزه را حجتی برای امر الهی نمی دانیم لذا انرا پر رنگ بیان نمی کنیم اگر بتاریخ ادیان نظری بیفکنیم مشاهده می کنیم معجزاتی که از قبل حضرت مسیح بیان شده شفادادن بیماران و....... ایا رسالت ان حضرت تنها شفا دادن بیماران بوده پس انقدر معجزه برای ان حضرت بیان کرده اند که دیگر ان حضرت فرصتی حتی برای ادعای خویش نمی یافته رسالت پیامبران انقدر عظیم است که به شفای روحانی افراد می پرداخته اند نه معجزه ای در حد شفای جسم .

ادعای رسالت از جانب پیامبر خود معجزه ای است زیرا مثلا حضرت اعلی در سن 25 سالگی در میان افرادی ظالم و فاسق بدون ناصر و معینی نه درسی خوانده نه در مجامع علمیه تحصیل علمی نموده  ادعای رسالتی نمود که هیچ فرد عادی نمی تواند از عهدۀ ان براید معذ لک کلمۀ الهی را در قلوب خلق ثابت و راسخ نمود .

حال وقتی صاحب کتاب معجزه را دلیل نمی داند شما شق والقمر را دلیل بر ادعای پیامبر می دانید در صورتی که تمام ایات قران دال بر این است که هیچ معجزه ای از پیامبر ظا هر نشده شق القمر را به راحتی می توان رد کرد ولی ایات کتاب الهی را نمی توان به راحتی انکار کرد که حی و حاضر است . بلی در زمان پیامبر نیز فصحای عرب معجزه بودن قران را نیافتند و به ان ایمان نیاوردند لکن عوام غیر فصیح مثل بلال و ابوذر و سلمان معجزه بودن ان را یافتند و به ان ایمان اوردند چنانچه در زمان پیامبر قران سالها بعد از مرگ پیامبر نوشته شد ولی در ظهور دیانت بابی و بهائی لسان وحی یعنی خود حضرت اعلی و حضرت بهاءالله به قلم خویش به کتابت کتاب الهی پرداختند و مومنین انها از افرادی عالم و باسواد بودند بسیاری از علماءچون وحید دارابی ،حجت زنجانی ،ملا حسین بشرویه ملا باقر قزوینی ،ملا مهدی کنی ،ابوالفضل گلپایگانی و...........

چنانچه در مجلد بحارالانوار در باب سیر و اخلاق و خصایص و اثار زمان قائم از حضرت ابی عبدالله علیه السلم روایت شده چون قائم خروج فرماید بیرون می روند از این امر کسانی که خود را اهل ان می دانند .لذت دریافت ذکر الهی وابسته به صفای قلب و خلوص نیت است قلب را بروب تا لایق درگاه الهی گردی .

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 12:3 |

نقش هنر در ترویج ادیان

شهریار سیروس

رابطه بین ادیان مختلف و هنر ها رابطه ای توام با ضد و نقیض هاست. از یک سو ادیان مختلف هر یک " قسمتی از هنر را با خود همراه آورده"(1) و موجد فرهنگ و طبعا هنر مختص به خود شده اند؛ و از سوی دیگر انواع و اقسام تحریم ها و ممنوعیت ها را برای هنر های مختلف ایجاد نموده اند . جالب این که  پیروان همه ادیان با هر ریشه و تفکر که دارند و داشتند و با هر قدمتی که می توان برایشان محاسبه کرد، به هر حال برای نشر و ترویج عقاید خود از هنر های مختلف سود برده اند.

سابقه تحریم هنرهای مختلف در ادیان چندان دور از ذهن نیست. تقریبا در هر دوری این گمان رایج بود که " صنعت غفلت است بلکه آفت است و مانع از قرب حضرت احدیت" (2). نمونه هایی از این حقیقت را، هر چند کمتر می توان به اصل شریعت و نص کتب سلف منسوب نمود اما احادیث و اشارات و استنباطات، آنچنان در ادیان و باور پیروان ممزوج شده است که غیر قابل تمییز و تفکیک می نماید و قطعا به بخشی از اعتقادات پیروان معتقد، تبدیل شده است.

در دو دین عمده مسیحیت و اسلام در کنار استفاده فراوان از هنرها شاهد تحریم های مختلف  هنر های متفاوت نیز می باشیم. هر چند این تحریم ها در دوره ای و نسبت به هنری از هنر ها شدت و ضعف می یابد، اما غیر قابل انکار است. در مسیحیت تا اواخر رنسانس هم استفاده از موسیقی سازی در کلیسا ها نوعی خطای غیر قابل تحمل محسوب می شد و در اسلام هم هنوز در باب حلیت موسیقی و ابعاد آن بحث های تمام نشدنی در جریان است. به همین رو تصویر سازی هم در اسلام با تعبیر " تقلید خلقت پروردگار"  عموما تحریم شده است. با کمال تعجب همین تحریم در دوره هایی از تاریخ مسیحیت هم مشاهده می شود. دوران شمایل شکنی که در اواخر قرن پانزدهم توسط ساوونارولا در فلورانس رخ داد یکی از وقایع نسبتا متاخر در تاریخ مسیحیت می باشد.

لکن علی رغم این تحریم ها و محدودیت ها، هر کدام از ادیان با توجه به اصول اعتقادات خود شاخه هایی از هنر را برگزیده اند – یا خلق نموده اند – که بیانگر نیاز های آن آئین و مذهب  برای ترویج اعتقاداتشان  می باشد.

مثلا در تمدن مسیحی به هر حال، شاهد رشد و امتزاج مذهب با هنر های تجسمی بالاخص نقاشی می باشیم. اندیشه رایج قرون وسطی، نقاشی را " وسیله انتقال کلام خداوندی به ذهن مردم جاهل" تعبیر می کند، و این تلقی با توجه به ضرورت زمانه بسیار بدیهی است؛ در حقیقت برای مردم بی سوادی که در قرون وسطی می خواسته اند با مفاهیم روحانی ارتباطی بر قرار کنند چاره ای باقی نمی مانده که به تصاویر و تماثیل متمسک بشوند.

اندک اندک با ترویج اندیشه های باستانی یونان، موسیقی هم در تمدن مسیحی – اروپایی جایگاه والایی یافت. ارسطو که برای توصیف کارکرد هنر واژه "کاتارسیس" را بکار می برد ، هنر را ابزار پالایش روح انسان بر می شمرد و با ممزوج شدن این اندیشه با باور های مسیحی، زمینه های موسیقی کلیسایی  پدید آمد. "موسیقی – کاتارسیس" به تدریج ( و البته نه در همه فرقه های مسیحی) به جزء لاینفک مراسم مذهبی و امور عبادی مسیحیان تبدیل شد. جالب است بدانیم که در دوران سلطه حکومت نازیسم بر آلمان، هیتلر پخش آثار یوهان سباستیان باخ را ممنوع اعلام می نماید زیرا می گفته با شنیدن آن "بی اختیار دستانم رو به آسمان بلند می شود."

در شریعت اسلام هم شاهد همین نگاه دو گانه هستیم. حضرت محمد در قرآن هرچند صراحتا هیچکدام از شاخه های هنری را تحریم ننموده اند، اما طعنه هایی به شعراء از یک سو و محدودیتی هم برای "غنا" از سوی دیگر بیان کرده اند. هر کدام از این طعنه ها و محدودیت ها در نوع خود کافی بوده تا پیروان آیین اسلام را مجاز به اعلان تحریمی جدی بنماید. نکته مهم دیگرآن است که خصلت بت شکنانه  آیین اسلام در تضاد جدی با دو شاخه مهم و رایج هنر(بالاخص در حوزه میان رودان ) یعنی نقاشی و از آن شدید تر مجسمه سازی قرار می گیرد. جریان شکستن " بت " نه تنها مانع تولید آثار تصویری و حجمی در حوزه تمدن اسلامی شد؛ بلکه باعث شد هر جا که به تصرف قوای اسلام در آمد نمونه های برجسته مجسمه سازی نابود شود. این قضیه از خود بادیه العرب شروع شد و تا باقی مانده های تخت جمشید در ایران ادامه پیدا کرد و در دوره عثمانی نمونه های هنر یونان و در همین اواخر هم دردوران حکومت طالبان،  مجسمه های بودا در افغانستان هم از این گزند مصون نماندند. 

اما اسلام هم مانند مسیحیت و سایر ادیان بهره ای فراوان از هنر ها برای نشر افکار و تعالیمش برده است. اسلام اولین دینی است که به " تقدس کلام الهی" اعتبار می دهد و وحی مستقیم را نه تنها نشانه اعجاز پیامبر می داند بلکه برای این کلام هویتی زنده، خلاق و عرفانی قایل می شود. این درجه ستایش از کلام وحی مستلزم توجه و احترامی همه جانبه به متن کلام الهی است. نمود های ظاهری تر این احترام، مثلا، در اعتقاد حرمت دست زدن بر قران بدون وضو دیده می شود. لکن باید اذعان نمود که عمیق ترین و متعالی ترین وجه این ستایش در خوشنویسی قرآن ظاهر می گردد.

خوشنویسی به تعبیری، اسلامی ترین هنر است. تمام آنچه به صورت های مختلف در هنرهای تجسمی تحریم می شود به تدریج در چارچوب های زیباشناسانه خوشنویسی و هنرهای زیر مجموعه آن مثل تذهیب و تشعیر و جلد گری و ... ظاهر می گردد.

در واقع خوشنویسی جریانی است عرفانی که قائل است به این  که عالی ترین کمال انسان نطق است، و عالی ترین نطق مکتوب، و عالی ترین مکتوب وحی است، و وحی – این عالی ترین ثمره وجود – باید در نهایت کمال و جمال جلوه کند.

همین اندیشه ، به شکل و صورتی متفاوت اما با ماهیتی مشابه در دو جلوه مهم دیگر هنر اسلامی یعنی معماری و شعر هم رسوخ می نماید. مسجد در فرهنگ اسلامی تنها یک معبد نیست. هر چند که اسلوب کلی ساخت مسجد یک چرخه طولانی در فرهنگ های باستانی دارد اما تحولی اساسی درسیر تمدن اسلامی پیدا می کند.

مسجد درعین این که محلی برای عبادت است، سالن اجتماعات، مدرسه، خوابگاه ، محل اعتکاف و حتی کاروانسرا هم هست ؛ به همین جهت ساختار خاصی می یابد که قابل مقایسه با کنایس و معابد و کلیسا ها حتی دیرهای مسیحیان نیست . اجزاء متشکله مسجد مثل گنبد و منار و محراب و شبستان هر یک جدا از این که از جهت کار بردی واجد خصلت هایی اختصاصی هستند در عین حال همیشه در ساختشان تلاشی برای حفظ روح ایمانی و ایجاد فضای عرفانی شده است. بهترین نمونه ای که در این باب می توان ذکر کرد، پنجره ها و نورپردازی طبیعی مساجد و استفاده از" آبنما – وضو خانه "هاست که همیشه القاء کننده آرامشی آن جهانی در فضای عرفانی مسجد است.

ادبیات یا بطور اخص" شعر در خدمت اسلام" خود نیازمند تحقیقی عمیق و محققی بصیر است. شاید بتوان گفت که بیشترین سهم را در تولید و خلق آثار هنری اسلامی، ایرانیان بر عهده داشتند؛ اما این سهم در شعر حیرت انگیز و دست نیافتنی است . دلیل آن هم ساده می نماید. ایرانیان هر چند اسلام را پذیرفتند اما عرب را نپذیرفتند. این عدم پذیرش نه تنها شامل قیادت سیاسی اعراب می شد بلکه جلوه های تمدنی اعراب، بالاخص زبان را هم شامل می شد. در واقع در بین همه ملت هایی که به تصرف امپراطوری اسلام در آمدند، ایرانی ها تنها ملتی بودند که زبانشان را عوض نکردند. همین مسئله مشکلی بعدی را ایجاد می کرد و آن هم قطع رابطه عامه مردم با کلام وحی می شد و به جرات می توان گفت که این شعرای ایرانی مثل سعدی بودند که مثلا به جای آیه مبارکه " انی اقرب الیه من حبل الورید" می گفتند:

"دوست از من به من نزدیک تر است       وین عجب بین که من از وی دورم"

حتی به جای بسم الله الحمن الرحیم، حکیم بزرگوار طوس می گوید:

                    " به نام خداوند جان و خرد       کزین برتر اندیشه بر نگذرد"

 در بسیاری موارد این رابطه حتی از پوست به عمق می رود و در مواردی بزرگانی چون حافظ و از او فراتر مولوی مفاهیم پیچیده و مستتر در قران را نه تنها به فارسی بلکه با کلامی دیگر و تفسیری بدیع و حتی در قالب تماثیل و حکایات عشق و یار و می و شباب بیان می نمایند. کار به جایی می رسد که مولانا در شروع مثنوی به جای ذکر نام پروردگار می گوید:"بشنو از نی چون حکایت می کند!"

        با توجه به مطالب فوق الذکر به این نکته پی می بریم که ادیان همیشه شاخه ها و انواعی از آثار خلاقه هنری را بر می تافتند که نه تنها تضادی بنیادی با اعتقاداتشان پیدا نمی کرد، بلکه می توانست برای انتقال موثر مفاهیم روحانی به خیل مومنان و مستعدان استفاده شود؛ و عجیب این که در اغلب نمونه ها این امتزاج، محصولی بارور و پویا ارائه کرده و حقیقتا دین و هنر دست در دست هم توانسته اند که تحولی روحانی در قلب و دل و روان مخاطبانشان ایجاد نمایند.

       بررسی علت این حسن امتزاج می تواند ازجنبه هایی متفاوت انجام شود. یکی از اساسی ترین نکاتی را که در این باب مطرح است می تواند راجع به الگو های شناختی انسان باشد. سوزان لانگر فیلسوف و هنر شناس امریکایی نظریه ای ارائه می نما ید که در این زمینه به راحتی قابل تعمیم است. او معتقد است "هر شناختی نیازمند یک الگو است" و این الگو ها را به دو گونهء شناخت عقلانی و شناخت احساسی  طبقه بندی می کند.

      مسیر اول، مسیر شناخت تحلیلی است. این روش شاید شناخته شده ترین الگوی شناخت باشد. در حقیقت برای شناخت هر پدیده ( اعم از ذهنی یا عینی ) با تجزیه عناصر شکل دهندهء پدیده به شناخت آن پدیده واصل می شویم. مثلا برای شناخت ماهیت وجودی یک گل، می توانیم گلبرگ های آن را جدا نموده پرچم و گلبرگ را از هم تجزیه نماییم و حتی با ابزارهای مختلف درون ساقه و کاسبرگ را بشکافیم و " اجزاء متشکله " گل را بشناسیم. و هر چه این اجزاء کوچک تر و جزئی تر بشوند شناخت ما از گل بیشتر و بیشتر می شود. این نوع شناخت، بنیان علوم را بوجود می آورد. چه علوم تجربی و چه فلسفی از همین الگو پی روی می کنند.

       لکن مسئله اساسی در این روش شناخت فدا شدن ماهیت زیباشناختی پدیده است. درست است که ما با تجزیه گل نسبت به اجزاء آن شناخت پیدا می کنیم اما دیگر زیبایی گل را از دست داده ایم. مثال بارز تری در این باب می توان ذکر کرد و آن هم در زمینه شناخت شعر است. طبیعی است که قواعد کلی که بر شعر حاکم است از لحاظ علمی قابل " تجزیه" است، اما آنچه به شعر معنی و روح می دهد ماهیت ترکیبی شعر است.

        این نکته حاکی از آن است که نوع دیگری از شناخت بر ادراکات بشری حاکم است و آن شناخت تالیفی است. مبنای این شناخت عاطفی است و طبعا فاقد قابلیت استدلال است. برای شناخت ماهیت گل حتما لازم نیست که آن را پرپر کنیم، بلکه می شود که  هنرمندی در قالبی هنری ( بخوانید تالیفی ) به شکلی تجسمی یا ادبی شناختی عمیق و متفاوت از گل، ارائه نماید.

        شناخت تالیفی به خاطر همین خصلت غیر قابل تجزیه است که بعد جدیدی از شناخت ارائه می کند. نتی در کنار نتی دیگر، رنگی در کنار رنگی دیگر و کلامی در کنار کلامی دیگر، هویتی جدید و یگانه پدید می آورند که خاص ، تاثیر گذار و غیر قابل توصیف است. جالب است که با اندکی تسامح می توان همین الگو را –  آن چنان که در سطور بالا نیز اشاره ای شد – در مورد "کلام الهی" نیز صادق دانست. مجموعه ای از لغات و کلمات آشنا که با ترکیب و تالیفی خاص واجد هویتی حتی فرا تر از شناخت می شوند و "تقدس" می یابند.

      همین نوع شناخت در باره مفاهیم عرفانی هم صدق می کند. مفاهیم عرفانی نیز مثل آثار خلاقه هنری – در ابعادی متفاوت و حتی فرا تر – از ماهیتی غیر قابل تجزیه ، و طبعا غیر قابل استدلال بر خوردارند.  ازهمین روست که همواره استدلال در حوزه های شناخت ترکیبی نارسا و نا کافی می نماید. برعکس، آنکس که به عرفان ( باز بخوانید شناخت ترکیبی) واصل شود،  با براهین و دلایل و حتی تهدید و ارعاب از موضع و شناخت خود باز نمی گردد و دیدگاه شهودی خود را تغییر نمی دهد. مگر آنکه شناختی جدید از جنس  همان شناخت ترکیبی برایش حاصل شود. همین است که مولانا می فرماید :

              " پای  استدلالیون  چوبین  بود                 پای چوبین سخت بی تمکین بود".

          این شباهت بنیادی بین هنر و دین و سازوکار "شناختی" هر دو پدیده است که امتزاج بین هنر و دین را نه تنها ممکن، بلکه بسیار طبیعی و موثر می سازد. جالب این است که برای اولین بار حضرت عبدالبهاء مرگز میثاق امر بهائی، هنر را صرفا نتیجه تلاش انسانی نمی دانند و بالصراحه هنر را چون دین، نتیجه وحی الهی می شمارند:

         " صنعت عطیه روح القدس است، وقتی این انوار الهی بر ذهن یک موسیقیدان                                                                            بتابد، آهنگی خوش نوا و زیبا ظاهر می شود. هر وقت بر خاطر شاعری پرتو افکند اثری شاعرانه و لطیف خلق می گردد. هنگامی که افکار نقاشی را به روح و هیجان آورد، تصاویر شگفت انگیز و عالی جلوه می نماید. این عطایا وقتی به اعلی غایت خود واصل می گردد که جلوه ذکر و ثنای حق باشند." (ترجمه)   (3)

                                       *               *                 *               *

        رابطه هنر با دیانت بهائی رابطه ای شکل نگرفته است. چه که " جضرت ولی امرالله این نکته را تصریح فرموده اند که شکوفایی هنر ها که نتیجه ظهور الهی است، چند قرن طول خواهد کشید." (4) در واقع هنر ها از منظر بهائی، ثمره فرهنگ هستند که فرهنگ خود از نتایج تولد مدنیت می باشد. برای همین، بیان هر گونه مطلبی درباره هنر و دیانت بهائی فقط از منظری کلامی مقدورمی باشد، و از آن جا ما اکنون در " آستانه فرهنگ بهائی ایستاده ایم " (5) نمی توانیم سخن از شواهد و نمونه های ملموس این گونه هنر  بگوییم " و به هیچ وجه نمی توانیم اشکال و خصوصیات آینده " (6) و ابعاد دقیق نقش این هنر در ترویج امر بهائی را بسنجیم. البته این مانع از آن نخواهد بود که "  از این امر مطمئن باشیم که هنر های آینده بدیع خواهد بود." ( 7)این عدم وضوح هنر ها در آینده مانع از این هم نیست که ما برای خلق و تولید هنر ها اقدامی نکنیم. برعکس:

         "... یارانی که احساس می کنند درچنین زمینه هایی ( هنری ) واجد استعدادهایی هستند باید بکوشند که استعداد های خود را شکوفا کنند و بارور سازند و روح الهی را که حضرت بهاء الله به عالم القاء فرموده اند -  هرچند به صورت محدود – در آثارشان منعکس سازند."  (ترجمه)(8)

        شاید به همین جهت است که در آثارمقدسهء بهائی، عموم "صنعتگران" دعوت شده اند که آثار هنری خلاقه خود را به " ابدع و اکمل صورت " خلق نمایند. حضرت عبدالبهاء توصیه می فرمایند " آموختن هنر موسیقی را تکمیل کن "(9) و از آن مهم تر حضرت بهاء الله در کتاب اقدس دستور می دهند که ساخت مهم ترین بنای عبادی بهائیان که مشرق الاذکار می باشد، باید " باکمل ما یمکن فی الامکان باسم مالک الادیان فی البلدان " (10) انجام گیرد و جالب این که در نهایت، آن را " مبلغ صامت " نام می گذارند.

         این کمال گرایی در خلق آثار هنری از منظر بهائی ریشه در اندیشه بابی و آثار حضرت باب دارد. حضرت باب اولین پیامبر الهی و مظهر امر سبحانی هستند که در باره هنر – و بطور اخص درباره موسیقی – به تفصیل صحبت کرده اند و کتابی خاص تحت عنوان " تفسیر الغناء " را به این مهم اختصاص داده اند. حضرت باب در این رساله نه تنها بر خلاف تصور رایج آن دوران مبنی بر تحریم موسیقی ، حلالیت آن را اعلام می فرمایند، بلکه تاکید می فرمایند که موسیقی " عبد را بر بساط ساحت قدس قرب انس"(11)  داخل گرداند و موسیقی مناسب، که موجد این حالت است را " مذکر اریاح صبح ازل" می دانند و آن را واجد این خاصیت می شمرند که  " به مجرد استماع آن ، محو کند از حول فواد عبد، کل ذکر ما سوی الله را ..."(12)

        اما اشارات و توضیحات حضرت باب درباره هنر و نقش آن به رساله تفسیر الغنا محدود نمی شود و در آثار دیگر حضرت باب، بالاخص در کتاب بیان فارسی، نیز شواهدی از تاکید هیکل مبارک بر اهمیت هنر ، ضرورت کمال هنری و نقش آن در انتشار و گسترش شریعت الهی دیده می شود. در آثار بابی یکی ازمفاهیم " جنت " با کمال هر شئی مرادف شمرده شده و بر هنرمندان فرض و واجب آمده که اثر هنری خود را به " اعلی درجه امکان خود رسانده"  و سپس تاکید می فرمایند که " اگر فوق آن (کمال) در علم او ( هنرمند ) باشد و در حق آن ( اثر هنری) ظاهر نسازد، او را از جنت خود ممنوع داشته و مواخذه از آن نفس ( هنر مند ) خواهد شد که با وجود قدرت چرا منع فیض نمودی؟" (13)

       این نوع نگاه در قالبی تلطیف شده و با ابعادی تبیین یافته به آئین بهائی راه می یابد ودر قالب تفکرات بنیادی بهائی شکل جدیدی می گیرد. حضرت بهاء الله و حضرت عبدالبهاء نه تنها این دید کمال گرایانه را تائید می فرمایند بلکه جهت آن را هم در الواح خود دقیقا روشن می سازند.حضرت بهاء الله می فرمایند:

       " ان شاء الله در تحسین کمالات و همچنین در تحصیل صنعت (= هنر ) جهد بلیغ مبذول دارند."(14)

     و نیز خطاب به فردی خوشنویس می فرمایند:

          "ولکن چون حق جل جلاله هر صنعتی اکمل آن را دوست داشته لذا از قلم اعلی جاری شد آنچه شد."(15)

حضرت عبدالبهاء نیز در این باب اشاراتی دارند و می فرمایند:

        " شعبه موسیقی باید در نهایت اتقان باشد. این از فنون جلیله است، تحصیلش از لوازم این عصر سلطان احدیت؛ لکن باید اتقان نمود نه مثل دیگران ناقص گذاشت..."(16)

و در نهایت هدف فراگیری فن موسیقی را هم تشریح می فرمایند :

      " ... حمد کن خدا را که نغمه و آهنگ آموختی و به ستایش و محامد حی قیوم در محافل و معابد به لحن خوشی می نوازی. از خدا خواهم که این هنر را در نماز و نیاز به کار بری تا قلوب زنده گردد و نفوس منجذب شود و کل به نار محبت الهی افروخته شوند. (17)

       با عنایت به بیانات فوق و کثیری بیانات و آیات مختلفه دیگر در می یابیم که  دیانت بهائی هم، نه تنها بر اساس منطقی که قبلا ذکر کردیم ارتباط بین هنر و دین را واجد منطق ضروری و درونی خویش می داند، بلکه این ارتباط را کاملا مستند به منطوق نصوص و بیانات الهیه و تبیینات مرکز میثاق و ولی امر بهائی موثق می سازد.

       نکته مهم تر این است که با توجه به نصوص بهائی در می بابیم که ارتباط هنر و امر الهی از منظر طلعات مقدسه بهائی صرفا منحصر به مقوله تبلیغ مستقیم نمی شود. طلعات مقدسه بهائی در آثار کثیر خود که در تشریح ابعاد مختلف هنر ها نازل فرموده اند، به جنبه هایی از نقش و تاثیر هنر ها می پردازند که هرچند به تعبیری در نهایت به مقوله "ترویج امر" می رسد، اما فی الواقع نگاهی عمیق تر به نقش متقابل دین و هنر می افکنند.

      آیات و آثار بهائی مملو از آثاری در مورد هنر می باشد.  در بسیاری از این آثار تاکید طلعات مقدسه بهائی بر نقش هنر بر ترویج امر بهائی است. هر چند که  بر اساس آثار بهائی تنها رسالت هنر ترویج امر نیست اما اساسا این امید در فرایند خلاقیت های هنری یک  هنرمند وجود دارد که " با استعانت از موسیقی" (و بطور کلی هنرها ) قادر شود "پیام الهی را به مردم ابلاغ "  نماید  تا " قلوبشان را مجذوب"(18) سازد.

      حضرت ولی امر الله با تاکید بر نقش هنر در ترویج امر، گسترش سریع امر را که به "آتشی سرکش" تشبیهش می نمایند، منوط به آن زمان می دانند که " روح و تعالیم امرالله بر روی صحنه نمایش یا بطور کلی در قالب هنر و ادبیات عرضه" (19) گردد. در همین توقیع اتفاقا حضرت ولی امر تلویحا به مقوله ادراک ترکیبی و تحلیلی اشاره می فرمایند و نوع ادراک هنری در امور معنوی را عمیق تر و موثرتر بر می شمارند. می فرمایند:

         " هنر به مراتب بهتر از استدلال سرد و بی روح ، به خصوص در میان توده مردم، می تواند احساسات و عواطف متعالیه و شریفه را بیدار نماید." (20)

          اما همانگونه که ذکر شد، ارتباط هنر و ترویج امر بهائی صرفا به مقوله تبلیغ مستقیم امر محدود نمی شود. شاید دلیل عمده این مطلب این باشد که اساسا مقوله " تبلیغ " هم در اندیشه بهائی جریانی فرا تر از اشاعه اندیشه و تبلیغات درباره یک ایدئولوژی می باشد. به یقین می توان گفت که در فرایند تبلیغ ضمن این که "اعلان امر" و اطلاع رسانی انجام می شود مقوله های دیگری مثل آموزش و ترقی روحانی نیز لحاظ می شود . به همین جهت است که هنر نیز از منظر بهائی ابعادی وسیع تر( در حوزه های آموزش و ترقی روحانی )  پیدا می کند.

          حضرت عبدالبهاء موسیقی را وسیله ای بر می شمرند که به مدد آن " استعدادهای نهفته ای که در قلوبشان ( اطفال ) به ودیعه نهاده شده... ظهور و بروز می نماید." (21 ) –و در همین بیان حکم می کنند که " ایضاُ لازم است که در مدارس موسیقی تعلیم داده شود..." ( 22)

          هر چند باز ایشان هم تاکیداتی – که نوعا در ادیان قبل هم بی سابقه نیست – را  ذکر می نمایند که " اگر چه موسیقی وسیله ای موثر برای تربیت و تکامل بشر است ولی تنها نیل به هدف ، به وسیله تعالیم الهیه (ممکن) است." ( 23) بعبارت دیگر تاکیدی مجدد بر تاثیر متقابل هنر و دین می فرمایند و ضمن پذیرش تاثیر آموزشی هنر انضمام " این نهر به بحر اعظم" را اسباب تاثیر گذاری صحیح بر می شمرند. به همین صورت تاکید می کنند " هر آنچه در قلب انسان باشد ، نوای موسیقی باعث بیداری و و تهییج آن می گردد" (24) و با بیان نوعی تحذیر تاکید می کنند که هر چند " اکر قلبی سرشار از احساسات پاک لطیف " باشد، " و با صدایی صاف و دلنشین قرین گردد تاثیر عظیمی" ( 25)دریافت می نماید، اما باید در هر حال مراقب و مواظب باشیم زیرا " اگر قلب آمیخته به افکار بد و ناشایست نظیر نفرت باشد، موسیقی می تواند به این احساسات بیفزاید و آن را تشدید کند." (26)

       همین نقش آموزشی در بعدی دیگر، مورث تاثیری به غایت ارزنده می شود؛ به حدی که اشتغال به هنر را از منظر بهائی تبدیل به عبادت می نماید. چنانچه حضرت بهاء الله  می فرمایند:

       "  صنع هر صانعی از عبادت محسوب شد." (27 )

           و حضرت عبدالبهاء نیز در تبیین بیان مبارک خطاب به هنرمندی نقاش ذکر می کنند:

          " از این که مشغول به اکمال صنعتی بسیار مسرورم زیرا صنعت در این دور بدیع عبارت از عبادت است؛ هر چه بیشتر کوشی به خدا نزدیک تر گردی. چه موهبتی اعظم از این است که صنعت انسان مثل عبادت حق باشد، یعنی چون قلم تصویر در دستت باشد مثل این است که در معبد به عبادت حق مشغولی." ( 28)

          در واقع تاثیری که هنر و خلق اثر هنری بر فرد و جامعه می گذارد را مشابه با "عبادت" دانسته اند و در جای دیگری به تصریح، همان گونه که آیات را غذای روح می دانند، به تاکید ذکر می کنند که " هنر موسیقی آسمانی و موثر است، موسیقی مائده روح و جان است، و با نیروی سحر آمیز موسیقی روح انسانی تعالی می یابد." (ترجمه) ( 29)

          اوج این بیانات و فصل الخطاب این مطلب در بیان مبارک حضرت بهاء الله در کتاب مستطاب اقدس مستور است . جایی که قلم قدم حلالیت موسیقی را اعلان می فرمایند ،غاییت موسیقی را فرحی می دانند که از تلفیق موسیقی و اسم اعظم دست می دهد و در بیانی بدیع موسیقی را به نردبانی تشبیه می فرمایند که به مدد آن فرد بهائی، اعلی وظیفه خود را در قبال روح خویش انجام می دهد؛ که همانا عروج روح است به افق اعلی:

        " انا حللنا لکم اصغاء الاصوات و النغمات ایاکم ان یخرجکم الاصغاء عن شان الادب و الوقار. افرحوا بفرح اسمی الاعظم الذی به تولهت الافئده و انجذبت عقول المقربین. انا جعلناه مرقاه لعروج الارواح الی افق اعلی لا تجعلوه جناح النفس و الهوی انی اعوذ ان تکونوا من الجاهلین." (30)

             اندیشه زیبایی در دیانت بهائی از مکانت خاصی برخوردار است. حضرت عبدالبهاء تاکید می فرمایند که "برای قلب و روح ا ست که از تقارن و هماهنگی و کمال اشیاء لذت برد." و به تمثیل، نمونه هایی چون " خانه زیبا " ، " باغی که زیبا تنسیق یافته" ، " خط زیبا" و ... را نام می برند و در نهایت ذکر می کنند:" در حقیقت کلیه چیزهای قشنگ و زیبا مایه سرور قلب و روحند." (31)

          این نظریه که زیبایی " مایهء" عالم است زاییده تفکر بهائی نیست. هگل نیز در کتاب  درسگفتارهایی دربارهء زیباشناسی اشاره به همین مطلب دارد و تاکید می کند که در سفر یا ادیسهء روح به سوی مطلق ، عنصر ذهنی نقش مهم تری دارد، یا بهتر بگوییم بازتاب کامل تری از " ایده " به دست می دهد. ایده از نظر هگل همان روح مطلق یا حقیقتی است که از دنیای روحانی زاده می شود. گاه در پیکر مفاهیم دانسته می شود (= فلسفه ) و گاه در قالبی شهودی متجلی می شود که به هنگام به بیان در آمدن در قالب مفاهیم در می آید (= دین ) و گاه از راه شهودی حسی، پدیدار می شود (= هنر). (32). چه جالب است که این نظر منطبق با حقیقتی می نماید که حضرت عبدالبهاء در تعریف علم و شریعت ارائه می نمایند و آنها را جلوه هایی از روابط ضروریه منبعث از حقایق اشیاء می دانند.

         از نظر هگل روح در جریان سفر خود به سوی کمال مطلق از نا آگاهی به دانش و خود آگاهی مطلق می رسد؛ یا به زبانی دیگرتر روح در فرایند ترقی و وصول به کمال از مرحله دانش می گذرد و در روح مطلق ، یعنی در بالاترین رتبه از خود آگاهی در سه همبسته، یعنی زیبایی ، دین و فلسفه قرارمتجلی می شود.

         در زندگی امروزین ما  و در این جهان خاکی، این سه همبسته در حجاب محسوسات پنهان می شوند و هگل درک این حضور مطلق را در زندگی این جهانی، تعریف زیبا می داند. در واقع در همه جا که زیبایی هست، روح هم هست. یا به عبارت بهتر در طبیعت زیبایی مستتر است اما حضور روح – مجرد -  ضروری است تا آن را کشف نماید.

       همین نگاه کمال گرایانه به  سه عنصر زیبایی ، روح و دین در آثار و اعتقادات بهائی هم به شکلی دیگرگون و عرفانی مندرج است. حضرت بهاء الله در آثار خود مهم ترین صفتی که برای ذات مبارکش اختیار کرده زیبایی است و در همه جا با القاب " جمال قدم" ، "جمال اقدس ابهی" و "جمال مبارک" خود را مخاطب میسازد و در کلمات مبارکه مکنونه تاکیدی قاطع در این باب  فرموده بیان می کنند:" صرف جمال در سرادق بی مثال بر عرش جلال مستوی است." (33)

          آثار مبارکه بهائی ستایشگر زیبایی است. در این زمینه دکتر پیتر خان عضو محترم بیت العدل اعظم ذکر می کنند:

          " ( ساختمان ابنیه قوس کرمل ) همچنین نشان می دهد که دیانت ما بسیار به جمال و زیبایی علاقه مند است . همه ادیان در بدایت امر خالق زیبایی بوده اند... آثار بهائی و بیانات و اقدامات حضرت بهاء الله و حضرت عبدالبهاء و حضرت ولی امرالله بر زیبایی تاکید می نمایند. این میزان شگفت آور و عظیم تاکید بر زیبایی در امر مبارک است که به ما اطمینان می دهد آن چه حضرت بهاء الله برای آینده بشر اراده فرموده اند حتما زیباست."

          در حقیقت برای شناخت ماهیت ظهور جمال مبارک و آن چه برای بشر اراده فرموده اند باید از حس جمال شناسی و ادراکات زیباشناسانه خود بهره ببریم تا به مقصد واصل شویم . در این باب بد نیست به گفته افلاطون اشاره کنیم که می گوید:

         " آن که در راه عشق تمام مراحلی را طی کرد که در آن با موارد زیبای بسیار آشنا شد، سرانجام در پایان راه با زیبای شگفت آوری روبرو می شود که هستی پاینده و جاودانه است. نه بوجود می آید و نه از میان می رود. چنین نیست که این زیبایی گاه زیبا باشد و گاه نباشد. از جنبه هایی زیبا باشد و از جنبه هایی چنین نباشد. نسبی نیست. مطلق است. چیزی است در خویشتن و برای خویشتن و همه چیز های زیبا فقط بدان سبب که بهره ای از او دارند زیبا هستند. (34)

             به همین سبب است که برای درک عمیق تر  ظهور الهی راه دیگری جز ادراک زیبایی و جلوه های آن باقی نمی ماند. از سویی حضرت عبدالبهاء تاکید می کنند که "... بدون اطلاع از این هنر لذت واقعی از الحان و تلاوت نغمات میسر نگردد." (35) و جمال قدم تصریح می فرمایند که " زینت های متلونه " در دنیا " مصنوع حقند و مظاهر صنع اویند بلکه مرایای ظهور الهیه اند و مظاهر تحکی قدرتیه " (36) و به این تعبیر درک و نمایش زیبایی مندرج در عالم چیزی نیست جز ذکر و ثنای الهی و چناچه از قبل بیان شد مصداق عبادت ربانی.

به همین سبب جمال قدم تثبیت امور انسانی و تمشیت حیات بشری را بر ذمه هنرمندان می شمارند و سهم عظیمی در خلق مدنیت بدیع بهائی بر عهده آنان می گذارند:

            "لازال فرموده و می فرماید، قدر اهل صنایع را بدانید چه که سبب و علت تسهیلات امور شده اند. اساس دین به شریعه الله محکم و اساس معاش به اهل صنایع." (37)

منابع و ماخذ:

1-     توقیع مورخ 11 دسامبر 1931

2-     منتخباتی از مکاتیب عبدالبهاء ش 127 صفحه 141

3-     لیدی بلامفیلد. شاهراه منتخب. ویلمت، موسسه نشر آثار امری 1953 صفحه 67

4-     مجموعه نصوص درباره امر بهائی و هنر صفحه 24

5-     همان. صفحه 21

6-     همان.

7-     همان. صفحه 23

8-     همان. صفحه 28

9-     مجموعه مستخرجاتی از آثار امری درباره موسیقی صفحه 5

10-کتاب مستطاب اقدس

11-رساله تفسیر الغناء

12-همان

13-کتاب بیان فارسی. باب یازدهم . واحد چهارم

14-پیام آسمانی جلد2 . صفحه 364

15-مجموعه نصوص درباره تربیت بهائی . صفحه 13

16-پیام آسمانی جلد 2. صفحه 43

17-همان. صفحه 45

18-مجموعه مستخرجاتی از آثار امری درباره موسیقی صفحه 13

19-توقیع مورخ 10 اکتبر 1932

20-همان

21-مجموعه مستخرجاتی از آثار امری درباره موسیقی صفحه 6

22-همان

23-همان صفحه 8

24-همان صفحه 11

25-همان

26-همان

27-مجموعه نصوص درباره امر بهائی و هنر. صفحه 3

28-پیام آسمانی جلد 2 صفحه 43

29-اعلان صلح جهانی صفحات 49 و 50

30-کتاب مستطاب اقدس

31-مجموعه مستخرجاتی از آثار امری درباره موسیقی صفحه 10

32-حقیقت و زیبایی صفحه 99

33-کلمات مبارکه مکنونه

34-دوره آثار افلاطون صفحه 464

35-اعلان صلح عمومی صفحه 50

36-مائده آسمانی جلد 8 صفحه 29

37-مجموعه نصوص درباره امر بهائی و هنر. صفحه 3

 

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:57 |

چه كسي جوابگوست ؟؟؟؟

 

 

یکشنبه مورخ7/11/1386 ساعت 9 شب زنگ در خانه ی آقای بهرامی  از بهائیان آباده  توسط دو نفر زده می شود. از آن رو که شغل آقای بهرامی آنتن سازی می باشد؛ این دو نفر خود را مشتری ایشان معرفی می کنند.  دختر آقای بهرامی (صهبا) به همراه یکی از دوستانش که در منزل تنها بوده است از باز کردن در امتناع ورزیده و از آن افراد خواهش می کند که فردا صبح برای بردن آنتن ها مراجعه کنند که اقای بهرامی هم حضور داشته باشند.

 

بعد از2،3 دقیقه آن افراد در را با لگد می کوبند اما چون پشت در بسته شده بوده، ایشان موفق نمی شوند که به داخل خانه بیایند. ناگهان دو دختر چند نفر را که صورتشان را با چفیه پوشانده بودند روی پشت بام می بینند و اعتراض می کنند که در جواب اعتراض چفیه پوشان می گویند:" برید تو! خفه شین!"

 

 صهبا، در حدود 9:10 دقیقه با 110 تماس می گیرد و می گو ید ما دو دختر تنها در منزل هستیم که دزد آمده است لطفا هر چه سریعتر کمک کنید. همان موقع نیز با آژانش روبروی خانه که شبانه روزی است تماس می گیرند  و می گویند من بهرامی هستم. لطفا کمک کنید دزد آمده.

 

در همان موقع تلفن قطع می شود و دیگر صدایی شنیده نمی شود. دخترها ناگهان می بینند که دیوار بسیار بلند خانه فرو می ریزد و لودری در حال تخریب آن است. همزمان10، 15 نفر با اسلحه وارد منزل می شوند. دخترها که وحشت زده شده بودند، فریاد زنان و گریان به سمت در خروجی خانه فرار می کنند.. وقتی به کوچه می رسند یکی با اسلحه به دنبال ایشان می آید اما دخترها با فریاد از همسایه ها کمک می خواهند و به طرف درب خانه  یکی از همسایه ها فرار می کنند. آنها فریاد کنان در را می کوبند و وقتی در خانه باز می شود و ایشان به داخل خانه می دوند، فرد اسلحه دار دیگر آنها را رها می کند و به دنبالشان نمی آید و به طرف خانه ی اقای بهرامی می دود..

 

در همین زمان آقای بهرامی می رسند و می بینند که چند نفر جلوی درب منزل ایستاده اند و تعدادی هم  داخل خانه یشان هستند. مامورین بعد از دیدن آقای بهرامی به سوی ایشان هجوم می آورند و ایشان را هل داده و به روی زمین می اندازند که این امر منجز به مجروح شدن آقای بهرامی می شود. سپس مامورین پایشان را روی قفسه سینه آقای بهرامی می گذارند و دست های ایشان را محکم می بندند و به زور ایشان را سوار ماشین خود آقای بهرامی میکنند. آقای بهرامی از یکی از مامورین می پرسند که صهبا کجاست؟ مامور با بی اعتنایی جواب می دهد که جایش امن است.

ماموران مسلح حدود ساعت 9:45، بعد از تخریب دیوار خانه و بازرسی خانه و گشتن تمامی کمدهای خانه، دست آقای بهرامی را باز می کنند و سریع محل را ترک می کنند.

 

پلیس 110 آباده ساعت 10:30 بعد از یک ساعت و بیست دقیقه خود را به محل می رساند. پلیس دلیل دیر رسیدن خود را این چنین اعلام کرده اند:" ما پس از تماس شما امدیم اما در اینجا خبری نبود"!

در حالیکه همسایگان آقای بهرامی پس از اینکه 110 در ساعت 10:30 آمده بود ابراز داشتند که پلیس 110 برای اولین بار آمده است.

 

فردای این اتفاق، نامه ای در منزل آقای بهرامی انداخته می شود که مضمون آن چنین است:

بهرامی بهایی، عاشقان امام حسین، میخواهند وجود تو را از آباده پاک کنند، تا دو هفته برای تخلیه ی منزل فرصت داری در غیر این صورت خانه ات با خاک یکسان خواهد شد، 

آقاي بهرامي علي رغم مشکلاتي که سالهاست بهاييان آباده با آن مواجه هستند، تصميم گرفته اند که همچنان در آباده بمانند و از حقوقشان دفاع کنند.

 

رانندگان آژانس روبروی منزل نیز فردا آن روز به آقای بهرامی می گویند که همان شب آقای راسخی  ریس منکرات آباده، ساعت یک ربع به 9 ، به آژانس می رود و عنوان میکند که: ما امشب مانور داریم. درها را ببندید و تلفن ها را جواب ندهید. همسایه ها را هم با اسلحه تهدید کرده بودند که عکس العملی نشان ندهند.

 

با توجه به شواهد موجود به نظر می رسد که تمامی این اتفاقات از قبل برنامه ریزی شده بوده است و ریشه ی این اتفاقات هم به مسجد جامع آباده و امام جمعه  آن شهر می رسد که در سخنرانی خود مردم را تحریک و تشویق به تخریب خانه آقای بهرامی کرده است .

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:50 |

روحانیون مسلمانی که به دیانت  بهائی مؤمن شدند

حضور خوانندگان گرامی معروض میدارد که، از زمان ظهور دیانت بابی و بهائی، بیش از 400 نفر از علما و روحانیون مسلمان به این ادیان آسمانی مؤمن گشته اند که شرح ایمان و خدماتی که پس از ایمان در راه انتشار کلام الهی انجام داده اند از عهده این مقاله خارج است. هر کدام از این حضرات بنفسه از نوادر عصر خویش بوده و در راه گسترش آئین ربانی مصدر خدمات بیشمار گردیده و متحمل بلایای لا تحصی گشتند. روحشان شاد و یادشان گرامی باد. در این مقام تنها به معرفی تنی چند از ایشان می پردازیم:

ملا محمد علی زنجانی (جناب حجت)

ملا محمد علی زنجانی، حجةالاسلام، از جمله مجتهدین عالیقدر شیعه بوده که در سال 1227 هجری قمری در زنجان متولد شد. پدر بزرگوارش ملا عبدالرحیم زنجانی از علمای زنجان بود. از همان اوان تولد آثار کفایت در ناصیه وی هویدا بود. بنابراین پدر در پرورش وی نهایت دقت را به عمل آورد و او را برای تحصیل به نجف فرستاد. بعد از اتمام تحصیلات به ایران بازگشت و مجلس درس و وعظ گسترد. مقام علمی او به حدی بود که هنگام باز گشت از عتبات، علما دو فرسنگ به استقبال وی می روند و به شهادت ناسخ التواریخ ایشان از علمای اعلام عصر خویش بود. وقتی ندای آئین جدید را شنید به تحقیق پرداخت و شخصی از معتمدین خود بنام ملا اسکندر را برای تحقیق به شیراز فرستاد. ملا اسکندر به حضور حضرت باب مشرف شد و به شرف ایمان فائز شد و با اجازه حضرتشان به زنجان مراجعت نمود و هنگامیکه علما در محضر جناب حجت بودند نزد وی رفت. ملا محمد علی از او پرسید: آیا به امر جدید مؤمن شدی یا نه؟ ملا اسکندر اوراقی از الواح مبارک را به جناب حجت داد و گفت: شما مطالعه بفرمایید، من مطیع اوامر شما هستم. جناب حجت ناراحت شده فرمودند: مگر نمی دانی اصول دین تحقیقی است. رد و قبول من برای تو چه فایده دارد؟ وقتی جناب حجت یک صفحه آن الواح را مطالعه نمود بی اختیار به سجده افتاد و همه حاضرین را به شهادت گرفت که به صاحب این کلمات مؤمن است که این امر سبب واکنش های شدید علماء حاضر گردید، به نحوی که نامه ای به محمد شاه نوشته ما وقع را بیان نمودند. شاه وی را به طهران خواست. در طهران در مجلس مباحثه ای با علماء به پاسخ گویی برخواسته اجوبه کافی بیان نمود و این امر سبب شگفتی و تحسین شاه گردید و به وی اجازه بازگشت به زنجان داد. در هر صورت، مجدالدوله عموی ناصرالدین شاه و حاکم زنجان در پی فرصتی بود تا جناب حجت و اطرافیانش را قلع و قمع نماید. خلاصةالقول، بارها به اذیت و آزار بابیان پرداختند، به گونه ای که جناب حجت و اصحابشان که قریب به سه هزار نفر می شدند عاقبت در قلعه علی مردان خان تجمع نموده به دفاع از خود پرداختند. عاقبت الامر پس از مدتها مهاجمه دولتیان و مقاومت اصحاب، جناب حجت در تاریخ پنجم ربیع الاول سال 1267 ه. ق، پس از آنکه 19 روز از جراحت بازوی خود که در اثر اصابت گلوله مجروح شده بود رنج می برد به شهادت رسید.

ملا محمد قائنی ملقب به نبیل اکبر- فاضل قائنی

 

محمد قائنی معروف به نبیل اکبر و فاضل قائنی، از فضلای کم نظیر و از دانشمندان قلیل المثیل بهائی، مردی نادر الوجود و در استعداد خدا داده در عداد نوابغ روزگار بوده، و به شهادت یکی از علمای خوسف بنام ملا محمد، " جناب آقا محمد قائنی در فضل و کمال و وقار و جمال عدیلی نداشت". وی در رمضان 1244 هجری قمری در قریه نو فرست از توابع بیرجند قائنات خراسان متولد شد. سواد خواندن و نوشتن فارسی را در مکتب و مقدمات عربی و علوم اسلامی را در محضر پدر فرا گرفت. در 17 سالگی برای ادامه تحصیل فقه و اصول به مشهد رفته و سپس به عتبات عالیات روانه شد. از محضر بزرگترین علمای زمان خویش همچون شیخ مرتضی انصاری، حاج ملا هادی سبزواری، و شیخ عبدالحسین تهرانی (شیخ العراقین) کسب فیض نمود. جناب فاضل حکمت الهی را بمدت 5 سال نزد فیلسوف شهیر مشرق حاج ملا هادی سبزواری فرا گرفت و از کبار تلامذه آن حکیم بشمار میآمد و در رموز حکمت و فلسفه سر آمد همدرسان بوده است. همچنین فقه و اصول را در محضر شش تن از مجتهدین عظام و علمای اعلام در عتبات عالیات تکمیل کرده و هر شش نفر اجازه اجتهاد به او داده اند، فی المثل حضرت شیخ مرتضی انصاری از غایت تقوی و احتیاطی که در امور شریعت داشته بکسی اجازه اجتهاد نمیداده است مگر آنکه به احاطه او در این علم وقوف حاصل کرده باشد. بهمین جهت در تمام مدت عمر خویش فقط به 3 نفر حق اجتهاد داد که یکی از این 3 نفر جناب فاضل قائنی بود. در هر صورت، جناب فاضل قائنی پس 6 سال که در محضر شیخ مرتضی انصاری در نجف بودند و اجازه اجتهاد گرفتند قصد مراجعت به وطن را مینمایند. در کربلا به توصیه یکی از آشنایان به بغداد برای زیارت حضرت بهاءالله میرود. در یکی از مجالس که در حضور حضرت بهاءالله مسئله غامضی توسط جمع مطرح می شود، جناب فاضل شروع به صحبت میکند و حضرت بهاءالله با سر تأیید میفرمایند و گاهگاهی توضیحی اضافه میکنند تا اندک اندک تصرف را زیاد نموده و کار به جایی میرسد که فاضل ساکت شده و بحر بیان به موج می آید. فاضل علم خود را در برابر علم حضرت بهاءالله چون قطره در مقابل دریا می یابد و مضطرب و مندهش شده از مجلس خارج میشود و سه مرتبه سر خود را به دیوار میکوبد. فاضل پس از چند روز عریضه ای حضور حضرت بهاءالله نوشته و از ایشان خواهش میکند که مقامشان را معرفی بفرمایند و حضرت بهاءالله در لوحی که به افتخار وی نازل میفرمایند مقام خویش را به عنوان فرستاده الهی و موعود کلی ادیان آسمانی معرفی می نمایند و بدین ترتیب ملا محمد از سرگردانی نجات یافته و بشرف ایمان نائل شده و من بعد به اعلاء کلمة الله می پردازد. ایشان در سال 1291 در عکا بمحضر حضرت بهاءالله میروند و در این تشرف است که لوح حکمت به افتخار وی نازل میشود. آن فاضل جلیل علاوه بر تبحر در علوم و فنون حکمی و دینی و فن خطابه و سخنرانی، در خطاطی و موسیقی نیز مهارت داشت. جناب فاضل در طول حیات خود متحمل بلایای فراوانی شده و عاقبت در نهم ذی الحجه 1309 ه. ق در بخارا به ملکوت ابهی صعود نمود.

ابو الحسن میرزا ملقب به شیخ الرئیس

عالمی متبحر، فاضلی طلیق اللسان و شاعری شیرین بیان، پدرش شاهزاده محمد تقی میرزای حسام السلطنه پسر فتحعلی شاه قاجار است که غالب اوقات در بروجرد حکومت میکرده است. ایشان چون از خانواده سلطنت و هم از اهل علم و تقوی و در لباس روحانیت میزیست بشیخ الرئیس ملقب و بدین سمت مشتهر و در شعر نیز حیرت تخلص میفرموده است و خود در شرح احوالش مینویسد: "... تخلص این بنده در شعر حیرت بوده و هنوز همه حیرتم که دهقان بچه کار کشت ما را". جناب شیخ، مدارج علوم عربی و ادبی و فقه و اصول و حکمت را یکی بعد از دیگری در خراسان و کربلا و نجف در محضر تنی چند از افاضل علما بسرعت طی کرد – نزد ملا ابراهیم سبزواری که در آن زمان از حکمای مشهور مشهد بشمار می آمده کتب مهمه حکمت و کلام را بپایان برد و شرح منظومه حاجی ملا هادی سبزواری را تماما درس گرفت، علوم شرعیه یعنی فقه و اصول و متفرعاتش را هم نزد ملا محمد رضای سبزواری و میرزا نصرالله مجتهد و حاجی ملا عبدالله مجتهد کاشانی که همگی از معاریف علماء بودند تحصیل کرد. آنگاه برای اخذ اجازه اجتهاد سفر بعتبات عالیات کرد، ابتدا شش ماه در کربلا مقیم شد و سپس چهار ماه در نجف اقامت و در هر دو نقطه از محضر اجله اساتید استفاده نمود و بالاخره بسامرا شتافته و دو سال تمام در حوزه درس حاجی میرزا محمد حسن شیرازی مجتهد اعلم شیعیان به اکمال معارف دینی پرداخت و از او اجازه اجتهاد گرفت.  جناب شیخ در فن خطابه و منبر و سخنوری و بدیهه گوئی در عصر خویش کم نظیر بلکه عدیل المثیل بود و احاطه علمیه و تسلطش بر لغات و اصطلاحات و امثال ادبی و عربی و مسائل فقهی و شرعی چنان بود که اهل فضل و کمال منبرش را مجلس درس مینامیدند و ایشان در علم و فضل نه تنها در ایران و عتبات عالیات بلکه معروف دولت عثمانی بودند. ایشان برای مدتی در خراسان، مشهد و قوچان، زمامدار امور شرعیه بودند. و اما کیفیت تصدیق و ایمانش به امر مبارک اینکه در آن اوقات که از محضر مرحوم حجة الاسلام حاج میرزا حسن شیرازی مجتهد معروف و مرجع بزرگ شیعه کسب فیض مینمود، روزی بر حسب اتفاق از استاد می پرسد که این بهائیها چه می گویند؟ حضرت ایشان در جواب میفرمایند اصول دین تحقیقی است بروید تحقیق کنید تا بر اظهارات و مطالب آنها واقف گردید. جناب حیرت از این جواب مختصر حدیث مفصل می خواند و متوجه می شود که موضوع خالی از اهمیت نیست و لهذا در صدد تحقیق بر آمده سفری به مکه کرد و از آنجا به ارض مقصود عزیمت نمود و حضور حضرت عبدالبهاء مشرف گشت و در همان دیدار اول بر حقیت امر مذعن و ساجد گردیده و به شرف ایمان نائل آمد. 

نگاری  آمد از بیدا ز رویش  نور حق  پیدا         جهان بر حسن او شیدا تمشی کن تماشا کن

یکی خورشید پنهانی دمید از صقع روحانی     بیا  انوار  یزدانی   تمشی  کن  تماشا  کن

شب  قدر و فتوح  آمد تنزل  کرده  روح آمد        دم فجر و صبوح آمد  تمشی کن  تماشا کن

میرزا حسن ادیب العلمای طالقانی

جناب ادیب العلماء از علمای مشهور دارالخلافه طهران میباشد که در سال 1264 هجری قمری در قریه کرکبود از قراء طالقان بدنیا آمد. پدرش میرزا محمد تقی از علمای مشهور دوره خود و معلم زینت الدوله دختر فتحعلی شاه قاجار و مورد احترام دربار آن عصر بود. ایشان 11 ساله بودند که پدرشان بعالم باقی شتافت و مطابق آن ایام عمامه پدر را بر سر گذاشت و از آن پس نزد دائی فاضل خویش آخوند ملا عبد الغنی هشانی طالقانی قرار گرفت و پس از 14 سال تلمذ در محضر او به طهران آمده بتحصیل فقه و اصول و ریاضیات و ادبیات و حکمت و فلسفه پرداخت و سپس به اصفهان برای تکمیل تحصیل خود رفته و پس از مراجعت به طهران در عداد علمای اعلام در آمد. جناب ادیب تا مدتی ندیم شاهزاده علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه، وزیر علوم، شد و از طرف او به همکاری با جمعی از دانشمندان مشغول تألیف کتاب نامه دانشوران، از کتب مفیده علمی و ادبی آن دوره در 12 جلد، گماشته شد. پس از فوت شاهزاده اعتضاد السلطنه در مدرسه دارالفنون که تنها مدرسه عالی آنزمان بود بسمت مدرسی ادبیات و امامت جماعت منصوب و مشغول گشت و فردی مشهور شد و از جانب دولت به لقب ادیب العلماء منصوب گردید.  ایشان ضمن مکالمه با آقا شیخ هادی نجم آبادی که از مجتهدین بزرگ بود در صدد تحقیق در مورد امر جدید بر آمد و با دیانت بهائی آشنا شده و با ملاقات سید محمد و نبیل اکبر و مطالعه کتاب ایقان ایمان آورد. در تأسیس مدرسه تربیت طهران سهم مهمی داشت و پس از صعود صدر الصدور مأمور اداره کلاس های درس تبلیغ شد. وی با وجود اینکه 3 سال قبل از صعود حضرت بهاءالله ایمان آورد، یکی از 4 نفری بود که از جانب ایشان به سمت ایادی امرالله مفتخر شد و به دستور حضرت عبدالبهاء با 3 نفر دیگر از ایادیان مجمع ایادیان را تشکیل داده و مشغول نشر نفحات شد و از جانب حضرت ولی امرالله جزو حواریون حضرت بهاءالله تسمیه گردید.

شیخ علی اکبر قوچانی

شیخ علی اکبر قوچانی قریب 25 سال در مشهد و سبزوار و طهران وعتبات عالیات  بتحصیل علوم نقلیه و عقلیه پرداخت. حکمت الهی را در سبزوار از تلامذه بلا واسط مرحوم حاجی ملا هادی سبزواری فرا گرفته و در فقه و اصول موفق به دریافت رتبه اجتهاد از آخوند ملا کاظم خراسانی گردید. در علم فلسفه رتبه رفیعی حاصل نموده و جلوه ای غریب کرد. در عتبات عالیات بعلت شهرت در علم فلسفه و حکمت شاگردان زیادی از محضرش مستفیض گشتند، چنانچه استادش، مرحوم آخوند ملا کاظم خراسانی، بعلت اطمینان و اعتمادیکه بفضائل و کمالات شیخ داشت پسر خود میرزا محمد آیة الله زاده را وادار کرد که از محضر شیخ علی اکبر استفاده کند و خلاصه کلام آنکه، در عتبات عالیات صیت فضلش پیچیده بود. ایشان پس از اخذ اجازه اجتهاد به قوچان توجه نمود و متعاقب ورود شیخ خطی از مرحوم ملا کاظم خراسانی مخاطب العموم رسید به این مضمون که جناب شیخ علی اکبر قوچانی محل وثوق و اعتماد منند، اموال و املاک موقوفه را به ایشان بسپارید که بجای خود مصرف خواهند کرد. در هر صورت، زهد وتقوای جناب شیخ جالب قلوب و انظار گردید و خواص، بعلت تبحر ایشان در علم، شیقته حضرتش گشتند. ایشان بدیانت بهائی مومن شده و سراسر عمر خود را وقف تبلیغ نمود و در این راه متحمل صدمات فوق العاده گردید. از جمله در زمانی که مردم به حکم حاکم شرع شجاع الدوله به منزلش هجوم بردند طفلش به داخل آتش کرسی می افتد که باعث کوری چشم و سوختگی صورت فرزندش گردید. روزی در مجلسی در حضور علماء و اعیان ضمن بحثی از مباحث علمیه که بمباحثه دینی انجامید، جناب شیخ ایمان خود به دیانت بهائی را اذعان نموده و زبان به تبلیغ گشود و بر حقانیت امر الهی به اقامه حجت پرداخت و از آیات قرآنیه و احادیث صحیحه شاهد آورد، لذا علماء فریاد بر آوردند و خواستار اخراج او از قوچان شدند. علما او را از شهر اخراج نمودند و شیخ علی اکبر به عشق آباد سفر نمود و مجددا به ایران مراجعت نمود و در شهر مشهد اقامت گزید. در این شهر علما به او پیغام دادند که شهر مشهد را ترک کند و شیخ برای سفر به قوچان تدارک دیده بود که قبل از رسیدن به آن شهر به تحریک علما توسط فردی از صنف کسبه شهید گردید و در راه آئین ربانی در نهایت انقطاع جام شهادت را نوشید.

میرزا ابوالفضل محمد بن محمد رضای گلپایگانی (ملقب به ابوالفضائل)

میرزا ابوالفضل گلپایگانی از فضلای بنام و محققین عالیقدر و معروفترین نویسندگان عالم بهائی است. این شخص شخیص در امر الهی خدماتی عظیم انجام داد و جهان معارف دیانت بهائی را رهین تألیفات ذیقیمت خویش کرد و در مقام روحانیت و خلوص نیت و مراتب خضوع و ایمان خاطراتی در اذهان بیادگار گذاشت که تذکار هر یک از آن احوال، درسی در تهذیب اخلاق و شایسته پیروی و اقتدا میباشد. ایشان در سال 1260 هجری قمری همزمان با سال بعثت حضرت باب در گلپایگان در خانواده ای از اهل علم بدنیا آمد. پدرش میرزا محمد رضا معروف به شریعتمدار از جمله علمای برجسته شیعه و ملقب به فقیه طایفه بود. وی پس از تحصیلات مقدماتی در اراک و اصفهان برای تکمیل تحصیلات عالیه راهی کربلا و نجف شد و مدت سه سال در نجف اشرف نزد عالم مشهور میرزا حسن تحصیل فقه نمود. پس از آن در کربلا و کاظمین در حوزه علمیه وارد گردید و نهایتا در علم و دانش دینی سر آمد اقران و شهره دوران گشت، چنانچه کسی چون علامه قزوینی به ستایش وی دست زده است: " میرزا ابوالفضل گلپایگانی از فضلای معروف بهائیان و مشهور در مصر و آن صفحات بود. در فنون ادب و عربیت بسیار فاضل و مطلع بود. او نسخه ای منحصر بفرد کتاب حدود العالم را در جغرافیا  در سال 1310 بدست آورده است". ایشان در سن 30 سالگی به سمت استادی یکی از مدارس دینی طهران، مدرسه حکیم هاشم، منسوب گردید. همچنین در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه بعنوان استاد در "جامع الازهر" بزرگترین دانشگاه جهان اسلام در مصر به تدریس مشغول شد. ایشان مطالعه و تتبع در آثار دیانت بهائی را آغاز کرده بود که بواسطه لوحی از حضرت بهاءالله  که در آن خبر از شکست امپراطوری عثمانی و قتل سلطان عبدالعزیز را می دهند بر ایقانشان نسبت به حقانیت این امر افزوده شد. در آن زمان دولت عثمانی امپراطوری عظیمی بشمار می آمد و هیچکس تصور سقوط آن را نمی نمود و این انذار برای ابوالفضائل حیرت انگیز بود. خود وی در این باره می نویسد: " این داستان 7 ماه قبل از وقوع نبوت و انذار مزبور بود و من آن وقت به دین آباء و اجداد خود مؤمن بودم و هرگز گمان نمی کردم که انذار مزبور واقع گردد ... اما چندی نگذشت که انذار فوق انجام شد و وعده الهی به وقوع پیوست". بدین ترتیب پس از مدتها تحقیق و تفحص جناب گلپایگانی به دیانت بهائی مومن و موقن گشت و با احاطه علمی و فضل و کمالی که داشت کمر بر خدمت امر الهی بست. جناب گلپایگانی طی 40 سال حیات روحانی خویش پیام حضرت بهاءالله را به هزاران هزار نفوس مستعده ابلاغ نمود. از جمله آثار استدلالی ایشان میتوان به کتابهای "فرائد"، "فصل الخطاب" و "شرح آیات مورخه" و بسیاری از رسالات و نامه های ایشان خطاب به افراد متعدد اشاره نمود. خلاصةالقول آنکه ایشان جمیع ایام حیات خویش را وقف تبلیغ و اعلان پیام الهی نمود و عاقبت الامر آن عالم فاضل و دانشمند محقق در زمستان سال 1293 شمسی در قاهره به رحمت ایزدی پیوست.

جناب ملا نصرالله شهید شهمیرزادی

این عالم و شهید عالیمقام در سنه 1255 هجری قمری در شهمیرزاد متولد گردید. نام پدرش محمد معروف به ملا مؤمن و سلسله نسبشان بمعلم کثیر میرسد. ملا نصرالله سواد فارسی و مقدمات عربی را در شهمیرزاد تحصیل کرد و علوم دینیه و حکمت الهی را در سمنان نزد حاج ملا علی عالم مشهور آنجا در چند سال فرا گرفت . چون از تحصیل فارغ شد حاج ملا علی و حاکم سمنان با او تا شهمیرزاد همراهی کرده و او را بسمت پیشنمازی و حکومت شرع و رتق و فتق امور آنجا گماشتند. ملا نصرالله ریاست مسجد جامع و مسجد مصلی را بر عهده داشت و در آنجا حوزه درس دایر کرده، در تابستانها طلاب از حدود هزار جریب و سایر نقاط مازندران برای کسب معلومات نزدش میآمدند. او در شهمیرزاد اول شخص  و دارای نفوذ کلمه بود و بواسطه زهد و تقوی و امانت و دیانت طرف توجه عموم واقع گردید. دختر عموی ملانصرالله به دیانت بهائی ایمان داشت و روزی ملانصرالله بدیدن او رفته و پسر کوچک این زن مناجاتی را که از مادر آموخته بود خود سرانه تلاوت میکند. مادر از ترس پسر عمو در صدد جلوگیری برآمد ولی ملانصرالله از آن مناجات حال حیرتی پیدا کرده گفت بگذار تمام کند و بعد بیرون رفت و بهمین منوال بسر میبرد تا آنکه هنگامیکه آقایان نیر و سینا برای نشر نفحات الله به شهمیرزاد وارد شدند با ملا نصرالله ملاقات نموده و ایشان با زیارت لوح مبارک سلطان ایران منقلب شده و به دیانت بهائی مومن شد. به سرعت تمام به مبادی و مسائل و اصول و فروع امرالله آگاه گشت و کتاب مستطاب ایقان را هر شب مطالعه و مطالب آن سفر مجید را موضوع موعظه قرار میداد و هر روزه بر روی منبر مسئله ای از مسائل الهیه را از علت  احتجاب ملل وکیفیت احتجاج آنها با مظاهر الهیه و معانی کلمات مطالع قدسیه مطرح مینمود و داد سخن میداد و هوش و گوش صاحبان درایت را باز میکرد. باری آن بزرگوار حتی با علمای اطراف مکاتبه مینمود و آنانرا به آئین جدید دعوت مینمود و از جمله نفوس مهمه ای که توسط ایشان به آئین ربانی مومن شدند یکی ملا علی اکبر سرخ رباطی و دیگری ملا سلیمان کسللیانی میباشند. سرانجام در سن 78 سالگی، شب هنگام، در حالی که ملانصرالله در بالین خود دراز کشیده بود با شلیگ گلوله ای جان به جان آفرین تسلیم نموده و روح پر انوارش بجوار رب العالمین صعود کرد. شایان ذکر است که بعد از شهادت ملانصرالله مناجاتی که حاوی مقامات عالیه اوست از خامه گهربار حضرت عبدالبهاء در حقش نازل گردید.

سید عباس علوی خراسانی

نسب این مرد دانشمند بحضرت موسی بن جعفر علیه الصلوة و السلام منتهی میشود. در شش سالگی قدم بمکتب گذارد و سواد فارسی را از خواندن و نوشتن فرا گرفت و قرائت سی جزو کلام الله مجید را بیاموخت و کتاب حافظ و گلستان سعدی و پاره ئی کتب دیگر را درس گرفت. سپس بمدرسه نواب که از مدارس دوره صفویه است داخل گشت و با جد و جهد تمام بتحصیلات خویش ادامه داد و بمدد قوت حافظه، بسیاری از آیات قرآن کریم و نهج البلاغه و مقامات حریری و مقامات زمخشری و غیرها و اشعار بیشماری از شعرای نامدار عرب که در زمان جاهلیت و ادوار مختلفه اسلامی میزیسته اند از بر کرد و از قصاید و غزلیات ادبای قدیم و جدید فارسی زبان خصوصا از مثنوی جلال الدین بلخی بقدری در خاطر سپرد که سینه اش گنجینه ای از گفتار شعراء و عرفاء گردید. سپس بتحصیل فن اصول اشتغال ورزید و بعد از طی اصول و منطق بتعلم فقه اجتهادی و تدرس حکمت الهی مشغول شد و در هر دو رشته اطلاعات کافی بدست آورد. ایشان ادبیات را نزد شیخ عبد الجواد معروف بادیب نیشابوری، فقه و اصول را نزد 2 تن از علمای اعلام و مجتهدین شهیر حاجی آقا حسین قمی و آیت الله زاده خراسانی و منطق و فلسفه را نزد علامه جلیل شیخ محمد علی سود خروی آموخت. بدین ترتیب جناب علوی در 18 سالگی در مدرسه نواب ضمن ادامه تحصیلات خویش، حوزه درسی پر رونق برای جمعی از طلاب که اکثرشان از لحاظ سن از خودش بزرگتر بودند دایر نمود و بتعلیم و تعلم مشغول بود و در خلال آن احوال گاهی به امامت جماعت برقرار میگشت و زمانی هم در امور شرعی سمت قضاوت مییافت. علوی تحقیق در خصوص دیانت بهائی را با یکی دیگر از دوستان خود که ایشان نیز آخوند و از سادات جلیل القدر بود، آقا سید رضا، انجام داد. این دو عالم جلیل القدر با خواندن کتاب فرائد بر قوت برهان این امر واقف گشتند و بسختی تکان خوردند و بخوبی دانستند که مطلب خیلی بزرگتر از آن است که تصور میکردند و نباید قطع بر بطلان این طایفه نمود، بلکه باید تصمیم جدی بر مجاهده اتخاذ کنند تا معلوم گردد که این امر حق است یا باطل. آنها بعد از قرائت کتاب مستطاب ایقان و مفاوضات و اقدس، قرار گذاشتند که من بعد فرایض هر دو شریعت را بجا آرند تا وقتیکه امر مجاهده بانجام رسد. باری، اوضاع به همین منوال میگذشت تا آنکه الواح سلاطین که از قلم اعلی نازل گشته بدستشان آمد، خصوصا لوح ناپلئون و لوح رئیس که با خطابات شاهانه و با چنان هیمنه و سطوتی صدور یافته بود که علوی را منقلب کرد که بی اختیار به آقا سید رضا میگوید: من از حالا در حقانیت این امر شکی ندارم چه که به خوبی هویدا و آشکار است که صاحب این کلمات محیط و مهیمن بر کل من فی الارضین و السموات است و لحن القول مبارک بوضوح میفهماند که ملک الملوک عالم بحقیرترین بندگان و غلامان خویش عتاب میکند و به آنان امر و نهی میفرماید و حال آنکه طرف خطابشان اعاظم امپراطوران و اکابر مستکبران میباشند و بدین ترتیب هر دو آنها به آئین بهائی ایمان آوردند و در بین طلاب و علمای آن خطه هیاهو و غوغایی بپا خاست و بسرعت خبر ایمان ایشان در اطراف مملکت منتشر شد. باری علوی بمجرد اینکه از مائده رب العالمین مرزوق و از ماء معین سیراب گردید باتفاق رفیقش مانند دو اخگر افروخته در میان طلاب، هر که را در او نشانی از قابلیت میدیدند چراغ هدایت فرا راهش میداشتند. باری، ایمان این دو نفر در سکنه آن خطه بدرجه ای تأثیر کرده بود که چند تن از طلاب بجنورد و اسفراین برای تحقیق امر و تفتیش از احوال بمشهد رهسپار گردیده و با بهائیان محشور گشته و بالنتیجه در سلک مومنین در آمدند، چنانکه یکی از آنها چنین نقل میکند: " من، آقا سید عباس و آقا سید رضا را میشناختم و به احاطه علمیه و تقدیس و تنزیه آنان اطمینان داشتم، لذا همینکه شنیدم این دو نفر بهائی شده اند بر خود لازم دانستم که بچگونگی مطلب پی برم چه محال میدیدم که این قبیل نفوس گول بخورند یا از روی هوی و هوس تغییر عقیده بدهند".

شیخ محمد ابراهیم فاضل شیرازی

فاضل شیرازی بعلاوه تبحر در علوم اسلامیه در اقسام فنون فلسفیه از قبیل حکمت مشاء و حکمت اشراق متخصص و در مراحل سلوک و عرفان مقامات عالیه پیموده بود. خانواده ایشان از شیعیان جزایر بحرین بوده که توسط مبلغین اسلامی که از فرستادگان حضرت امیر المؤمنین بودند بشرف اسلام در بحرین مشرف شدند. پدر فاضل، شیخ نجفعلی برازجانی یکی از مجتهدین قریه براز جان فارس بود. این عالم عارف مدت چهار سال با جد و جهد تمام در شیراز نزد ملا محمد علی تحصیل فقه و اصول کرد و در شانزده سالگی نزد ملا عباس شاگرد بلافصل حاج ملا هادی سبزواری رفته دو سال تمام بتعلم فلسفه اختصاص داد و همچنین از میرزا آقای جهرمی برای مدتی کسب فیض نمود. جناب فاضل شیرازی در نجف اشرف مدت 2 سال در مجلس درس مجتهد شهیر جناب آخوند ملا کاظم خراسانی حاضر شده و در فقه و اصول بمرتبه اجتهاد رسید و از فضلای نامی بشمار آمد. فاضل از زیارت کتاب ایقان و الواح دیگر بدون اینکه اسم و رسم مظهر ظهور را بداند به آئین بهائی مومن شده و در شمار بزرگترین علمای امر بهائی در آمد. ایشان در شهر رشت با علما آن خطه در مجلسی که در مسجد انعقاد یافت مذاکره نمود و در محضر فقهاء حقیقت امرالله را اثبات نمود. جناب فاضل در آن مدینه شهرتی عجیب یافت. باری جناب فاضل در طهران به خدمات امریه مشغول گردید و در مدرسه تربیت تعلیم و در خارج تبلیغ میکرد و از ایشان خدمات شایانی به یادگار ماند. سرانجام در سنه 92 تاریخ بدیع روح پرفتوحش بعالم باقی شتافت. روز نهم وفاتش تلگرافی از حضرت ولی امرالله ارواحنا فداه بزبان انگلیسی شرف وصول یافت که ترجمه اش بفارسی چنین است: " از صعود مبلغ محبوب شهیر عمیقانه محزون خدمتشان را فنا اخذ ننماید. بازماندگانشان را بعلاقه و ادعیه محبت آمیز اطمینان دهید. شوقی".

ای دل  بیا  بیاد دلآرام  دم زنیم  سر در رهش نهیم و بکویش قدم زنیم

ملک وجود جمله نیرزد بارزنی گر   رایت  ظفر   بجهان  عدم   زنیم

سید مهدی قوام الشریعه

بر قوامی داد طبعی از کرم پروردگار   در گلستان  ادب  شد  بلبل  گویای  عشق

جناب آقای سید مهدی قوام الشریعه از سادات رضوی و اهل روستای قزلجه کند از قراء شهرستان قروه در استان کردستان بودند. ایشان روحانی شیعه مذهب روستا بوده و چون کلیه امور شرعی و قضائی در عهد سلاطین قاجار توسط علماء مذهبی انجام می پذیرفت، لذا جناب قوام به واسطه انجام امور شرعی و تبحر و توانایی که در انجام امور از خود بروز دادند، از جانب ارباب روستا، آصف اعظم، به لقب " قوام الشریعه" ملقب شدند و به این ترتیب قدرت و نفوذ بسیاری کسب نمودند. مردم روستای قزلجه کند و روستاهای مجاور، قوام الشریعه را صاحب کرامات و حتی "نظر کرده خداوند" می دانستند، بطوریکه هر کس دعا و دست نویسی از قوام داشت خود و خانواده اش را از هر بلا و مصیبتی محفوظ و بر کنار می دانست. باری، سید مهدی همانطور که دوران جوانی را با عزت و شکوت سپری نموده بودند، تأئید و فضل حق شامل حال ایشان شده و می باقی از کف ساقی روحانی آشامیده و نائل به تصدیق دیانت مقدس بهائی گردید. سید مهدی توسط دائی خود ، ملا صادق، ایمان آورد. ملا صادق تحصیلاتش را در نجف اشرف و همدان به پایان رسانیده بود. او دارای علم و عرفان، طبع شعر، خط خوش، احاطه به معانی قرآن و احادیث، تقوای خالص و بزرگ منشی به سزایی بود. شهرت اجتهاد و بزرگواری او در خطه مهربان، کردستان، خمسه و گروس زبانزد خاص و عام بود. در هر صورت، قوام الشریعه پس از اقرار ایمان به حضرت بهاءالله و بالاخص دریافت لوح منیع حضرت عبدالبهاء چون شعله ای فروزان بر افروخت و عمر باقیمانده را صرف خدمت امر حضرت منان نمود. ایشان با استفاده از موقعیتی که داشت در منابر به سخنرانی پرداخته سعی مینمود مواضیع و دیدگاههای دیانت بهائی را با توجه به مطالعات بسیاری که داشت به زبان ساده برای مردم تشریح نماید. باری، در اواخر عمر ایشان دیگر از وضعیت مالی خوبی برخوردار نبود و تمام عزت گذشته را از نظر مادی و از لحاظ تقرب اجتماعی، فدای عشق محبوب بی مثال نموده بود. فقر و مسکنت جای عزت و جاه را گرفته بود. روزی ارباب روستا (آصف اعظم) ایشان را به مجلس شام دعوت نمود و ایشان مجبور به اجابت دعوت ارباب بودند. پس از ساعتی چند با حال بدی باز میگردد و پزشکی را به بالین او می آورند و معلوم میشود که سید مهدی را مسموم نموده اند و ایشان پس از دو روز در نهایت ایمان و ایقان روح پاکش به عالم راز پرواز نمود. ایشان در شعر طبعی قوی و بیانی لطیف داشتند.

خوش رها بنموده از کف عقل و دین خود قوام            یک نظر تا دیده جانا چشم جادوی ترا

سید احمد صدر العلمای همدانی (صدر الصدور)

ازمومنین و علمای بنام عهد میثاق، موسس کلاس های درس تبلیغ در ایران، فرزند حاج سید ابوالقاسم و خانزاده خانم بود. در همدان در سال 1285 ه.ق متولد شد. قبل از تولدش یکی از منسوبین نزدیکش خواب دید که قائم آل محمد در خاندانش متولد شدند، بدین جهت نام او را احمد گذاردند. تحصیل علوم را در همدان نزد حاج میرزا اسحق مجتهد گذراند و پس از فوت پدر به مسند ریاست روحانی رسید و به لقب صدرالعلماء که خود حاکی از مقامات علمیه بود، ملقب گردید و از آن زمان به بعد به حاجی صدر معروف شد. با دختر حاجی میرزا حبیب الله مستوفی ازدواج نمود و به علت تعلق خاطر به تحصیل به تکمیل فقه و اصول پرداخت و کتابی در فقه بنام " مصابیح الامه فی تبیین الحل و الحرمه" تالیف کرد و سپس جهت ادامه تحصیل به طهران عازم شد. در سال1315 ه.ق به وسیله حاجی کلیم موسی از اطبای کلیمی نژاد تبلیغ و مومن شد. چون شرح ایمانش به اطلاع حضرت عبدالبهاء رسید ، لوحی به افتخارش نازل فرمودند. پس از ایمان برای امرار معاش مجبور به فروش اسباب و وسائل شد تا به تبلیغ پردازد. لذا از جانب حضرت عبدالبهاء لوحی صادر و او را مامور نگارش استدلالیه ای فرمودند که بلافاصله شروع به کار کردو نام آن را " لمعات خمس و تجلیات شمس "  گذاشت. چون مقداری از آن را تهیه نمود ، قصد تعلیم جوانان کرد که مورد قبول واقع گردید و از سال 1321 ه.ق شروع به تدریس جوانان بهائی کرد و اولین کلاس تعلیم تبلیغ را تاسیس نمود. به همراه این اقدام به تکمیل استدلالیه نیز پرداخت. نفوس بسیاری در محضر او حاضر شدند از جمله هیپولیت دریفوس و لورا بارنی که در حدود سال 1906 م به امر حضرت عبدالبهاء عازم ایران شده بودند. وی تا آخر حیات به تدریس علوم و تربیت نفوس مشغول بود و در اواخر ایام حیات به بیماری و ضعف بنیه مبتلا شد، به حدی که اطبای مشهور نیز از درمان او عاجز ماندند و در سن 40 سالگی صعود نمود. مرقدش در طهران در امام زاده معصوم می باشد و اشعاری از جناب نعیم بر مزارش مسطور است . بعد از صعود لوحی جهت تسلیت به خانواده اش از جانب حضرت عبدالبهاء نازل شد. از جانب حضرت عبدالبهاء الواح بسیاری به جهتش نازل شده و او را "صدرالصدور"  و "بدرالبدور" نامیدند. و نیز زیارتنامه ای بعد از صعودش نازل شد و امر فرمودند که عده ای از بهائیان بر مزارش رفته و در یوم مخصوص تلاوت نمایند.

حاج سید جواد کربلائی

جناب حاج سید جواد از علمای مشهور و از سادات طباطبائی مقیم کربلا و از سلسله مرحوم بحرالعلوم معروف بوده اند. اجدادش در کربلا از کبار علما و فقهاء مذهب شیعه اثنی عشری بودند. ایشان نزد اقارب خود و سایر علمای عراق فقه و اصول و مبادی علوم عربیت را تحصیل نموده و معارف روحانی را نزد سید کاظم رشتی کسب کرد. سید جواد پس از آن به ایران مسافرت نمود و در محافل دروس علمای ایران داخل شد و غالبا بمسافرت و تحصیل علم از هر نوع از علما نیز اشتغال مینموده است. دو سفر به مکه معظمه برای حج مسافرت کرد و در مسجد الحرام چندی به تدریس اشتغال جست. و اما سید جواد کربلائی در خصوص معرفت خویش از ظهور حضرت باب چنین نقل میکند: " چون در سنه 1260 هجری، مرحوم ملا علی بسطامی از شیراز به کربلا عودت فرمود و خبر تشرف خود و سایر اصحاب را بمعرفت حضرت باب اعلان نمود شورش و هیجانی عظیم در میان اهل علم ظاهر شد و ولوله غریبی در عراق ظاهر شد... باری بشارات جناب ملا علی سبب اختلاف علمای عراق و هیجان عامه گشت و کیفیت به عرض والی عراق رسید و والی ملا علی بسطامی را از کربلا به بغداد طلبید و امر به حبس آن حضرت فرمود و در حبس نیز به اخبار خلق و نشر آثار مبارک می پرداخت ...حضرت بسطامی را را بقسطنطنیه ارسال داشتند و در اثنای طریق وی را برتبه شهادت رساندند و دیری نگذشت که ندای ظهور حضرت باب از مکه معظمه ارتفاع یافت و اسم مبارک در عالم مشتهر گشت. حاج سید جواد کربلائی در همان سنه به زیارت حضرت باب در شیراز رفته و به شرف ایمان نائل آمد.

ملا زین العابدین نجف آبادی (زین المقربین )

ملا زین العابدین از اهالی نجف آباد اصفهان و بی نهایت مورد توجه و احترام خلق بود. ایشان همچنین در زهد و تقوی بی نظیر بود .تحصیلات مقدماتی را در نجف آباد و تکمیلی را در اصفهان به پایان برد و سپس در سال 1253 در نجف آباد به جای پدر صاحب منبر و پیشوای جماعت شد .مسجدی که در بازار نجف آباد قرار دارد و به "مسجد ملا "معروف است مردم برای او بنا کردند. وی در سال 1269 ه.ق توسط میرزا سلیمانقلی ترک به امر بدیع ایمان آورد و به واسطه ایشان گروهی از اهالی نجف آباد به امر مبارک مومن شدند. ایشان به حضور حضرت بهاءالله مشرف شده و مدتی در بغداد ساکن و به کتابت الواح مشغول شد. در سال 1302 ه.ق از لسان حضرت بهاءالله در عکا به نام " زین المقربین" ملقب گشت. حضرت عبدالبهاء در وصف وی چنین فرموده اند: " از اجله اصحاب حضرت اعلی و اعاظم اصحاب جمال ابهی بود". رساله سوال و جواب در پاسخ به سوالات ایشان از احکام کتاب اقدس نازل گردیده است.

عبد الحمید اشراق خاوری

در سال 1281 شمسی در مشهد از مادری فاضله متولد گردید، والدشان شخصی معمم بود و از شهرت زیادی در مشهد برخوردار بود. در سن 5 سالگی در تحت توجهات و تعلیمات مادر ابتدا نماز و دعای کمیل را فرا گرفت و بتدریج تمام زیارت ها را آموخت. ایشان در مدرسه فاضل خان نزد طلاب دانشمند بتکمیل مقدمات پرداخت و در ادبیات عرب از محضر میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری استفاده های شایان کرد و بیست مقامه از مقامات حریری و قصاید و قطعات بسیاری از اجله فصحای عرب و اشعار بی شماری از اعزه بلغای عجم و خطب زیادی از کتاب نهج البلاغه را بخاطر سپرد و سوره های چندی از قرآن مجید را از بر کرد و کم کم از جهت معلومات و معارق صدرش منشرح و وجودش مانند چشمه زاینده گشت و از حیث محفوظات سینه اش بمنزله صندوقی از ذخایر کتب و دفاتر گردید و در باب حکمت و فلسفه از محضر شیخ محمد خراسانی و آقا رحیم که در فقه و اصول حائز اجتهاد گشته بودند، بهره ور شدند. ایشان پس از سفرهای زیاد به نقاط مختلف روز به روز شهرتی بی اندازه بدست آورد و جماعت کثیری برای استماع مواعظش در منازل و منابر حاضر می شدند -- در یزد اهالی از موعظه و بیانات عالمانه اش استفاده مینمودند... در مدت زمانی که در ملایر اقامت نمود بتدریج شهرتی بی اندازه بدست آورد و با کل طبقات از علما و اعیان و خوانین و کسبه و تجار معاشر گشت و ارادتش در تمام دلها جای گرفت کم کم در شورای بلدیه عضویت یافت و در مدرسه دولتی از جمله معلمین عالی رتبه گردید و آوازه دانائی و حسن تقریرش در همه جا پیچید و جماعت برای استماع مواعظش در منازل و مساجدی که منبر میرفت ازدحام مینمودند. در این بین او با بهائیان آشنا می شود و اقدام به مطالعه کتب امری به قصد پی بردن به نکات ضعف بهائیان می کند. روزی در مکانی عمومی، شخصی بهائی مشغول تلاوت لوح سلطان با صدایی خوش و بلند بود، جناب اشراق خاوری احساس می کند برای شنیدن این قبیل کلمات تشنه است و پس از ملاقات با احبا مومن می شود و به تبلیغ، تعلیم، تدریس و تالیف می پردازد. صبح روز بعد از ایمان، که خبر آن در شهر ملایر منتشر شده بود، جناب اشراق خاوری اینطور حکایت میکنند: " صبح که از منزل خود، اتاقی داخل مسجد، بیرون آمدم دیدم مردم طور دیگر به من نگاه میکنند... مردمی که روزهای دیگر چون مرا میدیدند تعظیم می کردند و دست میبوسیدند امروز بهیچوجه اعتنائی نمی کنند، انتهی. ایشان در طول سالهای زندگی بعلت بهائی شدن بارها از منزل خویش طرد میگردد. جناب اشراق خاوری تقریبا سی سال از عمر هفتاد ساله خود را صرف تحقیق در آثار مبارکه دیانت بهائی و تالیف کتب نمود. در سال 1351 ه.ق در طهران به ملکوت ابهی صعود نمود. از آثار تالیف شده توسط ایشان می توان رساله تسبیح و تهلیل، مائده آسمانی در 9 جلد، اقداح الفلاح ، گنج شایگان، محاضرات در دو جلد، درج لئالی هدایت در سه جلد، کتاب گنجینه حدود و احکام، قاموس ایقان در چهار جلد، پیام ملکوت و... تعداد زیادی اثر دیگر را نام برد.

https://www.newnegah.org

 

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:5 |

سلام ودرود خدمت هم وطنان عزيزم با توجه به اينكه مدتي است حملاتي غيراخلاقي وغير فرهنگي از طريق رسانه هاي كشورمان عليه ديانت بهائي صورت مي گيرد، در حالي كه كوچكترين فرصتي به جامعه بهائي داده نمي شود تا در مقابل اين اتهامات پاسخ بدهد. به همين دليل با راه اندازي اين وبلاگ ناقص سعي دارم پاسخي هرچند مختصروساده به آن اتهامات تكراري رسانه ها بدهم .ودر واقع اين فاصله را حذف كنم .

اميدوارم كه شما دوستاني كه براي اولين بار به اين وب مراجعه مي كنيد با مطالعه دقيق وبدون پيش داوري بر گرفته از اين نوع رديه ها پاسخ مطالب و سوالات خود را مشاهده بفرمائيد . پس عاجزانه در خواست دارم قبل از مطرح كردن سوال يا بيان نفرت وتكرار اتهامات به ستون سمت راست وب يعني ستون آرشيو موضوعي وب مراجعه وبر روي سوال مورد نظر خود كليك نمائيد پس از مطالعه پاسخ اگر ايراد يا سوالي بود مطرح بفرمائيد لطفا آدرس وب يا آدرس پست الكترونيكي خود را نيز در كامنت خود ياد گار بگذاريد  تا در اسرع وقت پاسخ مناسب را براي شما ارسال كنم موفق باشيد وبه اميد رفع سوءتفاهمات .

اما به نظر من مهم اين است كه يك يك ما ايرانيها بدون در نظر گرفتن دين ويا اعتقادات يكديگر دست در دست هم در راه آباداني وسر افرازي كشور عزيزمان بكوشيم واين امكان ندارد جز اينكه از اصلاح رفتار واعمال خويش آغاز كنيم.

         درهر ديني امر به الفت بود و حکم به محبت، ولی محصور در دایره یاران موافق بود نه با دشمنان مخالف. اما الحمدلله که در ديانت بهائي  محدود به حدودی نه و محصور در طایفه ای نیست. جمیع یاران را به الفت و محبت و رعایت و عنایت و مهربانی به جمیع امم امر می فرمایند

 دین باید سبب الفت و محبت باشد       

 

نادانی بشر و سوء تفاهماتی که در طول تاریخ بین پیروان و ادیان پدید آمده، سبب جنگها و کشتارهای بسیاری شده است، بطوری که برخی از فلاسفه و دانشمندان و به پیروی از آنان گروهی از مردم از دین روگردان شده اند و اصولا درباره ی تاثیر ادیان در ایجاد الفت و محبت تردید کرده اند

 

هدف انبیا، تاسیس ملکوت الهی بر روی زمین است. آمده اند تا روح محبت و الفت در کالبد نوع بشر بدمند. آمده اند تا سینه ی موجودات زمین را همچون فرشتگان عالم برین از بغض و کین تهی نمایند و به جای آن، در این عرش الهی و گنجینه ی ودایع خدایی لئالی گرانبهای محبت و الفت جایگزین کنند.


حضرت بهاءالله می فرمایند: "اشراق نهم، دین الله و مذهب الله محض اتحاد و اتفاق اهل عالم از سماء مشیت مالک قدم نازل گشته و ظاهر شده، آن را علت اختلاف و نفاق مکنید

اینک باید دید که با وجود چنین تعلیم مبارکی که هدف همه ی ادیان الهی بوده است، چرا هر امتی، امت دیگر را دشمن می پندارد و مخالف خود می شمارد؟



حضرت عبد البهاء در این باره می فرمایند : "ادیان الهیه به محبت بین بشر نازل شده، به جهت الفت نازل شده، به جهت وحدت عالم انسانی نازل شده، ولی افسوس که صاحبان ادیان نور را به ظلمت مخلوط کرده اند، هر یک هر پیغمبری را ضد دیگری می شمارند. مثلا یهودیان مسیح را ضد موسی می دانند، مسیحیان حضرت زرتشت را ضد مسیح می دانند، بوداییان حضرت زرتشت را ضد بودا می دانند و کل حضرت محمد را ضد جمیع می دانند، و جمیع منکر حضرت باب و حضرت بهاءالله. و حال آنکه این بزرگواران مبداءشان یکی است، مقصدشان یکی است و جمیع متحد و متفقند. اساس تعالیمشان یکی است، حقیقت شریعتشان یکی است، جمیع به یک خدا تبلیغ کردند و جمیع شریعت یک خدا را ترویج کردند... در حالتی که ادیان باید با یکدیگر نهایت الفت داشته باشند، نهایت اختلاف را پیدا کرده اند، عوض آنکه دلجویی از همدیگر نمایند، به قتال بر خاسته اند، این است که عالم انسانی از بدایتش تا الان راحت نیافته، همیشه بین ادیان نزاع و جدال بوده و جنگ و قتال بوده، اگر نظر به حقیقت آنها کنید، شب و روز گریه نمایید، زیرا امرالله را که اساس محبت است، اسباب مخالفت کرده اند..."

.

با توجه به این موضوع است که حضرت عبدالبهاء می فرمایند : "حضرت بهاءالله اعلان فرمود که دین باید سبب الفت و محبت باشد، اگر دین سبب عداوت شود نتیجه ندارد، بی دینی بهتر است، زیرا سبب عداوت و بغضاء بین بشر است و هر چه سبب عداوت است، مبغوض خداوند است و آنچه سبب االفت و محبت است مقبول و ممدوح. اگر دین سبب قتال و درندگی شود، آن دین نیست، بی دینی بهتر از آن است، زیرا دین به منزله ی علاج است، اگر علاج سبب مرض شود البته بی علاجی بهتر است
نبردها و کشتارهای وحشتناک صلیبی بین مسیحیان و مسلمانان را در نظر بیاورید . این جنگها در سال ۱۰۹۵ میلادی یعنی اواخر قرن یازدهم آغاز و تا سال ۱۲۷۱ ( نزدیک دو قرن) ادامه داشت. در این مدت طولانی چندین میلیون از نفوس انسانی فدای کینه توزی پیشوایان مذهب و نادانی مردم شدند و خانمان ها برباد رفت.



کشتارهای وحشیانه ی بین مذاهب منشعب از یک دین نیز وحشتناک است. جنگهایی که از سال ۱۵۶۲ تا ۱۵۹۸ میلادی بین کاتولیکها و پرتستانها در گرفت، موجب کشته شدن نفوس بسیاری گردید که جز اعتقاد به یکی از این دو مذهب مسیحی، گناهی نداشته، نظیر این قبیل خونریزی ها را در بین طرفداران مذاهب سایر ادیان نیز میتوان سراغ گرفت. فیلسوف معاصر انگلیسی، برتراندراسل(۴) از کشتارهای دینی و مذهبی آمارهایی به دست داده است که به راستی انسان از خواندن آن پریشان و شرمگین می شود

 


حضرت عبد البهاء درباره ی علت این نزاع ها می فرمایند قوله الاحلی

:
"
ادیان موجوده اساسشان اساس واحد بوده و آن اساس حقیقت است و سبب الفت و محبت بشر، و علت ترقی نوع انسان است، لکن بعد از هر یک از مظاهر الهیه، کم کم آن نور حقیقت پنهان شد، ظلمات اوهام و تقلید به میان آمد، عالم بشر گرفتار آن ظلمات گشت روز به روز عداوت شدید شد تا به درجه ای رسید که هر ملتی دشمن ملت دیگر شد. به شانی که اگر موانع سیاسی نبود، همدیگر را به کلی معدوم و مضمحل می گردند. حالا دیگر بس است. باید تحری حقیقت کنیم از این اوهام بگذریم الحمدلله کل بندگان یک خداوندیم جمیع در ظل عنایت او هستیم، مشمول الطاف اوئیم خدا به جمیع مهربان است، ما نا مهربان باشیم، خدا با جمیع صلح است، ما چرا در جنگ باشیم..."

 
 

می دانیم که دستورات تورات محدود به بنی اسرائیل است. در تورات می خوانیم که " برادر خود را دوست بدار" و منظور از برادر البته تمام اسباط بنی اسرائیل است، اما همین دستور در دوره ی حضرت مسیح از حد برادر فراتر می رود و شامل "همسایه" نیز می شود، در انجیل آمده است : " در کتاب مکتوب است که برادر خود را دوست بدار، اما من می گویم که همسایه خود را نیز دوست بدارید" طبیعی است که مفهوم همسایه بسیار گسترده تر از برادر است و شمار بیشتری را شامل می گردد، ولی باز هم در دایره ی یاران موافق است و جمیع بشر را فرا نمی گیرد.


دیانت مقدس اسلام از این هم فراتر می رود و محبت را شامل همه ی مومنین می داند، به حکم " اِنَما المومِنونَ اِخوَه" نه فقط الفت و محبت را بین همه ی مومنان از هر نژاد و رنگ و طایفه ای که باشند سرایت می دهد، بلکه گاهی شامل غیر مومن نیز می شود، چنانکه در مصرف صدقات سهمی نیز برای تألیف قلوب غیر مسلمانان در نظر گرفته شده است

 

لیکن در امر بهائی، محبت و الفت از دایره ی یاران موافق در می گذرد و به یک باره سراسر عالم انسانی را فرا می گیرد، آنگونه که فرد بهائی آشنا و بیگانه و یار و اغیار نمی شناسد و به حکم محکم : " عاشِروا مَعَ الاَدیانِ کُلُها بِالروحِ و رِیحانِ"(۱۰) با جمیع ملل و نحل الفت و محبت دارد و جمیع بشر را از هر نژاد و دین و کشوری که باشد، دوست دارد، زیرا در این دور مبارک "سراپرده ی یگانگی" برپا شده و نباید "یکدیگر را به چشم بیگانگان" دید، چون به فرموده ی حق "همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار". خواندیم که نهایت آمال و آرزوی حضرت عبدالبهاء آن بود که یاران الهی "سبب الفت قلوب گردند و سبب اتحاد و ارتباط نفوس، به وحدت عالم انسانی خدمت کنند و خادم جمیع بشر باشند و محبّ جمیع من علی الارض".

+ نوشته شده توسط الهه روشن و... در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:3 |